X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



آسمانی ها - 10- ادب اصحاب
10- ادب اصحاب
ادب اصحاب بوبکر عمر بن خطّاب مهاجران فاطمه پاره ی تن من است بسم الله الرحمن الرحیم ادب اصحاب سنّی می گوید:صحابه با رسول خدا (ص) ادب نگاه می داشتند و آن حضرت و سخنان روایت شده ی حضرتش را بزرگ می شمردند. ابوالحسن سُبْکی گو
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 2 مهر 1393 توسط گمنام
بسم الله الرحمن الرحیم


ادب اصحاب


سنّی می گوید:

صحابه با رسول خدا (ص) ادب نگاه می داشتند و آن حضرت و سخنان روایت شده ی حضرتش را بزرگ می شمردند. ابوالحسن سُبْکی گوید:
اگر احادیث صحیحی را که در آن، بزرگ داشت صحابه نسبت به حضرت رسالت و ادب ایشان را به آستان آن پیامبر خدا جمع کنیم، چندین کتاب خواهد شد. (التوسّل بالنبیّ و بالصالحین (اسلامبول، ١٩٨٦[م]): ١٤.)
شیعی می گوید:
کاش سُبْکی برای اثبات این ادّعای توخالی، از آن همه حدیثِ گویای تعظیم اصحاب نسبت به ساحت پیامبر اکرم (ص) و روایات حضرتش و ادب ورزی ایشان به آستانش، یکی را به نمونه می آورد... امّا هرگز و هرگز! کجا می تواند؟!
گزارش های کتاب های غیر شیعی از رفتار اصحاب با پیامبر عظیم الشأن (ص) خلاف این ادّعا را نشان می دهد و آشکارا عدم رعایت ادب را در رفتار با آن حضرت و پس از او، با خاندانش می نمایاند؛ رفتاری که از مسلمان باورمند راستین به پیامبری آن حضرت، فرض نمی شود؛ ولی شیوه حکیمانه و خوی والا و بزرگوارانه ی آن حضرت از بیان واقعیت آن ها جلوگیری می کرد.
نمونه ای از گزارش های رفتاری بزرگان سنّی را - که در کتاب های ایشان آمده و ثبت شده است - برای خواننده روشن بین می آوریم تا این یاد کرد زنده بماند و بزرگداشت انجام شده باشد!
امید است خواننده در اینها نیک بنگرد تا واقعیّت آشکارا بر او پدیدار گردد. در اینجا، تنها برخی گزارش ها آورده می شود و برای هدف ما کافی است.
ابوحامد بن مرزوق:
در حدیث صحیح آمده است که آن حضرت (به ابوبکر) فرمود:
((ابابکر ! چرا به به فرمان من نکردی و نماندی؟!!)) (ما مَنَعَکَ - یا أبابَکْرٍ - أنْ تَثْبُتَ إذْ أمَرْتُکَ؟! التوسّل بالنبیِّ و بالصالحین: ١١٢؛ کتاب الأُمِّ للشافعى: ١٨٢/١؛ الموطّأ: ١٦٤/١؛ نیل الأوطار: ١٨١/٢؛ مسند أحمد: ٣٣١/٥؛ صحیح البخاری: ١٦٧/١؛ صحیح مسلم: ٢٥/٢؛ سنن أبي داود: ٢١٣/١؛ السنن الکبری: ٢٤٦/٢؛ المعجم الکبیر: ١٢٠/٦.)
ما از سُبْکی می پرسیم:
اگر ابوبکر به دستور رسول خدا (ص) پایداری کرده و با فرار از میدان جنگ، نافرمانی آن حضرت نکرده بود، آیا این سخن نبوی معنی داشت؟
آیا آقای سُبْکی می تواند این مخالفت و نافرمانی را احترام ورزی پشیوای خود نسبت به پیغمبر خدا (ص) بداند؟!
*ابن عبد ربّه اندلسی (که هوادار ابوبکر است):
بوبکر، عمر بن خطّاب را (به سوی بیعت نکردگان، از جمله علیّ بن ابی طالب علیه السلام) روانه کرد تا گروه (بیعت ناکرده) را از خانه ی فاطمه [سلام الله علیها] بیرون کشند و بدو گفت: اگر نپذیرفتند، با ایشان بجنگ [!!]
عمر با شعله ای آتش آمد تا خانه و اهل خانه را بسوزاند. فاطمه [علیها السلام] جلو رفت و بر او بانگ زد: ((پسر خطّاب ! آیا آمده ای که خانه ی ما را به آتش کشی؟!!)) (یَابْنَ الْخَطّابِ ! أ جِئْتَ لِتُحْرِقَ دارَنا؟)گفت: آری... مگر آنکه با مردمان هم سو شوید [!!] (العِقد الفرید (١٤٠٣): ١٩٧/٢و ٢٥٩/٤و (١٤٠٧): ١٣/٥؛ الملل و النحل: ٥٦/١؛ الإمامة و السیاسة: ١٩/١؛ تاریخ أبي الفداء: ١٥٦/١؛ أعلام النساء: ١٢٠٧/٣؛ المختصر في أخبار البشر: ١٥٦/١؛ شرح نهج البلاغة: ١٣٤/٢.)
هم سو شدن با امت یعنی پذیرفتن جانشینی ابوبکر از رسول خدا (ص) و بیعت با وی.
*عمر بن شَبّه ی نُمیْر:
عمر همراه مردانی از اهل مدینه و اندکی از مهاجران، به خانه فاطمه [علیها السلام]،آمد و چنین گفت: سوگند به آنکه جان من در دست اوست، اگر بیرون نشوید، شما را با خانه می سوزانم [!!] (شرح نهج البلاغة:١٩/٢.)
از سبکی می پرسیم:
آیا این ستم بر خاندان نبوی، تعظیم عمر از آن حضرت است؟
آیا پیامبر خدا (ص) نفرمود: ((فاطمه پاره ی تن من است؛ هرچه او را بیازارد، مرا آزرده است؟!)) (إنَّما فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنّي، یُؤْذیني ما اٰذاها. صحیح مسلم: ٣٣٩/٢؛ مسند احمد: ٥/٤؛ سنن ترمذی: ٣٦٠/٥؛ المستدرک: ١٥٩/٣؛ فتح الباري: ٢٨٧/٩؛ السنن الکبری: ١٤٧/٥؛ المعجم الکبیر: ٤٠٥/٢٢؛ کنزالعمال: ١٠٧/١٢؛ الإصابة: ٣٦٥/٨.)
می دانیم که خداوند متعال می فرماید: آنان که فرستاده ی خدا را می آزارند، کیفری دردناک خواهند داشت. ( {... وَ الَّذینَ یُؤْذونَ رَسولَ اللهِ لَهُم عَذابٌ ألیمٌ} توبه (٩): ٦١.)
*ابراهیم بن سیّار نَظّام:
عمر در روز بیعت (گرفتن برای ابوبکر) چنان بر پهلوی فاطمه ی زهرا [سلام الله علیها] زد که محسن را سقط کرد. (الوافي بالوفیات: ١٧/٦؛ الملل والنحل: ٥٧/١.)
جناب سبکی! آیا این هم نوعی احترام پیشوایان شما به رسول الله (ص) و یادگار های آن حضرت است؟!
*بخاری این گزارش را از عایشه دختر ابوبکر می آورد:
فاطمه دخت رسول خدا (ص) کسی نزد بوبکر (رض) فرستاد و سهم ارث خود را از آنچه خداوند به پیامبر خویش داده بود و نیز صدقات آن حضرت را در مدینه و فدک را و مانده ی خمس خیبر را درخواست کرد. ابوبکر پاسخ داد: پیغمبر گفته است: ما پیامبران ارث نمی گذاریم؛ آنچه می نهیم صدقه است. (صحیح بخاری (مصر، با حاشیه سندی): ٣٠١/٢و ٥٥/٣؛ صحیح مسلم: ١٥٣/٥؛ مسند احمد: ٩/١؛ سنن أبي داود: ٢٣/٢؛ سنن نَسایی: ١٣٢/٧؛ السقیفه و فدک: ١٠٧؛ السنن الکبری: ٣٠٠/٦.) وی با این پاسخ، هم آن حضرت را و هم رسول الله (ص) را تکذیب کرد؛ حال آنکه قرآن کریم در بیش از یک آیه، سخن او را تکذیب می کند؛ زیرا می فرماید: سفارش خداوند در ارث شما برای فرزندانتان این است که پسران دو بهره دارند و دختران یک بهره. ( {یُوصیکُمُ اللهُ في أوْلادِکُم لِذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأنْثَیَیْنِ...} نساء (٤): ١١.) و نیز: سلیمان از داوود ارث برد. ( {وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ...} نمل (٢٧): ١٦.)
این دو آیه به روشنی گویای میراث بری پیامبرزادگان و دیگر انسان ها است. آیا هیچ مسلمانی می پذیرد که رسول الله (ص) با کتاب خداوند متعال مخالفت ورزد؟! حاشا!
فاطمه زهرا سلام الله علیها نیز دخت رسول خدا است و از خاندان پیامبری؛ همانا که آیتِ تطهیر درباره شان فرود آمد: به راستی که خداوند می خواهد هرگونه پلیدی را از شما خاندان دور کند و پاک و پاکیزه تان دارد. ( {... إنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً } احزاب (٣٣): ٣٣.)
نویسنده ی معاصر مصری، استاد خالد محمّد خالد می گوید:
هنوز بانو فاطمه - که خدای از او خشنود باد - پاسخ بوبکر را به خواسته ی خود کاملاً نشنیده بود که چهره اش را اندوه و درد فرا گرفت. (و جاءَ ابوبکر (مصر): ١٣٥.)
این همان بانوست که فرستاده ی خدا (ص) درباره اش فرمود:
((فاطمه از من است، هرکه بیازاردش، مرا آزرده و آنکه به خشم اش آرد، مرا خشمگین کرده است.)) (فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّي، فَمَن أَغْضَبَها أغْضَبَني وَ مَنْ اٰذاها فَقَدْ اٰذاني. الجامع الصغیر: ٦٠٩/٢؛ دُرر المسطین:١٧٦؛ مسند أحمد: ٥/٤؛ صحیح بخاری: ٢١٠/٤؛ صحیح مسلم: ١٤١/٧؛ سنن ترمذی: ٣٦٠/٥؛ المستدرک: ١٥٩/٣؛ السنن الکبری:٢٠١/١٠؛ مجمع الزوائد: ٢٥٥/٤؛ فتح الباري: ٦٣/٧؛ المعجم الکبیر: ٤٠٤/٢٢؛ شرح نهج البلاغة: ٢٧٣/١٦.)
سیوطی با حذف جمله ی ((هر که بیازاردش، مرا آزرده است))، این حدیث را صحیح دانسته است.
آن حضرت همچنین فرمود:
((خشنودی فاطمه از خشنودی من است و خشم وی از خشم من. هرکه دخترم زهرا را دوست بدارد، مرا دوست داشته و آنکه او را خرسند کند، مرا خرسند کرده و کسی که به خشم اش آرد، مرا خشمگین کرده است.)) (رِضا فاطِمَةَ مِنْ رِضايَ وَ سَخَطُ فاطِمَةَ مِنْ سَخَطي؛ فَمَن أحَبَّ فاطِمَةَ اِبْنَتي فَقَدْ أحَبَّني، وَ مَنْ أرْضیٰ فاطِمَةَ فَقَدْ أرْضاني، وَ مَنْ أسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ أسْخَطَني. الإمامة و السیاسة (مصر، ١٣٨٨): ١٣/١؛ مجله ی مصری منبرالاسلام، ش ٧(سال، ١٣٨٨).
استاد شرف الدین احمد الشهاوی می نویسد:
هنوز فاطمه [سلام الله علیها] از غم پدر به در نیامده بود که با اندوه داستان ارث شرعی خود رو به رو شد... وی با حادثه ی ناگوار سومی نیز درگیر شد: محروم شدن شوهرش از حقّ خلافت. او می بایست این دو حق را با هم از خلیفه ی اول مطالبه می کرد.
سرور ما ابوبکر بدو گفت: درباره ی موضوع ارث شما از رسول الله، من خود از حضرت شنیدم که فرمود: ما پیامبران ارث نمی گذاریم؛ آنچه می نهیم صدقه است.
حضرت زهرا [سلام الله علیها] بر این حق (از دست رفته) می گریست و از برخورد خلیفه ی اول و مسلمانان با خود، غم و درد احساس می کرد. پس از رحلت پدر به جوار الهی، چنین بود تا مرگ او را در بر گرفت و اجلش رسید. ٦ماه از جدایی پدر نگذشته بود که به رسول خدا [صل الله علیه و آله و سلم] پیوست. (الْبَطَلَةُ المجاهدةُ السیِّدةُ زینب بنتُ الإمام علیٍّ کرَم الله وجهه (مصر):٣٧.)
ابوحامد غزالی شافعی نوشته است:
پیامبر خدا (ص) پیش از رحلت فرمود: ((دوات و برگی بیاورید تا (با نوشتن سفارشی) اشکال کار (اداره جامعه) را از شما دور و شایسته (ی خلافت) را پس از خود معرفی کنم.))
عمر گفت: او را رها کنید؛ پریشان می گوید!! (إیتونی بِداوَةٍ وَ بیاضٍ لِأُزیلَ عَنْکُمْ إشْکالَ الْأمْرِ وَ أذْکُرُ لَکُمْ مَنِ الْمُسْتَحَقُّ لَها (الْخِلافَةِ) بَعْدي. قالَ عُمَرُ: دَعوا الرَّجُلَ فَإنَّهُ یَهْجُرُ ! سرُّ العالمین (مصر)، مقاله ی چهارم؛ صحیح بخاری: ١٢٧/٥؛ مسند احمد: ٣٥٥/١؛ صحیح مسلم: ٧٥/٥؛ السنن الکبری: ٤٣٥/٣؛ الکامل في التاریخ: ٣٣٠/٢؛ طبقات ابن سعد: ٣٧/٢؛ شرح نهج البلاغة: ٥٥/٢؛ الملل والنحل: ٢٩/١؛ المعجم الکبیر: ٤٤٥/١١.)
باید گفت: این است - جناب سُبْکی - ادب و بزرگ داشت پیشوای شما نسبت به رسول گرامی خدا (ص) ! کسی را که خدای اش {ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ؛ إن هُوَ إلّا وَحیٌ یوحیٰ} (نجم (٥٣): ٤ و ٣. و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید. آنچه می گوید چیزی جز وحی ای که بر او نازل شده، نیست.)  می خوانَد، پریشان گو دانستن؟!!
عائذ بن ربیعه گوید:
[...] شُریْح بن حارث [نُمیْری] در خاندان خود، کارگزار رسول خدا و ابوبکر بود. وقتی عمر خلیفه شد، حکم پیامبر (ص) را آورد (و به خلیفه ارائه کرد). عمر آن را گرفت و (به خشم) زیر پا افکند و گفت: [نه...] وی شاهی بیش نبود که رفت. ( تاریخ المدینة المنوّرة: ٥٩٦/٢. [اگر فعل آخر را انصرِفْ بخوانیم، می شود: برو!] ) [یعنی روزگار آن حضرت گذشت و اکنون من ام که فرمان می رانم] !!! جناب سبکی ! آیا این بی حرمتی به فرمان نبوی و اهانت به نامه ی حضرت پیغمبر (ص) بزرگ داشتن آن حضرت و آثار اوست؟! از فریب و گمراهی دست بردارید که خداوند در روز رستاخیز، از کار و گفتارتان بازخواست خواهد کرد. مگر نه خود پذیرفته اید:
کسی که جایگاه بایسته ی رسول (ص) را فرو بشمارد کافر است؟ (التوسل بالنبیِّ و بالصالحین: ١٢٥.)
با این اعتراف، درباره خلیفه ای که مقام رسالت را چنین فرو خواسته است، چه باید گفت:
حسن [بصری؟] گفت:
عبدالله بن اُبیّ از پیامبر (ص) خواست پیراهن خود را بدو ببخشند تا پدر خود را در آن کفن کند. عمر (رض) به آن حضرت گفت: یا رسول الله، پیراهن خود را به این منافق می دهی تا آن را کفن سازد؟!!
فرمود:((ای وای...! پسر خطاب! چه می شود با پیراهنم، بنی النجّار را با خود مهربان کنم؟!)) (... وَیْحَکَ یَابْنَ الْخَطّابِ وَ ما عَلَیَّ أنْ أتَألَّفَ بَنِي النَّجّارِ بِقَمیصي؟ تاریخ المدینة المنوّرة: ٣٧٠/١.) عبدالله بن عمر گفت:
وقتی عبدالله (بن اُبّی) مرد، پسرش عبدالله بن عبدالله نزد پیغمبر (ص) آمد و از آن حضرت خواست پیراهن خویش را برای کفن پدرش بدو ببخشد. آن حضرت آن را بدو داد. آن گاه خواست بر پیکر او نماز گزارد. پیامبر (ص) برخاست تا نماز بگزارد.
عمر از جا پرید و دامن لباس آن حضرت را گرفت که: یا رسول الله ! بر او نماز می گذاری و خدا از نماز بر او بازت داشته است ؟!! (صحیح بخاری: ١٣٧/٣؛ صحیح مسلم: ١١٦/٧؛ السنن الکبری: ٤٠٢/٣؛ فتح الباری: ٢٥٢/٨؛ المعجم الکبیر: ٣٤٧/١١؛ تفسیر القرطبي: ٢١٨/٨؛ الدرُّ المنثور: ٢٦٦/٣.)
ابن شَبّه آورده است:
[...] آن گاه [رسول خدا (ص)] برخاست تا بر او نماز بگزارد.
عمر (رض) دست آن حضرت را گرفت و اعتراض کرد: آیا بر او - که منافق بود - نماز می گزاری و خداوند تو را نهی کرده است ؟!!!... (تاریخ المدینة المنوره: ٣٧٣/١.)
مفهوم این اعتراض آن است که چگونه با نماز بر او، با خداوند مخالفت و او را نافرمانی می کنی؟!!
*ناصر بن سلیمان العمر نوشته است:
وقتی عمر از تصمیم پیامبر (ص) بر پیمان صلح حُدیبیّه آگاه شد - که تنها نوشتن پیمان نامه مانده بود - سخت به خشم آمد. او به سوی آن حضرت شتافت و گفت: یا رسول الله! مگر ما مسلمان نیستیم و ایشان مشرک؟
فرمود: ((چرا.))
گفت: پس چرا در دین داری امان خواری نشان دهیم؟
فرمود: ((من بنده ی خدا و فرستاده اویم و هرگز با فرمان حق مخالفت نمی کنم. او مرا وا نمی نهد.)) (... أنَا عَبْدُ اللهِ وَ رَسولُهُ، لَنْ أُخالِفَ أمْرَهُ وَ لَنْ یُضَیِّعَني. حقیقة الانتصار (ریاض، دارالوطن، ١٤١٢): ٩٢؛ مسند احمد: ٣٢٥/٤؛ زاد المسیر: ١٦٢/٧؛ تفسیر ابن کثیر: ٢١١/٤؛ تاریخ طبری: ٢٨٠/٢؛ السیره: ٧٨٢/٣؛ سیره حلبی: ٧٠٦/٢.)
اعتراض او این بود که چگونه با انعقاد صلح میان مسلمانان و مشرکان، تو - که فرستاده ی خدایی - دین را خوار می سازی؟! پاسخ آن حضرت گویای آن بود که هرچه کردم، به فرمان خداوند بوده و من هرگز او را نافرمانی نخواهم کرد.
*مسلم [بن حجّاج نیشابوری] به نقل از ابونُجید عمران بن حُصین خُزاعی:
زنی از تیره ی جُهیْنه - که از نا مشروع باردار بود - نزد پیامبر خدا (ص) آمد و گفت: یا رسول الله! حدّی (از حدود الهی) را شکسته ام؛ [کیفر قانونی] آن را بر من جاری فرما.
آن حضرت (مقدمات کار را) فرا خواند. زن، خود را به لباس خویش پوشاند و به فرمان پیغمبر، سنگسار شد. آن گاه حضرتش بر (پیکر) او نماز گزارد.
عمر پرسید: یا رسول الله! بر او نماز می خوانی؛ با این که دامن آلوده است؟!! (المستطرف: ٢٨٩/٢؛ مسند احمد: ٤٣٥/٤؛ سنن دارمی: ١٨٠/٢؛ صحیح مسلم: ١٢١/٥؛ صحیح ابن حبّان: ٢٥١/١٠؛ المعجم الکبیر: ١٩٨/١٨؛ التمهید: ١٣٠/٢٤؛ إرواء الغلیل: ٣٦٦/٧.)
عمر بر آن است که بر پیکر زن آلوده دامان - گرچه مسلمان است - نباید نماز گزارد ! از این رو ، به نماز آن حضرت بر وی اعتراض می کند!
*پیرمردی بصری از یحیی بن أکثم پرسید: به پیرویِ که، ازدواج موقّت کردی؟
گفت: عمر بن خطّاب (رض) !
گفت: چگونه؟ عمر که از سر سخت ترینْ مخالفان آن بود!
[قاضی] گفت: آری؛ در حدیث صحیح است که او بر فراز منبر شد و گفت: ای مردم! دو متعه را خداوند و پیامبرش حلال کرده اند و من آن را بر شما حرام اعلام می کنم و (به جا آرنده را) کیفر می کنم!
گواهی او را پذیرفتیم؛ امّا تحریمش را نه. (إسلامٌ بلا مذاهب (چاپ پنجم): ٢٠٠.)
*احمد زیْنی دَحْلان، مفتی شافعیان در مکّه می نویسید:
مردی نزد پیامبر خدا [صل الله علیه و آله و سلم] آمد و درخواست کمک کرد. فرمود: چیزی ندارم؛ امّا به حساب من، برو خرید کن. هرگاه مالی رسید، وامم را خواهم پرداخت.
عمر گفت: خداوند بیش از توان، چیزی از تو نخواسته است! رسول اکرم (ص) از این سخن ناخرسند شد. (الفتوحات الإسلامیّة (مطبعة مصطفی محمد، مصر، ١٣٥٤): ٣٥٤/٢؛ الشمائل المحمّدیة الترمذی: ١٩١؛ فیض القدیرللمناوی: ٢١٨/٥؛ تفسیر القرطبي: ٢٥٢/١؛ البدایة و النهایة: ٦٣/٦.)
از آقای سُبْکی می پرسیم: آیا این سخن پیشوای شما، ادب ورزیدن با رسول خدا (ص) است ؟! چنان بد سخن گفتن که آزردن آن حضرت را سبب شود؟! آیا پیامبر گرامی (ص) نمی دانست که خداوند از او چنین نخواسته است و مرد را وعده فرمود؛ امّا عمر این را می دانست و وظیفه خویش دید که خطای آن حضرت [!!!] را گوشزد کند؟!
* محبّ الدین خطیب در ستایش خلیفه می گوید:
روح او با سنّت نبوی و زندگانی اش به ایمان اسلامی آمیخته بود؛ گفتی که وحی آسمانی با دریافت و باور او همسو بود! (العواصم و القواصم به نقل از الموطّأ(دار إحیاء الکتب العربیّه، مصر، ١٣٧٠): ١٠٠٧/٢.) با این ستایش های دروغین، بندگان خدا را گمراه کرده اید. [به قول خداوند] در آینده... (کیفر) گمراهی را خواهید دید. (اشاره به آیه ی ٥٩سوره مریم (١٩). )
(اینک) آقای سبکی! برخورد عایشه، مادر خود و دخت خلیفه ی نخست را با رسول الله (ص) ببینید:
احمد زینی دحلان می گوید:
یک بار، پیغمبر و عایشه بگو مگو کردند. ابوبکر را به حکمیّت خواستند. آن حضرت به عایشه فرمود: ((تو می گویی یا من بگویم ؟))
پاسخ داد: تو بگو؛ امّا جز حق مگو!...
بار دیگر نیز - که در آن محضر خشمگین شده بود - به حضرتش گفت: تویی که می پنداری فرستاده ی خدایی !...
(یک بار دیگر) گفت: من نامت را بر زبان نمی آرم !! (الفتوحات الإسلامیة: ٤٧٨/٢؛ إحیاء علوم الدین: ٤٣/٢.) آقای سبکی ! سخن عایشه را به پیامبری که حق در کتابش به {لا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ} ستوده است، تعظیم حضرت او می دانید یا خدشه در پیامبری اش ؟ اگر وی باور داشت نبوّت آن حضرت را و این که به خواست دل سخن نمی گوید و آنچه می گوید بدو وحی می شود، آیا این سخنش - که بگو، امّا جز حق نگو... و تویی که می پنداری فرستاده ی خدایی... _معنی دارد؟!
هواداران عمر کی از خواب بر می خیزند و گمراهان گمراه کننده کیْ به خردهاشان باز می گردند؟
اینک ... شما چه می گویید؟
........................................
منبع: کتاب شیعی می گوید سنی می گوید شما چه می گویید؟/مؤلّف محمّد رضی رضوی؛  مترجم علی رضوی.





برچسب ها: ,,,,
موضوعات
احکام خمس
غدیر کامل ترین پیام
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 45
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 27
بازديد ماه : 4713
بازديد سال : 10410
کل بازديدها : 42183
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 248
تعداد نظرات : 6