X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

آسمانی ها - 14- بدعتهای ابوبکر و عمر
14- بدعتهای ابوبکر و عمر
بدعتهای ابوبکر و عمر غرامت گرفتن عمر از کارگزاران تعجّب امیرالمؤمنین ع از بدعت پسندی مردم انتقال مقام ابراهیم ع به محلّ آن در جاهلیّت تغییر پیمانه صاع و مد پیامبر ص
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

1

بدعتهای ابوبکر و عمر

غرامت گرفتن عمر از کارگزاران

عباس به علی (ع) گفت : چه چیزی عمر را مانع شد که از قنفذ هم مانند سایر کارگزارانش غرامت بگیرد؟  امیرالمؤمنین (ع) نگاهی به اطرافیانش کرد و چشمانش پر از اشک شد و فرمود : عمر خواست بدینوسیله از قنفذ بخاطر ضربتی که با تازیانه به فاطمه (س) زد تشکر کرده باشد ( ((الف)) : ما شکایت می کنیم از زدن او فاطمه (س) را)  ، همان ضربتی که فاطمه (س) از دنیا رفت در حالیکه اثر آن بر بازویش مانند دستبند باقی مانده بود ( ((ب)): بر بازوی او دیده می شد.  ((د)) : در بازوی او اثر کرده بود)  .

سپس فرمود : تعجّب است از محبّت این مرد (عمر) و رفیقش قبل از او (ابوبکر) که در قلوب این امّت جای گرفته و تسلیم آنان در برابر او در هر چیزی که بدعت گذاشته است.

اگر کارگزاران عمر خائن بودند و این اموال در دست آنان به خیانت جمع شده بود،  او حقّ نداشت آنان را رها کند و باید همه را می گرفت چرا که غنیمت مسلمانان است.  پس چرا نصف آن را گرفته و نیم دیگر را در دست آنان باقی گذاشت؟!

و اگر خائن نبودند عمر حقّ نداشت چیزی از اموال آنان را نه کم و نه زیاد بگیرد .پس چرا نیمی از آن را گرفت ؟ حتی اگر به خیانت در دست آنها بود ولی خودشان اقرار نکردند و شاهدی هم بر علیه آنان وجود نداشت برای او حلال نبود نه کم و نه زیاد چیزی از آنان بگیرد .

عجیب تر این است که آنان را بر سر کارهایشان باز گردانید ! اگر خائن بودند جایز نبود آنان را دوباره بکار گیرد ، و اگر خائن نبودند اموال آنها برایش حلال نبود .

تعجّب امیرالمؤمنین (ع) از بدعت پسندی مردم

سپس علی (ع) رو به جمعیّت کرد و فرمود :تعجّب است از قومی که می بینند سنّت پیامبرشان کم کم و دسته دسته تبدیل و تغییر می یابد و با این همه راضی می شوند و انکار نمی کنند بلکه در دفاع از بدعتها غضب می کنند و کسانی را که ایراد بگیرند و آن را انکار کنند سرزنش می نمایند ( ((ب)) : ...و با این همه غیرت نشان نمی دهند و انکار نمی نمایند ، بلکه در دفاع از بدعتها غضب می کنند و به آن راضی می شوند و به هرکس که ایراد بگیرد عیب جویی می کنند ) . سپس قومی بعد از ما می آیند و بدعت و ظلم و از پیش خود ساخته های او را تابع می شوند و بدعتهای او را سنّت و دین می شمارند و به وسیله آن به پیشگاه پروردگار تقرّب می جویند .

انتقال مقام ابراهیم (ع) به محلّ آن در جاهلیّت

مثل برگردانیدن مقام ابراهیم (ع) از جایی که پیامبر (ص) قرار داد به موضعی که در زمان جاهلیّت در آن بود و حضرت آن را از آنجا تغییر مکان داده بود .( در بحار : ج 8قدیم ص 287از امام حسین (ع) نقل کرده است که فرمود : محل مقام ابراهیم (ع) که حضرت ابراهیم (ع) آن را قرار داد کنار دیوار کعبه بود . و همچنان در آنجا بود تا آنکه اهل جاهلیّت آن را به محلّی که اکنون در آنجا است تغییر مکان دادند . وقتی پیامبر (ص) مکّه را فتح کرد آن را به محلّی که حضرت ابراهیم (ع) قرار داده بود برگردانید و همچنان در آنجا بود تا عمر بن خطّاب به حکومت رسید و پرسید : چه کسی جای قبلی مقام ابراهیم را می داند ؟ یک نفر گفت : من با طنابی فاصله آن را گرفته ام و اکنون نزد من است .عمر گفت : آن را برای من بیاور . آن را آورد و اندازه گرفتند و به جای اوّلش که در زمان جاهلیّت بود برگرداندند !) .

تغییر پیمانه صاع و مد پیامبر (ص)

همچنین تغییر صاع و مدّ پیامبر (ص) ( صاع و مدّ دو پیمانه اندازه گیری در کیل است که که صاع واحد بزرگ و مُدّ واحد کوچک است . از آنجا که اندازه این دو پیمانه باید دقیق باشد پیامبر (ص) مقدار دقیق آن را تعیین فرمودند ولی عمر مقدار پیامبر (ص) را تغییر داد و آن را زیاد تر کرد ) ، که در حقوق واجب و مستحب طبق آن پیمانه می شد . زیاد کردن مقدار پیمانه توسط عمر جز شرّ نتیجه ای نداشت زیرا در کفاره قسم و ظهار ( ((ظهار)) عملی بود که در جاهلیّت انجام می شد و در اسلام برای کسی که چنین کاری انجام دهد کفاره قرار داده شد ، و آن این بود که مردی به همسر خود بگوید : (( ظَهْرُکَ عَلَیَّ کَظَهْرِ اُمّی )) و خلاصه معنایش این است که : (( تو مثل مادرم بر من حرام هستی )) ) ، طبق آن مقدار واجب از غلّات به فقرا داده می شد ، و پیامبر (ص) هم فرموده بود : (( خداوندا ، بر مدّ و صاع ما برکت عنایت فرما )) . مردم بین او و این کارش مانع نشدند ، بلکه راضی شدند و کاری که انجام داده بود قبول کردند .

غصب فدک همچنین گرفتن او و رفیقش فدک را ، در حالیکه در دست فاطمه (س) و در تصرّف او بود و از زمان پیامبر (ص) از غلّه و محصول آن استفاده می کرد . از او بر آنچه در دستش بود شاهد خواست و سخن او را تصدیق نکرد و ام ایمن را هم تصدیق نکرد . در حالیکه او به یقین می دانست - همانطور که ما می دانیم - فدک در دست او بود ، و برای او جایز نبود نسبت به آنچه در دستش بود از او شاهد بخواهد و نه او را درباره آن متّهم کند .

مردم هم از این کار او خشنود شدند و او را ستایش کردند و گفتند : (( پرهیزکاری و فضیلت او را بدین کار وادار کرد ))!

کارِ زشتشان هنگامی زیبا جلوه کرد که از سخن اوّل خود برگشتند و گفتند : (( گمان می کنیم فاطمه هرگز غیر حق نمی گوید و علی هم جز به حق شهادت نداده است . اگر با امّ ایمن زن دیگری بود فدک را برای فاطمه امضا می کردیم ))! و با این کار نزد جهّال منزلت بیشتری پیدا کردند .

مگر آنها چه بودند و چه کسی دستور داده بود که آنان حاکم باشند ( ((ب)) : در شأن آنها نیست که حاکم باشند ) ، و عطا کنند یا مانع از حق کسی شوند ؟!ولی امّت به آن دو مبتلا شدند و آنها هم خود را داخل چیزی کردند که حقی درباره آن نداشتند و در مورد آن چیزی نمی دانستند .

هنگامی که ابوبکر می خواست فدک را از دست فاطمه (س) خارج کند در حالیکه در دست او بود آن حضرت به  آنها فرمود : (( آیا در دست من نبود و وکیل من در آن نبود و در زمان حضرت پیامبر (ص) غلّه آن را نخورده بودم ))؟ گفتند : بلی . فرمود : (( پس چرا در مورد چیزی که در دست من است از من دلیل و شاهد می خواهید ))؟ گفتند : چون غنیمت مسلمانان است ، اگر شاهد آوردی به تو می دهیم وگرنه امضا نمی کنیم !

فاطمه (س) - در حالیکه مردم در اطراف آن دو نفر می شنیدند - فرمود : (( می خواهید کاری که پیامبر (ص) کرده ردّ کنید و درباره ما بخصوص حکمی جاری کنید که درباره سایر مسلمین انجام نداده اید ؟ ای مردم ، بشنوید آنچه این دو مرتکب می شوند ( ((ب)) : بشنوید آنچه عتیق (ابوبکر) بر ما تحمیل می کند . ((الف)) خ ل : بشنوید گناهی را که اینان مرتکب می شوند )) . چه نظر می دهید اگر من اموالی را که در دست مسلمین است ادّعا کنم ، آیا از من شاهد می خواهید یا از آنها ؟ گفتند : البته از تو می خواهیم . فرمود : حال اگر همه مسلمانان آنچه در دست من است ادّعا کنند از آنها شاهد می خواهید یا از من ؟

عمر غضبناک شد و گفت : این غنیمتی است برای مسلمین و زمین آنها است ، و آن در دست فاطمه است و محصول آن را می خورد . اگر شاهدی بر ادّعای خود آورد که پیامبر از بین مسلمین این غنیمت و حقّشان را به فاطمه بخشیده در این باره تجدید نظر می کنیم .

حضرت زهرا (س) فرمود : مرا بس است ! ای مردم شما را بخدا قسم می دهم ، آیا از پیامبر (ص) نشنیدید که می فرمود : (( دخترم فاطمه (س) سیّده زنان اهل بهشت است )) گفتند : آری بخدا قسم این را از پیامبر (ص) شنیدیم . فرمود : (( آیا سیّده زنان اهل بهشت ادّعای باطل می کند و آنچه حقّش نیست می گیرد ؟ اگر چهار نفر بر علیه من به فحشا شهادت دهند یا دو نفر به سرقت شهادت دهند ، آیا سخن آنان را بر علیه من تصدیق می کنید ))

در اینجا ابوبکر ساکت شد ، ولی عمر گفت : آری ، بر تو حدّ جاری می کنیم !!!فرمود : دروغ گفتی و لئامت خود را ثابت کردی ، مگر آنکه اقرار کنی بر دین محمّد (ص) نیستی . کسی که شهادتی را بر علیه سیّده زنان اهل بهشت قبول می کند یا حدّی را بر او جاری می نماید ملعون است و به آنچه خدا بر محمّد (ص) نازل کرده کافر است ، زیرا کسانی که خداوند همه بدیها را از آنان برده و آنان را پاک گردانیده شهادتی بر علیه شان روا نیست ، چون از هر بدی معصوم اند و از هر فحشایی پاک شده اند . ای عمر ، درباره اهل این آیه ( آیه تطهیر ) به من خبر ده ، اگر قومی بر علیه آنان یا یکی از ایشان نسبت شرک یا کفر یا فحشا دهد آیا مسلمانان از ایشان برائت می جویند و بر آنها حدّ جاری می کنند

عمر گفت : آری ، آنان با سایر مردم در این باره یکی هستند . فرمود :(( دروغ گفتی و کافر شدی ، آنها با سایر مردم در این باره یکی نیستند ، زیرا خداوند آنان را معصوم قرار داده و درباره عصمت و طهارت آنان آیه نازل کرده و همه بدی ها را از ایشان برده است .پس هرکس بر علیه آنان مطلبی را تصدیق کند خدا و رسولش را تکذیب نموده است )).ابوبکر گفت : ای عمر تو را قسم می دهم که ساکت باشی !

نقشه قتل امیرالمؤمنین (ع)

شب که شد ابوبکر و عمر سراغ خالد بن ولید فرستادند و گفتند : ما می خواهیم موضوعی را پنهانی با تو در میان بگذاریم  ( ((ب)) و ((د)) : کاری را با تو مشورت کنیم ) ، و آن را به تو واگذار کنیم بخاطر اطمینانی که به تو داریم . خالد گفت : هرکاری می خواهید به من واگذار کنید که من مطیع فرمان شما هستم . گفتند : (( این پادشاهی و سلطنت تا علی زنده است برای ما فایده ندارد . نشنیدی به ما چه گفت و چگونه با ما روبه رو شد ؟ ما در امان نیستیم که او پنهانی به سوی خود دعوت کند و عدّه ای به او پاسخ مثبت دهند و او بر علیه ما قیام کند ، چرا که او شجاع ترین عرب است و ما هم نسبت به او این کارهایی که دیدی مرتکب شده ایم و در حکومت پسر عمویش بر او غالب شدیم در حالیکه حقی در آن نداشتیم و فدک را هم از دست همسر او بیرون آوردیم . ( ابوبکر گفت ) : وقتی نماز صبح را با مردم خواندم کنار او بایست و شمشیرت همراهت باشد . وقتی من نماز را خواندم و سلام دادم گردن او را بزن ))!!

علی (ع) می فرماید : خالد بن ولید در حالیکه شمشیرش را به کمر بسته بود در کنار من به نماز ایستاد . ابوبکر هم به نماز ایستاد و در تصمیم خود متردّد و پشیمان شده و متحیّر مانده بود،تا آنجا که نزدیک بود آفتاب طلوع کند !لذا قبل از آنکه سلام دهد گفت (( آنچه به تو دستور داده بودم انجام مده )) و سپس سلام نماز را داد !! به خالد گفتم : موضوع چه بود ؟!گفت : به من دستور داده بود که وقتی سلام نماز را داد گردن تو را بزنم . گفتم آیا چنین کاری را می کردی : گفت : آری بخدا قسم ، اگر سلام می داد انجام می دادم !

حبس خمس

سلیم می گوید : سپس امیرالمؤمنین (ع) رو به عباس و اطرافیانش کرد و فرمود ( عبارت در کتاب ارشادالقلوب چنین است : سپس امیرالمؤمنین (ع) رو به اطرافیانش کرد و فرمود : آیا برای شما رأیی ظاهر نشد که باعث شد آنان بر ما اهل بیت از هر جانب و به هر شکلی مسلّط شوند و از هیچگونه دور کردن و به نهایت درجه بد رفتاری و گرفتن حقوق ما کوتاهی نکنند . آیا عجیب نیست که او و رفیقش سهم ذوی القربی را از ما حبس می کنند ...) : آیا تعجب نمی کنید از اینکه او و رفیقش سهم ذوی القربی را که خداوند برای ما در قرآن واجب کرده حبس نموده اند ؟!خدا هم می دانست که اینان بزودی در این باره به ما ظلم می کنند و آن را از دست ما خارج می کنند و لذا فرمود : (( اِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللهِ وَ مَا اَنْزَلْنٰا عَلَی عَبْدِنَا یَوْمَ الْفُرْقَانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ /سوره انفال /آیه چهل و یک )) ، (( اگر به خدا و به آنچه در روز فرقان ، روزی که دو گروه با یکدیگر ملاقات می کنند نازل کردیم ایمان آورده اید ....)) ( منظور حضرت این است که خداوند آیه خمس را بصورت شرط آورده که اگر مؤمن هستید چنین کنید ، اشاره به اینکه در آینده عدّه ای به آن ايمان نخواهند داشت ) .

الحاق خانه جعفر به مسجد

تعجّب است از اینکه عمر خانه برادرم جعفر را خراب کرد و آن را به مسجد ملحق نمود و از قیمت آن نه کم و نه زیاد چیزی به پسرانش نداد . مردم هم این را بر او عیب نگرفتند و تغییر هم ندادند ، گویی خانه مردی از دیلم را گرفته است      ( ((ب)) و ((د)) : مردم او را سرزنش نکردند گویی خانه مردی از ترک یا کابل را گرفته است ) .

بدعت در غسل جنابت

تعجّب است از جهل عمر و جهل امّت که او به همه عمّالش نوشت : (( اگر جُنُب آب پیدا نکرد بر او واجب نیست نماز بخواند ، و نباید بر خاک تیمّم کند تا آب بیابد ، اگر چه آب پیدا نکند تا خدا را ملاقات کند ))! مردم هم قبول کردند و به آن راضی شدند ، در حالیکه هم خود او و هم مردم می دانستند که پیامبر (ص) به عمّار و ابوذر دستور داد که از جنابت تیمّم کنند و نماز بخوانند . این دو نفر و غیر اینها هم نزد عمر شهادت دادند ، ولی او قبول نکرد و در مقابل آنان سری بلند نکرد و توجهی ننمود .( در الغدیر: ج 6ص 83روایت کرده که مردی نزد عمر آمد و گفت : من جُنُب شدم و آب پیدا نکردم . عمر گفت : نماز نخوان !عمّار گفت : آیا بیاد نداری که من و تو در لشکری به جنگ رفته بودیم و جُنُب شدیم و آب نیافتیم . در آن روز تو نماز نخواندی ولی من در خاک غلطیدم و نماز خواندم . پیامبر (ص) فرمود :،کافی بود دستت را بر خاک بزنی و در آن بدمی و به صورت و دستانت بکشی . عمر در جواب عمار گفت :ای عمّار از خدا بترس !!عمّار هم گفت : اگر نمی خواهی این حدیث را نقل نکنم !!)) .

بدعت در ارث جدّ

تعجّب از اینکه آن دو بدون علم و بی توجّه و از روی جهل قضاوتهای مختلفی درباره ارث جد نمودند ( از آنجا که درباره ارث جد (پدر بزرگ) هم ابوبکر و هم عمر قضاوتهای مختلفی نموده اند لذا در این قسمت ضمیر تثنیه آمده و هر دو نفر ذکر شده اند . به الغدیر : ج 6ص 117و ج 7ص 120مراجعه شود ) ، و از روی جرئت بر پروردگار و بی تقوایی آنچه را نمی دانستند ادعا کردند آنان ادّعا کردند که پیامبر (ص) از دنیا رفت در حالیکه درباره جدّ حکمی نکرده بود . هیچکس هم ادّعا نکرد که ارث جدّ را می داند . بلکه در این باره تابع آن دو نفر شدند و سخن آنان را تصدیق کردند !

آزاد کردن کنیزان صاحب فرزند

همچنین از بدعتهای عمر حکم به آزادی کنیزانی است که صاحب فرزند می شوند ( اشاره به بدعت عمر است که گفت : هر کنیز حامله وقتی وضع حمل کند آزاد می شود ) ، که مردم در این مورد هم سخن او را مورد عمل قرار دادند و امر پیامبر ( ص) را کنار گذاشتند .

قضاوت باطل در مورد نصر و جعده و ابن و بره

همچنین آن حکمی که درباره نصر بن حجاج ( اشاره به تبعید بدون جهت نصر بن حجاج است . در بحار : ج 8قدیم ص 286روایت کرده که روزی عمر در کوچه های مدینه گردش می کرد . صدای زنی را شنید که در خانه اش شعر عاشقانه ای می خواند و در آن نصر بن حجاج را معشوقه خود می خواند . دستور داد نصر را حاضر کنند . وقتی او را آوردند دید از نظر سیما و چشمان و موهایش زیباترین مردم است . ابتدا دستور داد موی او را تراشیدند و در نتیجه صورت زیبای او بهتر دیده شد . دستور داد تا عمامه بر سر بگذارد و در نتیجه چشمانش زیباتر دیده شدند عمر گفت : در شهری که من هستم نباید ساکن باشی !گفت : برای چه ؟ عمر گفت : حرف همین است که گفتم ! و دستور داد او را به بصره تبعید کردند ! عمر نظیر این حکم را درباره پسر عموی نصر بن حجاج نیز صادر کرد . به طبقات ابن سعد : ج 3ص 385مراجعه شود .لازم به تذکر است که جنبه بدعت در این حکم عمر آن است که مجرد زیبا بودن یک شخص که یک مسئله خدادادی است این حق را به کسی نمی دهد که بدون جرم سر او را بتراشد و سپس او را تبعید نماید ) ، و جعدة از طایفه بنی سلیم ( اشاره به شلاق زدن بی جهت به جعده است . در طبقات ابن سعد : ج 3ص 285روایت کرده که نامه ای بدست عمر رسید که در آن اشعاری بود و خلاصه اش این بود که شخصی از جعده شکایت کرده بود که در خانه زنانی که شوهرشان در سفر است و غایبند می رود و گویی می خواهد با آنان رابطه بر قرار کند .عمر جعده را فراخواند و دستور داد پاهایش را ببندند و صد ضربه شلاق به او بزنند و به او دستور داد بر زنانی که شوهرشان غائب است وارد نشود . جنبه بدعت در این حکم هم این است که اولا بدون ثبوت صدق شکایت کننده درباره او حکم کرده ، و ثانیا احتمال ارتباط با زنان بوده و هنوز ثابت نشده بود ، و ثالثا صد ضربه شلاق حد برای زنای ثابت شده است و در اینجا بر فرض ثبوت شکایت ، مجرد ارتباط ثابت می شود که باید کم تر از حدّ شرعی و به عنوان تعزیر مجازات شود ) ، و ابن وبرة ( قضیه ابن و بره در مدارک موجود یافت نشد ) به اجرا در آورد .

بدعت درباره طلاق

عجیب تر از اینها ، آنکه ابوکنف عبدی نزد عمر آمد و گفت : (( من در حالیکه غائب بودم همسرم را طلاق دادم و خبر طلاق به او رسید . بعد در حالیکه او در عدّه بود رجوع کردم و خبر رجوع را برای او نوشتم ولی نوشته من به دست او نرسید تا آنکه ازدواج کرد )).

عمر در جواب او نوشت : اگر این کسی که با او ازدواج کرده دخول نموده همسر او حساب می شود ، و اگر دخول نکرده همسر تو است !! این مطلب را نوشت در حالیکه من حاضر بودم ولی با من مشورت نکرد و از من سؤال ننمود ، گویی خود را با علمش از من مستغنی می دید ( در کتاب ارشادالقلوب : خود را با جهلش از من مستغنی می دید ) . خواستم او را نهی کنم ولی با خود گفتم : باکی ندارم تا خدا رسوایش کند . ولی مردم بر او عیب نگرفتند بلکه تحسین کردند و آن را سنّت قرار دادند و از او قبول کردند و آن را عملِ درست حساب کردند ، در حالیکه این حکمی بود که اگر دیوانه بی ارزش کم عقلی هم می خواست در این باره حکم کند بیش از این نمی گفت ( در کتاب ارشادالقلوب عبارت چنین است : در این باره قضاوتی کرد که اگر دیوانه ای حکم می کرد بر او ایراد می گرفتند ) .

حذف (( حیّ علی خیر العمل ) از اذان

همچنین برداشتن او (( حیّ علی خیر العمل )) را از اذان ( در الغدیر : ج 6ص 213روایت کرده که عمر گفت : سه کار در زمان پیامبر (ص) حلال بود که من آنها را حرام می کنم و برای آنها عقاب می نمایم : حج تمتّع ، متعه زنان ، حیّ علی خیر العمل در اذان ) ، که مردم آن را سنّت حساب کردند و در این حکم تابع او شدند .

بدعت در حکم همسر مفقود

همچنین حکم او درباره مرد مفقود که (( مهلت زنش چهار سال است و بعد از آن ازدواج می کند . اگر شوهرش آمد بین باز پس گرفتن همسرش و یا گرفتن مهریّه او مخیّر می شود ))!!

مردم این حکم او را هم تحسین کردند و آن را سنّت حساب کردند و بخاطر جهل و نادانی به کتاب خدا و سنّت پیامبرش از او قبول نمودند .

بدعتهای عمر درباره عجم

همچنین عمر هر عجمی را از مدینه اخراج کرد ( در مروج الذهب مسعودی : ج 2ص 320روایت کرده که عمر اجازه نمی داد احدی از عجم وارد مدینه شود ) .

و طنابی به طول پنج وجب برای عمّالش به بصره فرستاد و گفت : (( هرکس از عجمها را گرفتید که قامت او بقدر این طناب بود گردنش را بزنید ))!!

و همچنین برگرداندن او زنان اسیر شوشتر را در حالیکه حامله بودند !( یعنی زنانی را که در جنگ شوشتر اسیر شده بودند و پس از تقسیم بین مسلمانان به عنوان کنیز از آنان حامله شده بودند ، دوباره آزاد کرد بدون آنکه مسئله فرزندان در مورد آنان حل و فصل شود ) .

بدعت در حکم سرقت

در مورد بچه هایی که در بصره سرقت کرده بودند طنابی فرستاد و گفت : (( هرکدام به بلندی این طناب رسید دست او را قطع کنید )) ! ( نظیر این را علامه امینی در الغدیر : ج 6ص 171آورده که پسری از اهل عراق سرقت کرده بود . عمر نوشت : (( او را وجب کنید ، اگر شش وجب شد دستش را قطع کنید ))! او را وجب کردند بقدر یک انگشت کم بود و آزاد شد !) .

پشتوانه دروغین بدعتهای عمر

عجیب تر از آن اینکه کذّابی ، دروغی را درباره عمر شایع کرد ، و خود او و جاهلان آن را پذیرفتند و گمان کردند که     (( ملائکه بر لسان عمر سخن می گوید و به او تلقین می کند )) ( در این باره به الغدیر : ج 6ص 331و نیز آخر حدیث 10کتاب حاضر مراجعه شود ).

بدعت در آزاد کردن کنیزان یمن

همچنین عمر زنان اسیر یمن را آزاد کرد ( این بدعت نظیر آزادی کنیزان شوشتر است که از مسلمانان حامله بودند . در کتاب ایضاح فضل بن شاذان : ص 463روایت کرده که عمر زنان اسیر یمن را در حالیکه حامله بودند آزاد کرد و آنان را از دست مالکانشان که آنها را خریده بودند گرفت ، بدون آنکه مسئله فرزندان در رحم آنان حل شود ).

2

اعتراضات و اهانت های ابوبکر و عمر به پیامبر (ص)

بازگشت از لشکر اسامه

همچنین بازگشت عمر و رفیقش (ابوبکر) از لشکر اسامة بن زید در حالیکه به عنوان ((امیر)) بر او سلام کرده بودند ( در بحار : ج 8قدیم ص 245روایت کرده که پیامبر (ص) شب بیست و ششم ماه صفر سال یازدهم هجرت به مردم دستور داد برای جنگ با روم آماده شوند .اسامه را فراخواند و او را سر لشکر قرار داد و عَلَم را به او سپرد و کسانی را که از لشکر او تخلف کنند لعنت کرد . از جمله افرادی که بخصوص نام برد ابوبکر و عمر بودند ، که این دو در شب رحلت حضرت به مدینه بازگشتند و برای غصب خلافت آماده شدند . حضرت در آن شب فرمود : (( امشب شر عظیمی وارد مدینه           شده است )) . به پاورقی 32از حدیث 58این کتاب نیز مراجعه شود ) .

منع از نوشتن ((کتف))

عجیب تر از آن اینکه خدا می داند و مردم هم می دانند ( ((ب)) : خدا به مردم فهماند . در ارشادالقلوب : او و آنانکه با او و در اطراف او هستند می دانند ) ، که او پیامبر (ص) را از نوشتن کتفی که خواسته بود مانع شد ( درباره قصه ((کتف)) به حدیث 11و 49کتاب ححاضر مراجعه شود) ، ولی این کارش نزد مردم ضرری به او نزد و نقصی برای او حساب نشد .

اهانت عمر به صفیّه در مورد شفاعت

او بود که درباره صفیّه ( عمه پیامبر (ص) ) آن سخنان را گفت : حضرت هم غضبناک شد و آن سخنان را فرمود ( در بحار : ج 8قدیم ص 200از امام باقر (ع) روایت کرده که پسر صفیّه دختر عبدالمطلب از دنیا رفته بود .عمر به او برخورد کرد و گفت : (( گوشواره ات را بپوشان که فامیلی تو با پیامبر برایت نفعی نخواهد داشت ))!!صفیه گفت : تو مگر گوشواره مرا دیدی ای زنا زاده ؟سپس صفیه نزد پیامبر (ص) آمد و این جریان را به آن حضرت خبر داد و گریست . حضرت بیرون آمد و ندا کرد تا مردم جمع شدند . سپس فرمود : چه شده است که عدّه ای گمان می کنند خویشاوندی من نفعی ندارد ......).

مخالفت ابوبکر و عمر در قتل رئیس خوارج

او و رفیقش بودند که از قتل مردی که پیامبر (ص) دستور کشتن او را داده بود خودداری کردند . آن حضرت بعد از آن دو ، به من دستور داد و در این باره مطالبی فرمود ( در الغدیر : ج 7ص 216از ابی سعید خدری روایت کرده است که : ابوبکر نزد پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله ، من از فلان مکان می گذشتم ، مردی با خشوع و خوش سیما مشغول نماز بود . حضرت به او فرمود : سراغ او برو و او را بقتل برسان . ابوبکر سراغ او رفت ولی او را به آن حالت دید و نخواست او را بکشد و نزد پیامبر (ص) بازگشت . حضرت به عمر فرمود : برو و او را بکش . عمر هم آمد و چون او را به همان حالتی که ابوبکر دیده بود ملاحضه کرد او را نکشت و برگشت و گفت : من او را در حال خشوع یافتم و نخواستم او را بکشم .حضرت فرمود : یا علی ، تو برو و او را بکش . علی (ع) آمد ولی او را ندید و برگشت و عرض کرد : یا رسول الله ، او را ندیدم . حضرت فرمود : (( آن مرد و اصحابش قرآن را می خوانند ولی از گلویشان تجاوز نمی کند . از دین بیرون می روند همانطور که تیر به شکار اصابت کند و از تن او بیرون آید ، و دوباره به دین بر نمی گردند مگر آنکه تیر به شکاف خود برگردد . آنان را بکشید که بدترین مردم هستند)) . و آن مرد ذوالثدیة رئیس خوارج نهروان بود ).

مخالفت ابوبکر و عمر در ابلاغ پیام

پیامبر (ص) به ابوبکر دستور داد تا در بین مردم ندا کند . (( هرکس با توحید خدا را ملاقات کند و به او هیچ شریکی قائل نشود ، داخل بهشت می شود )). عمر مانع ابوبکر شد .ابوبکر هم سخن عمر را اطاعت کرد و از پیامبر (ص) سرپیچی کرد و امر آن حضرت را اجرا نکرد . پیامبر (ص) در این باره هم مطالبی فرمود .

بدیها و مخالفتهای بیشمار ابوبکر و عمر

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : بدیهای عمر و رفیقش (ابوبکر) بیش از آن است که به شماره و حساب آید . با این همه ، این بدیها باعث نقص آن دو نزد جهال و عامّه مردم نشده است . بلکه نزد ایشان محبوب تر از پدران و مادران و خود آنها هستند ، و مردم بخاطر آنها غضب می کنند در حدّی که برای پیامبر (ص) آنطور غضب نمی کنند ( در کتاب ارشادالقلوب در اینجا اضافه کرده : و از ذکر آن دو به بدی پرهیز می کنند بگونه ای که در مورد پیامبر (ص) پرهیز نمی کنند ) .

اهانت به پیامبر (ص) و عکس العمل آن حضرت

علی (ع) فرمود : روزی از کنار صهّاکی ( صهّاکی کنایه از عمر است که به اعتبار مادرش ((صهّاک)) آورده شده است ) ، می گذشتم که به من گفت : مَثَل محمّد ( ((الف)) : مثل محمّد در اهل بیتش ...) ، جز مَثَل درخت خرمایی که در محل زباله ای روییده باشد نیست ! من نزد پیامبر (ص) آمدم و این مطلب را گفتم . حضرت غضب کرد و با همان حال غضب بر منبر آمد . انصار بخاطر غضبی که از آن حضرت دیدند دهشت زده شدند و غرق در اسلحه آمدند .

حضرت فرمود : (( چه شده است اقوامی را که مرا در مورد خویشاوندانم سرزنش می کنند ؟در حالیکه از من شنیده اند آنچه در فضیلت آنان گفته ام و همچنین فضیلت دادن خدا ایشان را و آنچه خدا به ایشان اختصاص داده که بدیها را از ایشان برده و آنان را پاک گردانیده است . همچنین شنیده اید آنچه درباره افضل اهل بیتم و بهترین آنها گفته ام از آنچه خداوند او را بدان اختصاص داده و او را اکرام نموده و تفضیل داده مانند سبقت او در اسلام و گرفتاریهای او در راه آن ، و خویشاوندی او با من و اینکه او نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی است . بعد از اینها گمان می کنید مَثَل من در اهل بیتم همچون درخت خرمایی روییده در زباله است ))؟!

ابتدای خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام

بدانید که خداوند مخلوقاتش را آفرید و آنان را به دو گروه تقسیم نمود ، و مرا در بهترین دو گروه قرار داد . سپس یک فرقه را به سه گروه تقسیم کرد که از شعبه ها و قبایل و خاندانهایی تشکیل می شد ، و مرا در بهترین شعبه ها و قبیله ها قرار داد . سپس آنها را هم به خاندانهایی تقسیم کرد و مرا در بهترین خاندانها قرار داد و این همان کلام خداوند است که (( اِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً /سوره احزاب /آیه سی و سه )) .این آیه در اهل بیت من و عترتم و خودم و برادرم علی بن ابی طالب تحقّق پیدا کرده است.

بدانید که خداوند نظری به اهل زمین کرد و مرا از میان ایشان انتخاب کرد . سپس نظر دیگری کرد و برادرم علی و وزیر و وصیّم و جانشینم در امّتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از مرا انتخاب کرد ، و مرا به عنوان رسول و نبی و راهنما مبعوث کرد و به من وحی نمود که علی را به عنوان برادر و ولی وصیّ و خلیفه در امّتم بعد از خود قرار دهم .

بدانید که او صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است . هرکس او را یاری کند خدا او را یاری می کند ، و هرکس با او دشمنی کند خدا او را دشمن می دارد ( ((ب)) و ((د)) : هرکس او را یاری کند خدا را یاری کرده و هرکس او را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته ) ، و هرکس او را دوست بدارد خدا او را دوست می دارد ، و هرکس او را مبغوض بدارد خدا او را مبغوض می دارد . جز مؤمن او را دوست ندارد و جز کافر او را مبغوض نمی دارد . او سر پرست زمین بعد از من     ( در کتاب فضائل : زینت زمین ) ، و باعث آرامش آن و کلمه تقوای خداوند و ریسمان محکم الهی است . آیا می خواهید نور خدا را با دهانتان خاموش کنید ؟ خداوند نور خود را به نهایت می رساند اگر چه مشرکان را خوش نیاید . دشمنان خدا می خواهند نور برادرم را خاموش کنند ، ولی خدا نمی گذارد تا آنکه نور خود را کامل کند .

ای مردم ، حاضرانِ شما سخن مرا به غائبان برسانند . خدایا بر اینان شاهد باش . ای مردم خداوند نظر سوّمی نمود و بعد از من از میان آنها دوازده جانشین از اهل بیتم انتخاب کرد که آنان برگزدیدگان امّتم هستند . یازده امام یکی پس از دیگری بعد از برادرم می باشند که هر یک از دنیا برود یکی از آنان خلافت را بدست می گیرد .

مَثَل آنان مَثَل ستارگان در آسمان است که هر ستاره ای غروب کند ستاره دیگری طلوع می کند ، چون آنان امامان هدایت کننده هدایت شده ای هستند که حیله کسانی که با ایشان مکر کنند و خوار کردن آنانکه ایشان را خوار کنند به ایشان ضرری نمی رساند ، بلکه خداوند به کسانی که با ایشان حیله کنند یا آنان را خوار کنند با همان مکر و خواری ضرر می زند .

آنان حجّت های خداوند در زمین و شاهدان او بر خلقش هستند . هرکس از آنان اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هرکس از ایشان سرپیچی کند از خدا سرپیچی کرده است . آنان با قرآن و قرآن با آنان است ، نه ایشان از قرآن جدا می شوند و نه قرآن از ایشان جدا می شود تا در حوض کوثر بر من وارد شوند .

اوّل امامان برادرم علی بهترین آنها است . سپس پسرم حسن و سپس پسرم حسین و سپس نه نفر از فرزندان حسین که مادرشان دخترم فاطمه است . صلوات خدا بر آنان باد . بعد از آنان (در فضیلت ) ، پسر عمویم و برادر برادرم جعفر بن ابی طالب ( یعنی جعفر بن ابی طالب برادر امیرالمؤمنین (ع) است و امیرالمؤمنین (ع) هم برادر پیامبر (ص) است ) ، و عمویم حمزة بن عبدالمطلب است .

بدانید که من محمّد بن عبدالله هستم و بهترین انبیاء و مرسلین هستم . دخترم فاطمه سیّده زنان اهل بهشت است ، و علی و فرزندان او که اوصیائند بهترین اوصیاء هستند ، و اهل بیت من بهترین اهل بیت های پیامبرانند و دو پسرم آقای جوانان اهل بهشتند .

ای مردم ، امید های شما به شفاعت من است ، آیا اهل بیت من از آن عاجزند ؟ هرکس که از نسل جدّم عبدالمطلب بدنیا آمده باشد و خدا را با توحید و بدون آنکه شرکی قائل شود ملاقات کند ، او را وارد بهشت می کند ، اگرچه گناهانش به عدد ریگها و کف دریا ها باشد ( این عبارت در کتاب فضائل چنین است : (( ای مردم ، آیا شفاعت مرا نسبت به خود امیدوارید و من از شفاعت اهل بیت خود عاجزم ؟ ای مردم ، هرکس فردای قیامت با ایمان خدا را ملاقات کند بدون آنکه شرکی بورزد اجر او بهشت است اگرچه گناهانش بقدر خاک زمین باشد )) . البته توحید بدون ولایت اهل بیت علیهم السلام ارزشی ندارد که در روایات به تواتر وارد شده است ) .

ای مردم ، اهل بیت مرا در حیات من و پس از من بزرگ بشمارید و به ایشان اکرام کنید و آنان را فضیلت دهید ( این عبارت در کتاب (( مشارق انوار الیقین )) چنین است : ای مردم ، اهل بیت مرا بزرگ بدارید و آنان را دوست بدارید و بعد از من همراه آنان باشید که ایشان صراط مستقیم هستند ) ، برای احدی جایز نیست به احترام دیگری از جایش برخیزد مگر برای اهل بیتم . اگر من حلقه درب بهشت را بگیرم و سپس پروردگار برایم تجلّی کند و من به سجده در آیم و به من اجازه شفاعت داده شود کسی را بر اهل بیتم مقدّم نمی دارم .

نَسَب پیامبر (ص)

فرمود : ای مردم ، نسبت مرا بگویید که من کیستم ؟!یک نفر از انصار برخاست و عرض کرد ( این عبارت در کتاب فضائل چنین است : انصار برخاستند و در حالیکه اسلحه ها را بدست گرفته بودند گفتند : ...) : از غضب خدا و رسولش به خدا پناه می بریم . یا رسول الله ، به ما خبر بده که چه کسی درباره اهل بیتت تو را اذیت کرده تا گردن او را بزنیم ( ((ب)) و ((د)) : تا او را بکشیم ) ، و بدینوسیله به عترتش نیکی شده باشد .

حضرت فرمود : نَسَب مرا اینگونه بگویی : (( من محمّد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم )) ، و حضرت نَسَب خود را تا نزار ذکر کرد و بعد تا حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله رساند ( در کتاب فضائل در اینجا اضافه کرده : سپس نَسَب خود را تا نوح پیش رفت در بحار : ج 15ص 107نَسَب پیامبر (ص) را تا حضرت آدم (ع) چنین روایت کرده است : محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصیّ بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن خزیمة بن مدرکة بن طابخة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن ادّ بن ادد بن الیسع بن الهمیسع بن سلامان بن نبت بن حمل بن قیدار بن اسماعیل بن ابراهیم بن تارخ بن ناخور بن سروغ بن هود بن ارفخشذ بن متوشلح بن سام بن نوح بن لمک بن ادریس بن مهلائیل بن زبارز بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السلام ) .

و سپس فرمود : من و اهل بیتم با طینت پاکی از زیر عرش تا آدم بوده ایم و نسل ما همه اش نکاح بوده و زنا نبوده است و ازدواجهای جاهلیّت به نسل ما مخلوط نشده است .

سؤال مردم از انساب و عاقبت خود

فرمود : از من سؤال کنید . بخدا قسم هیچکس درباره پدر و مادرش و نسبش از من نمی پرسد مگر اینکه به او خبر می دهم .

مردی برخاست و گفت : پدر من کیست ؟ فرمود : (( پدر تو فلانی است ، همان کسی که بعنوان پسر او خوانده             می شوی )) . آن مرد خدا را حمد و ثنا نمود و گفت : اگر مرا به غیر او هم نسبت می دادی راضی می شدم و تسلیم بودم .

مرد دیگری برخاست و پرسید : پدر من کیست ؟ فرمود : (( پدر تو فلانی است )) ، و حضرت شخص دیگری غیر آنکه بنام پدرش معروف بود ذکر نمود . آن مرد هم از اسلام مرتد شد .

مرد دیگری برخاست و گفت : آیا من از اهل بهشتم یا اهل آتش ؟فرمود : از اهل بهشت . مرد دیگری برخاست و گفت : من از اهل بهشتم یا آتش ؟ فرمود : از اهل آتش !

اعتراف عمر به اهانت خود نسبت به پیامبر (ص)

پیامبر (ص) غضبناک فرمود : چرا آن کسی که بهترین اهل بیتم و برادر و وزیر وارث و وصیّم و خلیفه ام در امّتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از مرا سرزنش کرده بر نمی خیزد تا بپرسد پدرش کیست و جایش کجاست ( ((ج)) : تا بپرسد او کیست و پسر چه کسی است ) ، آیا در بهشت یا در جهنّم است ؟

عمر بن خطّاب برخاست و عرض کرد ( در کتاب فضائل عبارت چنین است : در اینجا بود که دومی (عمر) ترسید که پیامبر (ص) نام او را ببرد و او را بین مردم مفتضح کند . لذا برخاست و گفت : ......) :از نارضایتی خدا و رسولش به خدا پناه می برم . یا رسول الله ما را عفو فرما خدا تو را عفو نماید و توبه ما را بپذیر خدا توبه تو را بپذیر ، ما را بپوشان خدا تو را بپوشاند ، از ما بگذر خدا بر تو درود بفرستد ( در کتاب فضائل عبارت چنین است : از ما بگذر خدا ما را فدایت گرداند . در اینجا حضرت حیا کرد و سکوت نمود ، چرا که از اهل حلم و کرم و عفو بود . و سپس از منبر پائین آمد ) ، پیامبر (ص) حیا کرد و خودداری نمود .

اعتراض عمر به پیامبر (ص) در مورد زکات عباس

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : عمر بود در زکات عباس ، آن هنگام که پیامبر (ص) او را برای جمع آوری زکات فرستاد ، او برگشت و گفت : عباس زکات مالش را پرداخت نمی کند . حضرت غضبناک شد و فرمود : سپاس خدا را که ما اهل بیت را از شرّ نسبتهای ناروائی که به ما می دهند در امان داشته است . عباس زکات مالش را منع نکرده است بلکه تو به عجله درباره او قضاوت کردی . او زکات چند سال را از پیش پرداخت کرده است ( ((ب)) و ((د)) : سپس پیامبر(ص) عمر را از فرستادن برای زکات عزل نمود ) .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : عمر بعد از آن نزد من آمد و از من خواست که همراه او برای شفاعت نزد پیامبر (ص) برویم تا از او راضی شود ، و من هم این کار را انجام دادم .

اعتراض عمر به پیامبر (ص) در نماز بر جنازه منافق

و عمر بود در جریان عبدالله بن ابی سلول که پیامبر (ص) جلو رفت تا بر جنازه او نماز بخواند . عمر لباس حضرت را از پشت سر گرفت و به سمت خود کشید و گفت : (( خدا تو را نهی کرده بر او نماز بخوانی و برای تو جایز نیست بر او نماز بخوانی ))!!

پیامبر (ص) به او فرمود : وای بر تو ، مرا اذیّت کردی !من به احترام پسرش بر او نماز خواندم ، و امیدوارم بخاطر این نماز من هفتاد نفر از فرزندان پدرش و اهل بیتش مسلمان شوند . و تو چه میدانی در نماز چه گفتم ؟من بر علیه او دعا کردم ( در بحار : ج 8قدیم ص 200روایت کرده است که پیامبر (ص) وقتی به مدینه بازگشت عبدالله بن اُبَیّ که از منافقین بود مریض شد . پسرش عبدالله بن عبدالله که مؤمن بود در حال جان کندن پدر نزد حضرت آمد و عرض کرد : یا رسول الله ، پدر و مادرم بقربانت ، اگر تو به عیادت پدرم نیایی برای ما عار می شود . حضرت نزد او آمد در حالیکه منافقین نزد او بودند . پسرش گفت : یا رسول الله ، برای او استغفار کن . حضرت هم استغفار نمود .

عمر گفت : یا رسول الله ، آیا خدا تو را نهی نکرده که برای اینان استغفار کنی یا بر آنان نماز بخوانی ؟حضرت توجهی به او نکرد . عمر دوباره سخن خود را تکرار کرد . پیامبر (ص) فرمود : وای بر تو !من مخیّر شدم و یکی را انتخاب نمودم . خداوند می فرماید : (( اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ اَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ )) ، (( می خواهی برای آنان استغفار بنما و می خواهی          استغفار ننما )) .

وقتی عبدالله از دنیا رفت پسرش نزد حضرت آمد و گفت : یا رسول الله ، پدر و مادرم فدایت ، اگر صلاحی بدانی بر سر جنازه پدرم حاضر شوی ؟ حضرت حاضر شد و بر سر قبرش ایستاد .عمر گفت : یا رسول الله ، آیا خدا تو را نهی نکرده که هرگز بر کسی از آنان که مرده باشد نماز نخوانی و بر سر قبرش نایستی ؟ حضرت فرمود : هیچ فهمیدی من چه گفتم . من گفتم : (( خدایا قبر او و داخل بدنش را پر از آتش کن و او را به آتش برسان )) . اینجا بود که از پیامبر (ص) حالتی که دوست نداشت ظاهر شد ) .

اعتراض عمر به پیامبر (ص) در صلح حدیبیّه

عمر بود در روز حدیبیّه که وقتی صلحنامه نوشته شد به پیامبر (ص) اعتراض کرد ( در بحار : ج 20ص 334آمده است که در صلحنامه پیامبر (ص) با سهیل بن عمرو که از طرف مشرکین در حدیبیّه آمده بود ، از جمله مطالب چنین نوشتند : (( به این شرط که اگر مردی از ما نزد تو آمد اگر چه دین تو را قبول کرد او را به ما برگردانی ولی اگر از یاران تو نزد ما آمدند بر نگردانیم )) . مسلمانان اعتراض کردند که چطور مسلمانی را به نزد مشرکین بازگردانیم . حضرت فرمود : (( هرکس از ما نزد آنها برود خدا او را دور کند ، و کسانی از آنها که نزد ما بیایند به نزد ایشان باز می گردانیم ، اگر خدا اسلام را در قلب آنها بداند راه فرجی برایشان مهیّا می کند )) . در این حال ابوجندل پسر سهیل بن عمرو در حالیکه زنجیر به دست و پایش بود و از سمت پائین مکه خارج شده بود آمد و خود را بین مسلمانان انداخت . سهیل گفت : ای محمد ، این اول چیزی است که از تو وفای آن را می خواهیم و باید او را برگردانی . ابوجندل گفت : ای مسلمانان مرا بسوی مشرکین باز می گردانید ، در حالیکه مسلمان شده آمده ام . نمی بینید چه کشیده ام ، و این در حالی بود که به سختی شکنجه شده بود . پیامبر (ص) فرمود : ای ابا جندل ، صبر کن و به حساب خدا بگذار . خداوند برای تو و مستضعفینی که همراه تو هستند فرج و گشایش قرار خواهد داد . ما بین خود و این قوم پیمان صلحی بسته ایم و عهد خدائی را به آنان سپرده ایم و آنان هم به ما سپرده اند و ما پیمان شکنی نمی کنیم ) ، و گفت : آیا در دینمان متحمّل ذلّت شویم ( در ((ج)) اضافه کرده : تا آنجا که افراد لشکر اطراف پیامبر (ص) جمع شدند و گفتند : (( آیا در دینمان ذلّت متحمّل شویم )) ) ؟!

پیامبر (ص) فرمود : (( از طرف من پراکنده شوید ( ((ب)) و ((د)) : او را از نزد من بیرون کنید ، آیا می خواهی پیمان خود بشکنم ؟!) آیا می خواهید پیمان خود را بشکنم ؟ من به آنچه با آنها نوشته ام وفا خواهم کرد . ای سهیل دست ابوجندل را بگیر ) .

سهیل هم او را گرفت و با غل آهنین محکم بست . ولی خداوند عاقبت کار پیامبر (ص) را خیر و درستی و هدایت و عزّت و فضیلت قرار داد .

اعتراض و انکار عمر در غدیر خم

عمر بود که در روز غدیر خم وقتی پیامبر (ص) مرا به ولایت نصب کرد ( ((ج)) : ولایت مرا اعلان کرد ) ، او و رفیقش (ابوبکر) با هم گفتگو کردند . او گفت : (( در اینکه کار پسر عمویش را بالا ببرد هیچ کوتاهی نمی کند )). و دیگری گفت : (( در اینکه بازوی پسر عمویش را بلند کند هیچ کوتاهی نمی کند )) .

همچنین در حالیکه من منصوب شده بودم به رفیقش (ابوبکر) گفت : (( این واقعا کرامت و بزرگی است )) . رفیقش با تندی به او نگاه کرد و گفت : (( نه بخدا قسم ، ابدا این سخن او را گوش نمی دهم و از او اطاعت نمی کنم )) . سپس به او تکیه داد و با تکبّر به راه افتادند و رفتند . خداوند هم به عنوان وعید و منع او درباره اش چنین نازل کرد : (( فَلَا صَدَّقَ وَ لَا صَلیٰ ، وَلٰکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّیٰ ، ثُمَّ ذَهَبَ اِلَیٰ اَهْلِهِ یَتَمَطّیٰ ، اَوْلیٰ لَکَ فَاَوْلیٰ ، ثُمَّ اُوْلیٰ لَکَ فَاَوْلیٰ /سوره قیامت / آیات سی و یک تا سی و پنج ) . ( آیه (( اَوْلیٰ لَکَ فَاَوْلیٰ ...)) در روایت عیون اخبار الرضا (ع) : ج 2ص 39به این صورت معنی شده است  : (( نه تصدیق و نه نماز خواند بلکه تکذیب کرد و پشت نمود . سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت . دوری از خیر دنیا برای تو باد !دوری از خیر آخرت برای تو باد )) !

اعتراض و استهزای عمر در بیماری (ع)

عمر بود که همراه پیامبر (ص) و عدّه ای از اصحابش برای عیادت من آمدند . رفیقش ابوبکر با چشم به او اشاره کرد و برخاست و گفت : یا رسول الله ، تو درباره علی چیزهایی به ما سپرده بودی ولی می بینم که به این مرض گرفتار شده است !اگر از دنیا رفت به چه کسی رجوع کنیم ؟!

پیامبر (ص) فرمود : ((بنشین)) ، و این را سه مرتبه تکرار کرد . بعد رو به آن دو کرد و فرمود : (( باز هم چنین کنید !بخدا قسم او در این بیماریش از دنیا نمی رود و بخدا قسم نمی میرد تا او را از غیظ و غضب پر کنید و پیمان شکنی و ظلم بسیار بر او روا دارید ، و او را صابر و مقاوم بیابید . او نمی میرد تا از شما شرّ ها و بدیهایی ببیند . او با شهادت و قتل از دنیا می رود )) .

3

سوابق ابوبکر و عمر و عثمان در مسئله خلافت

اتمام حجت با سلام به عنوان ((امیرالمؤمنین))

از همه اینها مهم تر اینکه پیامبر (ص) هشتاد نفر که چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع کرد و این دو نفر هم در بین آنان بودند و آن عدّه به عنوان ((امیرالمؤمنین)) بر من سلام کردند . سپس فرمود : (( من شما را شاهد می گیرم که علیّ برادر من و وزیرم و وارث من و خلیفه ام در امّتم و وصیّ من در خاندانم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است . به او گوش فرا دهید و او را اطاعت کنید )) . در میان آن عدّه ، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبیده و سالم و معاذ بن جبل و عدّه از انصار بودند سپس فرمود : (( من خدا را بر شما شاهد می گیرم )) .

انتخاب یا انتصاب یا شوری ؟!

سپس علی (ع) رو به مردم کرد و فرمود : سبحان الله از ابتلا به این دو نفر و فتنه ایشان یعنی گوساله و سامریشان که در قلوب این امّت جای گرفته است !

از یک طرف اینان اقرار کرده و ادعا نمودند که پیامبر (ص) احدی را خلیفه قرار نداده و دستور شوری داده ، و عده ای از آنان گفتند : پیامبر (ص) احدی را خلیفه قرار نداده بلکه آن حضرت فرموده است : (( خداوند برای ما اهل بیت نبوّت و خلافت جمع نمی کند )) ، در حالیکه به همین هشتاد نفر فرمود : (( به علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنید )) ، و آنان را به مطالبی که فرمود شاهد گرفت .

تعجّب این است که آنان اقرار کرده و بعد ادعا کردند که پیامبر (ص) احدی را خلیفه قرار نداده و آنان به شوری دستور داده شده اند . سپس اقرار کردند که درباره ابوبکر مشورت نکرده اند و بیعت او کار ناگهانی و حساب نشده بود !چه گناهی بالا تر از کار ناگهانی و حساب نشده است !

بعد ابوبکر عمر را جانشین خود نمود و در اینجا به پیامبر (ص) اقتدا نکرد که مردم را بدون جانشین بگذارد !!وقتی در این باره به او گفته شد ، جواب داد : (( امّت محمّد را مثل کفش کهنه رها کنم ؟بدون آنکه احدی را بر آنان خلیفه قرار دهم آنها را رها کنم ؟!که با این سخن به پیامبر (ص) طعنه می زد و از نظر آن حضرت اعراض می نمود)) .

سپس عمر کار سومی کرد : نه طبق ادعای خود که پیامبر (ص) خلیفه ای تعیین نکرده مردم را رها کرد و نه مانند ابوبکر خلیفه تعیین کرد بلکه راه سومی آورد و خلافت را بین شش نفر شوری قرار داد و همه عرب را از آن خارج کرد با این کار خود را نزد عموم مردم محبوب تر کرد و آن پنج نفر را با فتنه و ضلالتی که در قلبشان جای داشت همتای من قرار داد .

سپس ابن عوف با عثمان بیعت کرد و بقیه هم با او بیعت کردند در حالی که از پیامبر (ص) شنیده بودند که در چند مورد عثمان را لعن کرده بود .

ابوبکر و عمر بدتر از عثمان

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : عثمان با آنگونه که بود از آن دو ( ابوبکر و عمر ) بهتر بود روزی سخنی گفت که نسبت به او رقّت پیدا کردم و گفتارش مرا متعجّب ساخت .

یک روز که من در خانه اش نزد او نشسته بودم عایشه و حفصه آمدند میراث خود را از زمین و اموال پیامبر (ص) که در دست عثمان بود مطالبه کردند . عثمان گفت : نه بخدا قسم نه احترامی نزد من دارید و نه پاسخ مثبت به شما می دهم .

ولی شهادت شما بر علیه خودتان را می پذیرم . شما دو نفر نزد پدرانتان ( ابوبکر و عمر ) شهادت دادید از پیامبر (ص) شنیده اید که گفته است پیامبر (ص) ارث نمی گذارد هرچه باقی بگذارد صدقه است سپس به یک عرب بیابانی احمق که بر پاشنه هایش بول می کرد ( کنایه از اینکه در هر شرایطی بول می کرد و مبالات از آلودگی پاهایش نداشت ) ، و با بول خود تطهیر می نمود به نام مالک بن اوس بن حدثان یاد دادید و او هم همراه شما شهادت داد ( ((ب)) و ((د)) : سپس اعرابی پا برهنه ای از قبیله قیس را ملاقات کردید که بر پای خود بول می کرد و او همراه شما شهادت می داد ) ، و در میان اصحاب پیامبر (ص) از مهاجرین و انصار احدی جز شما و آن اعرابی به این مطلب شهادت نداد . بخدا قسم شکی ندارم که او بر پیامبر (ص) دروغ بست و شما هم با او به آن حضرت دروغ بستید ولی من شهادت آن دو نفر را بر علیه خودتان قبول می کنم .بروید که حقی ندارید .

آن دو از پیش عثمان برگشتند در حالیکه او را لعن می کردند و به او ناسزا می گفتند ( ((الف)) و ((ب)) ((د)) : برگشتند در حالیکه گریه می کردند و به او ناسزا می گفتند ) ، عثمان گفت : برگردید ، آیا شما به این مطلب نزد ابوبکر شهادت ندادید ؟ گفتند : آری . گفت : اگر به حق شهادت داده اید پس حقی ندارید ، و اگر به باطل شهادت داده اید بر شما و بر کسی که شهادت شما را بر علیه این خاندان قبول کرد لعنت خدا و ملائکه و مردم باشد !

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : سپس عثمان نگاهی به من کرد و تبسّمی نمود و گفت : ای اباالحسن آیا درباره این دو قلب تو را شفا دادم ؟گفتم : آری بخدا قسم و مطلب را رساندی و حق گفتی ، خدا جز بینی آنان را بر خاک نمالید .

بعد فرمود : اینجا بود که نسبت به عثمان رقّت پیدا کردم و دانستم که منظور او از این کار رضایت من بود و او در خویشاوندی از آن دو ( ابوبکر و عمر ) نزدیک تر است و نسبت به ما از آن دو بیشتر خودداری می کند اگرچه  عذری و حجتی در حکومت بر ما و ادّعای حق ( خلافت ) ما ندارد .

____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 8قدیم ص 223

بحار : ج 75ص 467

بحار : ج 80ص 162

بحار : ج 81ص 376

بحار : ج103ص 165

بحار : ج 103ص 336

کشف اللثام : ج 1ص 122

فضائل السادات : ص 389

روایت با سند به سلیم :

غیبت نعمانی : ص 52

مشارق انوار الیقین : ص 191

ارشادالقلوب : ص 398

فضائل شاذان : ص 134

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,,,
موضوعات
احکام خمس
غدیر کامل ترین پیام
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 215
افراد آنلاين : 3
بازديد ديروز : 81
بازديد ماه : 938
بازديد سال : 11405
کل بازديدها : 43178
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 248
تعداد نظرات : 6