بیعت
8 بیعت,وقایع,سقیفه از لسان سلمان,استدلال قریش در مقابل انصار با حق علی ع,وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب

کیفیت غسل پیامبر (ص)

سلیم گفت :از براء بن عازب شنیدم که می گفت : بنی هاشم را چه در حیات پیامبر (ص) و چه بعد از وفات آن حضرت شدیدا دوست می داشتم.

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت به علی (ع) وصیت کرد که غسلش را غیر او بر عهده نگیرد ، و برای احدی غیر از او سزاوار نیست عورتش را ببیند ، و هیچ کس عورت پیامبر (ص) را نمی بیند مگر آنکه بینائیش از بین می رود ( احتمالا منظور این باشد که هرکس چشمش به عورت پیامبر (ص) بیفتد دیده اش کور می شود اگر چه از روی عمد نباشد ، و چون در هنگام غسل احتمال رؤیت - و لو غیر عمدی - وجود دارد - لذا این مسئله فقط برای امیرالمؤمنین (ع) اجازه داده شده است)  .

علی (ع) عرض کرد : یا رسول الله ، چه کسی مرا در غسل تو کمک می کند؟  فرمود : جبرئیل با گروهی از ملائکه.

و چنین شد که علی (ع) آن حضرت را غسل می داد ، و فضل بن عباس با چشمان بسته آب می ریخت ، و ملائکه بدن حضرت را آن طور که علی (ع) می خواست می گردانیدند.  علی (ع) خواست پیراهن پیامبر (ص) را از تنش بیرون آوَرَد ، که صیحه زننده ای به او ندا داد : (( ای علی ، پیراهن پیامبرت را بیرون میاور )) . لذا دستش را از زیر پیراهن داخل کرد و او را غسل داد و سپس حنوط کرد و کفن نمود ، و هنگام کفن کردن و حنوط پیراهن را بیرون آورد .

کیفیت خروج اصحاب سقیفه و بیعت آنان

براء بن عازب می گوید : هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت از آن ترس داشتم که قریش برای اخراج امر خلافت از بنی هاشم متّحد شوند .

وقتی مردم کار خود را درباره بیعت ابوبکر به انجام رساندند حالت شخص متحیّر فرزند از دست داده ای مرا گرفت ، اضافه بر حزنی که از وفات پیامبر (ص) داشتم .

من در رفت و آمد بودم و بزرگانِ مردم را زیر نظر داشتم ، و این در حالی بود که بنی هاشم برای غسل و حنوط کنار بدن پیامبر (ص) جمع شده بودند . از سوی دیگر سخن سعد بن عباده و آن دسته از اصحاب جاهلش که تابع او شده بودند به من رسید ( (( سعد بن عباده )) رئیس انصار بود و از طرف انصار به عنوان خلیفه در مقابل ابوبکر و عمر معرفی شده بود. و انصار تصمیم داشتند او را امیر قرار دهند ) ، و با آنان جمع نشدم و دانستم به نتیجه ای نخواهد رسید .

همچنان بین آنان و مسجد رفت و آمد می کردم و در جستجوی بزرگان قریش بودم . در همان حال متوجه شدم ابوبکر و عمر هم نیستند . ولی طولی نکشید که با آن دو و ابوعبیده رو به رو شدم که در میان اهل سقیفه پیش می آمدند و لباس های صنعانی ( منظور از لباس های صنعانی نوعی لباس بوده که در یمن ساخته می شد ) ، پوشیده بودند . هیچکس از کنارشان عبور نمی کرد مگر آنکه متعرّض او می شدند ، و وقتی او را می شناختند دست او را می گرفتند و بر دست ابوبکر ( بعنوان بیعت ) می کشیدند ، چه به این کار مایل بود و چه ابا می کرد ( شیخ مفید در کتاب (( جمل )) ص 59روایت کرده است :،عده ای از اعراب وارد مدینه شده بودند تا لوازم زندگی برای خود بخرند . مردم بخاطر وفات پیامبر (ص) از معامله با آنها مشغول به این امور شدند . آنان هم در بیعت و مسئله خلافت حضور یافتند .

عمر سراغ آنان فرستاد و ایشان را فراخواند و گفت : (( مبلغی برای بیعت خلیفه پیامبر بردارید و به سراغ مردم بیرون روید و آنان را دست جمعی بفرستید تا بیعت کنند ، و هرکس امتناع ورزید به سرو پیشانی بزنید )) راوی می گوید :،بخدا قسم اعراب را می دیدم که لباس های صنعانی به کمر بسته بودند و مسلح شده بودند و چوب بدست گرفته بیرون آمدند و مردم را زدند و به اجبار برای بیعت آوردند ) .

بنی هاشم در جریان سقیفه

براء بن عازب می گوید : از شدت ناراحتی عقل از کف داده بودم ، اضافه بر مصیبتی که درباره پیامبر (ص) داشتم . لذا به سرعت بیرون آمدم تا به مسجد رسیدم و نزد بنی هاشم آمدم در حالیکه درب بر روی غیر آنان بسته بود .

درب را به شدّت زدم و گفتم : (( ای اهل خانه )) فضل بن عباس بیرون آمد . گفتم : مردم با ابوبکر بیعت کردند ! عباس گفت : (( دستتان تا آخر روزگار از آن غبار آلود شد . من شما را امر نمودم ، ولی شما سرپیچی نمودید )) . من مکثی نمودم و آنچه در درونم می گذشت تحمّل کردم .

مذاکرات شبانه عده ای از صحابه در جریان سقیفه

چون شب شد به مسجد رفتم . وقتی در آنجا قرار گرفتم بیاد آوردم که من زمزمه قرآن پیامبر (ص) را می شنیدم . از جا برخاستم و به طرف (( فضای بنی بیاضه )) بیرون آمدم و در آنجا چند نفر را دیدم که آهسته با یکدیگر صحبت می کردند . وقتی به آنان نزدیک شدم ساکت شدند و من هم برگشتم . آنان مرا شناختند ولی من ایشان را نشناختم . لذا مرا صدا زدند و من نزد آنان آمدم و دیدم آنان مقداد و ابوذر و سلمان و عمار بن یاسر و عبادة بن صامت و حذیفة بن یمان و زبیر بن عوام هستند . و حذیفه می گوید : (( بخدا قسم آنچه به شما خبر دادم انجام خواهند داد ، بخدا قسم دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است )) .

تا آنجا که قومی می خواستند مسئله را بصورت شورا بین مهاجرین و انصار برگردانند . حذیفه گفت : نزد اُبیّ بن کعب برویم که آنچه من می دانم او هم می داند .

نزد اُبیّ بن کعب آمدیم و در خانه او را زدیم . او آمد تا پشت در رسید و گفت : شما کیستید؟ مقداد با او صحبت کرد . پرسید : برای چه آمده اید ؟ گفت : در خانه ات را باز کن ، مسئله ای که برای آن آمده ایم بزرگ تر از آن است که از پشت در گفتگو شود . گفت: من در خانه ام را باز نمی کنم و می دانم برای چه آمده اید ، و در را باز نخواهم کرد . گویا برای سؤال درباره عقد خلافت آمده اید ؟ گفتیم : آری . پرسید : آیا حذیفه در میان شما است ؟ گفتیم : آری . گفت : سخن درست همان است که حذیفه می گوید . و اما من درب را باز نخواهم کرد تا امور آنطور که می خواهد صورت گیرد . و آنچه بعد از این می شود بد تر از این خواهد بود، و شکایت را به درگاه خداوند می برم .

براء می گوید : آنان برگشتند و اُبّی بن کعب داخل خانه اش شد .

توطئه‌ اصحاب سقیفه برای جلب عباس بن عبدالمطلب

براء می گوید : این خبر به ابوبکر و عمر رسید . سراغ ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة فرستادند و از آنان نظر خواستند . مغیره گفت : نظر من این است که با عباس بن عبدالمطلب ملاقات کنید و او را به طمع بیندازید که در این امر خلافت او را نصیبی باشد و برای او و نسل او بعد از خودش باقی بماند . و بدین وسیله فکر خود را درباره علی بن ابی طالب راحت کنید ، چرا که اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد دلیلی برای مردم خواهد بود و کار علی بن ابی طالب به تنهایی بر شما آسان می شود .

براء می گوید ابوبکر و عمر و ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة آمدند و در شب دوم از وفات پیامبر (ص) نزد عباس بن عبدالمطلب وارد شدند .

ابوبکر سخن آغاز کرد و خداوند عزوجل را حمد و ثنا نمود ، و سپس چنین گفت : خداوند محمّد را برای شما به عنوان پیامبر و برای مؤمنین به عنوان صاحب اختیار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد که او را در میان ایشان قرار داد . تا آنکه برای او پیشگاه خود را اختیار کرد و مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خویش را با اتفاق - نه با اختلاف - برای خود انتخاب کنند . مردم هم مرا به عنوان حاکم بر خود و مسئول امورشان انتخاب کردند . من هم آن را بر عهده گرفتم ( ((الف)) خ ل : و آن را بر عهده من گذاردند ) ، و به کمک خداوند از سستی و حیرت و وحشت ، ترسی ندارم و توفیق من جز از خداوند نیست .

ولی من طعن زننده ای دارم که خبرش به من می رسد و بر خلاف عموم مردم سخن می گوید (منظورش امیرالمؤمنین (ع) است) . او شما را پناهگاه خود قرار داده ، و شما هم قلعه محکم او و شأن و مقام تازه او شده اید . شما باید همراه مردم در آنچه بر آن اجتماع کرده اند داخل شوید و یا آنها را از آنچه بدان تمایل نشان داده اند منصرف کنید .

ما نزد تو آمده ایم و می خواهیم برای تو در این امر خلافت نصیبی قرار دهیم که برای تو و نسل بعد از خودت باشد ، چرا که تو عموی پیامبر هستی ! اگرچه مردم مقام تو و رفیقت را دیدند و با این حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف کردند .

عمر گفت : (( ای والله ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید عبارت چنین است : (( عمر در میان سخن ابوبکر وارد شد و طبق روش خود که خشونت و تهدید و ورود شدت بود گفت : ....)،شما ای بنی هاشم آرام باشید که پیامبر از ما و از شما است ، و ما از این جهت که به شما احتیاج داشته باشیم نزد شما نیامده ایم ، بلکه کراهت داشتیم که در آنچه مسلمانان بر آن اجتماع کرده اند مخالفتی باشد و در نتیجه کار بین شما و آنان بالا بگیرد . پس به صلاح خود و عموم مردم فکر کنید )) . سپس عمر ساکت شد .

عکس العمل عباس در مقابل نقشه اصحاب سقیفه

عباس سخن آغاز کرد و گفت : خداوند تبارک و تعالی محمّد (ص) را - همانطور که گفتی - به پیامبری مبعوث کرد و برای مؤمنین صاحب اختیار قرار داد . اگر این امر خلافت را به عنوان پیامبر (ص) طلب نموده ای که حقّ ما را گرفته ای ، و اگر به عنوان مؤمنین طلب نموده ای پس ما هم از مؤمنین هستیم و درباره خلافت تو نظری ندادیم و مورد مشورت و نظر خواهی قرار نگرفتیم ، و ما خلافت را برای تو دوست نمی داریم ، چرا که ما هم از مؤمنین بودیم و نسبت به تو کراهت داشتیم .

و امّا این سخنت که (( در این امر خلافت برای من نصیبی قرار دهی )) ، اگر این امر فقط برای تو است آن را برای خود داشته باش که ما به تو احتیاجی نداریم ، و اگر حقّ مؤمنین است تو حق نداری به تنهایی در حق آنان حکم نمایی ، و اگر حق ما است ما از تو به قسمتی از آن راضی نمی شویم ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید این جمله از قول عباس اضافه شده است که گفت : (( من این را نمی گویم به این قصد که تو را از آنچه بدان داخل شدی منصرف کنم ، ولی اتمام حجت جای خود دارد )) ) .

و امّا سخن تو ای عمر که (( پیامبر از ما و از شما است )) ، پیامبر (ص) درختی است که ما شاخه های آن و شما همسایگان آن هستید . پس ما از شما به او سزاوارتریم .

و امّا آن سخنت که (( ما می ترسیم کار بین شما و ما بالا بگیرد )) ، این کاری که شما انجام دادید آغاز همان اختلاف است . و خدا است که از او کمک خواسته می شود .

سپس از نزد عباس بیرون آمدند .

اشعار عباس درباره غصب خلافت

عباس این اشعار را سرود و گفت :

مــَا کــنْتُ أَحْسِبُ هٰــذَا الْاَمْــر مُــنْحَرِفاً           عَنْ هَاشِمٍ ثُــمَّ مِـنْهُمْ عَــنْ أَبِــی حَسَنٍ

اَلَـــیْسَ اَوَّلُ مَنْ صَــلَّی لِــقِبْلَتِکُمْ           وَ اَعْـــلَمُ النَّــاسِ بــِالْآثَارِ وَ السُّــنَنِ       

وَ اَقْــرَبُ النَّاسِ عَــهْداً بــِالنَّبِیِّ وَ مَــنْ           جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَــهُ فــِی الــغُسْلِ وَ الْکَــفَنِ

مَنْ فــِیهِ مَـا فــِی جَــمِیعِ النَّـاسِ کُــلِّهِمُ           وَ لَیْسَ فِی النَّاسِ مَا فــِیهِ مِــنَ الــحَسَنِ

مَــــنْ ذَا الَّذِی رَدَّکُــمْ عَـــنْهُ فَـــنَعْرِفُهُ           هٰـــــا اِنَّ بَـــــیْعَتَکُمْ مِـــنْ أوَّلِ الـــفِتَنِ 

یعنی :

(( گمان نمی کردم این امر خلافت از بنی هاشم و از میان آنان از ابوالحسن ( علی بن ابی طالب (ع) ) منحرف گردد . آیا او اوّل کسی نیست که به سمت قبله شما نماز خواند ؟ آیا او عالم ترین مردم به آثار و سنن نیست ؟ آیا او قریب العهد ترین مردم به پیامبر (ص) نیست ؟ و آیا او کسی نیست که جبرئیل در غسل و کفن پیامبر کمک او بود ؟ کسی که آنچه ( از خوبیها ) در همه مردم است در او وجود دارد ولی آنچه خوبی در او است در مردم نیست .چه کسی ( ((ب)) : چه چیزی ) شما را از او منصرف کرد تا ما هم او را بشناسیم ؟ بدانید که این بیعت شما اوّل فتنه ها است )) .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 284

روایت از غیر سلیم :

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 32

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 73

کتاب الجَمَل ( شیخ مفید ) : ص 59

فرائد السمطین : ج 2ص 82

تاریخ یعقوبی : ج 2ص 103

دُرَرُ بحر المناقب : ص 74

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان سلمان

1

بیعت ابوبکر

استدلال قریش در مقابل انصار با حق علی (ع)

ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس نقل می کند که گفت : از سلمان فارسی شنیدم که چنین می گفت :

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت و مردم آنچه می خواستند کردند ، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح نزد مردم آمدند و با انصار به مخاصمه برخاستند و آنان را با حجّت و دلیل علی (ع) محکوم کردند و چنین گفتند : ای گروه انصار ، قریش از شما به امر خلافت سزاوارترند ، زیرا پیامبر (ص) از قریش است ، و مهاجرین از شما بهترند زیرا خداوند در کتابش ابتدا آنان را ذکر کرده و ایشان را فضیلت داده است.  پیامبر (ص) هم فرموده است :

(( امامان از قریش اند)).

کیفیت غسل و نماز بر پیامبر (ص)

سلمان می گوید : نزد علی (ع) آمدم در حالیکه پیامبر (ص) را غسل می داد . پیامبر (ص) به علی (ع) وصیّت کرده بود که کسی غیر او غسلش را بر عهده نگیرد . وقتی عرض کرد : یا رسول الله ، پس چه کسی مرا در غسل تو کمک خواهد کرد؟  فرمود : جبرئیل . علی (ع) هیچ عضوی ( از اعضای حضرت)  را اراده نمی کرد مگر آنکه برایش گردانیده می شد ( در ((د)) این جمله اضافه شده است :  و فضل بن عباس در حالیکه چشمانش بسته بود آب می ریخت ).

وقتی پیامبر (ص) را غسل داد و حنوط نمود و کفن کرد من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا (س) و امام حسن و امام حسین علیهما السلام را به داخل خانه برد ، و خود جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم . عایشه نیز در حجره بود ولی متوجه نشد چراکه خداوند چشم او را گرفته بود .

سپس ده نفر از مهاجرین و ده نفر از انصار را به داخل می آورد . آنان وارد می شدند و دعا می کردند و خارج می شدند ، تا آنکه هیچ یک از حاضرین از مهاجرین و انصار باقی نماندند مگر آنکه بر آن حضرت نماز خواندند .( این عبارت در ((د)) چنین است :...علی (ع) جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم و عایشه در حجره بود و نمی دانست ، و کسی جز ما بر بدن آن حضرت نماز نخواند ، سپس ده نفر از مهاجرین و انصار را وارد خانه می کرد و بر آن حضرت سلام می دادند و خارج می شدند بطوریکه احدی از مهاجرین و انصار که حاضر ( در مدینه ) بودند نماندند مگر آنکه اینگونه نماز خواندند که کاری جز سلام و ثنا گفتن بر پیامبر (ص) نبود .

لازم به تذکر است که : نماز مردم بر بدن پیامبر (ص) چنین بوده است که مقابل بدن مطهر آن حضرت می ایستادند و آیه  (( اِنَّ وَ مَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِی ، یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً )) را می خواندند و بر حضرتش سلام و درود می فرستادند و بیرون می آمدند . به بحار : ج 22ص 526ح 32مراجعه شود ) .

کیفیت بیعت مردم با ابوبکر

سلمان فارسی می گوید : کار مردم را به علی (ع) - در حالیکه پیامبر (ص) را غسل می داد - خبر دادم و گفتم : ابوبکر هم اکنون بر فراز منبر پیامبر (ص) قرار گرفته ، و مردم به این راضی نمی شوند که با یک دست با او بیعت کنند ، بلکه با هر دو دست راست و چپ با او بیعت می کنند ( ((د)) :  بخدا قسم ( ابوبکر ) راضی نمی شود که ( فقط ) با یک دست با او بیعت کنند ) .

 

اوّلین بیعت کننده با ابوبکر

 

علی (ع) فرمود : ای سلمان ، آیا می دانی اوّل کسی که با او بر منبر پیامبر (ص) بیعت کرد که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی او را در سقیفه بنی ساعده دیدم هنگامی که انصار محکوم شدند ، و اوّلین کسانی که با او بیعت کردند مغیرة بن شعبه و سپس بشیر بن سعید و بعد ابوعبیده جراح و بعد عمر بن الخطاب و سپس سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل بودند . فرمود : درباره اینان از تو سؤال نکرد ، آیا دانستی هنگامی که از منبر بالا رفت اوّل کسی که با او بیعت کرد که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی پیرمرد سالخورده ای که بر عصایش تکیه کرده بود دیدم که بین دو چشمانش جای سجده ای بود که پینه آن بسیار بریده شده بود ! او به عنوان اوّلین نفر از منبر بالا رفت و تعظیمی کرد و در حالیکه می گریست گفت : (( سپاس خدایی را که مرا نمیرانید تا تو را در این مکان دیدم ! دستت را (برای بیعت) باز کن )) .ابوبکر هم دستش را دراز کرد و با او بیعت کرد . سپس گفت : (( روزی است مثل روز آدم )) ( اشاره به حیله شیطان نسبت به حضرت آدم (ع) در بهشت است ، و خود شیطان بیعت ابوبکر را به آن تشبیه کرده است ) ، و بعد از منبر پایین آمد و از مسجد خارج شد .

علی (ع) فرمود : ای سلمان ، می دانی او که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی گفتارش مرا ناراحت کرد گویی مرگ پیامبر (ص) را با شماتت و مسخره یاد می کرد . فرمود : او ابلیس بود . خدا او را لعنت کند .

ابلیس از غدیر تا سقیفه

پیامبر (ص) به من خبر داد که ابلیس و رؤسای اصحابش هنگام منصوب کردن آن حضرت مرا به امر خداوند در روز غدیر خم حاضر بودند .

آن حضرت به مردم خبر داد که من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختیارترم ، و به ایشان دستور داد که حاضران به غائبان برسانند .

( در آن روز ) شیاطین و مریدان از اصحاب ابلیس رو به او کردند و گفتند : (( این امّت ، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده اند ، و دیگر تو و ما را بر اینان راهی نیست ، چراکه پناه و امام بعد از پیامبرشان به آنان شناسانده شد )) . ابلیس غمگین ( ((ب)) : مأیوس ) و محزون رفت .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : بعد از آن پیامبر (ص) به من خبر داد و فرمود : مردم در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت می کنند بعد از آنکه با حق ما و دلیل ما استدلال کنند . سپس به مسجد می آیند و اولین کسی که بر منبر من با او بیعت خواهد کرد ابلیس است که به صورت پیرمرد سالخورده پیشانی پینه بسته چنین و چنان خواهد گفت .

سپس خارج می شود و اصحاب و شیاطین و ابلیس هایش را جمع می کند . آنان به سجده می افتند و می گویند : (( ای آقای ما ، ای بزرگ ما ، تو بودی که آدم را از بهشت بیرون کردی ))! (ابلیس) می گوید : (( کدام امّت پس از پیامبرشان گمراه نشدند ؟ هرگز !گمان کرده اید که من بر اینان سلطه و راهی ندارم ؟ کار مرا چگونه دیدید هنگامی که آنچه خداوند و پیامبرش درباره اطاعت او دستور داده بودند ترک کردند )) . و این همان قول خداوند تعالی است که (( وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ )) ، (( ابلیس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهی از مؤمنین او را متابعت نکردند )) .

2

اتمام حجّت امیرالمؤمنین (ع)

سه بار کمک خواهی اصحاب کساء بر در خانه های مهاجرین و انصار

سلمان می گوید : وقتی شب شد علی (ع) حضرت زهرا را سوار بر چهارپایی نمود و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفت ، و هیچ یک از اهل بدر از مهاجرین و انصار را باقی نگذاشت مگر آنکه به خانه هایشان آمد و حقّ خود را برایشان یادآور شد و آنان را برای یاری خویش فراخواند . ولی جز چهل و چهار نفر ، کسی از آنان دعوت او را قبول نکرد  . حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهای تراشیده و در حالیکه اسلحه هایشان را به همراه دارند بیایند و با او بیعت کنند که تا سر حدّ مرگ استوار بمانند .

وقتی صبح شد جز چهار نفر کسی از آنان نزد او نیامد ( از روایت کتاب احتجاج چنین بر می آید که در خانه هایشان با حضرت تا حد شهادت بیعت کردند ولی فردا صبح حاضر نشدند ) (سلیم می گوید : ) به سلمان گفتم : چهار نفر چه کسانی بودند ؟ گفت : من و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام .

امیرالمؤمنین (ع) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد . گفتند : (( صبح نزد تو می آئیم )) ولی هیچ یک از آنان غیر از ما نزد او نیامد . در شب سوم هم نزد آنان رفت ولی غیر از ما کسی نیامد .

جمع قرآن و دعوت به آن

وقتی حضرت عهد شکنی و بی وفایی آنان را دید خانه نشینی اختیار کرد و به قرآن رو آورد و مشغول تنظیم و جمع آن شد ، و از خانه اش خارج نشد تا آنکه آن را جمع آوری نمود در حالیکه قبلاً در اوراق و تکه چوبها و پوستها و کاغذ ها ( نوشته شده ) بود. ( منظور آن است که هر آیه یا سوره ای نازل می شد فوراً روی چوب یا پوست یا کاغذی نوشته می شد تا از بین نرود ، و لذا بعضی آیات روی پوست و بعضی روی چوب و بعضی روی کاغذ بود ).

وقتی حضرت همه قرآن را جمع می نمود و آن را با دست مبارک خویش طبق تنزیل ( تنزیل یعنی آن طور که نازل شده ) و تأویلش و ناسخ و منسوخش ( در ((د)) اضافه شده : و محکم و متشابهش ، و وعده های خوب و ترساننده اش ، و ظاهر و باطنش ... ، و شاید بتوان از این فقرات استفاده کرد که این قرآنی که حضرت جمع آوری نمودند ، گذشته از متن اصلی قرآن شامل تفسیر و تأویل آیات قرآن و نیز تشخیص محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و سایر دقائق علوم قرآن بوده است )) می نوشت ، ابوبکر به سراغ او فرستاد که بیرون بیا و بیعت کن .

علی (ع) جواب فرستاد : (( من مشغول هستم و با خود قسم یاد کرده ام که عبا بر دوش نیاندازم جز برای نماز ، تا آنکه قرآن را تنظیم و جمع نمایم )). آنان هم چند روز درباره او سکوت اختیار کردند .

امیرالمؤمنین (ع) قرآن را در یک پارچه جمع آوری نمود و آن را مهر کرد . سپس بیرون آمد در حالیکه مردم با ابوبکر در مسجد پیامبر (ص) اجتماع کرده بودند . حضرت با بلند ترین صدایش فرمود :

(( ای مردم ، من از روزی که پیامبر (ص) از دنیا رفته به غسل آن حضرت و سپس به قرآن مشغول بوده ام تا آنکه همه آن را بصورت یک مجموعه در این ( از کلمه ((این)) می توان استفاده کرد که حضرت قرآن مزبور را به کامل به همراه خود به مسجد آورده بودند کما اینکه این فقره در نسخه ((د)) به این مطلب صراحت دارد و چنین است : (( ای مردم ، من از زمانی که پیامبر (ص) از دنیا رفته همچنان مشغول به غسل و تجهیز و کفن و حنوط و دفن آن حضرت بودم ، سپس به قرآن مشغول شدم تا همه آن را در این پارچه جمع نمودم . خداوند تبارک و تعالی آیه ای بر پیامبر (ص) نازل نکرده مگر آنکه جمع نموده و نوشته ام ، و آیه ای از آن نیست مگر آنکه برای پیامبر (ص) خوانده ام و تأویل و تنزیل آن و ظاهر و باطن و عام و خاص و ناسخ و منسوخ آن را به من آموخته است . و آن این است ! روز قیامت نگویید که من شما را به یاری خویش فرا نخواندم ))؟! ) ، پارچه جمع آوری نمودم . خداوند بر پیامبر (ص) آیه ای نازل نکرده مگر آنکه آن را جمع آوری کرده ام ، و آیه ای از قرآن نیست مگر آنکه آن را جمع نموده ام ، و آیه ای از آن نیست مگر آنکه برای پیامبر (ص) خوانده ام    ( کلمه (( أقرأنی)) یعنی پیامبر (ص) از من خواست تا برایش آیات قرآن را بخوانم و من برای او خواندم و حضرت آنها را تأیید کرد ) ، و تأویلش را به من آموخته است )) .

سپس فرمود : (( برای آنکه فردا نگویی : ما از این مطلب بی خبر بودیم )) و بعد فرمود : ((و بدین جهت که روز قیامت نگویید : من شما را به یاری خویش دعوت نکردم و حق خود را برایتان یادآور نشدم ، و شما را به کتاب خدا از ابتدا تا انتهایش دعوت نکرد )) !

عمر گفت:  قرآنی که همراه خود داریم ما را از آنچه بدان دعوت می کنی بی نیاز می نماید ( در کتاب احتجاج عبارت چنین است : (( گفتند : احتیاجی به آن نداریم ، نظیر آن نزد ما هست)) . و در ((د)) عبارت بعدی چنین است : (( علی (ع) داخل خانه اش شد و در را بست )) .

در بحار : ج 92ص 42ح 2در این باره از ابوذر چنین روایت کرده است که گفت :

وقتی پیامبر (ص) از دنیا رفت علی (ع) قرآن را جمع کرد و آن را نزد مهاجرین و انصار آورد و بر ایشان عرضه نمود چنانکه پیامبر (ص) او را بدین مطلب وصیّت فرموده بود . وقتی ابوبکر آن را گشود در صفحه اولی که باز کرد فضائح آنان بود . عمر از جا برخاست و گفت: یا علی آن را برگردان که ما را به آن احتیاجی نیست ! علی (ع) هم آن را گرفت و برگشت ...

وقتی عمر به خلافت رسید از امیرالمؤمنین (ع) خواست تا آن قرآن را به آنان بدهد ...و گفت : ای ابالحسن ، چه می شود اگر قرآنی را که نزد ابوبکر آورده بودی بیاوری تا همه بر آن متّفق شویم ! حضرت فرمود : هیهات ، راهی به این مطلب نیست ، آن را نزد ابوبکر آوردم تا حجّت بر شما تمام شود و روز قیامت نگویید : (( ما از این بی خبر بودیم )) یا بگویید : ((آن را نزد ما نیاوردی)) ! قرآنی که نزد من است جز پاکان و و جانشینان از فرزندانم به آن دست نمی یابند . عمر پرسید : آیا زمان معلومی برای ظاهر کردن آن هست ؟ فرمود : آری وقتی قائم از فرزندانم قیام کند آن را ظاهر می نماید و مردم را بر عمل به آن وادار می کند و سنّت طبق آن جاری می شود ).

سپس علی (ع) داخل خانه اش شد .

اتمام حجّت بر ابوبکر در القاب ادّعایی

عمر به ابوبکر گفت : سراغ علی بفرست که باید بیعت کند ، و تا او بیعت نکند ما صاحب مقامی نیستیم ، و اگر بیعت کند از جهت او آسوده می شویم .

ابوبکر ( کسی را ) نزد علی (ع) فرستاد که : (( خلیفه پیامبر را جواب بده )) ! فرستاده نزد حضرت آمد و مطلب را عرض کرد . حضرت فرمود : (( سبحان الله ، چه زود بر پیامبر (ص) دروغ بستید ! او و آنانکه اطراف او هستند می دانند که خدا و رسولش غیر مرا خلیفه قرار نداده اند )) . فرستاده آمد و آنچه حضرت فرموده بود رسانید .

( ابوبکر ) گفت : برو به او بگو : (( امیرالمؤمنین ابوبکر را جواب بده )) ! او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت خبر داد . علی (ع) فرمود : (( سبحان الله ، بخدا قسم زمانی طولانی نگذشته است که فراموش شود . بخدا قسم او می داند که این نام ( امیرالمؤمنین ) جز برای من صلاحیت ندارد . پیامبر (ص) به او که هفتمی در میان هفت نفر بود امر کرد و به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام کردند . او و رفیقش از میان هفت نفر سؤال کردند و گفتند : آیا حقی از جانب خدا و رسولش است ؟ پیامبر (ص) به آن دو فرمود : آری حق است ، حقی از جانب خدا و رسولش که او امیر مؤمنان و آقای مسلمانان و صاحب پرچمِ سفید پیشانیان شناخته شده است ( کلمه الغرّ المحجّلین ) اگر چه از معنای دقیقی برخوردار است ولی در اینجا بصورت کنایه آمده است .یعنی شیعیان امیرالمؤمنین (ع) در روز قیامت چنان نوری اند که در بین مردم شناخته می شوند ) .

خداوند عزوجل او را در روز قیامت بر کنار صراط می نشاند و او دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنّم وارد می کند )) .

فرستاده ابوبکر رفت و آنچه حضرت فرموده بود به او خبر داد . سلمان می گوید : آن روز را هم درباره او سکوت کردند .

کمک خواهی اصحاب کساء از صحابه برای بار چهارم

شب هنگام که شد علی (ع) حضرت زهرا (س) بر چهارپایی سوار کرد و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفت ، و احدی از اصحاب پیامبر (ص) را باقی نگذاشت مگر آنکه در منزلشان نزد آنان رفت ، و حق خود را برای آنان یادآور شد و آنان را به یاری خویش فرا خواند . ولی هیچ کس جز ما چهار نفر او را اجابت نکرد . ما سرهایمان را تراشیدیم و یاری خود را مبذول داشتیم ، و زبیر در یاریش از همه ما شدّت بیشتری داشت ( از آنجا که گوینده این سخن سلمان است و او زبیر را خوب می شناسد چنانکه در آخر همین حدیث تصریح شده است ، لذا شاید مراد سلمان شدّت و حرارت فوق العاده زبیر در این مسئله است که در همین حدیث نمونه آن ذکر خواهد شد ).

3

شهادت حضرت زهرا (س)

نقشه حمله به خانه حضرت

وقتی علی (ع) خوار کردن مردم و ترک یاری او را ، و متّحد شدنشان با ابوبکر و اطاعت و تعظیمشان نسبت به او را دید ، خانه نشینی اختیار کرد .

عمر به ابوبکر گفت : چه مانعی داری که سراغ علی بفرستی تا بیعت کند ، چرا که کسی جز او و این چهار نفر ( ((د)) : جز اهل این خانه و این چهار نفر ) باقی نمانده مگر اینکه بیعت کرده اند .

ابوبکر در میان آن دو نرم خو تر و سازش کار تر و زرنگ تر و دوراندیش تر بود ، و دیگری (عمر) تندخو تر و غلیظ تر و خشن تر بود . ابوبکر گفت : چه کسی را سراغ او بفرستیم؟ عمر گفت : قنفذ را می فرستیم . او مردی تندخو و غلیظ و خشن و از آزادشدگان است و نیز از طایفه بنی عدی بن کعب است ( لازم به تذکر است که عمر نیز از همین طایفه است ) .

ابوبکر ، قنفذ را نزد امیرالمؤمنین (ع) فرستاد و عده ای کمک نیز به همراهش قرار داد . او آمد تا درِ خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولی حضرت به آنان اجازه نداد . اصحاب قنفذ به نزد ابوبکر و عمر برگشتند در حالیکه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند : به ما اجازه داده نشد . عمر گفت : بروید ، اگر به شما اجازه داد وارد شوید وگرنه بدون اجازه وارد شوید .

آنها آمدند و اجازه خواستند . حضرت زهرا (س) فرمود : (( به شما اجازه نمی دهم بدون اجازه وارد خانه من شوید )) . همراهان او برگشتند ولی خود قنفذ ملعون آنجا ماند . آنان ( به ابوبکر و عمر ) گفتند : فاطمه چنین گفت ، و ما از اینکه بدون اجازه وارد خانه اش شویم خودداری کردیم . عمر عصبانی شد و گفت : ما را با زنان چه کار است !!

سپس به مردمی که اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند . آنان هیزم برداشتند ( ((د)): بسته های هیزم حمل کردند !! ) ، و خود عمر نیز همراه آنان هیزم برداشت و آنها را اطراف خانه علی و فاطمه و فرزندانشان علیهم السلام قرار دادند . سپس عمر ندا کرد بطوریکه علی و فاطمه علیهما السلام بشنوند و گفت : (( بخدا قسم ای علی باید خارج شوی و با خلیفه پیامبر بیعت کنی و گرنه خانه را با خودتان به آتش می کشم )) !

حضرت زهرا (س) فرمود : ای عمر ، ما را با تو چه کار است ؟ جواب داد : در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشیم ! فرمود : (( ای عمر ، از خدا نمی ترسی که به خانه من وارد می شوی )) ؟! ( کلمه (( تدخل علی البیتی )) را می توان به معنای (( به خانه ام هجوم می آوری )) هم گرفت ) ، ولی عمر ابا کرد از اینکه برگردد ( ((د)) : ولی حضرت جواب عمر را نداد ) .

آتش زدن در خانه و مجروح شدن حضرت زهرا (س) بدست عمر

عمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد !

( ((د)) : عمر آتش را کنار درب خانه قرار داد در حالیکه می ترسید علی (ع) با شمشیرش خارج شود چرا که شجاعت و شدت او را می شناخت ، تا آنکه درب خانه آتش گرفت ).

حضرت زهرا (س) در مقابل او درآمد و فریاد زد : (( یا ابتاه ، یا رسول الله )) عمر شمشیر را در حالیکه در غلافش بود بلند کرد و به پهلوی حضرت زد . آن حضرت ناله کرد : (( یا ابتاه ))! عمر تازیانه را بلند کرد و به بازوی حضرت زد . آن حضرت صدا زد : (( یا رسول الله ، ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتاری کردند ))!

دفاع امیرالمؤمنین (ع) از حضرت زهرا (س)

علی (ع) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید و خواست او را بکشد . ولی سخن پیامبر (ص) و وصیتی را که به او کرده بود بیاد آورد و فرمود : (( ای پسر صهّاک         ( صهّاک ، نام مادر عمر است که در پاورقی 51همین حدیث تفصیل آن خواهد آمد ) ، قسم به آنکه محمّد (ص) را به پیامبری مبعوث نمود اگر نبود مقدّری که از طرف خداوند گذشته و عهدی که پیامبر (ص) با من نموده است می دانستی که تو نمی توانی به خانه من داخل شوی )).

دستور ابوبکر برای حمله و آتش زدن خانه

عمر فرستاد و کمک خواست . مردم هم آمدند تا داخل خانه شدند ، و امیرالمؤمنین (ع) هم سراغ شمشیرش رفت .

قنفذ نزد ابوبکر برگشت در حالیکه می ترسید علی (ع) با شمشیر سراغش بیاید چرا که شجاعت و شدّت عمل آن حضرت را می دانست .

ابوبکر به قنفذ گفت : (( برگرد ، اگر از خانه بیرون آمد (دست نگه دار) وگرنه در خانه اش به او هجوم بیاور ، و اگر مانع شد خانه را بر سرشان به آتش بکشید ))! قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه هجوم آوردند . علی (ع) سراغ شمشیرش رفت ، ولی آنان زودتر به طرف شمشیر آن حضرت رفتند ، و با عده زیادشان بر سر ایشان ریختند .عده ای شمشیر ها را بدست گرفتند و بر آن حضرت حمله ور شدند و او را گرفتند و بر گردن او طنابی انداختند !! ( در کتاب احتجاج چنین است : برگردن ایشان طناب سیاهی انداختند !! و در ((د)) دستور حمله به خانه از قول عمر پس از به آتش کشیدن درب خانه ذکر شده است که به قنفذ گفت : بر او حمله کن و او را بیرون بیاور ).

مجروح شدن حضرت زهرا (س) به دست قنفذ

حضرت زهرا جلو در خانه ، بین مردم و امیرالمؤمنین (ع) مانع شد . قنفذ ملعون با تازیانه به آن حضرت زد ، بطوریکه وقتی حضرت از دنیا رفت در بازویش از زدن او اثری مثل دستبند بر جای مانده بود ( ((د)) : حضرت زهرا (س) آمد تا بین مردم و امیرالمؤمنین (ع) مانع شود . قنفذ با تازیانه اش به او زد و بین در مورد فشار قرار گرفت و فریاد زد : (( یا ابتاه ، یا رسول الله )) . و جنین کشته شده را سقط کرد ، و تازیانه قنفذ در بازوی او مثل دستبند اثر کرد . در کتاب احتجاج عبارت چنین است : با تازیانه بر بازویش زد و اثر آن - بخاطر زدن قنفذ - در بازوی آن حضرت مثل دستبند باقی ماند . ابوبکر سراغ قنفذ فرستاد که (( فاطمه را بزن ))! قنفذ او را به طرف چهارچوب درب خانه کشانید و سپس درب را فشار داد و استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد . در نتیجه دائما در بستر بود تا در اثر همان شهید شد ) .

خداوند قنفذ را و کسی که او را فرستاد لعنت کند .

۴

بیعت اجباری امیرالمؤمنین (ع)

علی (ع) ، از خانه تا مسجد

سپس علی (ع) را بردند و به شدت او را می کشیدند ، تا آنکه نزد ابوبکر رسانیدند . و این در حالی بود که عمر بالای سر ابوبکر با شمشیر ایستاده بود ، و خالد بن ولید و ابوعبیدة بن جراح و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیرة بن شعبة و اسید بن حضیر و بشیر بن سعید و سایر مردم در اطراف ابوبکر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود ( ((د)) : و شمشیر ها را کشیده بودند ) .

ورود بی اجازه به خانه حضرت زهرا (س)

سلیم می گوید : ( این قطعه از حدیث سلیم را علامه سید محمّد بن مهدی قزوینی در اشعار عربی خود آورده که در مجالس عزاداری بسیار خوانده می شود :

یــا عــجَباً یسْــتاْذِنُ الْاَمِــینُ           عَــلَیْهِمُ وَ یَــهْجِمُ الْــخَـؤُونُ

قَالَ سَـلِیمٌ: قُـلْتُ: یــَا سَـلْمَانُ           هَلْ هَجَمُوا وَ لَـمْ یَکُ اسْـتِیذَانٌ

فَــقَالَ: اي وَ عِزَّةِ الــْجَـبَّارِ           وَ مَـا عَلَی الزَّهْرَاءِ مِنْ خِـمَارٍ

لٰکِـــنَّهٰا لَاذَتْ وَرَاءَ الْــبابِ           رِعَایَةً لِــلسِّتْرِ وَ الــْحِجَابِ 

فَــمُذْ رَأَوْهَا عَصَرُوهَا عَصْرَةً           کَادَتْ بِنَفْسِی أَنْ تَمُوتَ حَسْرَةً    

تَــصِیــحُ یــَا فِضَّةُ سَنِّدِینِی           فَقَدْ وَ رَبِّــی قَــتَلُوا جَنِینِی

فَاَسْقَطَتْ بِنْتُ الْـهُدیٰ وٰاحَـزَنا           جَــنِینَهَا ذٰاکَ الــمُسَمَّیٰ مُـحْسِناً

وَ لــمْ یــَرُعْهَا کــُلَّمَا قـَدْ فَعَلُوا           لٰکِـــنَّهٰا قَـدْ خـَرَجَتْ تــُوَلْوِلُ

فــَانْبَعَثَتْ تــَصِیحُ بَـیْنَ النَّاسِ           خَـــلُّوهُ اَوْ لَاَکشِــفَنَّ رَاسِی

به کتاب (( وفاة الصدیقة الطاهرة )) تألیف سید عبد الرزّاق مقرّم : ص 49و کتاب (( ریاض المدح والثنا )) تألیف شیخ حسین بن علی بلادی : ص ۳مراجعه شود )  ) .

به سلمان گفتم : آیا بدون اجازه به خانه فاطمه (س) وارد شدند ؟( ((د)) : آیا دَرِ خانه حضرت زهرا (س) را آتش زدند و بدون اجازه به خانه او وارد شدند ؟!) ، گفت : آری بخدا قسم ، و این در حالی بود که (( خمار )) (  ((خِمار)) به معنای پوشش همه سر ، و یا پوشش صورت است ) ، نداشت . حضرت (س) صدا زد: (( وا ابتاه ، وا رسول الله ، ای پدر ، ابوبکر و عمر ، بعد از تو با بازماندگانت بد رفتاری کردند در حالیکه هنوز چشمان تو در قبرت باز نشده است )) ( ظاهرا منظور نوعی کنایه است و معنی این است که وقتی انسان در قبر گذاشته می شود دوباره زنده می شود ، ولی ابوبکر و عمر آن قدر در جنایت خویش عجله داشتند که این اندازه هم مهلت ندادند ) ، و این سخنان را حضرت با بلند ترین صدایش ندا می نمود .سلمان می گوید: ابوبکر و اطرافیانش را دیدم که می گریستند و صدایشان به گریه بلند شده بود . در میان آنان کسی نبود مگر آنکه گریه می کرد جز عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبة ، و عمر می گفت : ما را با زنان و رأی آنان کاری نیست !!

سخنان امیرالمؤمنین (ع) هنگام ورود به مسجد

سلمان می گوید : علی (ع) را نزد ابوبکر رسانیدند در حالیکه می فرمود : بخدا قسم ، اگر شمشیرم در دستم قرار می گرفت می دانستید که هرگز به این کار دست نمی یابید . بخدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمی کنم ، و اگر چهل نفر برایم ممکن می شد جمعیت شما را متفرّق می ساختم ، ولی خدا لعنت کند اقوامی را که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار نمودند .

ابوبکر تا چشمش به علی (ع) افتاد فریاد زد : (( او را رها کنید))! علی (ع) فرمود : ای ابوبکر ، چه زود جای پیامبر را ظالمانه غصب کردید ! ( کلمه ((توثّبتم)) را می توان به (( طغیان کردید )) نیز معنی کرد ) ، تو به چه حقّی و با داشتن چه مقامی مردم را به بیعت خویش دعوت می نمایی ؟ آیا دیروز به امر خدا و پیامبر با من بیعت نکردی ؟

شهادت حضرت زهرا (س) و محسن (ع)

قنفذ - که خدا او را لعنت کند - فاطمه (س) را با تازیانه زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرار داد ، و عمر پیغام فرستاد که اگر فاطمه بین تو و او مانع شد او را بزن . قنفذ او را به سمت چهارچوب درِ خانه اش کشانید و در را فشار داد بطوریکه استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد ، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد .

اتمام حجّت امیرالمؤمنین (ع) با فضائلش

وقتی علی (ع) را به نزد ابوبکر رسانیدند عمر بصورت اهانت آمیزی ( کلمه ((انتهره)) یعنی (( با فریاد کسی را ردّ کرد )) که در اینجا ترسیمی از حالت خشونت عمر است ) ، گفت : ((بیعت کن و این اباطیل را رها کن)) !

علی (ع) فرمود : اگر انجام ندهم شما چه خواهید کرد ؟ گفتند : تو را با ذلّت و خواری می کشیم ! فرمود : در این صورت بنده خدا و برادر پیامبرش را کشته اید ! ابوبکر گفت : بنده خدا بودن درست است ( در کتاب احتجاج چنین است : بنده خدا بودن درست است است ، همه ما بندگان خدا هستیم ) ولی به برادر پیامبر بودن اقرار نمی کنیم ! فرمود : آیا انکار می کنید که پیامبر (ص) بین من و خودش برادری قرار داد ؟ گفتند : (( آری )) ! و حضرت این مطلب را سه مرتبه بر ایشان تکرار کرد .

سپس حضرت رو به آنان کرد و فرمود : ای گروه مسلمانان ، و ای مهاجرین و انصار ، شما را بخدا قسم می دهم که آیا در روز غدیر خم از پیامبر (ص) شنیدید که آن مطلب را می فرمود ، و در جنگ تبوک آن مطالب را می فرمود ( کلمه (( کذا و کذا )) به (( آن مطلب )) معنی شده است . منظور از سخن حضرت در روز غدیر (( مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ )) است ، و مراد از کلام آن حضرت در جنگ تبوک (( اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسیٰ )) است ) .

سپس علی (ع) آنچه پیامبر (ص) علنی برای عموم مردم درباره او فرموده بود چیزی باقی نگذاشت مگر آنکه برای آنان یادآور شد . ( و مردم درباره همه آنها اقرار کردند و ) گفتند : بلی ، بخدا قسم ( کلمه (( اللهم بلی )) ، بمعنی تأکید در تصدیق مطلب است که بصورت (( آری بخدا قسم )) ترجمه شده است ) .

حدیث جعل کردن ابوبکر

وقتی ابوبکر ترسید مردم علی (ع) را یاری کنند و مانع او شوند پیش دستی کرد و ( خطاب به حضرت ) گفت : آنچه گفتی حق است که با گوش خود شنیده ایم و فهمیده ایم و قلبهایمان آن را در خود جای داده است ، ولکن بعد از آن من از پیامبر شنیدم که می گفت : ((ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را انتخاب کرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را برای ما بر دنیا ترجیح داده است . و خداوند برای ما اهل بیت نبوّت و خلافت را جمع نخواهد کرد )) .

افشای اسرار اصحاب صحیفه ملعونه

علی (ع) فرمود : آیا کسی از اصحاب پیامبر هست که با تو در این مطلب حضور داشته ؟ (یعنی فرضا پیامبر چنین سخنی گفته باشد چه کسی با تو در آنجا حضور داشته است؟) عمر گفت : خلیفه پیامبر راست می گوید . من هم از پیامبر شنیدم همانطور که ابوبکر گفت : ابوعبیده و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل هم گفتند : راست می گوید ، ما این مطلب را از پیامبر شنیدیم .

علی (ع) به آنان فرمود : ( ((د)) : علی (ع) خنده کرد و فرمود : الله اکبر چه دقیق وفا کردید به صحیفه ملعونه تان که با هم در کعبه بر سر آن عهد و پیمان بستید ) : وفا کردید به صحیفه ملعونه ای که در کعبه بر آن هم پیمان شدید که : (( اگر خداوند محمّد را بکشد یا بمیرد امر خلافت را از ما اهل بیت بگیرید )) .

( تفصیل داستان صحیفه ملعونه را در بحار : ج 28ص 111- 96 بنقل از حذیفه نقل کرده که خلاصه اش چنین است :

اول کسانی که بر غصب خلافت هم پیمان شدند ابوبکر و عمر بودند ، و اساس و پایه ای که طبق آن پیمان بستند و سایر پیمان هایشان هم بر آن پایه بود که (( اگر محمّد بمیرد یا کشته شود این امر خلافت را از اهل بیتش بگیریم بطوری که تا ما هستیم احدی از آنان به خلافت دست نیابد )) .

بعد از آن ابوعبیده جراح و معاذ بن جبل و در آخر سالم بن مولی ابی حذیفه هم به آنان پیوستند و پنج نفر شدند . اینان جمع شدند و داخل کعبه رفتند و در بین خود نوشته ای در این باره نوشتند که : (( اگر محمّد بمیرد یا کشته شود ...)) و در تمام این قضایا عایشه و حفصه جاسوس پدرانشان در خانه پیامبر (ص) بودند . سپس ابوبکر و عمر جمع شدند و سراغ منافقین و آزادشدگان فرستادند و ما بین خود مشورت و نظر خواهی کردند و بر این رأی متّفق شدند که هنگام بازگشت پیامبر (ص) از حجة الوداع در گردنه (( هرشی )) که در راه مکه در نزدیکی حجفه است شتر حضرت را برمانند و به این طریق حضرت را بقتل برسانند . کسانی که اجرای نقشه را بر عهده داشتند چهارده نفر بودند که در جنگ تبوک هم همین نقشه را بر عهده داشتند ولی این نقشه آنان بر آب شد .

امیرالمؤمنین (ع) از طرف خداوند در غدیر خم منصوب شد و سپس پیامبر (ص) حرکت کرد تا به گردنه (( هرشی )) رسید و آن عده جلو رفتند و بر سر راه پنهان شدند ، ولی این بار هم خداوند آنان را مفتضح کرد و پیامبرش را حفظ نمود .

وقتی وارد مدینه شدند همگی در خانه ابوبکر جمع شدند و در بین خود نوشته ای نوشتند و آنچه درباره خلافت تعهّد کرده بودند در آن ذکر کردند ، و اوّلین مطلب آن شکستن پیمان و ولایت علی بن ابی طالب (ع) بود ، و اینکه خلافت از آن ابوبکر و عمر و ابوعبیده است و سالم نیز با آنان است و از این عده خارج نمی شود .

این صحیفه دوم را سی و چهار نفر امضا کردند که چهارده نفر همان کمین کنندگان در گردنه هرشی بودند که عبارت بودند از : ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و عمروعاص و طلحه و ابوعبیده جراح و عبدالرحمان بن عوف و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و ابوموسی اشعری و مغیرة بن شعبه و سعد بن ابی وقّاص و اوس بن حدثان و بیست نفر دیگر عبارت بودند از : ابوسفیان ، عکرمه پسر ابوجهل ، خالد بن ولید ، بشیر بن سعید ، سهیل بن عمرو ، صهیب بن سنان ، ابوالاعور اسلمی ، صفوان بن امیّه ، سعید بن عاص ، عیّاش بن ابی ربیعه ، حکیم بن حزام ، مطیع بن اسود مدری و چند نفر دیگر که هرکدام از اینان جمعیّت عظیمی را به دنبال خود داشتند که سخنشان را می پذیرفتند و از آنان اطاعت می کردند .

نویسنده این صحیفه سعید بن عاص اموی بود و در محرم سال دهم هجرت آن را نوشت . سپس آن را به ابوعبیده جراح سپردند و او آن را به مکه فرستاد . آن صحیفه هم چنان در کعبه مدفون بود تا زمان عمر که آن را از محلش بیرون آورد ) .

ابوکر گفت : از کجا این مطلب را دانستی ؟ ما تو را از آن مطلع نکرده بودیم ! حضرت فرمود: ای زبیر و تو ای سلمان و تو ای اباذر و تو ای مقداد ، شما را به خدا و به اسلام ، می پرسم آیا از پیامبر (ص) نشنیدید که در حضور شما می فرمود : (( فلانی و فلانی - تا آنکه حضرت همین پنج نفر را نام برد - ما بین خود نوشته ای نوشته اند و در آن هم پیمان شده اند و بر کاری که کرده اند قسم ها خورده اند که اگر من کشته شوم یا بمیرم ...))؟ ( ((د)) : در بین خود نوشته ای نوشته اند که اگر محمّد از دنیا رفت بر علیه اهل بیت متّحد شوند تا امر خلافت را از آنان زایل کنند ) .

آنان گفتند : آری ما از پیامبر (ص) شنیدیم که این مطلب را به تو می فرمود که : آنان بر آنچه انجام دادند معاهده کرده و هم پیمان شده اند ، و در بین خود قراردادی نوشته اند که اگر من کشته شدم یا مُردم ، بر علیه تو ای علی متّحد شوند و این خلافت را از تو بگیرند .

تو گفتی : پدر و مادرم فدایت یا رسول الله ، هرگاه چنین شد دستور می دهی چکنم ؟ فرمود : اگر یارانی بر علیه آنان یافتی با آنها جهاد کن و اعلام جنگ نما ، و اگر یارانی نیافتی بیعت کن و خون خود را حفظ نما .

علی (ع) فرمود : بخدا قسم ، اگر آن چهل نفر که با من بیعت کردند وفا می نمودند در راه خدا با شما جهاد می کردم . ولی بخدا قسم بدانید که احدی از نسل شما تا روز قیامت به خلافت دست پیدا نخواهد کرد .

جواب حدیث جعلی ابوبکر

دلیل بر دروغ بودن سخنی که به پیامبر نسبت دادید ( مراد همان حدیث جعلی است که (( ما اهل بیتی هستیم که خداوند نبوت و امامت را در ما جمع نمی کند ))  ) ، کلام خداوند تعالی است که (( اَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلٰی مَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ اِبْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنَاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً /سوره نساء /آیه پنجاه و چهار )) ، (( آیا بر مردم حسد می برند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان حکومت بزرگ دادیم ))

کتاب یعنی نبوّت و حکمت یعنی سنّت و حکومت یعنی خلافت ، و ما آل ابراهیم هستیم .

دفاع مقداد و سلمان و ابوذر از امیرالمؤمنین (ع)

مقداد برخاست و گفت : یا علی ، به من چه دستور می دهی ؟ بخدا قسم اگر امر کنی با شمشیرم می زنم و اگر امر کنی خودداری می کنم . علی (ع) فرمود : ای مقداد ، خودداری کن و پیمان پیامبر و وصیتی که به تو کرده را بیاد بیاور .

( سلمان می گوید : ) برخاستم و گفتم : قسم به آنکه جانم بدست او است ، اگر من بدانم که ظلمی را دفع می کنم یا برای خداوند دین را عزت می بخشم ، شمشیرم را بر دوش می گذارم و با استقامت با آن می جنگم ( جمله (( ثُمَّ ضَرَبْتُ بِهِ قُدُماً )) یعنی با استواری و بدون شکست می جنگم ) . آیا بر  برادر پیامبر و وصیّش و جانشین او در امّتش و پدر فرزندانش هجوم می آورید ؟ بشارت باد شما را به بلا ، و نا امید باشید از آسایش !

ابوذر برخاست و گفت : ای امّتی که بعد از پیامبرش متحیّر شده و به سرپیچی خویش خوار شده اید ، خداوند می فرماید :  (( اِنَّ اللهَ اصْطَفیٰ آدَمَ و نُوحاً وَ آلَ اِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ، ذُرِّیَةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ /سوره آل عمران /آیه سی و سه و سی و چهار ))  ، (( خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه جهانیان برگزید ، نسلی که از یکدیگرند ، و خداوند شنونده و دانا است )) . آل محمد فرزندان نوح و آل ابراهیم از ابراهیم و برگزیده و نسل اسماعیل و عترت محمّدِ پیامبرند . آنان اهل بیت نبوّت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائکه اند . آنان همچون آسمان بلند و کوه های پایدار و کعبه پوشیده و چشمه زلال و ستارگان هدایت کننده و درخت مبارک هستند که نورش می درخشد و روغن آن مبارک است ( اشاره به آیه 35از سوره نور است که خداوند تعالی می فرماید : (( اَللهُ نُورُ السَّمٰاوَاتِ وَ الْاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَاَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیئُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَی نُورٌ یَهْدِی اللهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ ....) ، محمد خاتم انبیاء و آقای فرزندان آدم است ، و علی وصیّ اوصیا و امام متّقین و رهبر سفید پیشانیان معروف است ، و اوست صدیق اکبر و فاروق اعظم و وصیّ محمّد و وارث علم او و صاحب اختیارتر مردم نسبت به مؤمنین ، همانطور که خداوند فرموده : (( النَّبِیُّ اَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْوَاجُهُ اُمَّهَاتُهُمْ وَ اُولُو الْاَرْحَامِ بَعْضُهُمْ اَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللهِ /سوره احزاب /آیه شش )) ، (( پیامبر (ص) نسبت به مؤمنین از خودشان صاحب اختیارتر است و همسران او مادران آنان اند و خویشاوندان در کتاب خدا بعضی بر بعضی اولویت دارند )) . هرکه را خدا مقدّم داشته جلو بیندازید و هرکه را خدا مؤخّر داشته عقب بزنید ، و ولایت و وراثت ( ((الف)) : وزارت ) ، را برای کسی قرار دهید که خدا قرار داده است .

تهدید عمر به قتل برای بیعت

عمر ، در حالیکه ابوبکر بالای منبر نشسته بود به او گفت : چطور بالای منبر نشسته ای و این مرد ( اشاره به امیرالمؤمنین (ع) است ) ، نشسته و روی جنگ دارد و بر نمی خیزد با تو بیعت کند .دستور بده گردنش را بزنیم !

این در حالی بود که امام حسن و امام حسین (ع) ایستاده بودند . وقتی گفته عمر را شنیدند به گریه افتادند . امیرالمؤمنین (ع) آن دو را به سینه چسبانید و فرمود : گریه نکنید ، بخدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند .

دفاع اُمّ ایمن و بُرَیده اسلمی از امیرالمؤمنین (ع)

امّ ایمن پرستار پیامبر (ص) ( ام ایمن پس از وفات آمنه مادر پیامبر (ص) رسیدگی به امور حضرت را بر عهده داشت که اصطلاحا چنین زنی را (( حاضنه )) گویند ) آمد و گفت : (( ای ابوبکر ، چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختید )) ! عمر دستور داد تا او را از مسجد بیرون کردند و گفت : (( ما را با زنان چکار است )) ؟!

بریده اسلمی برخاست و گفت : ای عمر ، آیا بر برادر پیامبر و پدر فرزندانش حمله می کنی ؟ تو در میان قریش همان کسی هستی که تو را آن طور که باید می شناسیم ! آیا شما دو نفر همان کسی نیستید که پیامبر (ص) به شما فرمود : (( نزد علی بروید و به عنوان امیرالمؤمنین بر او سلام کنید )) ؟ شما هم گفتید : آیا از امر خدا و رسولش است ؟ فرمود : آری.

ابوبکر گفت : چنین بود ولی پیامبر بعد از آن فرمود : (( برای اهل بیت من نبوّت و خلافت جمع نمی شود )) ! بریده گفت : (( بخدا قسم پیامبر این را نگفته است . بخدا قسم در شهری که تو در آن امیر باشی سکونت نمی کنم )) . عمر دستور داد تا او را هم زدند و بیرون کردند !

کیفیت بیعت اجباری امیرالمؤمنین (ع)

سپس عمر گفت : برخیز ای فرزند ابی طالب و بیعت کن ! حضرت فرمود : اگر انجام ندهم چه خواهید کرد ؟ گفت : بخدا قسم در این صورت گردنت را می زنیم ! امیرالمؤمنین (ع) سه مرتبه حجّت را بر آنان تمام کرد ، و سپس بدون آنکه کف دستش را باز کند دستش را دراز کرد . ابوبکر هم روی دست او زد و به همین مقدار از او قانع شد . علی (ع) قبل از آنکه بیعت کند در حالیکه طناب بر گردنش بود خطاب به پیامبر (ص) صدا زد : (( ای پسر مادرم ، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند )) ( ((د)) : سپس حضرت متوجه قبر پیامبر (ص) شد و صدا زد : ای پسر عمو ، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند . پس عذر به پیشگاه خدا و سپس به پیشگاه تو است .

حضرت در اینجا سخنی را فرموده که حضرت هارون (ع) به حضرت موسی (ع) گفت : (( یَابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی )) . سوره اعراف : آیه صد و پنجاه ) .

بیعت زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد

به زبیر گفته شد : بیعت کن . ولی ابا کرد . عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه با عده ای از مردم به همراهشان بر او حمله کردند و شمشیرش را از دستش بیرون کشیدند و آن را بر زمین زدند تا شکستند و او را کشان کشان آوردند .

زبیر - در حالیکه عمر روی سینه اش نشسته بود - گفت : (( ای پسر صهّاک ، بخدا قسم اگر شمشیرم در دستم بود از من فاصله می گرفتی )) ، و سپس بیعت کرد .

سلمان می گوید : سپس مرا گرفتند و بر گردنم کوبیدند تا مثل غده ای ورم کرد . سپس دست مرا گرفتند و آن را پیچانیدند . لذا به اجبار بیعت کردم .

سپس ابوذر و مقداد به اجبار بیعت کردند ، و احدی از امت غیر از علی (ع) و ما چهار نفر به اجبار بیعت نکردند ، و در بین ما هم احدی گفتارش شدید تر از زبیر نبود . او وقتی بیعت کرد چنین گفت : (( ای پسر صهّاک ، بخدا قسم اگر این طاغیانی که ( ((اوباشی )) . در کتاب احتجاج : آزاد شدگانی ) تو را کمک کردند نبودند تو در حالی که شمشیرم همراهم بود نزدیک من نمی آمدی ، به خاطر پستی و ترسی که از تو سراغ دارم ، ولی طاغیانی یافته ای که به کمک آنان قوی شده ای و قهر و غلبه نشان می دهی .

عمر عصبانی شد و گفت : آیا نام صهّاک را می آوری ؟ گفت : مگر صهّاک کیست ؟! و چه مانعی از ذکر نام او هست ؟ صهّاک زنی زناکار بود ، آیا این مطلب را انکار می کنی ؟ آیا کنیز حبشی جدم عبدالمطلب نبود که جدّ تو نفیل با او زنا کرد و پدرت خطّاب را به دنیا آورد . عبدالمطلب هم صهّاک را بعد از زنایش به جدت بخشید و بعد خطاب را به دنیا آورد . خطاب غلام جد من و ولد الزنا است !

( در بحار : ج 8قدیم ص 295چنین روایت کرده است : صهّاک کنیز حبشی عبدالمطلب بود و برای او شتر می چرانید . نفیل با او زنا کرد و خطاب را به دنیا آورد . خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد . آن دختر را در پارچه ای از پشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت . هاشم بن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را (( حنتمه )) گذاشت . وقتی حنتمه به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خخواستگاری نمود . هاشم او را به ازدواج خطّاب در آورد ! و عمر بن خطّاب متولد شد . بنابر این خطاب پدر و پدر بزرگ و دایی عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه او است !!! ) .

ابوبکر بین آن دو را اصلاح کرد و هرکدام دست از یکدیگر برداشتند ( ((د)) : در این جا این اضافه را دارد : و زبیر در این باره زیاد سخن گفت ، تا آنکه ابوبکر برخاست و بین آن دو را اصلاح کرد ).

5

اتمام حجّت اصحاب امیرالمؤمنین (ع)

سخنان سلمان بعد از بیعت

سلیم بن قیس می گوید : به سلمان گفتم : ای سلمان ، آیا بیعت کردی و چیزی نگفتی ؟ او گفت : بعد از آنکه بیعت کردم چنین گفتم : (( بقیه روزگار را ضرر و هلاکت ببینید ، آیا می دانید با خود چه کرده اید ؟ کار درست کردید و به خطا رفتید ! با سنّت آنان که قبل از شما بودند که تفرقه و اختلاف می نمودند درست و مطابق انجام دادید و از سنّت پیامبرتان خطا رفتید که خلافت را از معدنش و از اهلش خارج ساختید ( ((د)) : سلمان گفت : آری ، گفتم : خسران و هلاکت بر شما باد ، هم درست و هم خطا رفتید اگر بفهمید با خودتان چه کردید . گفتند : چگونه درست و چگونه خطا رفتیم ؟ گفتم : با سنّت آنان که قبل از شما بودند در تفرقه و گمراهی و اختلاف مطابقت کردید ، و از سنّت پیامبرتان خطا رفتید که آن را از معدن و اهلش خارج ساختید ) .

عمر گفت : ای سلمان ، حال که رفیقت بیعت نمود و تو نیز بیعت کردی هرچه می خواهی بگو و هرچه می خواهی بکن و رفیقت هم هرچه می خواهد بگوید .

سلمان می گوید : گفتم : از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : (( برابر گناه همه امّتش تا روز قیامت و برابر عذاب همه آنان برگردن تو و رفیقت که با او بیعت کردی خواهد بود )) .

عمر گفت : هرچه می خواهی بگو ، آیا چنین نیست که بیعت نمودی و خداوند چشمت را روشن نساخت که رفیقت خلافت را بر عهده بگیرد ؟!

گفتم : شهادت می دهم که من در بعضی کتابهایی که از طرف خداوند نازل شده خوانده ام که تو - با اسم و نَسَب و اوصافت - دری از درهای جهنّم هستی . عمر گفت : هرچه می خواهی بگو . آیا خداوند خلافت را از اهل این خانه نگرفت که شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده اید ؟!

به او گفتم : شهادت می دهم از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود ، در حالیکه درباره این آیه از او سؤال کردم که : (( فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذَّبُ عَذَابَهُ اَحَدٌ وَ لَا یُوثِقُ وَ ثَاقَهُ اَحَدٌ /سوره فجر/آیات بیست و پنج و بیست شش )) ، (( در آن روز هیچ کس را مانند او عذاب نمی کند و هیچ کس را مانند او به بند نمی کشد )) . حضرت به من خبر داد که آن تو هستی .عمر گفت : ساکت شو خدا صدایت را خفه کند ، ای غلام ، و ای پسر زن بد بو ( کلمه (( یابن الخناء )) به صورت فوق ترجمه شده است ) .

علی (ع) فرمود : ای سلمان تو را قسم می دهم که ساکت باشی .

سلمان می گوید : بخدا قسم ، اگر علی (ع) مرا به سکوت امر نکرده بود آنچه درباره او نازل شده و هرچه درباره او و رفیقش از پیامبر (ص) شنیده بودم به او خبر می دادم . وقتی عمر دید من ساکت شدم گفت : تو مطیع و تسلیم او هستی .

سخنان ابوذر بعد از بیعت

سلمان می گوید : وقتی ابوذر و مقداد بیعت کردند و چیزی نگفتند ، عمر گفت : ای سلمان ، تو هم مثل دو رفیقت خودداری نمی کنی ؟ بخدا قسم تو نسبت به اهل این خانه از آن دو نفر با محبّت تر نیستی و از آن دو بیشتر به آنان احترام نمی کنی . همانطور که می بینی خودداری کردند و بیعت نمودند .

ابوذر گفت : ای عمر ، ما را به محبّت آل محمّد (ص) و احترام آنان سرزنش می کنی ؟ خدا لعنت کند - که لعنت کرده است - هرکس آنان را دشمن بدارد و به آنان نسبت ناروا دهد و به حق آنان ظلم کند و مردم را بر گردن ایشان سوار نماید و این امّت را به پشت سرشان به طور قهقری برگرداند ( (( قهقری )) یعنی عقب رفتن در حالیکه روی شخص به جلو باشد . جمله (( رَدَّ هَذِهِ الْاُمَّةَ الْقَهْقَریٰ عَلی اَدْبَارِهَا )) حامل معنای ظریفی است . گویی ابوبکر و عمر امّت را از همان راهی که آمده بودند به سوی جاهلیّت بر می گرداندند با اینکه در ظاهر روی مردم با اسلام بود ).

عمر گفت : آمین ، خداوند لعنت کند هرکس که به حق آنان ظلم کند ! ولی نه بخدا قسم ، ایشان را در خلافت حقی نیست و آنان با سایر مردم در این مسئله یکسانند ! ابوذر گفت : پس چرا بر علیه انصار با حق ایشان و دلیلشان استدلال کردید ؟!

سخنان امیرالمؤمنین (ع) بعد از بیعت

علی (ع) به عمر فرمود : ای پسر صهّاک ، ما را در خلافت حقی نیست ، ولی برای تو و فرزند زن مگس خوار هست ؟! ( (( ابن آکلة الذَّبان )) که به (( فرزند زن مگس خوار )) معنی شده کنایه از ابوبکر است ) .

عمر گفت : ای ابالحسن ، اکنون که بیعت کردی خودداری نما ، چرا که عموم مردم به رفیق من رضایت دادند و به تو رضایت ندادند ، پس گناه من چیست ؟

علی (ع) فرمود : ولی خداوند عزوجل و رسولش جز به من راضی نشدند . پس تو و رفیقت و آنان که تابع شما شدند و شما را کمک کردند را به نارضایتی خداوند و عذاب و خواری او بشارت باد . وای بر تو ای پسر خطاب ! اگر بدانی که چه جنایتی بر خود روا داشته ای . اگر بدانی از چه خارج شده و به چه داخل شده ای و چه جنایتی بر خود و رفیقت نموده ای !

ابوبکر گفت : ای عمر ، حال که با ما بیعت کرده و از شرّ او و حمله ناگهانی و فسادش در کارمان در امان شدیم بگذار هرچه می خواهد بگوید .

اصحاب صحیفه در تابوت جهنّم

علی (ع) فرمود : جز یک مطلب چیزی نمی گویم . شما را بخدا یاد آور می شوم ای چهار نفر - که منظور حضرت من و ابوذر و زبیر و مقداد بود - ، من از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : صندوقی از آتش وجود دارد که در آن دوازده نفرند ، شش نفر از اوّلین و شش نفر از آخرین (منظور از اوّلین و آخرین ، امتهای اوّل روزگار و امتهای آخر روزگارند ) . ( آن صندوق ) در چاهی در قعر جهنّم در صندوق قفل شده دیگری است . بر درِ آن چاه صخره ای است که هرگاه خداوند بخواهد جهنّم را شعله ور نماید آن صخره را از در آن چاه بر می دارد و جهنّم از شعله و حرارت آن چاه شعله ور می شود .

علی (ع) فرمود : شما شاهد بودید که از پیامبر (ص) درباره آنان و (( اوّلین )) سؤال کردم ، فرمود : امّا (( اوّلین )) عبارتند از : فرزند آدم که برادرش ( هابیل ) را کشت ، و فرعونِ فرعون ها و آن کسی که با ابراهیم (ع) درباره خداوند به منازعه پرداخت ( منظور (( نمرود )) است که در نسخه ((د)) چنین آمده : (( و نمرود صاحب عقابها و فرعون صاحب میخها )) ) ، و دو نفر از بنی اسرائیل که کتابشان را تحریف کردند و سنّتشان را تغییر دادند ، یکی از آنان کسی بود که یهودیان را یهودی نمود و دیگر نصاری را نصرانی کرد . و ابلیس ششمی آنان است (در بعضی نسخه ها بجای (( ابلیس )) ، پی کننده شتر صالح (ع) و قاتل حضرت یحیی (ع) ذکر شده است ) ، و امّا (( آخرین )) عبارتند از دجال ( ((د)) : دجال اعور ، یعنی یک چشم کور ) ، و این پنج نفر از اصحاب صحیفه و نوشته و جبت و طاغوتی که بر سر آن با هم عهد بسته اند و بر عداوت با تو - ای برادرم - هم پیمان شده اند ، و بعد از من بر علیه تو متّحد می شوند . این و این ، که پیامبر (ص) آنان را برای ما نام برد و بر شمرد .

سلمان می گوید : ما گفتیم : راست گفتی ، ما شهادت می دهیم که این مطلب را از پیامبر (ص) شنیدیم .

عثمان لعنت شده پیامبر (ص)

عثمان گفت : ای ابا الحسن ، آیا نزد تو و این اصحابت درباره من حدیثی نیست ؟ علی (ع) فرمود : بلی ، از پیامبر (ص) که دو بار تو را لعنت کرد و بعد از آنکه تو را لعنت نمود برایت استغفار نکرد .

عثمان غضبناک شد و گفت : مرا با تو چکار است ! هیچگاه مرا رها نمی کنی ، نه در زمان پیامبر و نه بعد از او ! علی (ع) فرمود ( ((الف)) : زبیر گفت : ) : آری ، خداوند بینی ات را بر خاک بمالد .

پیشگویی از ارتداد زبیر

عثمان گفت : بخدا قسم از پیامبر شنیدم که می فرمود : زبیر مرتدّ از اسلام کشته می شود ! سلمان می گوید : علی (ع) بطور خصوصی به من فرمود : عثمان راست می گوید ، او بعد از قتل عثمان با من بیعت می کند و بعد بیعت مرا می شکند و مرتدّ کشته می شود .

ارتداد مردم پس از پیامبر (ص) جز چهار نفر

سلمان می گوید : علی (ع) فرمود : (( همه مردم بعد از پیامبر (ص) مرتدّ شدند جز چهار نفر ( از اینجا به بعد دنباله کلام سلمان است نه امیرالمؤمنین (ع) . و عبارت در کتاب احتجاج چنین است : سلیم می گوید : سپس سلمان رو به من کرد و گفت : این قوم بعد از پیامبر (ص) مرتدّ شدند مگر آنانکه خداوند به وسیله آل محمّد (ص) حفظشان کرد ) . مردم بعد از پیامبر (ص) به منزله هارون و تابعینش و به منزله گوساله و تابعینش شدند . پس علی (ع) شبیه هارون و عتیق ( ((عتیق)) لقب ابوبکر است ) شبیه گوساله و عمر شبیه سامری است .

از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : قومی از اصحابم از صاحبان شخصیت و مقام نسبت به من برای عبور از پل صراط می آیند . وقتی آنان را دیدم و آنان مرا دیدند و آنان را شناختم و آنان مرا شناختند ، ایشان را از نزد من جدا می کنند . می گویم : پروردگارا ، اصحابم ، اصحابم ! گفته می شود : نمی دانی بعد از تو چه کرده اند . وقتی از ایشان جدا شدی به عقب برگشتند . من هم می گویم : دور از رحمت خدا باشند .

شباهت مسلمین به بنی اسرائیل

از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : امّت من سنّت بنی اسرائیل را مرتکب خواهند شد بطوری که قدم جای قدم آنان می گذارند و تیر به همانجا که آنان زدند می زنند ، و وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع ( (( ذراع )) به اندازه آرنج تا سر انگشتان و (( باع )) از شانه تا سر انگشتان است . این کلمات کنایه از شدت مشابهت است و می توان گفت : منظور از وجب و ذرع و باع ، کار های کوچک و متوسط و بزرگ است یعنی در هر کاری پیرو آنان می شوند).

کار های آنان را انجام خواهند داد ، تا آنجا که اگر داخل سوراخ حیوانی ( کلمه (( جحر )) به معنی سوراخی است که حیوانات درنده به عنوان خانه برای خود می کَنَند . منظور این است که اگر آنان کار های خطرناکی مثل وارد شدن به لانه حیوانات درنده انجام داده باشند این امّت نیز خواهند کرد ) ، شده باشند اینان نیز همراه آنان داخل می شوند . تورات و قرآن را یک نفر از ملائکه در یک ورق ( کلمه ((رقّ)) به معنی صفحه سفید و نیز به معنای پوست نازکی که روی آن می نویسند آمده است . در نسخه ((ب)) : تورات و انجیل و قرآن ذکر شده است ) ، با یک قلم نوشته است ، و مثلها و سنّت ها ( در آنان و اینان ) به یک صورت جاری شده است .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

منهاج الفاضلین ( نسخه خطی ) : ص 259

بحار : ج 28ص 23

بحار : ج 28ص 54

بحار : ج 28ص 261

بحار : ج 43ص 197ح 29

بحار : ج 81ص 256ح 18

بحار : ج 92ص 40

عوالم العلوم ، جلد حضرت زهرا (س) : ص 220ح 2

مدینة المعاجز : ص 132

کفایة الموحدین : ج 2ص 230

روایت با سند به سلیم :

کتاب بهار ( حسین بن سعید ) به روایت ابن طاووس در کتاب الیقین : باب 115

روضه کافی : ص 343ح 541

احتجاج طبرسی : ج 1ص 105

اثبات الوصیة ( علامه حلی ) : ص 7

المحتضر : ص 60

.......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 





برچسب ها: ,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 12 مرداد 1392 توسط گمنام
                                           بسم الله الرحمن الرحيم
                                                         
بیعت
مَعَاشِرَ النَّاسِ! قَدْ بَیَّنْتُ لَکُمْ، وَ أفْهَمْتُکُمْ، وَ هَذَا عَلِیٌّ یُفْهِمُکُمْ بَعْدِی.
ای مردم! من دین خدا را بیان نمودم، و شما را از آن آگاه کردم و پس از من امیرالمؤمنین على علیه السلام، آن را برایتان بیان خواهد کرد.


ألَا وَ إنِّی عِنْدَ انْقِضَاءِ خُطْبَتِی، أدْعُوکُمْ إلَی مُصَافَقَتِی عَلَی بَیْعَتِهِ، وَ الإِقْرَارِ بِهِ، ثُمَّ مُصَافَقَتِهِ بَعْدِی.
ای مردم! من شما را فرا می خوانم تا در پایان خطبه ام، نزد من بیایید؛ به امامت امیرالمؤمنین على علیه السلام إقرار کنید؛ با من و علی دست دهید و بیعت نمایید.
ألَا إنِّی قَدْ بَایَعْتُ اللهَ، وَ عَلِِیٌّ قَدْ بَایَعَنِی، وَ أنَا آخِذُکُمْ بِالْبَیْعَةِ لَهُ عَنِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ. فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنْکُثُ عَلَی نَفْسِهِ، وَ مَنْ أوْفَی بِمَا عَاهَد اللهَ، فَسَیُؤْتِیهِ أجراً عَظِیماً.
بدانید که من با خدا بیعت کرده ام، و علی با من بیعت نموده است؛ و اینک می خواهم به دستور خدا از شما، برای علی بیعت بگیرم. خدا در قرآن می فرماید : \\\" هر که پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته است، و هرکس بر عهدی که با خدا بسته، وفا دار بماند، خدا پاداش بزرگی به او می بخشد.\\\"

منبع :غدیر کامل ترین پیام \\\"روایت احتجاج طبرسی\\\"




برچسب ها:
موضوعات
احکام خمس
غدیر کامل ترین پیام
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 87
افراد آنلاين : 3
بازديد ديروز : 160
بازديد ماه : 410
بازديد سال : 4800
کل بازديدها : 30338
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 248
تعداد نظرات : 6