X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



آسمانی ها - تاریخ اسلام
تاریخ اسلام
بیت المال در زمان عمر,نامه ابوالمختار,به عمر درباره تضییع بیت المال,اعتراض ابن غلّاب به ابوالمختار,عمر نصف اموال کارمندانش را مصادره کرد,چرا امیرالمؤمنین ع در مقابل ابوبکر و عمر,شمشیر,نکشید ؟,اقدام امیرالمؤمنین ع برای جنگ با ابوبکر
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

سخنان پیامبر (ص) در آخرین لحظات

گریه حضرت زهرا (س) هنگام وفات پیامبر (ص)

سلیم می گوید : از سلمان فارسی شنیدم که می گفت : در مرضی که پیامبر (ص) از دنیا رفت نزد آن حضرت نشسته بودم.حضرت زهرا (س) وارد شد و چون حالت ضعف پیامبر (ص) را دید بغض گلویش را گرفت به طوری که اشک بر گونه هایش جاری شد.

پیامبر (ص) فرمود : دخترم ، چرا گریه می کنی؟  عرض کرد : یا رسول الله ، بعد از تو بر خودم و بر فرزندانم از بی اعتنایی مردم و تضییع حقّمان می ترسم.

آل محمّد (ص) منتخبین خدا در زمین

پیامبر (ص) در حالیک چشمانش اشک آلود شده بود فرمود : ای فاطمه ، مگر نمی دانی ما اهل بیتی هستیم که خداوند برای ما آخرت را بر دنیا ترجیح داده و فنا را بر همه خلقش حتمی نموده است.

خداوند تبارک و تعالی توجّهی به زمین نمود و مرا از میان آنان انتخاب کرد و به پیامبری برگزید . سپس برای بار دوم توجّهی به زمین نمود و همسر تو را انتخاب کرد ، و به من دستور داد تا تو را به ازدواج وی درآورم ، و او را به عنوان برادر و وزیر و وصیّ و جانشین خود در امّتم قرار دهم.

پس پدر تو بهترین انبیاء و رسولان خداوند است ، و شوهر تو بهترین اوصیاء و وزیران است ، و تو اول کسی از خاندان من هستی که به من ملحق می شوی .

سپس خداوند توجه سومی به زمین کرد و تو را و یازده نفر از فرزندانت و فرزندان برادرم و شوهرت را که از نسل تو هستند انتخاب نمود ( یعنی این انتخاب شدگان کسانی اند که پدرشان علی (ع) و مادرشان فاطمه (س) باشد . و بنابر این شامل سایر فرزندان امیرالمؤمنین (ع) که از همسران دیگر حضرت بوده اند نمی شود ) .

معرفی دوازده امام (ع)

پس تو سیّده زنهای اهل بهشت هستی ، و دو پسرت حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتند ، و من و برادرم و یازده امام - که جانشینان من تا روز قیامت هستند - همگی هدایت کننده و هدایت شده ایم .

اولین نفر از جانشینان پس از برادرم ، حسن است و بعد از او حسین و سپس نه نفر از فرزندان حسین ، که در بهشت در یک منزل خواهند بود . منزلی از منزل من به خدا نزدیک تر نیست ( منظور در اینجا یا منزلت و مقام بهشتی حضرت است که از همه نزد خداوند مقرّب تر است ، و یا منزل و خانه بهشتی است که از نظر شرائط معنوی و محبوبیت به درگاه الهی بر سایرین برتری دارد ) ، و سپس منزل ابراهیم و آل ابراهیم است .

کرامت خداوند به حضرت زهرا (س)

دخترم ، آیا نمی دانی از جمله کرامت های خداوند بر تو آن است که تو را به ازدواج بهترین امّتم و بهترین اهل بیتم در آورده است ، او که در قبول اسلام از همه پیشتر ، در حلم و بردباری از همه بالا تر ، در علم از همه بیشتر ، روحش از همه بزرگوارتر ، زبانش راستگو تر ، قلبش شجاعتر ، دستش بخشنده تر ، نسبت به دنیا از همه زاهد تر ، و در کوشش و جدیّت از همه شدید تر است .

حضرت زهرا (س) از آنچه پدرش فرمود مسرور و خوشحال شد .

فضائل اختصاصی امیرالمؤمنین (ع)

سپس پیامبر (ص) به حضرت زهرا (س) فرمود  : علی بن ابی طالب هشت دندان برنده و شکافنده ( دندان برنده و شکافنده کنایه از فضائلی است که هر دشمنی با شنیدم آن به زانو در می آید و تسلیم می شود ) ، دارد و مناقبی دارد که هیچ یک از مردم ندارند :

ایمان او به خدا و رسولش قبل از هر کسی ، که احدی از امّتم در این باره بر او سبقت نگرفته است . علم او به کتاب خدا و سنتم که احدی از امّت بجز همسرت همه علم مرا نمی داند ، چرا که خداوند علمی را به من آموخته است که غیر از من و او آن را نمی داند ، و به ملائکه و پیامبرانش هم نیاموخته و فقط به من آموخته ، و مرا امر کرده که آن را به علی بیاموزم و من این کار را انجام دادم . بنابراین هیچ یک از امتم همه علم و فهم و حکمت مرا به طور کامل غیر او نمی داند . دیگر اینکه تو ای دخترم همسر او هستی ، و دو پسرش حسن و حسین نوه های من هستند و آنها دو سبط امتم هستند . و امر به معروف و نهی از منکر او ، و اینکه خداوند - جلّ ثنائه - به او حکمت و حلّ و فصل بین حق و باطل را ( کلمه (( فصل الخطاب )) دارای معنای دقیقی است ، ولی اجمالا مراد علمی است که به وسیله آن حکم قطعی بین حق و باطل صادر می شود و شبهه و شکی نمی ماند ) آموخته است .

فضائل اختصاصی اهل بیت علیهم السلام

دخترم ، ما اهل بیتی هستیم که خداوند هفت چیز به ما عطا کرده که به احدی از اولین و آخرین به جز ما عطا نکرده است : من آقای پیامبران و مرسلین و بهترین آنانم ، و جانشین من بهترین جانشینان است ، و وزیرم بعد از من بهترین وزیران است ، و شهید ما بهترین شهیدان است ، که مقصود عمویم حمزه است .

حضرت زهرا (س) عرض کرد : یا رسول الله ، آیا او آقای شهیدانی است که همراه تو کشته شده اند ؟ فرمود : نه ، بلکه آقای شهیدان از اولین و آخرین - بجز انبیاء و اوصیاء - است ( منظور این است که انبیاء و اوصیاء و بخصوص چهارده معصوم علیهم السلام قابل مقایسه با دیگران نیستند ، و روایات متواتر وارد شده است که حضرت امام حسین (ع) آقای شهیدان اولین و آخرین است ) .

و جعفر بن ابی طالب ( از اینجا عطف به فضائل هفت گانه اهل بیت علیهم السلام است که فرمود : شهید ما ( یعنی حمزه ) بهترین شهیدان است . ذکر حمزه و جعفر هم قبل از امام حسن و امام حسین علیهما السلام به خاطر تقدم زمانی است چنانکه در دنباله حدیث روشن است ) که دو بار هجرت نمود ( حضرت جعفر بن ابی طالب یک بار از مکه به حبشه هجرت کرد و یکبار هم از حبشه بازگشت و به مدینه هجرت نمود ) و صاحب دو بال خونین است که با آنها در بهشت همراه ملائکه پرواز می کند . و دو پسرت حسن و حسین دو سبط امتم و دو آقای جوانان اهل بهشتند . قسم به آنکه جانم بدست او است ، از ما است مهدی این امت که خداوند به وسیله او زمین را پر از عدل و داد می کند همانطور که از ظلم و ستم پر شده باشد .

درجات هر یک از اهل بیت علیهم السلام

حضرت زهرا (س) عرض کرد : یا رسول الله ، کدام یک از اینان که نام بردی افضل اند ؟ پیامبر (ص) فرمود : برادرم علی افضل امتم است . حمزه و جعفر ، این دو افضل امّت من بعد از علی و تو و دو پسر و نوه ام حسن و حسین و جانشینان از فرزندان این پسرم هستند - و پیامبر (ص) با دست اشاره به امام حسین (ع) فرمودند - و مهدی از ایشان است - آنکه قبل از ( مهدی ) است از او افضل است . اولی که مقدّم است افضل از مؤخّر است ، زیرا امام او است و این وصیّ آن است ( با توجه به اینکه همه چهارده معصوم علیهم السلام نور واحد هستند فضیلت هر یک بر دیگری با توجه به جوانب وجودی و خصایص هر یک از ایشان است ، و ممکن است هر یک از جهتی فضیلت داشته باشد . حضرت مهدی ( عج ) از جهاتی بر سایر ائمه علیهم السلام فضیلت دارد ، و در عین حال ائمه قبل از جهت تقدّم در امامت بر آن حضرت فضیلت دارند . همه این فضائل یک جنبه ظاهری است و به مسئله نور واحد بودن ایشان ربطی ندارد ) .ما اهل بیتی هستیم که خداوند برای ما آخرت را بر دنیا ترجیح داده است .

پیشگویی پیامبر (ص) از مظلومیت امیرالمؤمنین (ع)

سپس پیامبر (ص) به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهی کرد و فرمود : ای سلمان ، خدا را شاهد می گیرم که من با کسانی که با ایشان بجنگند روی جنگ دارم و با کسانی که با اینان روی صلح داشته باشند روی صلح دارم . بدانید که اینان در بهشت همراه منند .

سپس پیامبر (ص) رو به علی (ع) کرد و فرمود : یا علی تو بزودی بعد از من ، از قریش و متّحد شدنشان بر علیه تو و ظلمشان بر تو سختی خواهی کشید . اگر بر علیه آنان یارانی یافتی با آنان جهاد کن و با مخالفین خود به وسیله موافقینت جنگ کن ، و اگر یارانی نیافتی صبر کن و دست خود را نگه دار و با دست خویش خود را به هلاکت میانداز . تو نسبت به من بمنزله هارون نسبت به موسی هستی ، و تو از هارون اُسوه و روش خوبی خواهی داشت که به برادرش موسی گفت : (( إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی /سوره اعراف /آیه /صد و پنحاه )) ، (( این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند )) .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 54ح 22

روایت با سند به سلیم :

کمال الدین :  ج 1ص 262

الصراط المستقیم ( بیاضی ) : ج 2ص 119

روایت از غیر سلیم :

کفایة الاثر : ص 62

امالی شیخ طوسی : ج 1ص 154

امالی شیخ طوسی : ج 2ص 219

ارشادالقلوب : ج 2ص 419

ملحقات الحاق الحق : ج 9ص 262

.......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

باغ امیرالمؤمنین (ع) در بهشت

سلیم می گوید : امیرالمؤمنین (ع) برایم حدیث نمود و فرمود : در یکی از راه های مدینه به همراه پیامبر (ص) راه می رفتیم ، تا اینکه به باغی رسیدیم .عرض کردم : یا رسول الله ، چه باغ زیبایی است!  فرمود : (( چه زیباست!  ولی برای تو در بهشت زیباتر این هست))  .

به باغ دیگری رسیدیم . عرض کردم : یا رسول الله،  چه باغ زیبایی است!  فرمود : (( چه زیباست ، ولی برای تو در بهشت زیباتر از این هست))  . تا آنکه از هفت باغ گذشتیم . در هر کدام من عرض می کردم : یا رسول الله ، چه زیباست!  و حضرت می فرمود : (( برای تو در بهشت زیباتر از این هست))  .

شهیدِ تنها

وقتی راه خلوت شد پیامبر (ص) مرا در آغوش گرفت و درحالیکه گریه اش گرفته بود فرمود: (( پدرم فدای تنهای شهید)) ! عرض کردم : یا رسول الله ، چرا گریه می کنی؟  فرمود : از کینه هایی که در دل اقوامی است و آن را برایت ظاهر نمی کنند مگر بعد از من ، و آن کینه های بدر و خون های اُحُد است.

عرض کردم : آیا دینم در آن هنگام سلامت خواهد بود؟  فرمود : دینت در سلامت خواهد بود.

برنامه امیرالمؤمنین (ع) پس از پیامبر (ص)

یا علی ، بشارت باد تو را که زندگی و مرگ تو با من است ، و تو برادر و جانشین من هستی.تو انتخاب شده من و وزیر و وارثم و ادا کننده از جانب من هستی . تو قرض مرا ادا می کنی و وعده های مرا از جانب من وفا می نمایی ، و تو ذمّه مرا بریء می کنی و امانت مرا باز می گردانی و طبق سنّت من با ناکثین و قاسطین و مارقین از امّتم می جنگی . تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی ، و تو از هارون اسوه و روش خوبی خواهی داشت آن هنگام که قومش او را ضعیف شمردند و نزدیک بود او را بکشند .

پس بر ظلم قریش و اتحادشان در مقابلت صبر کن ، چرا که تو همچون هارون نسبت به موسی و پیروانش هستی و آنان همچون گوساله و پیروانش هستند . هنگامی که موسی هارون را جانشین خود در قومش قرار داد به او چنین دستور داد که اگر گمراه شدند و او یارانی پیدا کرد به کمک ایشان با آنان جهاد کند ، و اگر یارانی پیدا نکرد دست نگه دارد و خونش را حفظ کند و بین آنان اختلاف ایجاد نکند .

اختلاف امّت برای امتحان الهی

یا علی ، خداوند هیچ پیامبری را نفرستاده مگر آنکه گروهی به اختیار خود و گروهی دیگر بدون خواست قلبی تسلیم او شدند . خداوند آنان را که به اکراه تسلیم شدند بر آنانکه به اختیار خود تسلیم شدند مسلّط نمود و آنان را کشتند تا اجرشان عظیم تر شود .

یا علی ، هیچ امّتی بعد از پیامبرشان اختلاف نمی کنند مگر آنکه اهل باطل آنان بر اهل حقّشان غالب می شوند .

خداوند تفرقه و اختلاف را برای این امّت مقدّر کرده است ، و اگر می خواست آنان را برای هدایت مجتمع می کرد تا دو نفر از خلقش اختلاف نکنند و در چیزی از امر خداوند نزاع در نگیرد ، و مفضول ( مفضول یعنی کسی که در فضل پایین تر است ) فضیلتِ صاحب فضل را انکار نکند . اگر خدا می خواست انتقامش را زودتر می فرستاد و نعمت را بر آنان تغییر می داد تل ظلم تکذیب شود و دانسته شود که راه حق کدام است ، ولی خداوند دنیا را خانه اعمال و آخرت را خانه استقرار قرار داده است (( لِیْجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنیٰ /سوره نجم /آیه سی و یک )) ،           (( تا آنانکه بد کردند مطابق عملشان جزا داده شوند و آنانکه نیکی کردند به نیکی جزا داده شوند )) .

( علی (ع) می فرماید :) من عرض کردم : سپاس خدا را به عنوان شکر بر نعمتهایش و صبر بر بلایش و تسلیم و رضایت به مقدّراتش .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 54

روایت با سند به سلیم :

کمال الدین : ج 1ص 262

روایت از غیر سلیم :

تفسیر امام حسن عسکری (ع) : ص 185

مناقب ابن شهر آشوب : ج 1ص 323

کشف الغمة : ج 1ص 130

ظرائف : ص 129

شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید : ج 1ص 323

احقاق الحق : ج 6ص 180

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 





برچسب ها: ,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب

کیفیت غسل پیامبر (ص)

سلیم گفت :از براء بن عازب شنیدم که می گفت : بنی هاشم را چه در حیات پیامبر (ص) و چه بعد از وفات آن حضرت شدیدا دوست می داشتم.

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت به علی (ع) وصیت کرد که غسلش را غیر او بر عهده نگیرد ، و برای احدی غیر از او سزاوار نیست عورتش را ببیند ، و هیچ کس عورت پیامبر (ص) را نمی بیند مگر آنکه بینائیش از بین می رود ( احتمالا منظور این باشد که هرکس چشمش به عورت پیامبر (ص) بیفتد دیده اش کور می شود اگر چه از روی عمد نباشد ، و چون در هنگام غسل احتمال رؤیت - و لو غیر عمدی - وجود دارد - لذا این مسئله فقط برای امیرالمؤمنین (ع) اجازه داده شده است)  .

علی (ع) عرض کرد : یا رسول الله ، چه کسی مرا در غسل تو کمک می کند؟  فرمود : جبرئیل با گروهی از ملائکه.

و چنین شد که علی (ع) آن حضرت را غسل می داد ، و فضل بن عباس با چشمان بسته آب می ریخت ، و ملائکه بدن حضرت را آن طور که علی (ع) می خواست می گردانیدند.  علی (ع) خواست پیراهن پیامبر (ص) را از تنش بیرون آوَرَد ، که صیحه زننده ای به او ندا داد : (( ای علی ، پیراهن پیامبرت را بیرون میاور )) . لذا دستش را از زیر پیراهن داخل کرد و او را غسل داد و سپس حنوط کرد و کفن نمود ، و هنگام کفن کردن و حنوط پیراهن را بیرون آورد .

کیفیت خروج اصحاب سقیفه و بیعت آنان

براء بن عازب می گوید : هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت از آن ترس داشتم که قریش برای اخراج امر خلافت از بنی هاشم متّحد شوند .

وقتی مردم کار خود را درباره بیعت ابوبکر به انجام رساندند حالت شخص متحیّر فرزند از دست داده ای مرا گرفت ، اضافه بر حزنی که از وفات پیامبر (ص) داشتم .

من در رفت و آمد بودم و بزرگانِ مردم را زیر نظر داشتم ، و این در حالی بود که بنی هاشم برای غسل و حنوط کنار بدن پیامبر (ص) جمع شده بودند . از سوی دیگر سخن سعد بن عباده و آن دسته از اصحاب جاهلش که تابع او شده بودند به من رسید ( (( سعد بن عباده )) رئیس انصار بود و از طرف انصار به عنوان خلیفه در مقابل ابوبکر و عمر معرفی شده بود. و انصار تصمیم داشتند او را امیر قرار دهند ) ، و با آنان جمع نشدم و دانستم به نتیجه ای نخواهد رسید .

همچنان بین آنان و مسجد رفت و آمد می کردم و در جستجوی بزرگان قریش بودم . در همان حال متوجه شدم ابوبکر و عمر هم نیستند . ولی طولی نکشید که با آن دو و ابوعبیده رو به رو شدم که در میان اهل سقیفه پیش می آمدند و لباس های صنعانی ( منظور از لباس های صنعانی نوعی لباس بوده که در یمن ساخته می شد ) ، پوشیده بودند . هیچکس از کنارشان عبور نمی کرد مگر آنکه متعرّض او می شدند ، و وقتی او را می شناختند دست او را می گرفتند و بر دست ابوبکر ( بعنوان بیعت ) می کشیدند ، چه به این کار مایل بود و چه ابا می کرد ( شیخ مفید در کتاب (( جمل )) ص 59روایت کرده است :،عده ای از اعراب وارد مدینه شده بودند تا لوازم زندگی برای خود بخرند . مردم بخاطر وفات پیامبر (ص) از معامله با آنها مشغول به این امور شدند . آنان هم در بیعت و مسئله خلافت حضور یافتند .

عمر سراغ آنان فرستاد و ایشان را فراخواند و گفت : (( مبلغی برای بیعت خلیفه پیامبر بردارید و به سراغ مردم بیرون روید و آنان را دست جمعی بفرستید تا بیعت کنند ، و هرکس امتناع ورزید به سرو پیشانی بزنید )) راوی می گوید :،بخدا قسم اعراب را می دیدم که لباس های صنعانی به کمر بسته بودند و مسلح شده بودند و چوب بدست گرفته بیرون آمدند و مردم را زدند و به اجبار برای بیعت آوردند ) .

بنی هاشم در جریان سقیفه

براء بن عازب می گوید : از شدت ناراحتی عقل از کف داده بودم ، اضافه بر مصیبتی که درباره پیامبر (ص) داشتم . لذا به سرعت بیرون آمدم تا به مسجد رسیدم و نزد بنی هاشم آمدم در حالیکه درب بر روی غیر آنان بسته بود .

درب را به شدّت زدم و گفتم : (( ای اهل خانه )) فضل بن عباس بیرون آمد . گفتم : مردم با ابوبکر بیعت کردند ! عباس گفت : (( دستتان تا آخر روزگار از آن غبار آلود شد . من شما را امر نمودم ، ولی شما سرپیچی نمودید )) . من مکثی نمودم و آنچه در درونم می گذشت تحمّل کردم .

مذاکرات شبانه عده ای از صحابه در جریان سقیفه

چون شب شد به مسجد رفتم . وقتی در آنجا قرار گرفتم بیاد آوردم که من زمزمه قرآن پیامبر (ص) را می شنیدم . از جا برخاستم و به طرف (( فضای بنی بیاضه )) بیرون آمدم و در آنجا چند نفر را دیدم که آهسته با یکدیگر صحبت می کردند . وقتی به آنان نزدیک شدم ساکت شدند و من هم برگشتم . آنان مرا شناختند ولی من ایشان را نشناختم . لذا مرا صدا زدند و من نزد آنان آمدم و دیدم آنان مقداد و ابوذر و سلمان و عمار بن یاسر و عبادة بن صامت و حذیفة بن یمان و زبیر بن عوام هستند . و حذیفه می گوید : (( بخدا قسم آنچه به شما خبر دادم انجام خواهند داد ، بخدا قسم دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است )) .

تا آنجا که قومی می خواستند مسئله را بصورت شورا بین مهاجرین و انصار برگردانند . حذیفه گفت : نزد اُبیّ بن کعب برویم که آنچه من می دانم او هم می داند .

نزد اُبیّ بن کعب آمدیم و در خانه او را زدیم . او آمد تا پشت در رسید و گفت : شما کیستید؟ مقداد با او صحبت کرد . پرسید : برای چه آمده اید ؟ گفت : در خانه ات را باز کن ، مسئله ای که برای آن آمده ایم بزرگ تر از آن است که از پشت در گفتگو شود . گفت: من در خانه ام را باز نمی کنم و می دانم برای چه آمده اید ، و در را باز نخواهم کرد . گویا برای سؤال درباره عقد خلافت آمده اید ؟ گفتیم : آری . پرسید : آیا حذیفه در میان شما است ؟ گفتیم : آری . گفت : سخن درست همان است که حذیفه می گوید . و اما من درب را باز نخواهم کرد تا امور آنطور که می خواهد صورت گیرد . و آنچه بعد از این می شود بد تر از این خواهد بود، و شکایت را به درگاه خداوند می برم .

براء می گوید : آنان برگشتند و اُبّی بن کعب داخل خانه اش شد .

توطئه‌ اصحاب سقیفه برای جلب عباس بن عبدالمطلب

براء می گوید : این خبر به ابوبکر و عمر رسید . سراغ ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة فرستادند و از آنان نظر خواستند . مغیره گفت : نظر من این است که با عباس بن عبدالمطلب ملاقات کنید و او را به طمع بیندازید که در این امر خلافت او را نصیبی باشد و برای او و نسل او بعد از خودش باقی بماند . و بدین وسیله فکر خود را درباره علی بن ابی طالب راحت کنید ، چرا که اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد دلیلی برای مردم خواهد بود و کار علی بن ابی طالب به تنهایی بر شما آسان می شود .

براء می گوید ابوبکر و عمر و ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة آمدند و در شب دوم از وفات پیامبر (ص) نزد عباس بن عبدالمطلب وارد شدند .

ابوبکر سخن آغاز کرد و خداوند عزوجل را حمد و ثنا نمود ، و سپس چنین گفت : خداوند محمّد را برای شما به عنوان پیامبر و برای مؤمنین به عنوان صاحب اختیار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد که او را در میان ایشان قرار داد . تا آنکه برای او پیشگاه خود را اختیار کرد و مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خویش را با اتفاق - نه با اختلاف - برای خود انتخاب کنند . مردم هم مرا به عنوان حاکم بر خود و مسئول امورشان انتخاب کردند . من هم آن را بر عهده گرفتم ( ((الف)) خ ل : و آن را بر عهده من گذاردند ) ، و به کمک خداوند از سستی و حیرت و وحشت ، ترسی ندارم و توفیق من جز از خداوند نیست .

ولی من طعن زننده ای دارم که خبرش به من می رسد و بر خلاف عموم مردم سخن می گوید (منظورش امیرالمؤمنین (ع) است) . او شما را پناهگاه خود قرار داده ، و شما هم قلعه محکم او و شأن و مقام تازه او شده اید . شما باید همراه مردم در آنچه بر آن اجتماع کرده اند داخل شوید و یا آنها را از آنچه بدان تمایل نشان داده اند منصرف کنید .

ما نزد تو آمده ایم و می خواهیم برای تو در این امر خلافت نصیبی قرار دهیم که برای تو و نسل بعد از خودت باشد ، چرا که تو عموی پیامبر هستی ! اگرچه مردم مقام تو و رفیقت را دیدند و با این حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف کردند .

عمر گفت : (( ای والله ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید عبارت چنین است : (( عمر در میان سخن ابوبکر وارد شد و طبق روش خود که خشونت و تهدید و ورود شدت بود گفت : ....)،شما ای بنی هاشم آرام باشید که پیامبر از ما و از شما است ، و ما از این جهت که به شما احتیاج داشته باشیم نزد شما نیامده ایم ، بلکه کراهت داشتیم که در آنچه مسلمانان بر آن اجتماع کرده اند مخالفتی باشد و در نتیجه کار بین شما و آنان بالا بگیرد . پس به صلاح خود و عموم مردم فکر کنید )) . سپس عمر ساکت شد .

عکس العمل عباس در مقابل نقشه اصحاب سقیفه

عباس سخن آغاز کرد و گفت : خداوند تبارک و تعالی محمّد (ص) را - همانطور که گفتی - به پیامبری مبعوث کرد و برای مؤمنین صاحب اختیار قرار داد . اگر این امر خلافت را به عنوان پیامبر (ص) طلب نموده ای که حقّ ما را گرفته ای ، و اگر به عنوان مؤمنین طلب نموده ای پس ما هم از مؤمنین هستیم و درباره خلافت تو نظری ندادیم و مورد مشورت و نظر خواهی قرار نگرفتیم ، و ما خلافت را برای تو دوست نمی داریم ، چرا که ما هم از مؤمنین بودیم و نسبت به تو کراهت داشتیم .

و امّا این سخنت که (( در این امر خلافت برای من نصیبی قرار دهی )) ، اگر این امر فقط برای تو است آن را برای خود داشته باش که ما به تو احتیاجی نداریم ، و اگر حقّ مؤمنین است تو حق نداری به تنهایی در حق آنان حکم نمایی ، و اگر حق ما است ما از تو به قسمتی از آن راضی نمی شویم ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید این جمله از قول عباس اضافه شده است که گفت : (( من این را نمی گویم به این قصد که تو را از آنچه بدان داخل شدی منصرف کنم ، ولی اتمام حجت جای خود دارد )) ) .

و امّا سخن تو ای عمر که (( پیامبر از ما و از شما است )) ، پیامبر (ص) درختی است که ما شاخه های آن و شما همسایگان آن هستید . پس ما از شما به او سزاوارتریم .

و امّا آن سخنت که (( ما می ترسیم کار بین شما و ما بالا بگیرد )) ، این کاری که شما انجام دادید آغاز همان اختلاف است . و خدا است که از او کمک خواسته می شود .

سپس از نزد عباس بیرون آمدند .

اشعار عباس درباره غصب خلافت

عباس این اشعار را سرود و گفت :

مــَا کــنْتُ أَحْسِبُ هٰــذَا الْاَمْــر مُــنْحَرِفاً           عَنْ هَاشِمٍ ثُــمَّ مِـنْهُمْ عَــنْ أَبِــی حَسَنٍ

اَلَـــیْسَ اَوَّلُ مَنْ صَــلَّی لِــقِبْلَتِکُمْ           وَ اَعْـــلَمُ النَّــاسِ بــِالْآثَارِ وَ السُّــنَنِ       

وَ اَقْــرَبُ النَّاسِ عَــهْداً بــِالنَّبِیِّ وَ مَــنْ           جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَــهُ فــِی الــغُسْلِ وَ الْکَــفَنِ

مَنْ فــِیهِ مَـا فــِی جَــمِیعِ النَّـاسِ کُــلِّهِمُ           وَ لَیْسَ فِی النَّاسِ مَا فــِیهِ مِــنَ الــحَسَنِ

مَــــنْ ذَا الَّذِی رَدَّکُــمْ عَـــنْهُ فَـــنَعْرِفُهُ           هٰـــــا اِنَّ بَـــــیْعَتَکُمْ مِـــنْ أوَّلِ الـــفِتَنِ 

یعنی :

(( گمان نمی کردم این امر خلافت از بنی هاشم و از میان آنان از ابوالحسن ( علی بن ابی طالب (ع) ) منحرف گردد . آیا او اوّل کسی نیست که به سمت قبله شما نماز خواند ؟ آیا او عالم ترین مردم به آثار و سنن نیست ؟ آیا او قریب العهد ترین مردم به پیامبر (ص) نیست ؟ و آیا او کسی نیست که جبرئیل در غسل و کفن پیامبر کمک او بود ؟ کسی که آنچه ( از خوبیها ) در همه مردم است در او وجود دارد ولی آنچه خوبی در او است در مردم نیست .چه کسی ( ((ب)) : چه چیزی ) شما را از او منصرف کرد تا ما هم او را بشناسیم ؟ بدانید که این بیعت شما اوّل فتنه ها است )) .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 284

روایت از غیر سلیم :

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 32

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 73

کتاب الجَمَل ( شیخ مفید ) : ص 59

فرائد السمطین : ج 2ص 82

تاریخ یعقوبی : ج 2ص 103

دُرَرُ بحر المناقب : ص 74

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان سلمان

1

بیعت ابوبکر

استدلال قریش در مقابل انصار با حق علی (ع)

ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس نقل می کند که گفت : از سلمان فارسی شنیدم که چنین می گفت :

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت و مردم آنچه می خواستند کردند ، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح نزد مردم آمدند و با انصار به مخاصمه برخاستند و آنان را با حجّت و دلیل علی (ع) محکوم کردند و چنین گفتند : ای گروه انصار ، قریش از شما به امر خلافت سزاوارترند ، زیرا پیامبر (ص) از قریش است ، و مهاجرین از شما بهترند زیرا خداوند در کتابش ابتدا آنان را ذکر کرده و ایشان را فضیلت داده است.  پیامبر (ص) هم فرموده است :

(( امامان از قریش اند)).

کیفیت غسل و نماز بر پیامبر (ص)

سلمان می گوید : نزد علی (ع) آمدم در حالیکه پیامبر (ص) را غسل می داد . پیامبر (ص) به علی (ع) وصیّت کرده بود که کسی غیر او غسلش را بر عهده نگیرد . وقتی عرض کرد : یا رسول الله ، پس چه کسی مرا در غسل تو کمک خواهد کرد؟  فرمود : جبرئیل . علی (ع) هیچ عضوی ( از اعضای حضرت)  را اراده نمی کرد مگر آنکه برایش گردانیده می شد ( در ((د)) این جمله اضافه شده است :  و فضل بن عباس در حالیکه چشمانش بسته بود آب می ریخت ).

وقتی پیامبر (ص) را غسل داد و حنوط نمود و کفن کرد من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا (س) و امام حسن و امام حسین علیهما السلام را به داخل خانه برد ، و خود جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم . عایشه نیز در حجره بود ولی متوجه نشد چراکه خداوند چشم او را گرفته بود .

سپس ده نفر از مهاجرین و ده نفر از انصار را به داخل می آورد . آنان وارد می شدند و دعا می کردند و خارج می شدند ، تا آنکه هیچ یک از حاضرین از مهاجرین و انصار باقی نماندند مگر آنکه بر آن حضرت نماز خواندند .( این عبارت در ((د)) چنین است :...علی (ع) جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم و عایشه در حجره بود و نمی دانست ، و کسی جز ما بر بدن آن حضرت نماز نخواند ، سپس ده نفر از مهاجرین و انصار را وارد خانه می کرد و بر آن حضرت سلام می دادند و خارج می شدند بطوریکه احدی از مهاجرین و انصار که حاضر ( در مدینه ) بودند نماندند مگر آنکه اینگونه نماز خواندند که کاری جز سلام و ثنا گفتن بر پیامبر (ص) نبود .

لازم به تذکر است که : نماز مردم بر بدن پیامبر (ص) چنین بوده است که مقابل بدن مطهر آن حضرت می ایستادند و آیه  (( اِنَّ وَ مَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِی ، یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً )) را می خواندند و بر حضرتش سلام و درود می فرستادند و بیرون می آمدند . به بحار : ج 22ص 526ح 32مراجعه شود ) .

کیفیت بیعت مردم با ابوبکر

سلمان فارسی می گوید : کار مردم را به علی (ع) - در حالیکه پیامبر (ص) را غسل می داد - خبر دادم و گفتم : ابوبکر هم اکنون بر فراز منبر پیامبر (ص) قرار گرفته ، و مردم به این راضی نمی شوند که با یک دست با او بیعت کنند ، بلکه با هر دو دست راست و چپ با او بیعت می کنند ( ((د)) :  بخدا قسم ( ابوبکر ) راضی نمی شود که ( فقط ) با یک دست با او بیعت کنند ) .

 

اوّلین بیعت کننده با ابوبکر

 

علی (ع) فرمود : ای سلمان ، آیا می دانی اوّل کسی که با او بر منبر پیامبر (ص) بیعت کرد که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی او را در سقیفه بنی ساعده دیدم هنگامی که انصار محکوم شدند ، و اوّلین کسانی که با او بیعت کردند مغیرة بن شعبه و سپس بشیر بن سعید و بعد ابوعبیده جراح و بعد عمر بن الخطاب و سپس سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل بودند . فرمود : درباره اینان از تو سؤال نکرد ، آیا دانستی هنگامی که از منبر بالا رفت اوّل کسی که با او بیعت کرد که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی پیرمرد سالخورده ای که بر عصایش تکیه کرده بود دیدم که بین دو چشمانش جای سجده ای بود که پینه آن بسیار بریده شده بود ! او به عنوان اوّلین نفر از منبر بالا رفت و تعظیمی کرد و در حالیکه می گریست گفت : (( سپاس خدایی را که مرا نمیرانید تا تو را در این مکان دیدم ! دستت را (برای بیعت) باز کن )) .ابوبکر هم دستش را دراز کرد و با او بیعت کرد . سپس گفت : (( روزی است مثل روز آدم )) ( اشاره به حیله شیطان نسبت به حضرت آدم (ع) در بهشت است ، و خود شیطان بیعت ابوبکر را به آن تشبیه کرده است ) ، و بعد از منبر پایین آمد و از مسجد خارج شد .

علی (ع) فرمود : ای سلمان ، می دانی او که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی گفتارش مرا ناراحت کرد گویی مرگ پیامبر (ص) را با شماتت و مسخره یاد می کرد . فرمود : او ابلیس بود . خدا او را لعنت کند .

ابلیس از غدیر تا سقیفه

پیامبر (ص) به من خبر داد که ابلیس و رؤسای اصحابش هنگام منصوب کردن آن حضرت مرا به امر خداوند در روز غدیر خم حاضر بودند .

آن حضرت به مردم خبر داد که من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختیارترم ، و به ایشان دستور داد که حاضران به غائبان برسانند .

( در آن روز ) شیاطین و مریدان از اصحاب ابلیس رو به او کردند و گفتند : (( این امّت ، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده اند ، و دیگر تو و ما را بر اینان راهی نیست ، چراکه پناه و امام بعد از پیامبرشان به آنان شناسانده شد )) . ابلیس غمگین ( ((ب)) : مأیوس ) و محزون رفت .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : بعد از آن پیامبر (ص) به من خبر داد و فرمود : مردم در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت می کنند بعد از آنکه با حق ما و دلیل ما استدلال کنند . سپس به مسجد می آیند و اولین کسی که بر منبر من با او بیعت خواهد کرد ابلیس است که به صورت پیرمرد سالخورده پیشانی پینه بسته چنین و چنان خواهد گفت .

سپس خارج می شود و اصحاب و شیاطین و ابلیس هایش را جمع می کند . آنان به سجده می افتند و می گویند : (( ای آقای ما ، ای بزرگ ما ، تو بودی که آدم را از بهشت بیرون کردی ))! (ابلیس) می گوید : (( کدام امّت پس از پیامبرشان گمراه نشدند ؟ هرگز !گمان کرده اید که من بر اینان سلطه و راهی ندارم ؟ کار مرا چگونه دیدید هنگامی که آنچه خداوند و پیامبرش درباره اطاعت او دستور داده بودند ترک کردند )) . و این همان قول خداوند تعالی است که (( وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ )) ، (( ابلیس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهی از مؤمنین او را متابعت نکردند )) .

2

اتمام حجّت امیرالمؤمنین (ع)

سه بار کمک خواهی اصحاب کساء بر در خانه های مهاجرین و انصار

سلمان می گوید : وقتی شب شد علی (ع) حضرت زهرا را سوار بر چهارپایی نمود و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفت ، و هیچ یک از اهل بدر از مهاجرین و انصار را باقی نگذاشت مگر آنکه به خانه هایشان آمد و حقّ خود را برایشان یادآور شد و آنان را برای یاری خویش فراخواند . ولی جز چهل و چهار نفر ، کسی از آنان دعوت او را قبول نکرد  . حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهای تراشیده و در حالیکه اسلحه هایشان را به همراه دارند بیایند و با او بیعت کنند که تا سر حدّ مرگ استوار بمانند .

وقتی صبح شد جز چهار نفر کسی از آنان نزد او نیامد ( از روایت کتاب احتجاج چنین بر می آید که در خانه هایشان با حضرت تا حد شهادت بیعت کردند ولی فردا صبح حاضر نشدند ) (سلیم می گوید : ) به سلمان گفتم : چهار نفر چه کسانی بودند ؟ گفت : من و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام .

امیرالمؤمنین (ع) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد . گفتند : (( صبح نزد تو می آئیم )) ولی هیچ یک از آنان غیر از ما نزد او نیامد . در شب سوم هم نزد آنان رفت ولی غیر از ما کسی نیامد .

جمع قرآن و دعوت به آن

وقتی حضرت عهد شکنی و بی وفایی آنان را دید خانه نشینی اختیار کرد و به قرآن رو آورد و مشغول تنظیم و جمع آن شد ، و از خانه اش خارج نشد تا آنکه آن را جمع آوری نمود در حالیکه قبلاً در اوراق و تکه چوبها و پوستها و کاغذ ها ( نوشته شده ) بود. ( منظور آن است که هر آیه یا سوره ای نازل می شد فوراً روی چوب یا پوست یا کاغذی نوشته می شد تا از بین نرود ، و لذا بعضی آیات روی پوست و بعضی روی چوب و بعضی روی کاغذ بود ).

وقتی حضرت همه قرآن را جمع می نمود و آن را با دست مبارک خویش طبق تنزیل ( تنزیل یعنی آن طور که نازل شده ) و تأویلش و ناسخ و منسوخش ( در ((د)) اضافه شده : و محکم و متشابهش ، و وعده های خوب و ترساننده اش ، و ظاهر و باطنش ... ، و شاید بتوان از این فقرات استفاده کرد که این قرآنی که حضرت جمع آوری نمودند ، گذشته از متن اصلی قرآن شامل تفسیر و تأویل آیات قرآن و نیز تشخیص محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و سایر دقائق علوم قرآن بوده است )) می نوشت ، ابوبکر به سراغ او فرستاد که بیرون بیا و بیعت کن .

علی (ع) جواب فرستاد : (( من مشغول هستم و با خود قسم یاد کرده ام که عبا بر دوش نیاندازم جز برای نماز ، تا آنکه قرآن را تنظیم و جمع نمایم )). آنان هم چند روز درباره او سکوت اختیار کردند .

امیرالمؤمنین (ع) قرآن را در یک پارچه جمع آوری نمود و آن را مهر کرد . سپس بیرون آمد در حالیکه مردم با ابوبکر در مسجد پیامبر (ص) اجتماع کرده بودند . حضرت با بلند ترین صدایش فرمود :

(( ای مردم ، من از روزی که پیامبر (ص) از دنیا رفته به غسل آن حضرت و سپس به قرآن مشغول بوده ام تا آنکه همه آن را بصورت یک مجموعه در این ( از کلمه ((این)) می توان استفاده کرد که حضرت قرآن مزبور را به کامل به همراه خود به مسجد آورده بودند کما اینکه این فقره در نسخه ((د)) به این مطلب صراحت دارد و چنین است : (( ای مردم ، من از زمانی که پیامبر (ص) از دنیا رفته همچنان مشغول به غسل و تجهیز و کفن و حنوط و دفن آن حضرت بودم ، سپس به قرآن مشغول شدم تا همه آن را در این پارچه جمع نمودم . خداوند تبارک و تعالی آیه ای بر پیامبر (ص) نازل نکرده مگر آنکه جمع نموده و نوشته ام ، و آیه ای از آن نیست مگر آنکه برای پیامبر (ص) خوانده ام و تأویل و تنزیل آن و ظاهر و باطن و عام و خاص و ناسخ و منسوخ آن را به من آموخته است . و آن این است ! روز قیامت نگویید که من شما را به یاری خویش فرا نخواندم ))؟! ) ، پارچه جمع آوری نمودم . خداوند بر پیامبر (ص) آیه ای نازل نکرده مگر آنکه آن را جمع آوری کرده ام ، و آیه ای از قرآن نیست مگر آنکه آن را جمع نموده ام ، و آیه ای از آن نیست مگر آنکه برای پیامبر (ص) خوانده ام    ( کلمه (( أقرأنی)) یعنی پیامبر (ص) از من خواست تا برایش آیات قرآن را بخوانم و من برای او خواندم و حضرت آنها را تأیید کرد ) ، و تأویلش را به من آموخته است )) .

سپس فرمود : (( برای آنکه فردا نگویی : ما از این مطلب بی خبر بودیم )) و بعد فرمود : ((و بدین جهت که روز قیامت نگویید : من شما را به یاری خویش دعوت نکردم و حق خود را برایتان یادآور نشدم ، و شما را به کتاب خدا از ابتدا تا انتهایش دعوت نکرد )) !

عمر گفت:  قرآنی که همراه خود داریم ما را از آنچه بدان دعوت می کنی بی نیاز می نماید ( در کتاب احتجاج عبارت چنین است : (( گفتند : احتیاجی به آن نداریم ، نظیر آن نزد ما هست)) . و در ((د)) عبارت بعدی چنین است : (( علی (ع) داخل خانه اش شد و در را بست )) .

در بحار : ج 92ص 42ح 2در این باره از ابوذر چنین روایت کرده است که گفت :

وقتی پیامبر (ص) از دنیا رفت علی (ع) قرآن را جمع کرد و آن را نزد مهاجرین و انصار آورد و بر ایشان عرضه نمود چنانکه پیامبر (ص) او را بدین مطلب وصیّت فرموده بود . وقتی ابوبکر آن را گشود در صفحه اولی که باز کرد فضائح آنان بود . عمر از جا برخاست و گفت: یا علی آن را برگردان که ما را به آن احتیاجی نیست ! علی (ع) هم آن را گرفت و برگشت ...

وقتی عمر به خلافت رسید از امیرالمؤمنین (ع) خواست تا آن قرآن را به آنان بدهد ...و گفت : ای ابالحسن ، چه می شود اگر قرآنی را که نزد ابوبکر آورده بودی بیاوری تا همه بر آن متّفق شویم ! حضرت فرمود : هیهات ، راهی به این مطلب نیست ، آن را نزد ابوبکر آوردم تا حجّت بر شما تمام شود و روز قیامت نگویید : (( ما از این بی خبر بودیم )) یا بگویید : ((آن را نزد ما نیاوردی)) ! قرآنی که نزد من است جز پاکان و و جانشینان از فرزندانم به آن دست نمی یابند . عمر پرسید : آیا زمان معلومی برای ظاهر کردن آن هست ؟ فرمود : آری وقتی قائم از فرزندانم قیام کند آن را ظاهر می نماید و مردم را بر عمل به آن وادار می کند و سنّت طبق آن جاری می شود ).

سپس علی (ع) داخل خانه اش شد .

اتمام حجّت بر ابوبکر در القاب ادّعایی

عمر به ابوبکر گفت : سراغ علی بفرست که باید بیعت کند ، و تا او بیعت نکند ما صاحب مقامی نیستیم ، و اگر بیعت کند از جهت او آسوده می شویم .

ابوبکر ( کسی را ) نزد علی (ع) فرستاد که : (( خلیفه پیامبر را جواب بده )) ! فرستاده نزد حضرت آمد و مطلب را عرض کرد . حضرت فرمود : (( سبحان الله ، چه زود بر پیامبر (ص) دروغ بستید ! او و آنانکه اطراف او هستند می دانند که خدا و رسولش غیر مرا خلیفه قرار نداده اند )) . فرستاده آمد و آنچه حضرت فرموده بود رسانید .

( ابوبکر ) گفت : برو به او بگو : (( امیرالمؤمنین ابوبکر را جواب بده )) ! او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت خبر داد . علی (ع) فرمود : (( سبحان الله ، بخدا قسم زمانی طولانی نگذشته است که فراموش شود . بخدا قسم او می داند که این نام ( امیرالمؤمنین ) جز برای من صلاحیت ندارد . پیامبر (ص) به او که هفتمی در میان هفت نفر بود امر کرد و به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام کردند . او و رفیقش از میان هفت نفر سؤال کردند و گفتند : آیا حقی از جانب خدا و رسولش است ؟ پیامبر (ص) به آن دو فرمود : آری حق است ، حقی از جانب خدا و رسولش که او امیر مؤمنان و آقای مسلمانان و صاحب پرچمِ سفید پیشانیان شناخته شده است ( کلمه الغرّ المحجّلین ) اگر چه از معنای دقیقی برخوردار است ولی در اینجا بصورت کنایه آمده است .یعنی شیعیان امیرالمؤمنین (ع) در روز قیامت چنان نوری اند که در بین مردم شناخته می شوند ) .

خداوند عزوجل او را در روز قیامت بر کنار صراط می نشاند و او دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنّم وارد می کند )) .

فرستاده ابوبکر رفت و آنچه حضرت فرموده بود به او خبر داد . سلمان می گوید : آن روز را هم درباره او سکوت کردند .

کمک خواهی اصحاب کساء از صحابه برای بار چهارم

شب هنگام که شد علی (ع) حضرت زهرا (س) بر چهارپایی سوار کرد و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفت ، و احدی از اصحاب پیامبر (ص) را باقی نگذاشت مگر آنکه در منزلشان نزد آنان رفت ، و حق خود را برای آنان یادآور شد و آنان را به یاری خویش فرا خواند . ولی هیچ کس جز ما چهار نفر او را اجابت نکرد . ما سرهایمان را تراشیدیم و یاری خود را مبذول داشتیم ، و زبیر در یاریش از همه ما شدّت بیشتری داشت ( از آنجا که گوینده این سخن سلمان است و او زبیر را خوب می شناسد چنانکه در آخر همین حدیث تصریح شده است ، لذا شاید مراد سلمان شدّت و حرارت فوق العاده زبیر در این مسئله است که در همین حدیث نمونه آن ذکر خواهد شد ).

3

شهادت حضرت زهرا (س)

نقشه حمله به خانه حضرت

وقتی علی (ع) خوار کردن مردم و ترک یاری او را ، و متّحد شدنشان با ابوبکر و اطاعت و تعظیمشان نسبت به او را دید ، خانه نشینی اختیار کرد .

عمر به ابوبکر گفت : چه مانعی داری که سراغ علی بفرستی تا بیعت کند ، چرا که کسی جز او و این چهار نفر ( ((د)) : جز اهل این خانه و این چهار نفر ) باقی نمانده مگر اینکه بیعت کرده اند .

ابوبکر در میان آن دو نرم خو تر و سازش کار تر و زرنگ تر و دوراندیش تر بود ، و دیگری (عمر) تندخو تر و غلیظ تر و خشن تر بود . ابوبکر گفت : چه کسی را سراغ او بفرستیم؟ عمر گفت : قنفذ را می فرستیم . او مردی تندخو و غلیظ و خشن و از آزادشدگان است و نیز از طایفه بنی عدی بن کعب است ( لازم به تذکر است که عمر نیز از همین طایفه است ) .

ابوبکر ، قنفذ را نزد امیرالمؤمنین (ع) فرستاد و عده ای کمک نیز به همراهش قرار داد . او آمد تا درِ خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولی حضرت به آنان اجازه نداد . اصحاب قنفذ به نزد ابوبکر و عمر برگشتند در حالیکه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند : به ما اجازه داده نشد . عمر گفت : بروید ، اگر به شما اجازه داد وارد شوید وگرنه بدون اجازه وارد شوید .

آنها آمدند و اجازه خواستند . حضرت زهرا (س) فرمود : (( به شما اجازه نمی دهم بدون اجازه وارد خانه من شوید )) . همراهان او برگشتند ولی خود قنفذ ملعون آنجا ماند . آنان ( به ابوبکر و عمر ) گفتند : فاطمه چنین گفت ، و ما از اینکه بدون اجازه وارد خانه اش شویم خودداری کردیم . عمر عصبانی شد و گفت : ما را با زنان چه کار است !!

سپس به مردمی که اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند . آنان هیزم برداشتند ( ((د)): بسته های هیزم حمل کردند !! ) ، و خود عمر نیز همراه آنان هیزم برداشت و آنها را اطراف خانه علی و فاطمه و فرزندانشان علیهم السلام قرار دادند . سپس عمر ندا کرد بطوریکه علی و فاطمه علیهما السلام بشنوند و گفت : (( بخدا قسم ای علی باید خارج شوی و با خلیفه پیامبر بیعت کنی و گرنه خانه را با خودتان به آتش می کشم )) !

حضرت زهرا (س) فرمود : ای عمر ، ما را با تو چه کار است ؟ جواب داد : در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشیم ! فرمود : (( ای عمر ، از خدا نمی ترسی که به خانه من وارد می شوی )) ؟! ( کلمه (( تدخل علی البیتی )) را می توان به معنای (( به خانه ام هجوم می آوری )) هم گرفت ) ، ولی عمر ابا کرد از اینکه برگردد ( ((د)) : ولی حضرت جواب عمر را نداد ) .

آتش زدن در خانه و مجروح شدن حضرت زهرا (س) بدست عمر

عمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد !

( ((د)) : عمر آتش را کنار درب خانه قرار داد در حالیکه می ترسید علی (ع) با شمشیرش خارج شود چرا که شجاعت و شدت او را می شناخت ، تا آنکه درب خانه آتش گرفت ).

حضرت زهرا (س) در مقابل او درآمد و فریاد زد : (( یا ابتاه ، یا رسول الله )) عمر شمشیر را در حالیکه در غلافش بود بلند کرد و به پهلوی حضرت زد . آن حضرت ناله کرد : (( یا ابتاه ))! عمر تازیانه را بلند کرد و به بازوی حضرت زد . آن حضرت صدا زد : (( یا رسول الله ، ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتاری کردند ))!

دفاع امیرالمؤمنین (ع) از حضرت زهرا (س)

علی (ع) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید و خواست او را بکشد . ولی سخن پیامبر (ص) و وصیتی را که به او کرده بود بیاد آورد و فرمود : (( ای پسر صهّاک         ( صهّاک ، نام مادر عمر است که در پاورقی 51همین حدیث تفصیل آن خواهد آمد ) ، قسم به آنکه محمّد (ص) را به پیامبری مبعوث نمود اگر نبود مقدّری که از طرف خداوند گذشته و عهدی که پیامبر (ص) با من نموده است می دانستی که تو نمی توانی به خانه من داخل شوی )).

دستور ابوبکر برای حمله و آتش زدن خانه

عمر فرستاد و کمک خواست . مردم هم آمدند تا داخل خانه شدند ، و امیرالمؤمنین (ع) هم سراغ شمشیرش رفت .

قنفذ نزد ابوبکر برگشت در حالیکه می ترسید علی (ع) با شمشیر سراغش بیاید چرا که شجاعت و شدّت عمل آن حضرت را می دانست .

ابوبکر به قنفذ گفت : (( برگرد ، اگر از خانه بیرون آمد (دست نگه دار) وگرنه در خانه اش به او هجوم بیاور ، و اگر مانع شد خانه را بر سرشان به آتش بکشید ))! قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه هجوم آوردند . علی (ع) سراغ شمشیرش رفت ، ولی آنان زودتر به طرف شمشیر آن حضرت رفتند ، و با عده زیادشان بر سر ایشان ریختند .عده ای شمشیر ها را بدست گرفتند و بر آن حضرت حمله ور شدند و او را گرفتند و بر گردن او طنابی انداختند !! ( در کتاب احتجاج چنین است : برگردن ایشان طناب سیاهی انداختند !! و در ((د)) دستور حمله به خانه از قول عمر پس از به آتش کشیدن درب خانه ذکر شده است که به قنفذ گفت : بر او حمله کن و او را بیرون بیاور ).

مجروح شدن حضرت زهرا (س) به دست قنفذ

حضرت زهرا جلو در خانه ، بین مردم و امیرالمؤمنین (ع) مانع شد . قنفذ ملعون با تازیانه به آن حضرت زد ، بطوریکه وقتی حضرت از دنیا رفت در بازویش از زدن او اثری مثل دستبند بر جای مانده بود ( ((د)) : حضرت زهرا (س) آمد تا بین مردم و امیرالمؤمنین (ع) مانع شود . قنفذ با تازیانه اش به او زد و بین در مورد فشار قرار گرفت و فریاد زد : (( یا ابتاه ، یا رسول الله )) . و جنین کشته شده را سقط کرد ، و تازیانه قنفذ در بازوی او مثل دستبند اثر کرد . در کتاب احتجاج عبارت چنین است : با تازیانه بر بازویش زد و اثر آن - بخاطر زدن قنفذ - در بازوی آن حضرت مثل دستبند باقی ماند . ابوبکر سراغ قنفذ فرستاد که (( فاطمه را بزن ))! قنفذ او را به طرف چهارچوب درب خانه کشانید و سپس درب را فشار داد و استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد . در نتیجه دائما در بستر بود تا در اثر همان شهید شد ) .

خداوند قنفذ را و کسی که او را فرستاد لعنت کند .

۴

بیعت اجباری امیرالمؤمنین (ع)

علی (ع) ، از خانه تا مسجد

سپس علی (ع) را بردند و به شدت او را می کشیدند ، تا آنکه نزد ابوبکر رسانیدند . و این در حالی بود که عمر بالای سر ابوبکر با شمشیر ایستاده بود ، و خالد بن ولید و ابوعبیدة بن جراح و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیرة بن شعبة و اسید بن حضیر و بشیر بن سعید و سایر مردم در اطراف ابوبکر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود ( ((د)) : و شمشیر ها را کشیده بودند ) .

ورود بی اجازه به خانه حضرت زهرا (س)

سلیم می گوید : ( این قطعه از حدیث سلیم را علامه سید محمّد بن مهدی قزوینی در اشعار عربی خود آورده که در مجالس عزاداری بسیار خوانده می شود :

یــا عــجَباً یسْــتاْذِنُ الْاَمِــینُ           عَــلَیْهِمُ وَ یَــهْجِمُ الْــخَـؤُونُ

قَالَ سَـلِیمٌ: قُـلْتُ: یــَا سَـلْمَانُ           هَلْ هَجَمُوا وَ لَـمْ یَکُ اسْـتِیذَانٌ

فَــقَالَ: اي وَ عِزَّةِ الــْجَـبَّارِ           وَ مَـا عَلَی الزَّهْرَاءِ مِنْ خِـمَارٍ

لٰکِـــنَّهٰا لَاذَتْ وَرَاءَ الْــبابِ           رِعَایَةً لِــلسِّتْرِ وَ الــْحِجَابِ 

فَــمُذْ رَأَوْهَا عَصَرُوهَا عَصْرَةً           کَادَتْ بِنَفْسِی أَنْ تَمُوتَ حَسْرَةً    

تَــصِیــحُ یــَا فِضَّةُ سَنِّدِینِی           فَقَدْ وَ رَبِّــی قَــتَلُوا جَنِینِی

فَاَسْقَطَتْ بِنْتُ الْـهُدیٰ وٰاحَـزَنا           جَــنِینَهَا ذٰاکَ الــمُسَمَّیٰ مُـحْسِناً

وَ لــمْ یــَرُعْهَا کــُلَّمَا قـَدْ فَعَلُوا           لٰکِـــنَّهٰا قَـدْ خـَرَجَتْ تــُوَلْوِلُ

فــَانْبَعَثَتْ تــَصِیحُ بَـیْنَ النَّاسِ           خَـــلُّوهُ اَوْ لَاَکشِــفَنَّ رَاسِی

به کتاب (( وفاة الصدیقة الطاهرة )) تألیف سید عبد الرزّاق مقرّم : ص 49و کتاب (( ریاض المدح والثنا )) تألیف شیخ حسین بن علی بلادی : ص ۳مراجعه شود )  ) .

به سلمان گفتم : آیا بدون اجازه به خانه فاطمه (س) وارد شدند ؟( ((د)) : آیا دَرِ خانه حضرت زهرا (س) را آتش زدند و بدون اجازه به خانه او وارد شدند ؟!) ، گفت : آری بخدا قسم ، و این در حالی بود که (( خمار )) (  ((خِمار)) به معنای پوشش همه سر ، و یا پوشش صورت است ) ، نداشت . حضرت (س) صدا زد: (( وا ابتاه ، وا رسول الله ، ای پدر ، ابوبکر و عمر ، بعد از تو با بازماندگانت بد رفتاری کردند در حالیکه هنوز چشمان تو در قبرت باز نشده است )) ( ظاهرا منظور نوعی کنایه است و معنی این است که وقتی انسان در قبر گذاشته می شود دوباره زنده می شود ، ولی ابوبکر و عمر آن قدر در جنایت خویش عجله داشتند که این اندازه هم مهلت ندادند ) ، و این سخنان را حضرت با بلند ترین صدایش ندا می نمود .سلمان می گوید: ابوبکر و اطرافیانش را دیدم که می گریستند و صدایشان به گریه بلند شده بود . در میان آنان کسی نبود مگر آنکه گریه می کرد جز عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبة ، و عمر می گفت : ما را با زنان و رأی آنان کاری نیست !!

سخنان امیرالمؤمنین (ع) هنگام ورود به مسجد

سلمان می گوید : علی (ع) را نزد ابوبکر رسانیدند در حالیکه می فرمود : بخدا قسم ، اگر شمشیرم در دستم قرار می گرفت می دانستید که هرگز به این کار دست نمی یابید . بخدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمی کنم ، و اگر چهل نفر برایم ممکن می شد جمعیت شما را متفرّق می ساختم ، ولی خدا لعنت کند اقوامی را که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار نمودند .

ابوبکر تا چشمش به علی (ع) افتاد فریاد زد : (( او را رها کنید))! علی (ع) فرمود : ای ابوبکر ، چه زود جای پیامبر را ظالمانه غصب کردید ! ( کلمه ((توثّبتم)) را می توان به (( طغیان کردید )) نیز معنی کرد ) ، تو به چه حقّی و با داشتن چه مقامی مردم را به بیعت خویش دعوت می نمایی ؟ آیا دیروز به امر خدا و پیامبر با من بیعت نکردی ؟

شهادت حضرت زهرا (س) و محسن (ع)

قنفذ - که خدا او را لعنت کند - فاطمه (س) را با تازیانه زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرار داد ، و عمر پیغام فرستاد که اگر فاطمه بین تو و او مانع شد او را بزن . قنفذ او را به سمت چهارچوب درِ خانه اش کشانید و در را فشار داد بطوریکه استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد ، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد .

اتمام حجّت امیرالمؤمنین (ع) با فضائلش

وقتی علی (ع) را به نزد ابوبکر رسانیدند عمر بصورت اهانت آمیزی ( کلمه ((انتهره)) یعنی (( با فریاد کسی را ردّ کرد )) که در اینجا ترسیمی از حالت خشونت عمر است ) ، گفت : ((بیعت کن و این اباطیل را رها کن)) !

علی (ع) فرمود : اگر انجام ندهم شما چه خواهید کرد ؟ گفتند : تو را با ذلّت و خواری می کشیم ! فرمود : در این صورت بنده خدا و برادر پیامبرش را کشته اید ! ابوبکر گفت : بنده خدا بودن درست است ( در کتاب احتجاج چنین است : بنده خدا بودن درست است است ، همه ما بندگان خدا هستیم ) ولی به برادر پیامبر بودن اقرار نمی کنیم ! فرمود : آیا انکار می کنید که پیامبر (ص) بین من و خودش برادری قرار داد ؟ گفتند : (( آری )) ! و حضرت این مطلب را سه مرتبه بر ایشان تکرار کرد .

سپس حضرت رو به آنان کرد و فرمود : ای گروه مسلمانان ، و ای مهاجرین و انصار ، شما را بخدا قسم می دهم که آیا در روز غدیر خم از پیامبر (ص) شنیدید که آن مطلب را می فرمود ، و در جنگ تبوک آن مطالب را می فرمود ( کلمه (( کذا و کذا )) به (( آن مطلب )) معنی شده است . منظور از سخن حضرت در روز غدیر (( مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ )) است ، و مراد از کلام آن حضرت در جنگ تبوک (( اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسیٰ )) است ) .

سپس علی (ع) آنچه پیامبر (ص) علنی برای عموم مردم درباره او فرموده بود چیزی باقی نگذاشت مگر آنکه برای آنان یادآور شد . ( و مردم درباره همه آنها اقرار کردند و ) گفتند : بلی ، بخدا قسم ( کلمه (( اللهم بلی )) ، بمعنی تأکید در تصدیق مطلب است که بصورت (( آری بخدا قسم )) ترجمه شده است ) .

حدیث جعل کردن ابوبکر

وقتی ابوبکر ترسید مردم علی (ع) را یاری کنند و مانع او شوند پیش دستی کرد و ( خطاب به حضرت ) گفت : آنچه گفتی حق است که با گوش خود شنیده ایم و فهمیده ایم و قلبهایمان آن را در خود جای داده است ، ولکن بعد از آن من از پیامبر شنیدم که می گفت : ((ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را انتخاب کرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را برای ما بر دنیا ترجیح داده است . و خداوند برای ما اهل بیت نبوّت و خلافت را جمع نخواهد کرد )) .

افشای اسرار اصحاب صحیفه ملعونه

علی (ع) فرمود : آیا کسی از اصحاب پیامبر هست که با تو در این مطلب حضور داشته ؟ (یعنی فرضا پیامبر چنین سخنی گفته باشد چه کسی با تو در آنجا حضور داشته است؟) عمر گفت : خلیفه پیامبر راست می گوید . من هم از پیامبر شنیدم همانطور که ابوبکر گفت : ابوعبیده و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل هم گفتند : راست می گوید ، ما این مطلب را از پیامبر شنیدیم .

علی (ع) به آنان فرمود : ( ((د)) : علی (ع) خنده کرد و فرمود : الله اکبر چه دقیق وفا کردید به صحیفه ملعونه تان که با هم در کعبه بر سر آن عهد و پیمان بستید ) : وفا کردید به صحیفه ملعونه ای که در کعبه بر آن هم پیمان شدید که : (( اگر خداوند محمّد را بکشد یا بمیرد امر خلافت را از ما اهل بیت بگیرید )) .

( تفصیل داستان صحیفه ملعونه را در بحار : ج 28ص 111- 96 بنقل از حذیفه نقل کرده که خلاصه اش چنین است :

اول کسانی که بر غصب خلافت هم پیمان شدند ابوبکر و عمر بودند ، و اساس و پایه ای که طبق آن پیمان بستند و سایر پیمان هایشان هم بر آن پایه بود که (( اگر محمّد بمیرد یا کشته شود این امر خلافت را از اهل بیتش بگیریم بطوری که تا ما هستیم احدی از آنان به خلافت دست نیابد )) .

بعد از آن ابوعبیده جراح و معاذ بن جبل و در آخر سالم بن مولی ابی حذیفه هم به آنان پیوستند و پنج نفر شدند . اینان جمع شدند و داخل کعبه رفتند و در بین خود نوشته ای در این باره نوشتند که : (( اگر محمّد بمیرد یا کشته شود ...)) و در تمام این قضایا عایشه و حفصه جاسوس پدرانشان در خانه پیامبر (ص) بودند . سپس ابوبکر و عمر جمع شدند و سراغ منافقین و آزادشدگان فرستادند و ما بین خود مشورت و نظر خواهی کردند و بر این رأی متّفق شدند که هنگام بازگشت پیامبر (ص) از حجة الوداع در گردنه (( هرشی )) که در راه مکه در نزدیکی حجفه است شتر حضرت را برمانند و به این طریق حضرت را بقتل برسانند . کسانی که اجرای نقشه را بر عهده داشتند چهارده نفر بودند که در جنگ تبوک هم همین نقشه را بر عهده داشتند ولی این نقشه آنان بر آب شد .

امیرالمؤمنین (ع) از طرف خداوند در غدیر خم منصوب شد و سپس پیامبر (ص) حرکت کرد تا به گردنه (( هرشی )) رسید و آن عده جلو رفتند و بر سر راه پنهان شدند ، ولی این بار هم خداوند آنان را مفتضح کرد و پیامبرش را حفظ نمود .

وقتی وارد مدینه شدند همگی در خانه ابوبکر جمع شدند و در بین خود نوشته ای نوشتند و آنچه درباره خلافت تعهّد کرده بودند در آن ذکر کردند ، و اوّلین مطلب آن شکستن پیمان و ولایت علی بن ابی طالب (ع) بود ، و اینکه خلافت از آن ابوبکر و عمر و ابوعبیده است و سالم نیز با آنان است و از این عده خارج نمی شود .

این صحیفه دوم را سی و چهار نفر امضا کردند که چهارده نفر همان کمین کنندگان در گردنه هرشی بودند که عبارت بودند از : ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و عمروعاص و طلحه و ابوعبیده جراح و عبدالرحمان بن عوف و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و ابوموسی اشعری و مغیرة بن شعبه و سعد بن ابی وقّاص و اوس بن حدثان و بیست نفر دیگر عبارت بودند از : ابوسفیان ، عکرمه پسر ابوجهل ، خالد بن ولید ، بشیر بن سعید ، سهیل بن عمرو ، صهیب بن سنان ، ابوالاعور اسلمی ، صفوان بن امیّه ، سعید بن عاص ، عیّاش بن ابی ربیعه ، حکیم بن حزام ، مطیع بن اسود مدری و چند نفر دیگر که هرکدام از اینان جمعیّت عظیمی را به دنبال خود داشتند که سخنشان را می پذیرفتند و از آنان اطاعت می کردند .

نویسنده این صحیفه سعید بن عاص اموی بود و در محرم سال دهم هجرت آن را نوشت . سپس آن را به ابوعبیده جراح سپردند و او آن را به مکه فرستاد . آن صحیفه هم چنان در کعبه مدفون بود تا زمان عمر که آن را از محلش بیرون آورد ) .

ابوکر گفت : از کجا این مطلب را دانستی ؟ ما تو را از آن مطلع نکرده بودیم ! حضرت فرمود: ای زبیر و تو ای سلمان و تو ای اباذر و تو ای مقداد ، شما را به خدا و به اسلام ، می پرسم آیا از پیامبر (ص) نشنیدید که در حضور شما می فرمود : (( فلانی و فلانی - تا آنکه حضرت همین پنج نفر را نام برد - ما بین خود نوشته ای نوشته اند و در آن هم پیمان شده اند و بر کاری که کرده اند قسم ها خورده اند که اگر من کشته شوم یا بمیرم ...))؟ ( ((د)) : در بین خود نوشته ای نوشته اند که اگر محمّد از دنیا رفت بر علیه اهل بیت متّحد شوند تا امر خلافت را از آنان زایل کنند ) .

آنان گفتند : آری ما از پیامبر (ص) شنیدیم که این مطلب را به تو می فرمود که : آنان بر آنچه انجام دادند معاهده کرده و هم پیمان شده اند ، و در بین خود قراردادی نوشته اند که اگر من کشته شدم یا مُردم ، بر علیه تو ای علی متّحد شوند و این خلافت را از تو بگیرند .

تو گفتی : پدر و مادرم فدایت یا رسول الله ، هرگاه چنین شد دستور می دهی چکنم ؟ فرمود : اگر یارانی بر علیه آنان یافتی با آنها جهاد کن و اعلام جنگ نما ، و اگر یارانی نیافتی بیعت کن و خون خود را حفظ نما .

علی (ع) فرمود : بخدا قسم ، اگر آن چهل نفر که با من بیعت کردند وفا می نمودند در راه خدا با شما جهاد می کردم . ولی بخدا قسم بدانید که احدی از نسل شما تا روز قیامت به خلافت دست پیدا نخواهد کرد .

جواب حدیث جعلی ابوبکر

دلیل بر دروغ بودن سخنی که به پیامبر نسبت دادید ( مراد همان حدیث جعلی است که (( ما اهل بیتی هستیم که خداوند نبوت و امامت را در ما جمع نمی کند ))  ) ، کلام خداوند تعالی است که (( اَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلٰی مَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ اِبْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنَاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً /سوره نساء /آیه پنجاه و چهار )) ، (( آیا بر مردم حسد می برند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان حکومت بزرگ دادیم ))

کتاب یعنی نبوّت و حکمت یعنی سنّت و حکومت یعنی خلافت ، و ما آل ابراهیم هستیم .

دفاع مقداد و سلمان و ابوذر از امیرالمؤمنین (ع)

مقداد برخاست و گفت : یا علی ، به من چه دستور می دهی ؟ بخدا قسم اگر امر کنی با شمشیرم می زنم و اگر امر کنی خودداری می کنم . علی (ع) فرمود : ای مقداد ، خودداری کن و پیمان پیامبر و وصیتی که به تو کرده را بیاد بیاور .

( سلمان می گوید : ) برخاستم و گفتم : قسم به آنکه جانم بدست او است ، اگر من بدانم که ظلمی را دفع می کنم یا برای خداوند دین را عزت می بخشم ، شمشیرم را بر دوش می گذارم و با استقامت با آن می جنگم ( جمله (( ثُمَّ ضَرَبْتُ بِهِ قُدُماً )) یعنی با استواری و بدون شکست می جنگم ) . آیا بر  برادر پیامبر و وصیّش و جانشین او در امّتش و پدر فرزندانش هجوم می آورید ؟ بشارت باد شما را به بلا ، و نا امید باشید از آسایش !

ابوذر برخاست و گفت : ای امّتی که بعد از پیامبرش متحیّر شده و به سرپیچی خویش خوار شده اید ، خداوند می فرماید :  (( اِنَّ اللهَ اصْطَفیٰ آدَمَ و نُوحاً وَ آلَ اِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ، ذُرِّیَةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ /سوره آل عمران /آیه سی و سه و سی و چهار ))  ، (( خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه جهانیان برگزید ، نسلی که از یکدیگرند ، و خداوند شنونده و دانا است )) . آل محمد فرزندان نوح و آل ابراهیم از ابراهیم و برگزیده و نسل اسماعیل و عترت محمّدِ پیامبرند . آنان اهل بیت نبوّت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائکه اند . آنان همچون آسمان بلند و کوه های پایدار و کعبه پوشیده و چشمه زلال و ستارگان هدایت کننده و درخت مبارک هستند که نورش می درخشد و روغن آن مبارک است ( اشاره به آیه 35از سوره نور است که خداوند تعالی می فرماید : (( اَللهُ نُورُ السَّمٰاوَاتِ وَ الْاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَاَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیئُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَی نُورٌ یَهْدِی اللهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ ....) ، محمد خاتم انبیاء و آقای فرزندان آدم است ، و علی وصیّ اوصیا و امام متّقین و رهبر سفید پیشانیان معروف است ، و اوست صدیق اکبر و فاروق اعظم و وصیّ محمّد و وارث علم او و صاحب اختیارتر مردم نسبت به مؤمنین ، همانطور که خداوند فرموده : (( النَّبِیُّ اَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْوَاجُهُ اُمَّهَاتُهُمْ وَ اُولُو الْاَرْحَامِ بَعْضُهُمْ اَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللهِ /سوره احزاب /آیه شش )) ، (( پیامبر (ص) نسبت به مؤمنین از خودشان صاحب اختیارتر است و همسران او مادران آنان اند و خویشاوندان در کتاب خدا بعضی بر بعضی اولویت دارند )) . هرکه را خدا مقدّم داشته جلو بیندازید و هرکه را خدا مؤخّر داشته عقب بزنید ، و ولایت و وراثت ( ((الف)) : وزارت ) ، را برای کسی قرار دهید که خدا قرار داده است .

تهدید عمر به قتل برای بیعت

عمر ، در حالیکه ابوبکر بالای منبر نشسته بود به او گفت : چطور بالای منبر نشسته ای و این مرد ( اشاره به امیرالمؤمنین (ع) است ) ، نشسته و روی جنگ دارد و بر نمی خیزد با تو بیعت کند .دستور بده گردنش را بزنیم !

این در حالی بود که امام حسن و امام حسین (ع) ایستاده بودند . وقتی گفته عمر را شنیدند به گریه افتادند . امیرالمؤمنین (ع) آن دو را به سینه چسبانید و فرمود : گریه نکنید ، بخدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند .

دفاع اُمّ ایمن و بُرَیده اسلمی از امیرالمؤمنین (ع)

امّ ایمن پرستار پیامبر (ص) ( ام ایمن پس از وفات آمنه مادر پیامبر (ص) رسیدگی به امور حضرت را بر عهده داشت که اصطلاحا چنین زنی را (( حاضنه )) گویند ) آمد و گفت : (( ای ابوبکر ، چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختید )) ! عمر دستور داد تا او را از مسجد بیرون کردند و گفت : (( ما را با زنان چکار است )) ؟!

بریده اسلمی برخاست و گفت : ای عمر ، آیا بر برادر پیامبر و پدر فرزندانش حمله می کنی ؟ تو در میان قریش همان کسی هستی که تو را آن طور که باید می شناسیم ! آیا شما دو نفر همان کسی نیستید که پیامبر (ص) به شما فرمود : (( نزد علی بروید و به عنوان امیرالمؤمنین بر او سلام کنید )) ؟ شما هم گفتید : آیا از امر خدا و رسولش است ؟ فرمود : آری.

ابوبکر گفت : چنین بود ولی پیامبر بعد از آن فرمود : (( برای اهل بیت من نبوّت و خلافت جمع نمی شود )) ! بریده گفت : (( بخدا قسم پیامبر این را نگفته است . بخدا قسم در شهری که تو در آن امیر باشی سکونت نمی کنم )) . عمر دستور داد تا او را هم زدند و بیرون کردند !

کیفیت بیعت اجباری امیرالمؤمنین (ع)

سپس عمر گفت : برخیز ای فرزند ابی طالب و بیعت کن ! حضرت فرمود : اگر انجام ندهم چه خواهید کرد ؟ گفت : بخدا قسم در این صورت گردنت را می زنیم ! امیرالمؤمنین (ع) سه مرتبه حجّت را بر آنان تمام کرد ، و سپس بدون آنکه کف دستش را باز کند دستش را دراز کرد . ابوبکر هم روی دست او زد و به همین مقدار از او قانع شد . علی (ع) قبل از آنکه بیعت کند در حالیکه طناب بر گردنش بود خطاب به پیامبر (ص) صدا زد : (( ای پسر مادرم ، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند )) ( ((د)) : سپس حضرت متوجه قبر پیامبر (ص) شد و صدا زد : ای پسر عمو ، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند . پس عذر به پیشگاه خدا و سپس به پیشگاه تو است .

حضرت در اینجا سخنی را فرموده که حضرت هارون (ع) به حضرت موسی (ع) گفت : (( یَابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی )) . سوره اعراف : آیه صد و پنجاه ) .

بیعت زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد

به زبیر گفته شد : بیعت کن . ولی ابا کرد . عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه با عده ای از مردم به همراهشان بر او حمله کردند و شمشیرش را از دستش بیرون کشیدند و آن را بر زمین زدند تا شکستند و او را کشان کشان آوردند .

زبیر - در حالیکه عمر روی سینه اش نشسته بود - گفت : (( ای پسر صهّاک ، بخدا قسم اگر شمشیرم در دستم بود از من فاصله می گرفتی )) ، و سپس بیعت کرد .

سلمان می گوید : سپس مرا گرفتند و بر گردنم کوبیدند تا مثل غده ای ورم کرد . سپس دست مرا گرفتند و آن را پیچانیدند . لذا به اجبار بیعت کردم .

سپس ابوذر و مقداد به اجبار بیعت کردند ، و احدی از امت غیر از علی (ع) و ما چهار نفر به اجبار بیعت نکردند ، و در بین ما هم احدی گفتارش شدید تر از زبیر نبود . او وقتی بیعت کرد چنین گفت : (( ای پسر صهّاک ، بخدا قسم اگر این طاغیانی که ( ((اوباشی )) . در کتاب احتجاج : آزاد شدگانی ) تو را کمک کردند نبودند تو در حالی که شمشیرم همراهم بود نزدیک من نمی آمدی ، به خاطر پستی و ترسی که از تو سراغ دارم ، ولی طاغیانی یافته ای که به کمک آنان قوی شده ای و قهر و غلبه نشان می دهی .

عمر عصبانی شد و گفت : آیا نام صهّاک را می آوری ؟ گفت : مگر صهّاک کیست ؟! و چه مانعی از ذکر نام او هست ؟ صهّاک زنی زناکار بود ، آیا این مطلب را انکار می کنی ؟ آیا کنیز حبشی جدم عبدالمطلب نبود که جدّ تو نفیل با او زنا کرد و پدرت خطّاب را به دنیا آورد . عبدالمطلب هم صهّاک را بعد از زنایش به جدت بخشید و بعد خطاب را به دنیا آورد . خطاب غلام جد من و ولد الزنا است !

( در بحار : ج 8قدیم ص 295چنین روایت کرده است : صهّاک کنیز حبشی عبدالمطلب بود و برای او شتر می چرانید . نفیل با او زنا کرد و خطاب را به دنیا آورد . خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد . آن دختر را در پارچه ای از پشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت . هاشم بن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را (( حنتمه )) گذاشت . وقتی حنتمه به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خخواستگاری نمود . هاشم او را به ازدواج خطّاب در آورد ! و عمر بن خطّاب متولد شد . بنابر این خطاب پدر و پدر بزرگ و دایی عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه او است !!! ) .

ابوبکر بین آن دو را اصلاح کرد و هرکدام دست از یکدیگر برداشتند ( ((د)) : در این جا این اضافه را دارد : و زبیر در این باره زیاد سخن گفت ، تا آنکه ابوبکر برخاست و بین آن دو را اصلاح کرد ).

5

اتمام حجّت اصحاب امیرالمؤمنین (ع)

سخنان سلمان بعد از بیعت

سلیم بن قیس می گوید : به سلمان گفتم : ای سلمان ، آیا بیعت کردی و چیزی نگفتی ؟ او گفت : بعد از آنکه بیعت کردم چنین گفتم : (( بقیه روزگار را ضرر و هلاکت ببینید ، آیا می دانید با خود چه کرده اید ؟ کار درست کردید و به خطا رفتید ! با سنّت آنان که قبل از شما بودند که تفرقه و اختلاف می نمودند درست و مطابق انجام دادید و از سنّت پیامبرتان خطا رفتید که خلافت را از معدنش و از اهلش خارج ساختید ( ((د)) : سلمان گفت : آری ، گفتم : خسران و هلاکت بر شما باد ، هم درست و هم خطا رفتید اگر بفهمید با خودتان چه کردید . گفتند : چگونه درست و چگونه خطا رفتیم ؟ گفتم : با سنّت آنان که قبل از شما بودند در تفرقه و گمراهی و اختلاف مطابقت کردید ، و از سنّت پیامبرتان خطا رفتید که آن را از معدن و اهلش خارج ساختید ) .

عمر گفت : ای سلمان ، حال که رفیقت بیعت نمود و تو نیز بیعت کردی هرچه می خواهی بگو و هرچه می خواهی بکن و رفیقت هم هرچه می خواهد بگوید .

سلمان می گوید : گفتم : از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : (( برابر گناه همه امّتش تا روز قیامت و برابر عذاب همه آنان برگردن تو و رفیقت که با او بیعت کردی خواهد بود )) .

عمر گفت : هرچه می خواهی بگو ، آیا چنین نیست که بیعت نمودی و خداوند چشمت را روشن نساخت که رفیقت خلافت را بر عهده بگیرد ؟!

گفتم : شهادت می دهم که من در بعضی کتابهایی که از طرف خداوند نازل شده خوانده ام که تو - با اسم و نَسَب و اوصافت - دری از درهای جهنّم هستی . عمر گفت : هرچه می خواهی بگو . آیا خداوند خلافت را از اهل این خانه نگرفت که شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده اید ؟!

به او گفتم : شهادت می دهم از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود ، در حالیکه درباره این آیه از او سؤال کردم که : (( فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذَّبُ عَذَابَهُ اَحَدٌ وَ لَا یُوثِقُ وَ ثَاقَهُ اَحَدٌ /سوره فجر/آیات بیست و پنج و بیست شش )) ، (( در آن روز هیچ کس را مانند او عذاب نمی کند و هیچ کس را مانند او به بند نمی کشد )) . حضرت به من خبر داد که آن تو هستی .عمر گفت : ساکت شو خدا صدایت را خفه کند ، ای غلام ، و ای پسر زن بد بو ( کلمه (( یابن الخناء )) به صورت فوق ترجمه شده است ) .

علی (ع) فرمود : ای سلمان تو را قسم می دهم که ساکت باشی .

سلمان می گوید : بخدا قسم ، اگر علی (ع) مرا به سکوت امر نکرده بود آنچه درباره او نازل شده و هرچه درباره او و رفیقش از پیامبر (ص) شنیده بودم به او خبر می دادم . وقتی عمر دید من ساکت شدم گفت : تو مطیع و تسلیم او هستی .

سخنان ابوذر بعد از بیعت

سلمان می گوید : وقتی ابوذر و مقداد بیعت کردند و چیزی نگفتند ، عمر گفت : ای سلمان ، تو هم مثل دو رفیقت خودداری نمی کنی ؟ بخدا قسم تو نسبت به اهل این خانه از آن دو نفر با محبّت تر نیستی و از آن دو بیشتر به آنان احترام نمی کنی . همانطور که می بینی خودداری کردند و بیعت نمودند .

ابوذر گفت : ای عمر ، ما را به محبّت آل محمّد (ص) و احترام آنان سرزنش می کنی ؟ خدا لعنت کند - که لعنت کرده است - هرکس آنان را دشمن بدارد و به آنان نسبت ناروا دهد و به حق آنان ظلم کند و مردم را بر گردن ایشان سوار نماید و این امّت را به پشت سرشان به طور قهقری برگرداند ( (( قهقری )) یعنی عقب رفتن در حالیکه روی شخص به جلو باشد . جمله (( رَدَّ هَذِهِ الْاُمَّةَ الْقَهْقَریٰ عَلی اَدْبَارِهَا )) حامل معنای ظریفی است . گویی ابوبکر و عمر امّت را از همان راهی که آمده بودند به سوی جاهلیّت بر می گرداندند با اینکه در ظاهر روی مردم با اسلام بود ).

عمر گفت : آمین ، خداوند لعنت کند هرکس که به حق آنان ظلم کند ! ولی نه بخدا قسم ، ایشان را در خلافت حقی نیست و آنان با سایر مردم در این مسئله یکسانند ! ابوذر گفت : پس چرا بر علیه انصار با حق ایشان و دلیلشان استدلال کردید ؟!

سخنان امیرالمؤمنین (ع) بعد از بیعت

علی (ع) به عمر فرمود : ای پسر صهّاک ، ما را در خلافت حقی نیست ، ولی برای تو و فرزند زن مگس خوار هست ؟! ( (( ابن آکلة الذَّبان )) که به (( فرزند زن مگس خوار )) معنی شده کنایه از ابوبکر است ) .

عمر گفت : ای ابالحسن ، اکنون که بیعت کردی خودداری نما ، چرا که عموم مردم به رفیق من رضایت دادند و به تو رضایت ندادند ، پس گناه من چیست ؟

علی (ع) فرمود : ولی خداوند عزوجل و رسولش جز به من راضی نشدند . پس تو و رفیقت و آنان که تابع شما شدند و شما را کمک کردند را به نارضایتی خداوند و عذاب و خواری او بشارت باد . وای بر تو ای پسر خطاب ! اگر بدانی که چه جنایتی بر خود روا داشته ای . اگر بدانی از چه خارج شده و به چه داخل شده ای و چه جنایتی بر خود و رفیقت نموده ای !

ابوبکر گفت : ای عمر ، حال که با ما بیعت کرده و از شرّ او و حمله ناگهانی و فسادش در کارمان در امان شدیم بگذار هرچه می خواهد بگوید .

اصحاب صحیفه در تابوت جهنّم

علی (ع) فرمود : جز یک مطلب چیزی نمی گویم . شما را بخدا یاد آور می شوم ای چهار نفر - که منظور حضرت من و ابوذر و زبیر و مقداد بود - ، من از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : صندوقی از آتش وجود دارد که در آن دوازده نفرند ، شش نفر از اوّلین و شش نفر از آخرین (منظور از اوّلین و آخرین ، امتهای اوّل روزگار و امتهای آخر روزگارند ) . ( آن صندوق ) در چاهی در قعر جهنّم در صندوق قفل شده دیگری است . بر درِ آن چاه صخره ای است که هرگاه خداوند بخواهد جهنّم را شعله ور نماید آن صخره را از در آن چاه بر می دارد و جهنّم از شعله و حرارت آن چاه شعله ور می شود .

علی (ع) فرمود : شما شاهد بودید که از پیامبر (ص) درباره آنان و (( اوّلین )) سؤال کردم ، فرمود : امّا (( اوّلین )) عبارتند از : فرزند آدم که برادرش ( هابیل ) را کشت ، و فرعونِ فرعون ها و آن کسی که با ابراهیم (ع) درباره خداوند به منازعه پرداخت ( منظور (( نمرود )) است که در نسخه ((د)) چنین آمده : (( و نمرود صاحب عقابها و فرعون صاحب میخها )) ) ، و دو نفر از بنی اسرائیل که کتابشان را تحریف کردند و سنّتشان را تغییر دادند ، یکی از آنان کسی بود که یهودیان را یهودی نمود و دیگر نصاری را نصرانی کرد . و ابلیس ششمی آنان است (در بعضی نسخه ها بجای (( ابلیس )) ، پی کننده شتر صالح (ع) و قاتل حضرت یحیی (ع) ذکر شده است ) ، و امّا (( آخرین )) عبارتند از دجال ( ((د)) : دجال اعور ، یعنی یک چشم کور ) ، و این پنج نفر از اصحاب صحیفه و نوشته و جبت و طاغوتی که بر سر آن با هم عهد بسته اند و بر عداوت با تو - ای برادرم - هم پیمان شده اند ، و بعد از من بر علیه تو متّحد می شوند . این و این ، که پیامبر (ص) آنان را برای ما نام برد و بر شمرد .

سلمان می گوید : ما گفتیم : راست گفتی ، ما شهادت می دهیم که این مطلب را از پیامبر (ص) شنیدیم .

عثمان لعنت شده پیامبر (ص)

عثمان گفت : ای ابا الحسن ، آیا نزد تو و این اصحابت درباره من حدیثی نیست ؟ علی (ع) فرمود : بلی ، از پیامبر (ص) که دو بار تو را لعنت کرد و بعد از آنکه تو را لعنت نمود برایت استغفار نکرد .

عثمان غضبناک شد و گفت : مرا با تو چکار است ! هیچگاه مرا رها نمی کنی ، نه در زمان پیامبر و نه بعد از او ! علی (ع) فرمود ( ((الف)) : زبیر گفت : ) : آری ، خداوند بینی ات را بر خاک بمالد .

پیشگویی از ارتداد زبیر

عثمان گفت : بخدا قسم از پیامبر شنیدم که می فرمود : زبیر مرتدّ از اسلام کشته می شود ! سلمان می گوید : علی (ع) بطور خصوصی به من فرمود : عثمان راست می گوید ، او بعد از قتل عثمان با من بیعت می کند و بعد بیعت مرا می شکند و مرتدّ کشته می شود .

ارتداد مردم پس از پیامبر (ص) جز چهار نفر

سلمان می گوید : علی (ع) فرمود : (( همه مردم بعد از پیامبر (ص) مرتدّ شدند جز چهار نفر ( از اینجا به بعد دنباله کلام سلمان است نه امیرالمؤمنین (ع) . و عبارت در کتاب احتجاج چنین است : سلیم می گوید : سپس سلمان رو به من کرد و گفت : این قوم بعد از پیامبر (ص) مرتدّ شدند مگر آنانکه خداوند به وسیله آل محمّد (ص) حفظشان کرد ) . مردم بعد از پیامبر (ص) به منزله هارون و تابعینش و به منزله گوساله و تابعینش شدند . پس علی (ع) شبیه هارون و عتیق ( ((عتیق)) لقب ابوبکر است ) شبیه گوساله و عمر شبیه سامری است .

از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : قومی از اصحابم از صاحبان شخصیت و مقام نسبت به من برای عبور از پل صراط می آیند . وقتی آنان را دیدم و آنان مرا دیدند و آنان را شناختم و آنان مرا شناختند ، ایشان را از نزد من جدا می کنند . می گویم : پروردگارا ، اصحابم ، اصحابم ! گفته می شود : نمی دانی بعد از تو چه کرده اند . وقتی از ایشان جدا شدی به عقب برگشتند . من هم می گویم : دور از رحمت خدا باشند .

شباهت مسلمین به بنی اسرائیل

از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : امّت من سنّت بنی اسرائیل را مرتکب خواهند شد بطوری که قدم جای قدم آنان می گذارند و تیر به همانجا که آنان زدند می زنند ، و وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع ( (( ذراع )) به اندازه آرنج تا سر انگشتان و (( باع )) از شانه تا سر انگشتان است . این کلمات کنایه از شدت مشابهت است و می توان گفت : منظور از وجب و ذرع و باع ، کار های کوچک و متوسط و بزرگ است یعنی در هر کاری پیرو آنان می شوند).

کار های آنان را انجام خواهند داد ، تا آنجا که اگر داخل سوراخ حیوانی ( کلمه (( جحر )) به معنی سوراخی است که حیوانات درنده به عنوان خانه برای خود می کَنَند . منظور این است که اگر آنان کار های خطرناکی مثل وارد شدن به لانه حیوانات درنده انجام داده باشند این امّت نیز خواهند کرد ) ، شده باشند اینان نیز همراه آنان داخل می شوند . تورات و قرآن را یک نفر از ملائکه در یک ورق ( کلمه ((رقّ)) به معنی صفحه سفید و نیز به معنای پوست نازکی که روی آن می نویسند آمده است . در نسخه ((ب)) : تورات و انجیل و قرآن ذکر شده است ) ، با یک قلم نوشته است ، و مثلها و سنّت ها ( در آنان و اینان ) به یک صورت جاری شده است .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

منهاج الفاضلین ( نسخه خطی ) : ص 259

بحار : ج 28ص 23

بحار : ج 28ص 54

بحار : ج 28ص 261

بحار : ج 43ص 197ح 29

بحار : ج 81ص 256ح 18

بحار : ج 92ص 40

عوالم العلوم ، جلد حضرت زهرا (س) : ص 220ح 2

مدینة المعاجز : ص 132

کفایة الموحدین : ج 2ص 230

روایت با سند به سلیم :

کتاب بهار ( حسین بن سعید ) به روایت ابن طاووس در کتاب الیقین : باب 115

روضه کافی : ص 343ح 541

احتجاج طبرسی : ج 1ص 105

اثبات الوصیة ( علامه حلی ) : ص 7

المحتضر : ص 60

.......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 





برچسب ها: ,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

ابلیس و بنیان گذار سقیفه در روز قیامت

ابان بن عیّاش از سلیم بن قیس هلالی نقل کرده که گفت : از سلمان فارسی شنیدم که می گفت :

وقتی روز قیامت بر پا شود ابلیس را در حالیکه با افساری آتشین لجام شده می آورند ، و ((زُفَر)) ( ((زُفَر)) کنایه از عمر است چنانکه در بسیاری از احادیث وارد شده است . به بحار : ج 22ص 223و ج 37ص 119مراجعه شود)  ، را در حالیکه با دو افسار آتشین لجام شده می آورند!

ابلیس نزد او می رود ( ((الف)) خ ل : ابلیس به او نگاه می کند)  ، و فریاد می زند و می گوید : مادر به عزایت بنشیند ( در بحار : ج 8قدیم ص 298در حدیثی نقل می کند که خداوند تعالی می فرماید : (( عمر را در چنان قعری از جهنّم بدار بیاویزم که ابلیس از بالا بر او مشرف شود و او را لعنت کند)) ، تو که هستی؟  من کسی هستم که اوّلین و آخرین را گمراه کردم ، در حالیکه به یک افسار لجام شده ام و تو به دو افسار لجام شده ای! 

او می گوید : من کسی هستم که امر کردم و اطاعت شدم و خداوند امر کرد و عصیان شد! ( منظور این است که ابلیس مردم را وادار می کند که سخن خدا را اطاعت نکنند ، ولی عمر چنان کرد که وقتی خداوند درباره مطلبی دستوری داده و او هم در مقابل خدا دستوری داده مردم از خدا سرپیچی کنند و سخن او را انتخاب کنند ، همانطور که در بدعتهای عمر که در همین کتاب خواهد آمد مشهود است که او در مقابل حکم خداوند حکمی جعل می کرد و مردم هم سخن خدا را رها کرده و سخن او را می پذیرفتند .

در اینجا مناسب است حدیثی را که در بحار : ج 8ص 315ح 95از کتاب اختصاص شیخ مفید نقل کرده بیاوریم :

امیرالمؤمنین (ع) می فرماید : روزی به سمت بیرون کوفه خارج شدم و قنبر پیشاپیش من در حرکت بود . در این هنگام ابلیس رو به ما می آمد . من به او گفتم : تو پیرمرد بدی هستی ! گفت : یا امیرالمؤمنین ، چرا چنین می گویی ؟ بخدا قسم ، برایت حدیثی نقل کنم که خودم از خدای عزوجل بدون واسطه شنیده ام :

آن هنگام که بخاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم چنین ندا کردم : ای خدای من و ای آقای من ، گمان نمی کنم مخلوقی شقی تر از من خلق کرده باشی . خداوند به من چنین وحی کرد : بلی ، از تو شقی تر خلق کرده ام ، نزد مالک ( خزانه دار جهنّم ) برو تا به تو نشان دهد .

نزد مالک رفتم و گفتم : خداوند به تو سلام می رساند و می فرماید : شقی تر از مرا نشانم ده . مالک مرا به جهنّم برد و درِ طبقه بالا را برداشت . آتش سیاهی بیرون آمد که گمان کردم مرا و مالک را در خود فرو برد . مالک به آتش گفت : (( آرام باش )) و آرام گرفت .

سپس مرا به طبقه دوم برد . آتشی بیرون آمد که از اوّلی سیاه تر و گرم تر بود . به آن گفت : (( خاموش باش )) و خاموش شد . تا آنکه مرا به طبقه هفتم برد ، و هر آتشی که از طبقه ای خارج می شد شدید تر از طبقه قبل بود .

در طبقه هفتم آتشی بیرون آمد که گمان کردم مرا و مالک را و همه آنچه خداوند عزوجل خلق کرده را در خود فرو برد . دست بر چشمانم گذاردم گفتم : ای مالک دستور ده تا خاموش شود وگرنه من خاموش می شوم . مالک گفت : تو تا روز معین خاموش نخواهی شد . سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد . دو مرد را دیدم که بر گردنشان زنجیر های آتشین بود و آنان را از بالا آویزان کرده بودند و بالای سر آنان عدّه ای با تازیانه های آتش آنان را می زدند .

پرسیدم : ای مالک ، این دو نفر کیانند ؟ گفت : آیا آنچه بر ساق عرش بود نخوانده ای - و من قبلا یعنی دو هزار سال قبل از آنکه خداوند دنیا را خلق کند خوانده بودم - (( لَا اِلَه اِلّا اللهُ ، مُحَمَّدً رَسُولُ اللهِ ، اَیَّدْتُهُ و نَصَرْتُهُ بِعَلِیٍّ ( یعنی محمّد را به علی مؤید نموده و یاری کردم ) )) . مالک گفت : این دو نفر دشمن آنان و ظالمین بر ایشان هستند ) .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 8قدیم ص213

روایت از غیر سلیم :

ثواب الاعمال : ص 248ح 9و ص 255ح 2

تفسیر عیّاشی : ج 2ص 223ح 9

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

مفاخر امیرالمؤمنین (ع)

سلیم می گوید : ابوذر و سلمان و مقداد برایم نقل کردند،  و سپس از علی (ع) شنیدم. آنان گفتند :

مردی بر علی بن ابی طالب (ع) فخر نمود . پیامبر (ص) به علی (ع) فرمود : ای علی ، تو بر همه عرب فخر کن ( در کتاب فضائل شاذانعبارت چنین است : ای علی ، بر اهل شرق و غرب و عجم و عرب فخر کن که تو بزرگوار ترِ آنان و پسر عموی پیامبر هستی...)  ، که تو از نظر پسر عمو و پدر و برادر از همه بزرگوارتر هستی . تو خودت و نَسَبَت و همسرت و فرزندانت و عمویت از همه بزرگوارترید . تو در تقدیم جان و مالت از همه بالا تر،  و در بردباری از همه کامل تر ، و در اسلام از همه پیشتر و از نظر علم از همه بیشتر هستی.

تو کتاب خدا را از همه بهتر قرائت می کنی و سنن خدا را ( ((ب)) سرّ خدا را ) از همه بهتر می دانی . قلب تو در برخورد روز جنگ از همه شجاع تر ، و دست تو بخشنده تر است . در دنیا از همه زاهد تر و در تلاش و کوشش از همه شدید تر و در اخلاق از همه نیکو تر و در زبان از همه راستگو تری ، و محبوب ترین مردم نزد خدا و من هستی.

پیشگویی از رفتار امّت با امیرالمؤمنین (ع)

تو بعد از من سی سال خواهی ماند ، که خدا را عبادت می کنی و بر ظلم قریش صبر می نمایی ( ((الف)) : و ظلم قریش را به چشم خود می بینی ) ، و آنگاه که یارانی یافتی در راه خدای عزوجل با آنان به جهاد بر می خیزی . برای تأویل قرآن با ناکثین و قاسطین و مارقین از این امّت جنگ می نمایی همانطور که با من برای تنزیل آن جنگیدی .

سپس به شهادت کشته می شوی ، و محاسنت از خون سرت خضاب می شود . قاتل تو در بغض نسبت به خداوند و دوری از خدا و از من همچون پی کننده شتر ( صالح ) و همچون قاتل یحیی بن زکریا و فرعون ذوالاوتاد ( صاحب میخها ) خواهد بود( در کناب فضائل شاذان این جملات اضافه شده است : ای علی ، تو بعد از من در هر کاری که غالب بودی مغلوب و غضب شده خواهی بود . در راه خدا و رسولش بر اذیت صبر خواهی کرد در حالی که جزای الهی را در نظر داری و نزد خداوند ضایع نخواهد شد . خداوند بعد از من درباره اسلام به تو جزای خیر دهد ) .

سخن حسن بصری در فضائل امیرالمؤمنین (ع)

ابان می گوید : این حدیث را بنقل از ابوذر برای حسن بصری نقل کردم . او گفت : سلیم و ابوذر راست گفته اند . علی بن ابی طالب (ع) دارای سبقت در دین و علم و حکمت و فقه ، و نیز در رأی و مصاحبت ( با پیامبر (ص) ) و هم در فضل و کمالات ، و در فامیل و دامادی ، و در شجاعت در جنگ ، و در بخشش و نیکی و علم به قضاوت ، و در نزدیکی با پیامبر (ص) و علم به حکم بین مردم و فیصله خصومت و در امتحان دادن در اسلام است .

علی (ع) در هر کاری بلند مرتبه است ( ((ب)) : علی (ع) در هر فنی عالم بود ) . خدا علی (ع) را رحمت کند و بر او درود فرستد .

سپس حسن بصری گریه کرد بطوریکه محاسنش تر شد .

ابان می گوید : به او گفتم : ای ابوسعید ( ((ابوسعید)) کنیه حسن بصری است ) ، آیا به کسی غیر از پیامبر (ص) هم وقتی یاد می کنی (( صلی الله علیه )) می گویی ؟ گفت : هرگاه مسلمین را یاد کردی بر آنان رحمت فرست ، و بر محمد و آل محمد (ص)صلوات بفرست ، و علی (ع) افضل آل محمد (ص) .

گفتم : ای ابوسعید ، از حمزه و جعفر و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هم افضل است ؟ گفت : آری بخدا قسم ، از آنان افضل است . و چه کسی شک دارد که او از آنان افضل است ؟ پرسیدم : برای چه ؟ گفت : نام شرک و کفر و بت پرستی و شراب خواری بر او جاری نشده است . و علی از آنان افضل است بخاطر سبقت در اسلام و علم به کتاب خدا و سنّت پیامبرش ، و اینکه پیامبر (ص) به فاطمه (س) فرمود : (( تو را به ازدواج افضل امّتم در آوردم )) ، که اگر در امّت افضل از او بود استثنا می کرد . و اینکه پیامبر (ص) بین اصحابش برادری ایجاد کرد و بین علی و خودش برادری قرار داد . پیامبر (ص) هم خودش و هم برادری که برای خود قرار داد از همه افضل است . و او را در غدیر خم نصب کرد و برای او صاحب اختیاری مردم را واجب کرد همانطور که برای خود واجب کرده بود ، و فرمود : (( هرکس من صاحب اختیار اویم علی صاحب اختیار او است )) . و به او گفت : (( تو نسبت به من بمنزله هارون نسبت به موسی هستی )) و این سخن را به هیچ یک از اهل بیتش و احدی از امّتش جز او نفرموده است . او سوابق بسیار و مناقبی دارد که احدی از مردم مثل آنها را ندارد . ابان می گوید : به حسن بصری گفتم : افضل این امّت بعد از علی (ع) کیست ؟ گفت : همسر او و دو پسرش .

گفتم : بعد چه کسی است ؟ گفت : سپس جعفر و حمزه . افضل مردم اصحاب کساء هستند که آیه تطهیر درباره ایشان نازل شده است . در آن ( کساء ) پیامبر (ص) خود و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را کنار یکدیگر جمع کرد و فرمود : (( اینان مورد اطمینان من و عترت من از اهل بیتم هستند )) ، خداوند هم بدی ها را از ایشان برد و آنان را پاک گردانید . امّ سلمه گفت : مرا نیز همراه خود و آنان داخل کساء نما . فرمود : ای امّ سلمه ، تو بانوی نیکویی و عاقبتت هم خیر خواهد بود ، ولی این آیه فقط درباره من و اینان نازل شده است .

حسن بصری و توجیه نفاقش

ابان می گوید : گفتم : الله ! ای ابوسعید ( ((الله)) در اینجا بصورت کلمه تعجّب بکار رفته است ) ، آنچه که درباره علی (ع) روایت می کنی ، در مقابل آنچه از تو شنیده ام که درباره او می گویی ؟!

گفت : ای برادرم ( ((ج)) : ای احمق ) ، بدین وسیله خون خود را از این جبّاران ظالم - که خدا لعنتشان کند - حفظ می کنم . ای برادرم ، اگر آنها نباشد چوب بر سرم بلند می کنند ! ولی من آنچه شنیده ای را می گویم و به آنان می رسد و از من دست بر می دارند . من از بغض علی ، غیر علی بن ابی طالب را قصد می کنم ، و آن ظالمین گمان می کنند من از دوستداران ایشانم . خداوند عزوجل می فرماید : (( اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ اَحْسَنُ السَّیِّئَةَ )) ، (( با آن روش که نیکو تر است بدی را دفع کن )) و منظور تقیّه است .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 40ص 93

روایت با سند به سلیم :

احتجاج طبرسی : ج 1ص 229

فضائل شاذان بن جبرئیل : ص 145

نزهة الکرام رازی : ص 556

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 4ص 396

روایت از غیر سلیم :

مناقب ابن شهر آشوب ، به روایت بحار : ج 40ص 68

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

افتراق امّت به هفتاد و سه گروه

ابان می گوید : سلیم می گفت : از علی بن ابی طالب (ع) شنیدم که می فرمود :

بزودی امّت به هفتاد و سه گروه متفرّق خواهند شد ، که هفتاد و دو گروه در آتش و یک گروه در بهشت خواهند بود .سیزده گروه از هفتاد و سه گروه محبّت ما اهل بیت را ادّعا می کنند ولی یکی از آنها در بهشت و دوازده گروه در آتش اند.

تعیین فرقه ناجیه

گروه نجات یافته هدایت شده که آرزوی ( بهشت دارند)  و مؤمن و تسلیم و موافق و هدایت کننده اند ، آنان کسانی اند که به من ایمان آورده ( ((ب)) : به من اقتدا کرده اند)  ، و در مقابل امر من تسلیم و مطیع من هستند ( ((ب)) و (((د)) : مطیع من اند. و ولایت مرا دارند)  . از دشمن من بیزاری جسته و مرا دوست می دارند و دشمنم را مبغوض می دارند . آنانکه به حق مت و امامتم و واجب بودن اطاعتم از روی کتاب خدا و سنّت پیامبرش معرفت دارند . در نتیجه ( از عقیده خود ) بر نمی گردند و شک نمی کنند ، بخاطر آنکه خداوند قلبشان را از معرفت حق ما نورانی کرده ( ((ب)) : بخاطر آنکه خداوند حق ما را در قلبهایشان نورانی نموده است )  ، و فضیلتشان را به آنان فهمانده است ، و به آنان الهام کرده و ناصیه ( ناصیه یعنی موی جلوی سر ، و در اینجا کنایه از هدایت خداوند است که راه راست را به ایشان نشان می دهد ) ، آنان را گرفته و در شیعیان ما داخل نموده است ، بطوری که قلبهایشان اطمینان یافته و یقینی پیدا کرده که شکی با آن مخلوط نمی شود .

امامانِ فرقه ناجیه

من و جانشینانم بعد از من تا روز قیامت هدایت کننده هدایت یافته ایم . کسانی که خداوند آنان را در آیه های بسیاری از قرآن در کنار خود و پیامبرش قرار داده ، و ما را پاک نموده و از گناهان معصوم داشته و ما را شاهدین بر خلقش و حجّت در زمینش و خزانه داران علمش و معادن حکمتش و تفسیر کنندگان وحی خود قرار داده است . ما را با قرآن و قرآن را با ما قرار داده ، که نه ما از آن جدا می شویم و نه آن از ما جدا می شود تا در حوض کوثر بر پیامبر (ص) وارد شویم .

هفتاد و سه فرقه در روز قیامت

در بین هفتاد و سه فرقه فقط آن یک گروهند که از آتش و از همه فتنه ها و گمراهی ها و شبه ها نجات یافته هستند و آنها به حق اهل بهشتند . آنان هفتاد هزارند ( ظاهرا هفتاد هزار کنایه از کثرت این عده است نه اینکه به همین تعداد معین باشند ) ، که بدون حساب داخل بهشت می شوند .

همه آن هفتاد و دو گروه به غیر حق متدیّن شده اند و دین شیطان را یاری می دهند ، و (دستوراتشان را) از ابلیس و دوستانش می گیرند . آنان دشمن خدای تعالی و دشمن پیامبرش و دشمن مؤمنین اند و بدون حساب داخل آتش می شوند ، و از خدا و رسولش بیزارند ( ((د)) : از خدا و رسولش بیزارند و خدا و رسولش هم از ایشان بیزارند . به خدا و رسولش ناسزا گفته اند و مشرک شده اند ) . خدا و رسولش را فراموش کرده و به خدا شرک ورزیده و کافر شده اند و غیر خدا را پرستیده اند ، ولی خود هم نمی دانند و گمان می کنند کار درستی می کنند . روز قیامت می گویند : (( بخدا قسم ما مشرک نبودیم ، برای او قسم یاد می کنند همانطور که برای شما قسم می خورند و گمان می کنند بر پایه ای استوارند ، بدانید که آنان دروغگویند )) ( داخل گیومه مضمون آیه 23از سوره انعام و آیه 18از سوره مجادله است ) .

مستضعفین دینی

سلیم می گوید : عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، چه می فرمایید درباره کسی که توقّف کرده است . نه به شما اقتدا کرده و نه شما را دشمن داشته است ؟ دشمنی شما را عقیده خود قرار نداده و تعصّب هم ندارد . ولایت شما را ندارد و از دشمن شما هم بیزاری نمی جوید . او می گوید : (( نمی دانم )) و راست می گوید ( یعنی در اینکه می گوید : (( نمی دانم و نمی توانم حق را تشخیص دهم )) راست می گوید ) .

فرمود : اینان از هفتاد و سه گروه نیستند . پیامبر (ص) از هفتاد و سه فرقه ، اعراض کنندگان از حق را که پرچمی بر افراشته و خود را مشهور کرده اند و به دین خود دعوت می کنند قصد کرده است . یک فرقه از ایشان متدیّن به دین الهی و هفتاد و دو فرقه متدیّن به دین شیطان اند ، که با قبول گفته آنان ولایتشان را می پذیرند و از آنانکه مخالفشان باشند بیزاری می جویند .

اما کسی که خدا را به یگانگی قبول دارد و به پیامبر (ص) ایمان آورده ولی نسبت به ولایت ما و گمراهی دشمن ما شناخت ندارد و عداوتی هم در دل ندارد ، و چیزی را حلال یا حرام نکرده است ، و قبول کرده همه آنچه در بین اختلاف کنندگان امّت اختلافی نیست که خداوند به آنها امر کرده ، و خودداری نموده از آنچه بین اختلاف کنندگان امّت در آن اختلافی نیست که خدا به آن امر کرده یا از آن نهی نموده است . در نتیجه نه عداوتی در دل دارد ( ((ب)) : به ما ظلم نکرده است ) ، و نه چیزی را حرام کرده یا حلال نموده است . او نمی داند و علم آنچه بر او مشکل شده به خدا واگذار نموده است ( ((ب)) : هرگاه نداند می گوید : (( نمی دانم )) و علم آنچه مشکل می شود را به خدا واگذار می کند ) ، چنین شخصی نجات یافته است .

اهل بهشت و اهل جهنّم و اصحاب اعراف

این طبقه بین مؤمنین و مشرکین قرار دارند و قسمت اعظم مردم و اکثریّت آنها هستند . اینها اصحاب حساب و میزان و اعراف هستند و جهنّمی هایی هستند که انبیاء و ملائکه و مؤمنین آنها را شفاعت می کنند . اینها از آتش بیرون آورده می شوند و (( جهنّمیّون )) نامیده می شوند .

( درباره (( جهنّمیّون )) یعنی (( جهنّمی ها )) دو حدیث از بحارالانوار نقل می شود . در ج 8ص 355ح 8از امام صادق (ع) چنین روایت کرده است : پیامبر (ص) به امیرالمؤمنین (ع) فرمود :.....آنگاه که وارد بهشت شدید و با همسرانتان مستقرّ شدید و در منازلتان جای گرفتید خداوند به مالک ( خزانه دار جهنّم ) امر می کند که : (( در های جهنّم را باز کن تا اولیاء من بنگرند به فضیلتی که ایشان را بر دشمنانشان داده ام )) . در های جهنّم باز می شود ، و شما بر آنها مشرف می شوید .

وقتی اهل جهنّم بوی عطر بهشت را می شنوند می گویند : ای مالک ، آیا در تخفیف عذاب از ما طمع کرده ای ؟ ما نسیمی احساس می کنیم ! مالک می گوید : خداوند به من وحی فرموده که درهای جهنّم را باز کنم تا اهل بهشت به شما نگاه کنند .

اهل جهنّم سرهایشان را بلند می کنند . یکی می گوید : ای فلانی ، آیا تو گرسنه نبودی و من تو را سیر نمودم ؟ دیگری می گوید : آیا تو عریان نبودی و من تو را پوشاندم ؟ دیگری می گوید : ای فلانی ، آیا ترسان نبودی و من تو را پناه دادم ؟ آن دیگر می گوید : ای فلانی ، آیا تو برای من سخن نمی گفتی و من آن را پنهان می کردم ( یعنی سرّ تو را فاش نمی کردم)؟اهل بهشت می گویند : آری . اهل جهنّم می گویند : پس از خدا بخواهید تا ما را ببخشد .

اهل بهشت برایشان دعا می کنند ، و آنان را از جهنّم خارج کرده و به بهشت می آورند . آنان در بهشت حالت ملامت شده پیدا می کنند و (( جهنّمیّون )) نامیده می شوند . لذا به اهل بهشت می گویند : از پروردگارتان درخواست کردید و ما را از عذابش نجات داد . حال درخواست کنید تا این نام را از ما بردارد و در بهشت به ما جایی دهد . آنان دعا می کنند ، و خداوند به بادی امر می کند و بر دهان اهل بهشت می وزد و آن نام را فراموششان می کند و در بهشت برایشان جایی قرار می دهد .

همچنین در بحار : ص 8ص 360ح 29از محمد بن مسلم روایت کرده است که از امام صادق (ع) درباره (( جهنّمیّون )) پرسیدم . فرمود : امام باقر (ع) می فرمود : آنان از جهنّم بیرون آورده می شوند و ایشان را کنار چشمه ای نزدیک درِ بهشت می رسانند که (( عین الحیوان )) نامیده می شود . از آب آن بر آنها می پاشند و مانند زراعت رشد می کنند ، و گوشت و پوست و موی ایشان می روید ) .

اما مؤمنین ، اینان نجات می یابند و بدون حساب وارد بهشت می شوند . اما مشرکین ، اینان بدون حساب وارد آتش می شوند . حساب برای اهل این صفات است که بین مؤمنین و مشرکین هستند ، و برای آنانکه قلبشان با اسلام انس داشته ( کلمه (( مؤلّفه قلوبهم )) یعنی کسانی که به طُرق مختلف به سوی اسلام جذب می شوند ) و گناهکارند ( ((ب)) : اعتراف دارند ) ، و برای آنانکه اعمال نیکی را با اعمال بدی مخلوط کرده اند ، و مستضعفینی که نه قدرت بر درک مفاهیم کفر و شرک دارند و نه می توانند دشمنی کنند و نه به راهی هدایت می شوند که مؤمن عارف باشند .

اینان اصحاب اعراف اند ، که خداوند درباره اینان مشیّت دارد : اگر خداوند یکی از اینان را وارد آتش کند بخاطر گناه او است ، و اگر از او درگذرد به رحمت خویش رفتار کرده است .

مؤمن ، کافر ، مستضعف

عرض کردم : اصلحک الله ، آیا مؤمنِ عارفِ داعی ( کلمه ((داعی)) احتمالا به معنای ((دعوت کننده به حق است)) و در ((ب)) : ((با تقوی)) ذکر شده است ) ، داخل آتش می شود ؟ فرمود : نه . عرض کردم:آیا کسی که امامش را نشناسد داخل بهشت می شود ؟ فرمود : نه ، مگر آنکه خدا بخواهد .

عرض کردم : آیا کافر یا مشرک داخل بهشت می شوند ؟ فرمود : جز کافر کسی داخل آتش نمی شود مگر آنکه خدا بخواهد .

عرض کردم اصلحک الله ، هرکس با ایمان به خدا و معرفت به امامش و اطاعت او خدا را ملاقات کند ، از اهل بهشت است ؟ فرمود : آری . اگر خدا را ملاقات کند و از مؤمنینی باشد که خداوند عزوجل می فرماید : (( الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ /سوره بقره /آیه هشتاد و دو )) ، (( الَّذِینَ آمَنُوا وَ کَانُوا یَتَّقُونَ /سوره یونس/آیه شصت و سه )) ، (( الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُلْبَسُوا ایمَانَهُمْ بِظُلْمٍ /سوره انعام /آیه هشتاد و دو )) ، (( آنانکه ایمان آورده و کار های نیک انجام دادند ، آنانکه ایمان آوردند و تقوی پیشه کردند ، آنانکه که ایمان آوردند و ایمانشان را با ظلم نپوشاندند)).

عرض کردم : هرکس از آنان که خدا را با گناهان کبیره ملاقات کند چه می شود ؟ فرمود : او در اختیار مشیّت خداوند است ، اگر او را عذاب کند بخاطر گناه او است و اگر از او بگذرد به رحمت خویش است .

عرض کردم : اگرچه مؤمن است خدا او را داخل آتش می نماید ؟ فرمود : آری ، بخاطر گناهش ! چراکه او از مؤمنینی نیست که خداوند قصد کرده که (( او ولیّ مؤمنین است )) ، زیرا آنانکه خداوند قصد کرده که (( او ولیّ آنان است )) و (( بر آنان ترسی نیست و محزون نمی شوند )) ، آنان کسی اند که تقوی پیشه کنند و اعمال صالح انجام دهند و ایمانشان را به ظلم نپوشانده باشند .

فرق ایمان و اسلام

( در این قسمت مطالب بسیار دقیقی درباره ايمان و اسلام ذکر ذکر شده که احتیاج به تفسیر دارد )

عرض کردم : یا امیرالمؤمنین (ع) ، ایمان چیست و اسلام چیست ؟ فرمود : ایمان اقرار به معرفت است ، و اسلام همان است که به آن اقرار کرده ای و تسلیم و اطاعت از ایشان ( منظور از ((ایشان)) در عبارت بعد روشن شده است که پیامبر (ص) و ائمّه علهیم السلام هستند ) .

عرض کردم : آیا ایمان ، اقرار بعد از معرفت به آن است ؟ فرمود : هرکس که خداوند خود را و پیامبر و امامش را به او بشناساند ، و او اقرار به اطاعت آنان کند مؤمن است .

عرض کردم : معرفت از جانب خداوند و اقرار از سوی بنده است ؟ فرمود : معرفت از جانب خداوند ، دعوت و اتمام حجّت و منّت و نعمت است ؛ و اقرار از سوی خداوند ، قبول بنده است که بر هرکس بخواهد منّت می گذارد . معرفت کار خداوند تعالی در قلب است ، و اقرار کار قلب از سوی خدا و حفظ و رحمت او است .

وظیفه جاهل به حق

پس هرکس که خداوند او را عارف قرار نداده باشد حجّتی بر او نیست ، و وظیفه اش این است که توقّف کند و از آنچه نمی داند خودداری کند . خداوند هم او را بخاطر جهلش عذاب نمی کند ، بلکه برای عملش به اطاعت او را جزای خیر می دهد و برای عملش به معصیت او را عذاب می نماید ( آیا جاهل) می تواند اطاعت کند و می تواند معصیت نماید ، ولی نمی تواند معرفت پیدا کند و می تواند جاهل بماند ؟ این محال است ! هیچکدام از اینها نمی شود مگر با قضا و قدر از سوی خداوند و علم او و کتابش ولی بدون اجبار ، چرا که اگر مجبور باشند معذور خواهند بود و جای سپاس هم ندارند ( یعنی در صورت جبر در گناه خود معذورند و بر کار نیک هم پاداش و سپاسی ندارند ) .

هرکس جاهل باشد می تواند آنچه بر او مشکل شد به ما واگذار نماید . هرکس خدا را بر نعمت شکر کند و از معصیت به درگاه او استغفار کند ، و مطیعین را دوست بدارد و آن را بخاطر اطاعتشان سپاس گوید ، و گناهکاران را مبغوض بدارد و آنان را مذمّت کند ( ((ب)) : و آنان را از معصیت باز دارد ) . همین مقدار او را کفایت می کند اگر علم اینها را به ما واگذار کند .

 

در اوّل نسخه ((ج)) همین حدیث با اضافاتی در آخر آن مذکور است . ذیلا قسمت آخر حدیث که شامل اضافات است آورده می شود :

اصحاب حساب و شهادت

...بعضی از آنان کسانی اند که خداوند ایشان را می آمرزد و بخاطر اقرار و توحید آنها را داخل بهشت می نماید ، و بعضی از آنان در آتش عذاب می شوند و سپس ملائکه و انبیاء و مؤمنین ایشان را شفاعت می کنند . سپس از آتش بیرون آورده می شوند و داخل بهشت می شوند و در آنجا (( جهنّمیّون )) ( توضیح درباره (( جهنّمیّون )) در پاورقی 11گذشت ) نامیده می شوند .

اصحاب اقرار از ایناند ، و میزان و حساب هم جز بر اینان نیست . چون اولیاء خداوند که بخدا و رسولش و حجّت های خدا در زمین و شاهدین او بر خلقش معرفت دارند و به حق آنان اقرار دارند و مطیع آنان هستند بدون حساب وارد بهشت می شوند .معاندینِ ایشان ، که ترسانده شده اند و زیر بار حق نمی روند و دشمنی می کنند و دشمنان خدایند بدون حساب داخل آتش می شوند .

اما آنچه بین این دو است اکثریت مردم اند و اصحاب میزان و حساب و شفاعتند .

دعای امیرالمؤمنین (ع) برای سلیم بن قیس

سلیم می گوید : به امیرالمؤمنین (ع) عرض کردم : عقده مرا گشودی و برایم واضح کردی و سینه ام را شفا بخشیدی . از خداوند بخواه تا مرا در دنیا و آخرت از اولیاء تو قرار دهد ؟ فرمود : خداوندا ، او را از آنان قرار ده .

سپس حضرت رو به من کرد و فرمود : آیا به تو بیاموزم چیزی که از پیامبر (ص) شنیده ام که به سلمان و ابوذر و مقداد آموخت ؟ عرض کردم : بلی ، یا امیرالمؤمنین . فرمود : هر صبح و شام ده مرتبه بگو :(( اَللَّٰهُمَّ ابْعَثْنِی عَلَی الْایمَانِ بِکَ وَ التَّصْدِیقِ بِمُحَمَّدٍ رَسُولِکَ وَ الْوِلَایَةِ لِعَلِیِّ بْنِ اَبِی طَالِبٍ وَ الْایتَامَ بِالْأَئَمَّةِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ، فَإِنِّی قَدْ رَضِیتُ بِذَلِکَ یَا رَبِّ )) ، یعنی : (( خداوندا ، مرا با ایمان به خودت و تصدیق پیامبرت محمّد (ص) و ولایت علی بن ابی طالب (ع) و اقتدا به امامان از آل محمّد (ص) مبعوث فرما . ای پروردگار ، من به این عقیده راضی هستم)).

عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، سلمان و ابوذر و مقداد این دعا را برایم نقل کردند ، و از هنگامی که از ایشان شنیده ام آن را ترک نکرده ام . فرمود : تا زنده هستی آن را ترک مکن .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 14

بحار : ج 68ص 287

الدررُ النجفیة ( بحرانی ) : ص 84

روایت با سند به سلیم :

بصائرالدرجات : ص 83ح 6

اکمال الدین : ج 1ص 240ح 63

کافی : ج 1ص 191ح 5

.....................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

1

معنای اسلام و ایمان

( در این حدیث درباره ایمان و اسلام نکات ظریفی ذکر شده که احتیاج به تفسیر و توضیح دارد . در مواردی که مفاهیم پیچیده است به بحار : ج 68ص 356مراجعه شود)  .

ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس نقل می کند که گفت : از علی بن ابی طالب (ع) شنیدم در حالیکه مردی از آن حضرت درباره ایمان سؤال کرد و گفت : یا امیرالمؤمنین ، مرا از ایمان خبر ده بطوری که از غیر تو از کسی در این باره سؤال نکنم.

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : مردی خدمت پیامبر (ص) آمد و مثل همین که از من پرسیدی از آن حضرت سؤال کرد و مثل سخن تو را گفت . پیامبر (ص) با آن مرد مشغول صحبت شد و به او فرمود : بنشین . آن مرد عرض کرد : ایمان آوردم .

سپس علی (ع) رو به آن مرد کرد و فرمود : هیچ می دانی که جبرئیل به صورت انسانی نزد پیامبر (ص) آمد و عرض کرد : اسلام چیست؟  فرمود : (( شهادت به اینکه خدایی جز الله نیست و اینکه محمّد پیامبر خدا است و بپا داشتن نماز و دادن زکات و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان و غسل جنابت))  . عرض کرد : ایمان چیست؟  فرمود : به خدا و ملائکه اش و کتابهایش و پیامبرانش و به زندگی بعد از مرگ و به همه مقدّرات - خیر و شرّ آن و شیرین و تلخ آن - ایمان بیاوری          ( ((به مقدّرات ایمان بیاوری )) یعنی : همه را از جانب خداوند بدانی ) .

وقتی آن مرد برخاست پیامبر (ص) فرمود : این جبرئیل بود ، آمده بود تا دینتان را به شما بیاموزد . و چنین بود که هرگاه پیامبر (ص) به او مطلبی می فرمود او می گفت : (( درست می گویی )) . پرسید : روز قیامت چه زمانی است ؟ فرمود : سؤال شونده از سؤال کننده ( در این باره ) عالِم تر نیست . گفت : راست گفتی .

2

پایه های ایمان

امیرالمؤمنین (ع) بعد آنکه از کلمه (( راست گفتی )) جبرئیل فراغت یافت چنین فرمود: بدانید که ایمان بر چهار پایه بنا شده است : یقین و صبر و عدل و جهاد

یقین

یقین بر چهار شعبه است : شوق و ترس و زهد و انتظار ( هریک از شعبه ها در جمله های بعد توضیح داده می شود )

هرکس مشتاق بهشت باشد شهوات را از یاد می برد ، و هرکس از آتش بترسد از محرّمات پرهیز می کند ، و هرکس نسبت به دنیا زهد و بی اعتنایی کند مصیبتها بر او آسان می شود ( ((ب)) : مصیبتها را آسان می شمارد ) ، و هرکس به انتظار مرگ باشد در خیرات می شتابد .

صبر

صبر بر چهار شعبه است : بصیرت در فهم و درک ( ((ب)) : نظر با حجّت ) ، تأویل و تبیین حکمت ، شناخت عبرتها ( ((د)) : نصیحت گرفتن از عبرتها ) ، سنن پیشینیان .

هرکس در فهم و درک بصیرت داشته باشد در حکمت جستجو و تبیین می کند ، و هرکس در حکمت تبیین کند عبرتها را می شناسد ، و هرکس عبرت را بشناسد حکمت را تأویل و تفسیر می کند ، و هرکس حکمت را تفسیر کند عبرت را می بیند ، و هرکس عبرت را ببیند گویا همراه پیشینیان بوده است .

عدل

عدل بر چهار شعبه است : پیچیده های فهم ، و پوشش علم و شکوفه حکمتها و باغ حلم .

هرکس بفهمد جمله های علم را تفسیر می کند ، و هرکس علم داشته باشد شرایع حکمت بر او عرضه می شود ، و هرکس بردباری کند در کارش افراط نمی کند و به وسیله آن در بین مردم ستوده زندگی می کند .

جهاد

جهاد بر چهار شعبه است : امر به معروف و نهی از منکر ، و راست گویی در جاهای مختلف ، و غضب بخاطر خداوند ، و بغض و عداوت با فاسقین .

هرکس امر به معروف کند کمر مؤمن را محکم می کند ، و هرکس نهی از منکر کند بینی فاسق را ( ((ب)) : منافقین را ) به خاک می مالد ، و هرکس در جاهای مختلف راست بگوید وظیفه ای که بر عهده اش بوده انجام داده است ، و هرکس با فاسقین عداوت داشته باشد و بخاطر خداوند غضب کند خداوند بخاطر او غضب می نماید ( ((د)) : هرکس با فاسقین عداوت داشته باشد برای خدا غضب می کند و هرکس برای خدا غضب کند خدا برای او غضب می کند .

و این است ایمان و پایه ها و شعبه های آن .

کم ترین درجه ایمان و کفر و گمراهی

آن مرد گفت ( در کتاب کافی و معانی الاخبار ، سلیم می گوید : من پرسیدم ) : یا امیرالمؤمنین ، کم ترین چیزی که شخص با آن مؤمن می شود ، و کم ترین چیزی که با آن کافر می شود ، و کم ترین چیزی که با آن گمراه می شود چیست ؟ حضرت فرمود : سؤال کردی جواب را بشنو :

کم ترین چیزی که شخص با آن مؤمن می شود آن است که خداوند خود را به او بشناساند ، و او به پروردگاری و یگانگی خداوند اقرار نماید ، و پیامبرش را به او بشناساند و او به نبوّت و ابلاغ ( رسالت او ) اقرار نماید ، و حجّت خود در زمین و شاهد بر خلقش را به او بشناساند و او به اطاعتش اقرار کند ( این عبارت در کافی چنین است : .... خداوند تبارک و تعالی خود را به او بشناساند و او اقرار به اطاعتش نماید ، و پیامبرش را به او بشناساند و او اقرار به اطاعتش نماید ، و امام و حجّت خود در زمین و شاهد بر خلقش را به او بشناساند و او اقرار به اطاعتش نماید ) .

عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ، اگر چه نسبت به همه چیز - غیر آنچه توضیح دادی - جاهل باشد ؟ فرمود : آری ، (فقط) هرگاه به او دستور داده شد اطاعت کند و هرگاه نهی شد بپذیرد .

کم ترین چیزی که شخص با آن کافر می شود آن است ( این عبارت در کتاب کافی چنین است : کم ترین چیزی که بنده با آن کافر می شود این است که کسی گمان کند چیزی را که خدا از آن نهی فرموده ، خدا به آن امر کرده است ، و آنرا دین خود قرار دهد و طبق آن پایه دوستی خود را قرار دهد ، و گمان کند خدایی را که به آن دستور داده را عبادت می کند ، در حالیکه شیطان را عبادت می کند ) ، که چیزی را به عنوان دین بپذیرد و گمان کند که خداوند او را به آن امر کرده - از چیز هایی که خداوند نهی کرده است - بعد آن را دین خود قرار دهد و بر اساس آن تبرّی و تولی داشته باشد و گمان کند خدایی را که به او امر کرده می پرستد .

کم ترین چیزی که شخص با آن گمراه می شود آن است که حجّت خدا در زمین و شاهد او بر خلقش را که امر به اطاعت او نموده و ولایتش را واجب کرده نشناسد .

دوازده امام ، حجّت های الهی

( آن مرد ) عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ، آنان را برایم نام ببر . فرمود : کسانی که خداوند ایشان را با خود و پیامبرش قرین نموده ( ((د)) : کسانی که خداوند اطاعت ایشان را با اطاعت خود و پیامبرش قرین قرار داده است ) ، و فرموده است : (( اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ /سوره نساء / آیه پنجاه و نه )) ، یعنی : (( از خدا و پیامبر و اولی الامرتان پیروی کنید )) .

عرض کرد : برایم روشن نمایید . فرمود : آنانکه پیامبر (ص) در آخرین خطبه ای که خواند و همان روز از دنیا رفت چنین فرمود : (( من در میان شما دو چیز باقی گذاردم که تا به آن دو تمسّک کرده اید هرگز گمراه نخواهید شد : کتاب خداوند و اهل بیتم . خداوند لطیف خبیر با من عهد کرده است که آن دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند مانند این دو - و حضرت به انگشت سبّابه خود اشاره فرمودند - و نمی گویم مثل این دو - و حضرت به انگشت سبّابه و وسط اشاره کردند - زیرا یکی از این دو جلو تر از دیگری است ( یعنی حضرت دو انگشت سبّابه از دو دست را کنار یکدیگر قرار دادند اشاره به اینکه قرآن و عترت اینگونه مساوی و قرین یکدیگرند ، و بعد انگشت سبّابه و وسط از یک دست را نشان دادند و اشاره کردند که نسبت اهل بیت و قرآن مانند این دو نیست که یکی از دیگری مهم تر یا مقدّم تر باشد ) . پس به این دو تمسّک کنید تا گمراه نشوید ، و از آنان پیشی نگیرید که هلاک می شوید ، و از آنان عقب نمانید که متفرّق می شوید ( ((ب)) : از دین بر می گردید ) ، و به آنان چیزی یاد ندهید که از شما عالم ترند .

عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ، او را برایم نام ببر . فرمود : کسی که پیامبر (ص) او را در غدیر خم نصب کرد و به آنان خبر داد که او نسبت به آنان صاحب اختیار تر از خودشان است،و سپس به آنان دستور داد تا حاضران غائبان را آگاه نمایند .

عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ، آن شما هستید ؟ فرمود: من اوّل و افضل آنها هستم .سپس پسرم حسن بعد از من نسبت به مؤمنین صاحب اختیار تر از خودشان است . سپس پسرم حسین بعد از او نسبت به مؤمنین صاحب اختیار تر از خودشان است . و سپس جانشینان پیامبر (ص) هستند تا بر سر حوض کوثر یکی پس از دیگری به خدمت او وارد شوند .

آن مرد نزد علی (ع) رفت و سر حضرت را بوسید و سپس عرض کرد : برایم روشن کردی و مشکلم را حل کردی و هر مشکلی در قلبم بود ( ((د)) : هر شکّی در دلم بود ) ، از بین بردی .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 68ص 288و ج 69ص 16

روایت با سند به سلیم :

معانی الاخبار : ص 374ح 45

کافی : ج 2ص 414

روایت از غیر سلیم :

نهج البلاغه : ص 469شماره 31از کلمات حکمت

کافی : ج 2ص 50

تحف العقول : ص 110

خصال صدوق : باب 4ح 74

الغارات ثقفی : ص 142

...................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 

 





برچسب ها: ,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

توصیف اسلام نسبت به متدیّنین

ابان بن ابی عیّاش از سلیم نقل می کند که مردی خدمت امیرالمؤمنین (ع) آمد و درباره اسلام سؤال کرد . ( در این حدیث نکات دقیقی درباره ((اسلام)) آمده که احتیاج به تفسیر دارد . بنابراین سنگینی الفاظ ترجمه بخاطر پیچیدگی مطلب است . در مورد شرح حدیث به بحار : ج68 ص 352-365 مراجعه شود)  .

حضرت فرمود :

خداوند تبارک و تعالی اسلام را تشریع و قانون گذاری کرد ، و قوانین آن را برای کسی که به آن داخل شود آسان قرار داد ، و پایه های آن را برای کسی که به جنگ آن برخیزد مستحکم نمود.

خداوند اسلام را عزّت قرار داد برای کسی که دوستدارش باشد ، صلح و سلامتی برای کسی که داخل آن شود ، پیشوای کسی که به آن اقتدا کند زینت برای کسی که خود را به آن بیاراید ، ذخیره برای کسی که آن را دین خود قرار دهد ، دستاویز برای کسی که خود را به آن محکم کند ، ریسمان برای کسی که به آن چنگ زند ، دلیلی محکم برای کسی که آن را بیاموزد ، نور برای کسی که آن را وسیله روشنی خود قرار دهد ، شاهد برای کسی که بوسیله آن به مخاصمه دشمن رود ، باعثِ غلب برای کسی با آن به محاکمه رود ، علم برای کسی که آن را در قلب خود جای دهد ، حدیث برای کسی که آن را روایت کند ، حکم برای کسی که به آن قضاوت کند ، مایه حلم برای کسی که آن را مورد تجربه و آزمایش قرار دهد ، و شفاء و تعقّل برای کسی که تدبّر و تفکّر نماید ، فهم برای کسی که زیرکی کند ، یقین برای کسی که فکر کند ، بصیرت برای کسی که قصد آن را کرده باشد ، نشانه برای کسی که آن را نشان خود قرار دهد ، مایه عبرت برای کسی که می خواهد پند بگیرد .

خداوند اسلام را نجات قرار داده برای کسی که راست بگوید ، و دوستی برای کسی که در پی اصلاح باشد ، و تقرّب برای کسی که نزدیک شود ، و اعتماد برای کسی که توکل کند و امید ((ب)) : آسایش و راحتی )) برای کسی که کارش را ( به خدا ) بسپارد ، و سابقه برای کسی که احسان کند ، و خیر برای کسی که پیشی بگیرد ، و سپر برای کسی که صبر کند ، و لباس برای کسی که تقوی پیشه کند ، و پناه و کمک برای کسی که هدایت یافته ، و پناهگاه ( ((ب)) و ((د)) : ستر و پوشش ) ، برای کسی که امن می طلبد ، باعث اطمینان برای کسی که تسلیم باشد ، و باعث خوشی برای راستگویان ، و موعظه برای متّقین و نجات برای رستگاران قرار داده است .

خصوصیّات و ثمرات اسلام

این است حق ، که راه آن هدایت و صفت آن خوبی و اثر نیک آن مجد و بندگی ( ((ب)): جدیّت ) است . راه آن روشن ، منار آن نور دهنده ، چراغ آن پر نور ، نهایت آن بلند مرتبه ، میدان آن کم و در برگیرنده سواری های مسابقه است . مورد مسابقه اش قابل توجّه ، و عذاب آن دردناک و نعمت آن قدیم است . آمادگی آن قدیم و سواران آن بزرگوارند ( در اینجا حضرت اسلام را مسابقه در میدانی فرض نموده و تشبیه فرموده و سپس وجه تشبیه را توضیح داده اند ) .

ایمان راه آن ، و اعمال نیک محل نور آن ، و فقه و فهم چراغهای آن ، و مرگ نهایت آن ، دنیا میدان آن ، و قیامت سواری آن و بهشت مورد مسابقه آن ، و آتش عذاب آن و تقوی آمادگی آن ، و محسنین سواران آن هستند .

نتایج ایمان

با ایمان بر کار های صالح دلالت می شود ، و با اعمال صالح فقه و فهم آباد می شود ، و با فقه و فهم از مرگ ترسیده می شود ، و با مرگ دنیا خاتمه می یابد ، و با دنیا به قیامت عبور داده می شود ، و با قیامت بهشت نزدیک می شود ، و بهشت حسرت اهل آتش است ، و آتش موعظه متّقین است ، و تقوی اصل ایمان است .

و این است اسلام !

_____________________________

روایت از غیر سلیم :

کافی : ج 2ص 49

نهج البلاغه : خطبه 104

تحف العقول : ص 109

امالی شیخ مفید : ص 62مجلس 33

امالی شیخ طوسی : ج 1ص 35

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

1

علت عدم توافق روایات شیعه با روایات مخالفین

سؤال سلیم درباره اختلاف احادیث

ابان از سلیم نقل می کند که گفت : به علی (ع) عرض کردم ( از روایت کتاب احتجاج : ج 1ص 392چنین بر می آید که امیرالمؤمنین (ع) در حال خطابه بوده اند و سلیم در اثناء خطبه این سؤال را مطرح می کند)  : یا امیرالمؤمنین من از سلمان و مقداد و ابوذر مطالبی در تفسیر قرآن و روایت از پیامبر (ص) شنیدم ( در کافی و خصال بعد از این عبارت چنین است : غیر آنچه در دست مردم است)  ، سپس از شما شنیدم تصدیق آنچه از ایشان شنیده بودم . در دست مردم مطالب بسیاری از تفسیر قرآن و احادیثِ منقول از پیامبر (ص) دیدم که با آنچه از شما شنیدم مخالف بود و شما معتقدید که آنها باطل است ( در کافی و خصال چنین است : شما در آن مطالب با مردم مخالفید و معتقدید همه آنها باطل است)  . آیا می فرمایید مردم عمدا بر پیامبر (ص) دروغ می بندند و قرآن را به رأی خویش تفسیر می کنند؟

دروغ بستن به پیامبر (ص)

سلیم می گوید : حضرت رو به من کرد و فرمود : ای سلیم،  سؤال کردی حال جواب را بفهم ( ((ب)) و ((د)) : بشنو ) . آنچه در دست مردم است شامل حق و باطل ، صدق و کذب ، ناسخ و منسوخ،  خاص و عام ، محکم و متشابه ، و حفظ و وهم ( ((وهم)) یعنی آنچه شخص خیال می کند درست حفظ کرده در حالیکه اشتباه می کند . این مطلب در متن حدیث هم توضیح داده شده است ) است .

در زمان خود پیامبر (ص) بر آن حضرت دروغ بستند ، تا آنجا که در میان مردم بر خاست و در خطابه اش فرمود : (( ای مردم ، نسبت دروغ بر من زیاد شده است ( کلمه (( کذّابه )) به سه معنی می تواند باشد : دروغ ، مطالبی که به دروغ ساخته می شوند ، کسانی که احادیث دروغ بسیار جعل می کنند . به تعلیقه اصول کافی تألیف میرداماد : ص 146مراجعه شود) ، هرکس عمدا بر من دروغ ببندد جای خود را در آتش آماده کند .

هنگامی که آن حضرت از دنیا رفت هم بر آن حضرت دروغ بستند ( در کتاب مختصر اثبات الرجعه عبارت چنین است : پس از پیامبر (ص) بر او دروغ بستند بیش از آنچه در زمان خودش بر آن حضرت دروغ بستند ) . رحمت خداوند بر پیامبر (ص) رحمت و درود او بر اهل بیتش باد .

انواع چهارگانه راویان احادیث

حدیث را چهار نفر برای تو می آورند که پنجمی ندارد :

یکی منافقی که ایمان را در ظاهر نشان می دهد و به اسلام ظاهر سازی می کند ( ((ب)) : خود را با اسلام حفظ می کند ) ، و پروا ندارد و ابا نمی کند که عمدا بر پیامبر (ص) نسبت دروغ دهد .

اگر مسلمانان بدانند که او منافق و کذّاب است از او نمی پذیرند و او را تصدیق نمی کنند (در کتاب المسترشد عبارت چنین است : حدیثی از او نقل نمی کنند ) ، ولی با خود می گویند : (( او صحابی پیامبر (ص) است . آن حضرت را دیده و از او شنیده است . نه دروغ می گوید و نه دروغ بر پیامبر (ص) را حلال می داند )) ( در کافی و خصال اضافه کرده : به همین جهت مردم از او حدیث را قبول می کنند در حالیکه حال او را نمی دانند ) .

خداوند از منافقین خبر داده و آنان را توصیف نموده ( در تحف العقول عبارت چنین است :(( آنان را به بهترین وجهی توصیف نموده است )) ) ، و فرموده است : وَ اِذَا رَاَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ اَجْسَامُهُمْ وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ /سوره منافقین /آیه چهار )) ، (( هرگاه آنان را می بینی اجسامشان تو را به تعجب وا می دارد و اگر سخن بگویند به کلام آنان گوش می دهی )).

همین افراد بعد از پیامبر (ص) ماندند و باطل و دروغ و نفاق و بهتان خود را به امامانِ ضلالت و دعوت کنندگان به آتش نزدیک کردند . آنها هم ایشان را بر سر کارها گماردند و آنان را بر گرده مردم سوار نمودند و به وسیله آنان از دنیا استفاده کردند ( جمله (( اَکَلُوا بِهِمُ الدُّنْیَا )) یعنی دنیا را به وسیله آنان خوردند ، که به این صورت ترجمه شده است ) ، مردم هم در دنیا با پادشاهان هستند مگر آنانکه خدا حفظشان کند ( در کتاب تحف العقول عبارت چنین است : و دانسته ای که مردم به همراه پادشاهان اتباع دنیا هستند ، و آن هدفی است که دنبال می کنند ، مگر آنانکه خدا حفظشان کند ) ، این اوّلی از چهار گروه راویان حدیث است .

یکی دیگر کسی که از پیامبر (ص) سخنی را شنیده و آن را چنانکه هست حفظ نکرده و از خیال خود به آن مخلوط کرده ، ولی عمدا دروغ نمی گوید . حدیث در دست او است و آن را روایت کرده و به آن عمل می نماید و می گوید : (( من این را از پیامبر (ص) شنیده ام )) .

اگر مسلمین بدانند که او در آن حدیث از وهم و خیال خود اضافه کرده از او نمی پذیرند ، و خود او هم اگر بداند وهم و خیال در آن راه داده آن حدیث را کنار می گذارد .

سومی کسی است که چیزی از پیامبر (ص) شنیده که به آن امر فرموده است ، ولی حضرت بعد از آن نهی فرموده است و او نمی داند . یا از آن حضرت شنیده که از چیزی نهی فرموده ، ولی بعد به آن امر کرده و او نمی داند . منسوخ را حفظ کرده و ناسخ را حفظ نکرده است .

اگر او بداند آن حدیث منسوخ است آن را کنار می گذارد ، و اگر مسلمین بدانند که وقتی آن را می شنوند منسوخ است آن را کنار می گذارند .

چهارمی کسی که بر خدا و پیامبرش (ص) دروغ نمی بندد چون دروغ را مبغوض می دارد و از خدا می ترسد و به پیامبر (ص) احترام می گذارد ، و وهم و خیال هم نمی کند .بلکه آنچه شنیده است را همانطور که شنیده حفظ کرده ، و همانطور که شنیده برای دیگران آورده بدون آنکه در آن زیاد یا کم کند . ناسخ و منسوخ را حفظ کرده و به ناسخ عمل کرده و منسوخ را کنار گذاشته است .

سخن پیامبر (ص) همچون قرآن شامل عام و خاصّ

امر نهی پیامبر (ص) ( این عبارت در کتاب مختصر اثبات الرجعة به صورت دنباله توصیف چهارمین نوع محدثین ذکر شده و چنین است : او می داند که امر پیامبر (ص) مانند امر قرآن است و در آن هم مثل قرآن ناسخ و منسوخ و عام و خاصّ و محکم و متشابه وجود دارد . گاهی پیامبر (ص) سخنی می فرمود که دو وجه داشت : کلام عام و کلام خاصّ ، مثل قرآن . خداوند تبارک و تعالی در کتابش می فرماید : (( مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا )) ، (( آنچه پیامبر برای شما آورد بگیرید و از آنچه شما را نهی کرد خودداری کنید )) . آنانکه معرفت نداشته و نفهمیدند مقصود خدا و رسول چیست ، مسئله برایشان مشتبه شد ) ، مثل قرآن ناسخ و منسوخ ، عام و خاصّ ، و محکم و متشابه دارد . گاهی سخنی از پیامبر (ص) صادر می شد که دو وجه داشت : کلام خاصّ و کلام عام ( ظاهرا مقصود این است که بعضی از سخنان حضرت در ظاهر معنایی داشت ، ولی در صورت دقت معنای ظریفی از آن استفاده می شد معنای ظاهری برای عموم و معنای دقیق برای خواصّ بود ) ، مثل قرآن که آن را کسانی که مقصود خدا و پیامبر را هم نمی داستند می شنیدند .

چنین نبود که همه اصحاب پیامبر (ص) که از آن حضرت سؤال می کردند جواب را می فهمیدند ( عبارت در مختصر اثبات الرجعة چنین است : چنین نبود که همه اصحاب پیامبر (ص) از او مطلبی می پرسیدند ، و نه اینکه هرکس چیزی می پرسید پاسخ را می فهمید و نه هرکس می فهمید حفظ می کرد . در میان آنان کسانی بودند که هرگز چیزی از حضرت نپرسیده بودند ، و دوست داشتند یک اعرابی یا تازه وارد و یا غیر او ( خ ل : اهل کتاب ) بیاید و از حضرت بپرسد و آنان گوش فرا دهند ) ، بلکه در میان آنان کسانی بودند که سؤال می کردند ولی در موردِ جواب سؤال توضیح و بیانی از حضرت نمی خواستند . حتّی دوست داشتند که تازه وارد یا اعرابی بیاید و از پیامبر (ص) سؤال کند تا از او بشنود .

رابطه امیرالمؤمنین (ع) با پیامبر (ص) در علم

من هر روز یک بار و هر شب یک بار به خدمت پیامبر (ص) می رسیدم و در آنجا با من خلوت می نمود ، و هرجا که می رفت من هم می رفتم ( ((د)) : آنچه می پرسیدم پاسخ می داد ) . اصحاب پیامبر هم می دانستند که این کار را با غیر من نسبت به احدی از مردم انجام نمی دهد .

این برنامه گاهی در منزل من بود ( عبارت در کتاب کافی چنین است : اکثر این برنامه در منزل من بود ) ، که پیامبر (ص) نزد من می آمد ! هرگاه من در یکی از منازلش به خدمت او وارد می شدم با من تنها می شد و به همسرانش دستور می داد تا برخیزند و جز من و او کسی نماند ولی وقتی برای خلوت به خانه من می آمد فاطمه و هیچ یک از دو پسرم ( حسن و حسین ) از پیش ما بر نمی خاستند .

برنامه چنین بود که تا سؤال داشتم جواب را می فرمود ، و وقتی ساکت می شدم یا سؤالهایم تمام می شد خود آن حضرت شروع می کرد . آیه ای از قرآن بر او نازل نشد مگر آنکه آن را برایم خواند و من برایش خواندم ( کلمه (( أقرانیها )) یعنی من خواندم و او گوش داد و صحّت یاد گرفتن مرا تصدیق فرمود ) ، و آن را بر من املا کرد و من همه را به خط خود نوشتم ، و از خدا خواست که آن را به من بفهماند و در حفظ من قرار دهد ( این عبارت در کتاب بصائرالدرجات و تحف العقول چنین است : آیه ای درباره شب یا روز ، آسمان و زمین ، دنیا و آخرت ، بهشت و جهنّم ، دشت و کوه ، نور و ظلمت بر او نازل نشد مگر آنکه مرا به قرائت آن وا داشت و بر من املا نمود و به دست خود نوشتم و تأویل و تفسیر و محکم و متشابه و خاصّ و عام و اینکه چگونه و کجا و درباره چه کسانی تا روز قیامت نازل شده را به من آموخت ) .

آیه ای از کتاب خدا را از روزی که حفظ کرده ام و پیامبر (ص) تأویل آن را به من آموخت و حفظ کردم و بر من املا کرد و من نوشتم ، فراموش نکرده ام .

آن حضرت هرچه از حلال و حرام یا امر و نهی ، یا اطاعت و معصیت که بود یا تا روز قیامت خواهد شد را ترک نکرد و همه را به من یاد داد و آن را حفظ کردم و یک حرف از آن را هم فراموش نکردم . سپس دست بر سینه من گذاشت و از خدا خواست که قلب مرا پر از علم و فهم و فقه و حکمت و نور نماید ، و مرا طوری علم دهد که جهل به من راه نیابد ، و طوری حفظ کنم که فراموشی به من عارض نشود .

روزی به پیامبر (ص) عرض کردم : یا نبی الله ، از روزی که برای من آن دعا را کرده ای چیزی از آنچه به من آموخته ای فراموش نکرده ام ، پس چرا بر من املا می فرمایی و مرا امر به نوشتن آنها می نمایی ؟ آیا نسبت به من از فراموش کاری بیم داری ؟ فرمود : برادرم ، بر تو از نسیان و جهل ترس ندارم . خداوند به من خبر داده که دعای مرا درباره تو و شریکهایت که بعد از تو خواهند بود مستجاب کرده است .( این عبارت در کتاب مختصر اثبات الرجعة چنین است : برادرم ، بر تو از نسیان و جهل نمی ترسم ولی دوست دارم برایت دعا کنم . خداوند به من درباره تو و شریکهای تو خبر داده که حافظ آنان باشد ، آنانکه خداوند اطاعتشان را به اطاعت خود و پیامبرش قرین داشته و درباره آنان فرموده است : یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ ...) .

یازده امام ، شریکهای امیرالمؤمنین (ع)

گفتم : یا نبی الله ، شریکهای من کیانند ؟ فرمود : آنانکه خداوند ایشان را با خود و من قرین نموده و در حق ایشان فرموده است : (( یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ /سوره نساء /آیه پنجاه و نُه )) ، (( ای کسانی که ایمان آورده اید ، از خدا و از پیامبر و از اولی الامر خود اطاعت کنید )) ، و اگر از منازعه در چیزی خوف داشتید آن را بخدا و رسول و اولی الامر از خود ارجاع دهید .

عرض کردم : یا نبی الله آنان کیانند ؟ فرمود : جانشینان ، تا آنکه بر سر حوضم بر من وارد شوند . همه ایشان هدایت کننده و هدایت شده اند . حیله کسانی که بر آنان حیله کنند و خوار کردن آنانکه بخواهند آنان را خوار کنند به آنها ضرر نمی رساند . آنان با قرآن و قرآن با آنان است . نه آنان از قرآن جدا می شوند و نه قرآن از آنان جدا می شود . خداوند امّتم را به وسیله ایشان یاری می کند ، و بخاطر ایشان باران بر امّتم می بارد و با دعا های مستجاب آنان بلا از ایشان دفع می شود ( عبارت در کتاب مختصر اثبات الرجعة چنین است : بخاطر ایشان بلاء دفع می شود و دعا مستجاب می گردد ) .

نام دوازده امام علیهم السلام

عرض کردم : یا رسول الله ، آنان را برایم نام ببر . فرمود : این پسرم - و دستش را بر سر امام حسن (ع) گذاشت - سپس این پسرم - و دستش را بر سر امام حسین (ع) گذاشت - سپس پسر این پسرم - و باز دستش را بر سر امام حسین (ع) گذاشت - سپس پسر او که همنام من است ، نام او ((محمّد)) است . او شکافنده علم من و خزانه دار وحی خدا است . برادرم ، این ((علی)) ( یعنی امام زین العابدین علی بن الحسین (ع) ) ، در زمان حیات تو به دنیا خواهد آمد . از من به او سلام برسان . سپس رو به امام حسین (ع) کرد و فرمود : (( محمد بن علی )) در زمان حیات تو متولد می شود . از من به او سلام برسان . برادرم ، سپس بقیه دوازده امام از فرزندانت خواهند بود .

عرض کردم : یا نبی الله ، آنان را برایم نام ببر . حضرت فرد فرد آنان را برایم نام برد ( در کتاب مختصر اثبات الرجعة و در بعضی نسخ اعتقادات صدوق نام ائمّه علیهم السلام در اینجا برده شده است .عبارت در اعتقادات صدوق چنین است :

گفتم : یا رسول الله ، آنان را برایم نام ببر ، فرمود : تو ای علی ، سپس این پسرم - و دست بر سر امام حسن (ع) گذاشت - سپس این پسرم - و دست بر سر امام حسین (ع) گذاشت سپس همنام تو برادرم که او سیّد عبادت کنندگان است . سپس پسرش همنام من محمّد که شکافنده علم من و خزانه دار وحی الهی است . بزودی ((علی)) در زمان حیات تو ای برادر به دنیا خواهد آمد . از من به او سلام برسان . و به زودی ای حسین ، ((محمّد)) در زمان حیات تو به دنیا خواهد آمد . از من به او سلام برسان . سپس جعفر ، بعد موسی بن جعفر ، بعد علی بن موسی ، بعد محمد بن علی ، بعد علی بن محمد ، بعد حسن بن علی زکیّ ، سپس آنکه نامش نام من و رنگش رنگ من است ، قیام کننده به امر خداوند در آخر الزمان ، مهدی که زمین را از عدل و داد پر می کند همانطور که از ظلم و جور پر شده باشد ) .

ای برادر بنی هلال ( منظور از ((برادر بنی هلال)) سلیم بن قیس است ) ، بخدا قسم از ایشان است مهدی این امّت که زمین را از قسط و عدل پر می کند همانطور که از ظلم و جور پر شده باشد . بخدا قسم من همه آنان که بین رکن و مقام با او بیعت می کنند می شناسم و اسم همه آنان و قبائلشان را می دانم .

3

تأیید سلیم در نقل این حدیث توسط ائمّه (ع)

تأیید امام حسن و امام حسین علیهما السلام

سلیم می گوید : بعد از شهادت امیرالمؤمنین (ع)  ( بعد از آنکه معاویه حکومت را بدست گرفت ) ، امام حسن و امام حسین علیهما السلام را در مدینه ملاقات کردم ، و این حدیث را به نقل از پدرشان برای ایشان نقل کردم . فرمودند : راست گفتی ، پدرمان علی (ع) این حدیث را برای تو بازگو کرد و ما هم نشسته بودیم . همچنین این حدیث را از پیامبر (ص) همانطور که پدرمان برایت نقل کرد عینا بیاد داریم ، نه چیزی از آن کم و نه چیزی به آن زیاد شده است .

تأیید امام زین العابدین و امام باقر علیهما السلام در زمان حیات سلیم

سلیم می گوید : بعد حضرت علی بن الحسین (ع) را ملاقات کردم در حالیکه پسرش محمّد بن علی (ع) ( یعنی امام باقر (ع) ) هم نزد آن حضرت بود . آنچه از پدرش و عمویش و از امیرالمؤمنین (ع) شنیده بودم برای آن حضرت نقل کردم . حضرت فرمود : امیرالمؤمنین (ع) در حالیکه مریض بود و من در سنین کودکی بودم از پیامبر (ص) به من سلام رسانید .

سپس امام باقر (ع) فرمود : جدّم حسین (ع) طبق عهدی که با پیامبر (ص) داشت - در حالیکه مریض بود - سلام پیامبر (ص) را به من رسانید .

تأیید امام زین العابدین (ع) بعد از وفات سلیم

ابان می گوید : این حدیث را به طور کامل خدمت علی بن الحسین (ع) نقل کردم . آن حضرت فرمود : سلیم راست گفته است ، جابر بن عبدالله انصاری نزد پسرم آمد در حالیکه در سن نوجوانی و مکتب رفتن بود . جابر او را بوسید و سلام پیامبر (ص) را به او رسانید ( در ((ب)) این مطالب را از لسان امام باقر (ع) چنین نقل کرده است : ابان می گوید : این حدیث را به طور کامل از سلیم برای امام باقر (ع) نقل کردم . حضرت فرمود : سلیم راست گفته است . جابر بن عبدالله انصاری نزد پدرم آمد در حالیکه من پسری در سن مکتب رفتن بودم و از طرف پیامبر (ص) به من سلام رسانید ) .

تأیید امام باقر (ع) بعد از وفات سلیم

ابان می گوید : بعد از وفات امام زین العابدین (ع) به سفر حج رفتم و امام باقر (ع) را ملاقات کردم و همه این حدیث را برایش نقل کردم و یک حرف هم از آن کم نکردم . چشمان حضرت اشک آلود شد و فرمود : سلیم بعد از شهادت جدّم حسین (ع) نزد من آمد و من در خدمت پدرم نشسته بودم ، و این حدیث را عینا برایم نقل کرد .

پدرم به او گفت : راست گفتی ، پدرم این حدیث را عینا از امیرالمؤمنین (ع) برایت نقل کرد و ما حاضر بودیم . سپس امام حسن و امام حسین علیهما السلام آنچه از پپیامبر (ص) شنیده بودند برای سلیم نقل کردند .

تأیید امام صادق (ع)

حماد بن عیسی می گوید ( این قطعه جزء کتاب سلیم نیست و در آخر حدیثِ منقول از سلیم در کتاب مختصر اثبات الرجعة به نقل از حماد بن عیسی یکی از راویان کتاب سلیم آمده است ) :

این حدیث را نزد مولایم امام صادق (ع) ذکر نمودم . حضرت گریه کرد و فرمود : سلیم راست گفته است .این حدیث را از پدرم از پدرش علی بن الحسین (ع) و او از پدرش حسین بن علی (ع) نقل کرد که فرمود : این حدیث را از زمانی که سلیم از امیرالمؤمنین (ع) پرسید شنیدم .

3

عهد شکنی های امّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام

ابان بن عیّاش می گوید : امام باقر (ع) ( پس از تأیید حدیث سلیم ) فرمود : ما اهل بیت چقدر از ظلم قریش و متّحد شدنشان بر علیه ما و کشتن شان ما را دیده ایم ، و چه ها که شیعیان و محبّین ما از مردم دیده اند !

پیامبر (ص) از دنیا رفت در حالیکه درباره حق ما اقدام فرموده بود و به اطاعت ما فرمان داده و ولایت و دوستی ما را واجب کرده بود ، و به مردم خبر داده بود که ما صاحب اختیارتر از خود آنها بر ایشانیم ، و دستور داده بود که حاضرانشان به غائبان برسانند .

سقیفه برای ابوبکر و عمر

آنان بر علیه علی (ع) متحد شدند . آن حضرت هم با آنچه پیامبر (ص) درباره او فرموده بود و عموم مردم شنیده بودند در مقابل آنان استدلال کرد .

گفتند : درست می گویی ، پیامبر (ص) این را فرموده است ، ولی آن را نسخ کرده و گفته : (( ما اهل بیتی هستیم که خداوند عزوجل ما را بزرگوار داشته و انتخاب کرده و دنیا را برای ما راضی نشده است ، و خداوند نبوّت و خلافت را برای ما جمع نمی کند ))!

چهار نفر هم به سخن او گواهی دادند : عمر و ابوعبیده و معاذ بن جبل و سالم مولی ابی حذیفه . اینان مسئله را بر مردم مشتبه کردند و مطلب را بر آنان راست جلوه دادند و ایشان را به عقب برگرداندند ، و خلافت را از معدنش و آنجایی که خدا قرار داده بود خارج کردند .

بر علیه انصار با حق ما و دلیل ما استدلال کردند و خلافت را برای ابوبکر منعقد کردند . ابوبکر هم آن را به عمر برگرداند تا در مقابل کار او تلافی کرده باشد .

شوری برای عثمان

سپس عمر خلافت را شوری بین شش نفر قرار داد . آنان هم مسئله را بر عهده عبدالرحمان بن عوف گذاردند . ابن عوف خلافت را برای عثمان قرار داد به شرط آنکه بعد از خودش به او برگرداند .

ولی عثمان به عبدالرحمان حیله کرد ، و ابن عوف کفر و جهل خود را ظاهر ساخت و در زمان حیاتش بر علیه عثمان سخن گفت و فرزندان ابن عوف چنین پنداشتند که عثمان او را مسموم کرد و از دنیا رفت ( ((د)) : ابن عوف خلع عثمان از خلافت و کفر او را اعلام کرد و گفت که عثمان او را مسموم کرده است ، و بدین صورت ابن ابن عوف از دنیا رفت

علامه امینی در الغدیر : ج 9ص 86چنین روایت کرده است : هنگامی که کار های خلاف عثمان ظاهر شد به عبدالرحمان بن عوف گفتند : اینها همه کار تو است . گفت : چنین گمانی درباره او نداشتم ، ولی قسم یاد می کنم که هرگز با او سخن نگویم ).

جنگهای جمل و صفّین و نهروان

سپس طلحه و زبیر بپا خاستند و به اختیار خود و بدون اجبار با علی (ع) بیعت کردند . ولی بیعت خود را شکستند و خیانت کردند ، و سپس عایشه را به عنوان خونخواهی عثمان با خود به بصره بردند ( ((د)) : تا آنکه هر دو کشته شدند ) .

سپس معاویه طغیان اهل شام را برای خونخواهی عثمان فراخواند و بر علیه ما جنگ بپا کرد .

سپس اهل (( حروراء )) با امیرالمؤمنین (ع) مخالفت کردند و به این عنوان که طبق کتاب خدا و سنّت پیامبرش حکم کند !! در حالیکه اگر این دو گروه ( یعنی اهل جنگ صفّین و نهروان . و طبق نسخه ((ب)) : اگر آن دو نفر ( یعنی حکمین ) ) ، طبق آنچه با ایشان شرط کرده بود حکم می کردند باید حکم می کردند که علی (ع) در کتاب خدا و بر لسان پیامبرش و در سنّت او (( امیرالمؤمنین )) است . ولی اهل نهروان با او مخالفت کردند و جنگیدند .

بیعت شکنی با امام حسن و امام حسین علیهما السلام

سپس با حضرت حسن بن علی (ع) - بعد از پدرش - بیعت کردند و با او پیمان بستند . ولی با او عهد شکنی کردند و او را تنها گذاشتند و بر ضد او شورش نمودند تا آنجا که با خنجری بر ران ( ((ب)) : بر شکم حضرت . ((د)) : بر پهلوی حضرت  ) حضرت ضربت زدند و خیمه گاه او در لشگر را به غارت بردند و به خلخالهای همسران حضرت دستبرد زدند .

آن حضرت هم چون یارانی نیافت با معاویه صلح کرد و خون خود و اهل بیت و شیعیانش را حفظ نموده ، که آنان واقعا کم بودند ( یعنی شیعیان واقعی تعدادشان کم بود که حضرت خون آنان را حفظ نمود ) .

سپس هیجده هزار نفر ( ((ب)) و ((د)) : بیست هزار نفر ) ، از اهل کوفه با امام حسین (ع) بیعت کردند ، ولی عهد خود را شکستند . سپس رو در روی او آمدند و با او جنگیدند تا آن حضرت به شهادت رسید .

مظلومیت شیعیان در زمان زیاد و ابن زیاد و حجاج

ما اهل بیت از زمانی که پیامبر (ص) از دنیا رفته همچنان ذلیل و تبعید و محروم می شویم و کشته طرد می گردیم ، و بر خون خود و همه آنانکه ما را دوست دارند ترس داریم .

در مقابل ، دروغگویان برای دروغ خود زمینه ای یافته اند که به وسیله آنها نزد رؤسا و قاضیان و کارگزارانشان در هر شهری تقرّب می جویند . برای دشمنان ما درباره والیان گذشته خود احادیث دروغین و باطل نقل می کنند . و از ما سخنانی را که نگفته ایم روایت می کنند تا ما را بد جلوه داده باشند و بر ما دروغ ببندند و با سخنان باطل و دروغ به سردمداران و قاضیان خود تقرّب جویند ( ((د)) : و از قول ما آنچه نگفته ایم و دستور نداده ایم را نقل می کنند تا ما را نزد مردم مبغوض نمایند و در نتیجه مردم ما را ترک کنند و از ما بیزاری بجویند ) .

اوج این مطلب و کثرت آن در زمان معاویه بعد از وفات امام حسن (ع) بود ، که شیعیان در هر شهری کشته شدند و دست و پای آنان قطع گردید ، و با هر تهمت و گمانی درباره محبّت ما و وابستگی به ما به دار آویخته شدند ( عبارت در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید چنین است : و هرکس به عنوان محبّت و وابستگی به ما از او یاد می شد زندانی می گردید یا مال او به غارت می رفت یا خانه اش ویران می شد ) .

این بلا همچنان تا زمان ابن زیاد بعد از شهادت امام حسین (ع) شدّت می گرفت و بیشتر می شد ( ((ب)) : سپس بلا همچنان در زمان معاویه و یزید تا بعد از شهادت امام حسین (ع) شدّت می یافت و بیشتر می شد ) .

سپس حجاج آمد و شیعیان را به انواع کشتن و به هر گمان و تهمتی بقتل رسانید تا آنجا که اگر به کسی ((  کافر )) یا (( آتش پرست )) می گفتند برایش محبوب تر از آن بود که به او (( شیعه حسین صلوات الله علیه )) گفته شود .

4

تاریخچه ای از جعل و تحریف احادیث

نگاهی به جعل احادیث

چه بسا شخصی که از او به نیکی یاد می شد - و شاید واقعا هم پرهیزکار و راستگو بود - می دیدی که احادیث عظیم و عجیبی درباره بعضی از سردمداران گذشته نقل می کند که خداوند هیچ یک از آنها را خلق نکرده است ( ((ب)) : که خداوند هیچ فضیلتی در ایشان خلق نکرده است ) او گمان می کند که آنها حقّ است بخاطر کثرت کسانی که این مطلب را از ایشان شنیده اند و به دروغگویی و کمی تقوی شناخته نشده اند .

آنان از امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن و امام حسین علیهما السلام مطالب قبیحی نقل می کنند که خدا می داند در این باره دروغ و باطل نقل کرده اند .

نمونه هایی از احادیث جعلی

ابان می گوید : به امام باقر (ع) عرض کردم : اصلحک الله ، مقداری از آنها برایم ذکر کنید . فرمود : روایت کرده اند که (( دو آقای پیران اهل بهشت ابوبکر و عمر هستند ))! و اینکه   ((به عمر الهام می شود و ملائکه به او سخن می آموزند ))! و اینکه (( سکون و آرامش بر زبان او سخن می گوید ))! و اینکه (( ملائکه از عثمان حیا می کنند ))! و اینکه (( من وزیری از اهل آسمان و وزیری از اهل زمین دارم)) ( ((د)) : من دو وزیر از اهل آسمان و دو وزیر از اهل زمین دارم . که منظور را ابوبکر و عمر گرفته اند ) ! ، و اینکه (( به آنانکه بعد از من هستند اقتدا کنید )) واینکه (( ای کوه حراء، ساکن باش که بر فراز تو جز پیامبر و صدیق و شهید کسی نیست )) ( در الغدیر : ج 9ص 332چنین نقل می کند که :  پیامبر (ص) در کوه حراء بود که کوه تکانی خورد و سنگهایش به طرف پای کوه سرازیر شد . حضرت با پای مبارک به کوه زدند و فرمودند : آرام بگیر که بر فراز تو کسی جز پیامبر یا صدیق یا  شهید نیست . مخالفین کلمه (( شهید )) در این حدیث را به عثمان ، و در بعضی روایات به ابوبکر و عمر تفسیر کرده اند ، در حالیکه منظور امیرالمؤمنین (ع) بوده است . به الغدیر : ج 10ص 73مراجعه شود ) .

امام باقر (ع) بیش از صد روایت ( ((ب)) دویست روایت ) ، را شمرد که مردم گمان می کنند حق است ، و فرمود : بخدا قسم همه اینها دروغ و باطل است .

بیان چگونگی جعل و تحریف

عرض کردم : اصلحک الله ، هیچکدام از اینها صحیح نبوده است ؟ فرمود : بعضی از اینها جعلی و بعضی تحریف شده است .

اما تحریف شده ، حضرت چنین قصد کرده بود که (( ای کوه )) بر فراز تو پیامبر خدا و صدیق و شهید است )) و آن حضرت علی (ع) را قصد کرده بود ، و کوه حرا هم سخن حضرت را پذیرفت .

و نظیر آن که فرمود : چطور بر تو مبارک نباشد در حالیکه پیامبر و صدیق و شهید از تو بالا رفته اند ، و منظور آن حضرت علی (ع) بود .

ولی اکثر این احادیث دروغ و کذبِ آراسته و باطل است . خداوندا ، سخن مرا سخن پیامبر و علی (ع) قرار ده ، هرگاه که امّت محمّد (ص) بعد از او اختلاف کنند تا روزی که خداوند مهدی (ع) را مبعوث نماید .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

روضة المتقین : ج 12ص 201

منهاج الفاضلین ( خطی ) : ص 239

بحار : ج 2ص 218

بحار : ج 27ص 211

بحار : ج 28ص 295

بحار : ج 36ص 276

اثباة الهداة : ج 1ص 664

اثباة الهداة : ج 1ص 543

فرائد الاصول ( شیخ انصاری ) : ص 36

احقاق الحق : ج 1ص 55

عوالم العلوم : ج 3.2ص 534ح 1

فضائل االسادات : ص 10

روایت با سند به سلیم :

مختصر اثباة الرجعة : ح 1

بصائرالدرجات : ص 198ح 3

اصول کافی : ج 1ص 62ح 1

المسترشد : ص 36

خصال صدوق : باب 4ح 131

اعتقادات صدوق : صفحه آخر

اکمال الدین صدوق : ص 284

رجال کشی : ج 1ص 321ح 167

الاستنصار ( کراجکی ) : ص 10

غیبت نعمانی : ص 49

شواهدالتنزیل ( حسکانی ) : ج 1ص 148ح 202

شواهدالتنزیل : ج 1ص 35ح 41

تحف العقول : ص 131

تفسیر عیاشی : ج 1ص 14ح 2

تفسیر عیاشی : ج 1ص 253ح 177

الصراط المستقیم ( بیاضی ) : ج 2ص 127

کتاب تحفة فی الکلام ، به روایت شیخ حر در اثباة الهداة : ج 2ص 200

فضائل السادات : ص 170

کفایة الموحدین ( طبرسی ) : ج 2ص 291و 435

روایت از غیر سلیم :

مختصر اثبات الرجعة : ح 1از حماد بن عیسی از امام صادق (ع)

نهج البلاغه : خطبه 210

احتجاج طبرسی : ج 1ص 392

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 11ص 43

مناقب ابن شهر آشوب : ج 1ص 242

اعلام الوری : ص 375

تفسیر عیاشی : ج1ص 246

امالی مفید : ص 67

تذکرة الخواص : ص 142

.......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 





برچسب ها: ,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

خطبه امیرالمؤمنین (ع) در سال آخر عُمْرِ مبارک

شکایت امیرالمؤمنین (ع) از یاران خود

ابان از سلیم نقل می کند که گفت : در اطراف امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودیم و گروهی از اصحاب نزد آن حضرت بودند . یک نفر عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ، چه خوب است مردم را برای رفتن به جنگ ترغیب فرمائی.

دنیا گرایی مردم و بی توجّهی به آخرت

حضرت برخاست و خطبه ای ایراد کرد و طیّ آن فرمود : من شما را برای رفتن به جنگ ترغیب نمودم ( ((ج)) : همین عیب شما را کافی است که من چقدر شما را برای جنگ ترغیب نمودم ولی...)  ، ولی شما نرفتید . و خیر خواهی شما را نمودم ولی شما نپذیرفتید ، و شما را فراخواندم ولی گوش نکردید . شما حاضران همچون غائب و زنده هایی همچون مرده و کرّانی صاحب گوش هستید . بر شما حکمت تلاوت می کنم و شما را به موعظه های شفا بخش و کفایت کننده نصیحت می کنم و به جهاد با اهل ظلم و جور ترغیب می نمایم ، ولی به آخر سخنم نرسیده شما را می بینم که در حلقه های پراکنده متفرّق شده اید ( ((ب)) : بی اعتنا به سخنان من شده اید)  ، و برای یکدیگر شعر می گویید و ضرب المثل می آورید و از قیمت خرما و شیر می پرسید .

خستگی از جنگ و بی نظمی !

دستتان بریده باد !( ((ج)) : دستتان خاک آلود باد ) ، از جنگ و آمادگی برای آن ( ((ج)) : از جنگ و شعله ور شدن آن ) ، خستگی نشان داده اید ، و قلبهایتان را از یاد آن آسوده کرده اید ، و خود را با اباطیل و مطالب گمراه کننده و عذر های واهی مشغول کرده اید .

وای بر شما !با آنان بجنگید قبل آنکه آنان با شما بجنگند . بخدا قسم ، هرگز قومی در وسط خانه خود مورد حمله قرار نمی گیرد مگر آنکه ذلیل می شوند . قسم بخدا گمان ندارم شما گفته هایم را عملی کنید تا دشمنانتان کار خود را بکنند ، و من هم دوست داشتم که آنان را می دیدم و با بصیرت و یقینم خدا را ملاقات می کردم و از چشیدن درد گرفتاری به شما و از همنشینی با شما راحت می شدم ( ((ج)) : بخدا قسم دوست داشتم که از شما جدا می شدم و از آنچه از شما تحمّل می کنم راحت می شدم ) .

شما همچون گلّه شتری هستید که چوپان آن گم شده باشد . هرچه از یک طرف جمع آوری شوند از سوی دیگر پراکنده می شوند .

این طور که من می بینم بخدا قسم گویا شما را می نگرم که اگر جنگ شعله بگیرد و مرگ شدّت یابد ( ((ج)) : بخدا قسم ، نمی فهمید مگر وقتی که جنگ شعله گرفته و مرگ سرخ به میان آید ) ، همچون شکافتن سر و همچون انفراج زن هنگام وضع حمل که دست لمس کننده ای را مانع نمی شود ( یعنی این اندازه اختیار از کف می دهد ) ، از اطراف علی بن ابی طالب پراکنده می شوید .

چرا امیرالمؤمنین (ع) مانند عثمان سکوت نکرد ؟

اشعث بن قیس کندی گفت : آیا خوب نبود تو هم کار عثمان بن عفان کندی را می کردی ؟ ( همانطور که از دنباله حدیث معلوم می شود منظور از کار عثمان این است که وقتی دید مردم با او مخالف شده اند با اینکه از قبیله خود یارانی داشت ولی آنان را به کمک خود نخواند . مردم هم وقتی این حالت او را دیدند حمله کردند و او را کشتند ) .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای (( عرف النار )) ( ((عرف النار )) لقبی است که حضرت به اشعث بن قیس داده و در موارد دیگر هم آمده است و معنای آن (( بوی آتش )) است ) ، آیا خیال می کنید من هم کار عثمان را انجام می دهم ؟ ای پسر قیس ، من از شرّ آنچه می گویی بخدا پناه می برم ! بخدا قسم آنچه عثمان انجام داد خفّت آور است حتّی برای کسی که دین ندارد و حق در دست او نیست ، من چونه آن را انجام دهم در حالیکه دلیلی از جانب پروردگارم دارم و حجّت او در دست من و حق با من است ؟!

جزای کسی که به دشمن خود تمکین کند !

بخدا قسم ، اگر کسی به دشمن خود اجازه دهد تا گوشت او را جدا کند و پوستش را پاره کند و استخوانش را بشکند و خونش را بریزد ، در حالیکه قادر بر ممانعت او باشد ، گناه او عظیم است و آنچه سینه اش آن را در خود جای داده ( یعنی قلبش ) ضعیف است ( ((ب)) : عقلش ضعیف است ) .

اگر تو می خواهی ای پسر قیس چنین باش ، و امّا من نخواهم بود و کم تر از این راضی نمی شوم که با دست خویش ضربه شمشیری فرود آورم که استخوان سر ها را به هوا پرتاب کند و ضرب آن کف و مچ دست نابود شود ، و بعد از آن خدا هرچه بخواهد می کند .

وای بر تو ای پسر قیس ! مؤمن به هر مرگی می میرد ولی خود را نمی کُشد . هرکس قادر بر حفظ خون خود باشد و بین خود و قاتلش را آزاد بگذارد ، در واقع خود را کشته است .

((سامره)) قائلین به ((لا قتال))

وای بر تو ای پسر قیس ! این امّت بر هفتاد و سه گروه متفرّق می شوند ، یک گروه از اینان در بهشت و هفتاد و دو گروه در آتش اند بدترین آنها و مبغوض ترینشان نزد خداوند و دورترین آنها از خدا ((سامره)) هستند که می گویند (( جنگ نَه )) و دروغ می گویند . خداوند عزوجل به جنگ این تجاوزکاران و از دین خارج شدگان ( ((باغی)) یعنی تجاوز کار ، که در اینجا کنایه از اصحاب معاویه است ،  و ((مارق)) یعنی خارج شده از دین که کنایه از نهروانیان است ) ، در کتاب خود و سنّت پیامبرش دستور داده است .

چرا امیرالمؤمنین (ع) در مقابل ابوبکر و عمر شمشیر نکشید ؟

اشعث بن قیس در حالیکه از سخن حضرت به غضب آمده بود گفت : ای پسر ابی طالب ، چه مانعی داشت هنگامی که با ابوبکر و عمر و بعد از آنها با عثمان بیعت شد ، جنگ کنی و شمشیر بزنی ؟ تو از روزی که به عراق آمده ای برای ما خطبه ای نخوانده ای مگر اینکه در آن قبل از اینکه از منبر پایین بیایی گفته ای : (( بخدا قسم من سزاوارترین مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامی که خداوند پیامبر (ص) را قبض روح کرده همچنان مظلوم بوده ام )) . چه چیزی تو را مانع شده که با شمشیرت از مظلومیّت خود دفاع کنی ؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای پسر قیس ، سخنت را گفتی جواب را بشنو : ترس و یا کراهت از لقای پروردگار مرا از این اقدام مانع نبوده ، و نه اینکه نمی دانستم آنچه نزد خدا است از دنیا و بقاء در آن برای من بهتر است ( ((ج)) : و من می دانم که آنچه نزد خدا است از دنیا و آنچه در آن است بهتر است ) . آنچه مرا از این کار مانع شد امر پیامبر (ص) و پیمان او با من بود . پیامبر (ص) به من خبر داد که امّت بعد از او با من چه خواهند کرد .

بنابر این هنگامی که کار هایشان را با چشم می دیدم علم من و یقینم قوی تر از قبل نبود بلکه من به سخن پیامبر (ص) بیشتر از آنچه با چشم دیدم و شاهد بودم یقین داشتم .عرض کردم : یا رسول الله ، وقتی چنین کار هایی بوقوع پیوست چه سفارشی به من می فرمایی ؟ فرمود : (( اگر یارانی پیدا کردی به آنان اعلان جنگ کن و با ایشان جهاد کن ، و اگر یارانی نیافتی دست نگه دار و خون خود را حفظ کن تا زمانی که برای برپایی دین و کتاب خدا و سنّت من یارانی پیدا کنی )).

و پیامبر (ص) به من خبر داد که بزودی امّت مرا خوار کرده و با غیر من بیعت می کنند و تابع دیگری می شوند .

و پیامبر (ص) به من خبر داد که من نسبت به او همچون هارون نسبت به موسی هستم ، و امّت بعد از او بمنزله هارون و پیروانش و گوساله و پیروانش خواهند شد ، آنجا که موسی گفت ((یَا هَارُونُ ، مَا مَنَعَکَ إِذْ رَاَیْتَهُمْ ضَلُّوا اَلَّا تَتَّبِعَنِ اَفَعَصَیْتَ اَمْرِی قَالَ یَابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی )) وَ قَالَ : (( یَابْنَ اُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لَا بِرَأْسِی إنِّی خَشِیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إسْرَائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی /سوره اعراف /آیه صد و پنجاه )) (( ای هارون چرا وقتی دیدی مردم گمراه می شوند دست از متابعت من برداشتی ؟ آیا با فرمان من مخالفت کردی ؟ گفت : ای پسر مادرم ، این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند )) و گفت : (( ای پسر مادرم ، گریبان مرا مگیر و دست از سرم بردار ( جمله (( لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لَا بِرَأْسِی )) ؛ یعنی (( محاسن من و سر مرا مگیر )) که کنایه است ، در متن هم بصورت کنایه معنی شده ) ، من ترسیدم بگویی بین بنی اسرائیل اختلاف انداختی و گفتار مرا مراعات نکردی )) .

( از جمله (( اگر یارانی پیدا کردی ....)) تا اینجا عبارت در ((ب)) و ((د)) چنین است : ای علی ، مژده باد تو را ، که زندگی و مرگ تو با من است و تو برادر و وزیر و وارث من هستی ، و تو ذمّه مرا بری و امانت مرا ادّعا می نمائی و طبق سنّت من می جنگی . تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی و تو از هارون نیک پیروی خواهی کرد آنگاه که قومش او را ضعیف شمردند و نزدیک بود او را بکشند . در مقابل ظلم قریش و همدستی آنان بر علیه تو صبر کن که اینها کینه های بدر و خونهای احد است . و تو بمنزله هارون و تابعینش و آنان منزله گوساله و تابعینش هستند ) .

مقصود پیامبر (ص) این بود که موسی (ع) وقتی هارون را جانشین خود در میان آنان قرار داد به او دستور داد که اگر گمراه شدند و یارانی پیدا کرد با آنان جهاد نماید ، و اگر یارانی پیدا نکرد خودداری کند و خون خود را حفظ کند و بین آنان تفرقه نیاندازد . من هم ترسیدم برادرم پیامبر (ص) همین سخن را به من بگوید که (( چرا بین امّت تفرقه انداختی و مراعات سخن مرا نکردی ، در حالیکه با تو عهد کرده بودم که اگر یارانی نیافتی دست نگه داری و خون خود و اهل بیت و شیعیانت را حفظ کنی )) ؟

اقدام امیرالمؤمنین (ع) برای جنگ با ابوبکر و عمر

فرمود : وقتی پیامبر (ص) از دنیا رفت مردم به ابوبکر تمایل نشان دادند و با او بیعت کردند در حالیکه من مشغول غسل و دفن آن حضرت بودم . سپس به قرآن مشغول شدم و با خود قسم یاد کرد که عبا بر دوش نیاندازم ( منظور از ((رداء)) که در عبارت عربی به کار رفته لباسی است که بر روی سایر لباسها به عنوان لباس بیرون از منزل می پوشند ) مگر برای نماز تا آنکه همه قرآن را در یک کتاب جمع کنم ، و این کار را انجام دادم .

سپس فاطمه (س) سوار کردم و دست دو پسرم حسن و حسین را گرفتم ، و احدی از اهل بدر و سابقه داران از مهاجرین و انصار را فراموش نکردم مگر آنکه آنان را درباره حقّ خود قسم دادم و به یاری خویش دعوت نمودم . ولی از همه مردم جز چهار نفر ندای مرا اجابت نکردند که سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بودند . همراه من کسی از اهل بیتم نبود ( ((ج)) : کسی از اهل بیتم با من قیام نکرد ) ، که با کمک او بجنگم و قوّت بگیرم . حمزه در روز اُحُد و جعفر در روز موته کشته شده بودند . من بین دو نفر احمقِ بد خلقِ ( ((الف)) و ((ب)) : توخالیِ خشک ) ذلیل حقیر عاجز یعنی عباس و عقيل ماندم این دو با کفر فاصله کمی داشتند ( ((ج)) : با اسلام فاصله کمی داشتند . یعنی تازه مسلمان بودند ) .

لذا مرا مجبور کردند و بر من غالب شدند . من هم سخنی را که هارون به برادرش گفته بود گفتم : (( ای پسر مادرم ، این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند )) ( ((ب)) مرا مجبور کردند و بر من غالب شدند و مرا ضعیف شمردند ، همانطور که پیامبر خدا حضرت هارون قبل از من ضعیف شمرده شد ، و نزدیک بود مرا بکشند ) .

پس من از هارون نیک پیروی کرده و با عهد پیامبر (ص) حجّتی قوی در دست دارم .

فرق سکوت امیرالمؤمنین (ع) با سکوت عثمان

سلیم می گوید : اشعث گفت : عثمان نیز چنین کرد . از مردم پناه خواست و آنان را به کمک خویش طلبید ولی یارانی نیافت ، لذا دست نگه داشت تا آنکه با مظلومیّت کشته شد !فرمود : وای بر تو ای پسر قیس ! آنگاه که مردم بر من غالب شدند و مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند ، اگر به من می گفتند : (( تو را حتما می کشیم )) از اینکه مرا بکشند مانع می شدم اگر چه کسی جز خود را نداشتم ( ((ج)) : آنان را از خود دفع می کردم و با شمشیر به جهاد با آنان بر می خاستم ) ، ولی آنان به من گفتند : (( اگر بیعت کنی از تو دست بر می داریم و به تو احترام می کنیم و تو را مقرّب می داریم و فضیلت می دهیم ، و اگر بیعت نکنی تو را می کشیم )) . در اینجا بود که وقتی کسی را نیافتم با ایشان بیعت کردم . بیعت من با آنان باطلی را بر ایشان حق نمی کند و موجب حقی بر ایشان نمی شود ( ((ب)) : حقّی را باطل نمی کند ) .

هنگامی که مردم به عثمان گفتند : (( خلافت را از خود خلع کن تا دست از تو برداریم )) ، اگر خود را خلع می کرد او را نمی کشتند ، ولی او گفت : (( خلع نمی کنم )) ، مردم هم گفتند :(( ما تو را می کشیم )) ! او از قبول سخن مردم خودداری کرد تا او را کشتند .

بجان خودم قسم ، اگر خلافت را از خود خلع می کرد برایش بهتر بود ، چرا که آن را بناحقّ گرفته بود و در آن نصیبی برایش نبود و آنچه حقّ او نبود ادّعا می کرد و حق دیگران را تصرّف کرده بود .

عثمان مقصّر در قتل خود

فرمود : وای بر تو ای پسر قیس ! عثمان از دو حالت خارج نیست : یا مردم را به یاری خویش فراخوانده ولی او را کمک نکرده اند و یا مردم از او خواسته اند تا یاریش دهند ولی خودش مردم را منع کرده است . برای او حلال نبوده که مسلمانان را از یاری امامی هدایت کننده و هدایت شده که هیچ بدعتی نگذاشته و هیچ بدعت گذاری را پناه نداده منع نماید ( یعنی اگر عثمان چنین امامی بوده است چرا مردم را منع کرده و اگر ضد این صفات در او جمع بوده (چنانکه بوده) پس مردم خوب کرده اند که او را یاری نکرده نکرده اند ) ، اکنون که نهی کرده کار بدی کرده است ، و مردم هم کار بدی کرده اند که او را اطاعت کرده اند ! و یا اینکه ظلم و رفتار بد او موجب شده که بخاطر جور او و حکمش بر خلاف کتاب و سنّت ، مردم او را سزاوار یاری ندیده اند . همه اینها در حالی بود که همراه عثمان - از اهل بیتش و دوستان و اصحابش - بیش از چهار هزار نفر بودند که اگر می خواست بوسیله آنان از خود دفاع کند می نمود ، پس چرا آنان را از یاری خویش منع نمود ؟

سوابق جنگ و صلح امیرالمؤمنین (ع)

من اگر در روزی که با ابوبکر بیعت شد بقیّه چهل نفر ( یعنی چهار نفر که سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر باشند حاضر بودند و بقیّه آنان که سی و شش نفر بودند حاضر نشدند ) ، که مطیع من باشند می یافتم با آنان به جهاد بر می خواستم . ولی روزی که با عمر و عثمان بیعت شد چنین نمی کردم ، زیرا من بیعت کرده بودم و مثل من بیعتش را نمی شکند ( ((ج)) من قبل از آنکه آنان متفرّق شوند و تغییر پیدا کنند بیعت کرده بودم و بیعت او بر گردن من مورد توجّه بود ) .

وای بر تو ای پسر قیس !مرا چگونه دیدی هنگامی که عثمان کشته شد و من یارانی یافتم آیا پراکندگی یا تأخیر یا ترس یا تقصیری در جنگ روز بصره از من دیدی ، در حالیکه آنان اطراف شترشان بودند ؟ ملعون است کسی که با او بوده ، ملعون است کسی که در اطراف آن شتر کشته شده ، ملعون است کسی که بعد از آن بدون توبه و استغفار باز گشته است . آنان یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من ظلم نمودند . من با دوازده هزار نفر به سوی آنان رفتم در حالیکه آنان بیش از صد و بیست هزار نفر بودند . خداوند مرا بر آنان پیروز نمود و آنان را بدست ما کشت و سینه مؤمنین را شفا بخشید ( این عبارت در ((ج)) چنین است : (( و آنان شترشان و آنکه آنان را فریب داد و آنانکه در اطراف او کشته شدند ، و هرکس بعد از آن باقی ماند بدون آنکه برگردد یا توبه کند و یا استغفار نماید همگی ملعونند . آنان یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من از حد خود تجاوز نمودند . من با داوزده هزار نفر سراغ آنان رفتم در حالیکه آنان صد و بیست و چند هزار نفر بودند . خداوند مرا بر آنان پیروز کرد و پنجاه هزار نفر از آنان را بدست ما یکجا به آتش فرستاد )) .

همین عبارت در ((د)) چنین است : آیا در جنگ من در بصره پراکندگی یا ترس یا کوتاهی از من دیدی ، در حالیکه اطراف شتر ملعون آن بیش از پنجاه هزار نفر بودند ، بعد از آنکه یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من ظلم کردند . من هم با کم تر از ده هزار نفر به طرف آنان رفتم ....) .

ای پسر قیس ، جنگ ما را در روز صفّین چگونه دیدی که خداوند پنجاه هزار نفر ( ((ب)) : هفتاد هزار نفر . ((الف)) خ ل : بیش از هفتاد هزار نفر ) ، از آنان را در یک واقعه به آتش فرستاد ؟

و ما را چگونه دیدی در روز نهروان ، که با مارقین برخورد کردیم ؟ در حالیکه آنان دین کسانی را داشتند که سعیشان در زندگی دنیا به گمراهی کشیده شده و گمان می کردند کار نیکی انجام می دهند . خداوند آنان را هم بدست ما در یک واقعه به آتش فرستاد ، به طوری که ده نفر از آنان باقی نماند و از مؤمنین ده نفر را هم نکشتند .

وای بر تو ای پسر قیس ! هیچ دیدی که پرچمی یا عَلَمی بدست من بازگردد ؟ ( ((ج)) : آیا در من سستی یا تأخیر دیده ای و یا دیده ای پرچمی به سوی من بازگردد ؟) مرا ملامت می کنی ای پسر قیس ، در حالیکه من همراه پیامبر (ص) در همه وقایع و جنگهایش بودم و در مشکلات پیشاپیش آن حضرت می رفتم . نه فرار می کردم و نه جای خود را ترک می نمودم و نه عجز نشان می دادم و نه جایگاه خود را خالی می گذاردم و نه پشت به دشمن می کردم ، چرا که برای پیامبر (ص) و وصیّ او سزاوار نیست که وقتی لباس جنگ پوشید و قصد دشمنش را نمود برگردد یا منصرف شود تا آنکه کشته شود یا خدا برایش فتح کند .

ای پسر قیس ، هیچ درباره من فرار یا عقب نشینی شنیده ای ؟

ای پسر قیس ، قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید ، اگر روزی که با ابوبکر بیعت شد - که مرا به داخل شدن در بیعت او ملامت کردی - چهل نفر می یافتم که بصیرتشان مثل آن چهار نفر که یافتم بود ، خود داری نمی کردم و با آنان می جنگیدم ، ولی نفر پنجمی نیافتم و دست نگه داشتم .

اشعث پرسید : یا امیرالمؤمنین ، آن چهار نفر کیانند ؟ فرمود : سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیّه قبل از آنکه بیعت مرا بشکند ! چراکه او دوبار با من بیعت کرد : بیعت اول او که بدان وفا کرد زمانی بود که با ابوبکر ( ((ج)) : عتیق . و ((عتیق)) لقب ابوبکر است ) ، بیعت شد و چهل نفر از مهاجرین و انصار نزد من آمدند و با من بیعت کردند که زبیر هم در میان آنان بود . من به آنها دستور دادم که صبح در حالیکه سر ها را تراشیده اند و اسلحه همراه دارند بر در خانه من حاضر باشند . ولی کسی جز چهار نفر به گفته خود وفا نکرد و به من راست نگفت : سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر .

بیعت دیگر زبیر با من هنگامی بود که او و رفیقش طلحه بعد از قتل عثمان نزد من آمدند و با اختیار خود و بدون اجبار با من بیعت کردند . سپس از دین خود برگشتند در حالیکه مرتد و بیعت شکن و زورگو و معاند و زیانکار ( ((الف)) و ((ب)) : حسود ) بودند . خداوند هم آنان را کشته به آتش فرستاد .

و امّا آن سه نفر : سلمان و ابوذر و مقداد ، بر دین محمّد (ص) و بر دین ابراهیم ثابت ماندند تا به محضر خداوند ملحق شدند . خدا آنان را رحمت کند .

ای پسر قیس ، قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید ( ((الف)) و ((ب)) : بخدا قسم ) ، اگر آن چهل نفری که بیعت کردند به من وفا دار بودند و صبح هنگام بر در خانه من با سر های تراشیده حاضر می شدند قبل از آنکه بیعت ابوبکر بر گردن من ملزم شود بر علیه او قیام می کردم و او را به درگاه الهی به محاکمه می کشیدم . و اگر قبل از بیعت عثمان یارانی می یافتم بر علیه آنان قیام می کردم و آنان را هم به درگاه الهی به محاکمه می کشیدم . ابن عوف خلافت را برای عثمان قرار داد و در بین خود شرط کردند که هنگام مرگش به او برگرداند . و امّا بعد از بیعت من با اینان دیگر راهی برای جهاد با آنها وجود نداشت .

شیعه و ناصبی و مستضعف

اشعث گفت : بخدا قسم ، اگر مسئله این طور که تو میگویی باشد همه امّت محمّد ، جز تو و شیعیانت ، هلاک شده اند ؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای پسر قیس ، بخدا قسم همانطور که میگویم حق با من است . ولی از امّت جز ناصبیان و بیعت شکنان و زورگویان و انکار کنندگان و معاندان هلاک نمی شوند . کسی که به توحید تمسّک جوید و به محمّد (ص) و اسلام اقرار نماید و از دین خارج نشود و ظالمان را بر علیه ما کمک نکند و عداوت و دشمنی بر علیه ما را در دل نگیرد ، ولی درباره خلافت شک داشته باشد و اهل آن و والیانش را نشناسد و به ولایت ما معرف نداشته باشد و به عداوت ما هم معتقد نباشد ، چنین کسی مسلمان مستضعفی است که رحمت خدا درباره او امید می رود و از جهت گناهانش بر او ترسیده می شود ( این عبارت در ((ج)) چنین است : و امّا کسی که به توحید و اقرار به محمّد (ص) و اسلام تمسّک نماید و از ولایت ائمّه علیهم السلام خارج نشود و ظالمان را بر علیه ما کمک نکند و دشمنی ما را معتقد نباشد ، چنین کسی مسلمان ضعیفی است که برای او امید رحمت از جانب خدای عزوجل داریم و از گناهانش بر او می ترسیم ) .

تأثیر این خطبه در قلوب مردم

ابان می گوید : سلیم بن قیس گفت : آن روز احدی از شیعیان علی (ع) نماند مگر آنکه صورتش بر افروخته شد و از گفتار حضرت شاد شد ، بخاطر آنکه امیرالمؤمنین (ع) مسئله را شرح داد و آن را اظهار نمود و پرده را برداشت و تقیّه را کنار گذاشت .

اَحَدَی از قاریان قرآن نیز باقی نماندند که درباره خلفای گذشته ( ابوبکر و عمر و عثمان ) شک داشت و درباره آنان خود داری می نمود و برائت از آنان را از روی تقوی و دوری از گناه کنار گذارده بود مگر آنکه یقین پیدا کرد ( ((ج)) : احدی از آنانکه در قلبشان درباره ناصبیان شک داشتند و نسبت به آنان خود داری می نمودند و مسئله‌ برائت از آنان از روی تقوی ظاهر نمی کردند باقی نماندند مگر اینکه خوش حال شدند ....) و بصیرت یافت و عقیده اش درست شد و از آن روز شکّ و توقّف را کنار گذاشت .

همچنین در اطراف حضرت باقی نماند احدی از کسانی که بیعت با حضرتش را قبول نکرده بودند جز آن طور که با عثمان و دو نفر قبل از او بیعت نمودند ، مگر اینکه ناراحتی در رویشان ظاهر شد و در تنگنا قرار گرفتند و از گفتار آن حضرت ناراحت شدند ( ((ج)) : باقی نماند احدی از بیعت کنندگان عثمان که با او بیعت نکرده بودند و خبر این خطبه به آنان رسید مگر آنکه سینه شان به تنگ آمد و از گفتار او ناراحت شدند ) ، البته عدّه ای از آنان بصیرت پیدا کردند و شکّشان از بین رفت .

همچنین ابان از سلیم نقل می کند : روزی برای عموم مردم ندیدم که از آن روز چشم ما را روشن تر کند ، بخاطر پرده ای که امیرالمؤمنین (ع) برای مردم برداشت و حقّی که ظاهر نمود و مسئله‌ و عاقبت کار را شرح داد و تقیّه را کنار گذارد .

شیعه بعد از آن مجلس و از آن روز زیاد شدند و سخن گفتند ، در حالیکه قبلا کم ترین گروه لشکرش بودند ، و سایر مردم همراه حضرت می جنگیدند بدون آنکه علم به مقام او نسبت به خدا و رسولش داشته باشند ( ((الف)) : و بعد از آن مردم با علم به مقام او همراهش می جنگیدند ) . بعد از آن مجلس شیعه اکثریت مردم و قسمت اعظم آنها شدند .

شهادت امیرالمؤمنین (ع)

این مجلس بعد از واقعه نهروان بود که حضرت دستور آمادگی و حرکت به سوی معاویه را می داد . ولی طولی نکشید که آن حضرت به شهادت رسید . ابن ملجم لعنه الله او را با خدعه و ترور شهید نمود ، در حالیکه شمشیرش مسموم بود و قبلا آن را مسموم کرده بود .

و صلی الله علی سیدنا امیرالمؤمنین و سلّم تسلیما .

( ((ب)) خ ل : طولی نکشید که ابن ملجم لعنه الله آن حضرت را با خدعه و ترور در نماز صبح شهید نمود ، در حالیکه حضرت به او دستور عبادت خدا را داده بود . او به سوی حضرت حمله کرد و با شمشیر مسمومی که قبلا مسموم کرده بود بر آن حضرت ضربه زد ).

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 8قدیم ص 149

ارشاد القلوب : ص 394

احقاق الحق : ج 1ص 61

روایت از غیر سلیم :

امالی شیخ مفید : ص 87مجلس 18

نهج البلاغه : ص 87خطبه 34

احتجاج طبرسی : ج 1ص 254

ارشاد شیخ مفید : ص 148

الغارات ثقفی به روایت بحار : ج 8قدیم ص 650

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

 

بسم الله الرحمن الرحیم


بیت المال در زمان عمر

نامه ابوالمختار به عمر درباره تضییع بیت المال

ابان می گوید : سلیم گفت : ابوالمختار بن ابی الصعق این اشعار را برای عمر بن خطّاب نوشت :

    اَلَا اَبْلِغْ اَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ رِسَالَةً           فَاَنْتَ اَمِینُ اللهِ فِی الْمَالِ وَ الْاَمْرِ

    وَ اَنْتَ اَمِینُ اللهِ فِینَا وَ مَنْ یَکُنْ           اَمِیناً لِرَبِّ النَّاسِ یَسْلَمْ لَهُ صَدْرِی

 فَلَا تَدَعَنْ اَهْلَ الرَّسَاتِیقِ وَ القُریٰ           یَخُونُونَ مَالَ اللهِ فِی الاُدُمِ الْحُمْرِ

    وَ اَرْسِلْ اِلَی النّعْمَانِ وَ ابْنِ مَعْقِلٍ           وَ اَرْسِلْ اِلَیٰ حَزْمٍ وَ اَرْسِلْ اِلَی بِشْرِ

     وَ اَرْسِلْ اِلَی الْحَجَّاجِ وَ اعْلَمْ حِسَابَهُ           وَ ذَاکَ الَّذِی فِی السُّوقِ مَوْلیٰ بَنِی بَدْرِ

             وَ لَا تَسْنِیَنَّ التَّابِعَیْنِ کِلَیْهِما           وَ صِهْرُ بَنِی غَزْوَانِ فِی الْقَوْمِ ذٰا وَفْرِ

     وَ مَا عَاصِمٌ فِیهَا بِصُفْرٍ عیابُهُ          وَ لَا ابْنُ غَلَّابٍ مِنْ رُمَاةِ بَنِی نَصْرِ

وَ اسْتُلَّ ذٰاکَ الْمَالُ دُونَ ابْنِ مُحْرَزٍ           وَ قَدْ کَانَ مِنْهُ فِی الرَّسَاتِیقِ ذٰاوَفْرٍ

فَاَرْسِلْ اِلَیْهِمْ یَصْدِقُوکَ وَ یُخْبِرُوا           اَحَادِیثَ هَذَا الْمَالِ مَنْ کَانَ ذٰافِکْرِ

         وَ قَاسِمْهُمُ اَهْلِی فِدَائُکَ اِنَّهُمْ           سَیَرْضَوْنَ اِنْ قَاسَمْتَهُمْ مِنْکَ بِالشَّطْرِ

    وَ لَا تَدْعُوَنِّ  لِلشَّهَادَةِ اِنَّنِی           اَغِیبُ وَ لٰکِنّی اَریٰ عَجَبَ الدَّهْرِ

          اَرَی الْخَیْلَ کَاالْجُدْرِانِ وَ الْبَیْضَ کَالدُّمیٰ           وَ خَطِیَّةٍ فِی عِدَّةِ النَّمْلِ وَ الْقَطْرِ

 وَ مِنْ رِیطَةٍ مَطْوِیَّةٍ فِی قِرَابِهَا           وَ مِنْ طَیِّ اَبْرَادٍ مُضَاعَفَةٍ صُفْرٍ

            اِذِالتَّاجِرُ الدارِی جَاءَ بِفَاْرَةٍ           مِنَ الْمِسْکِ رَاحَتْ فِی مَفَارِقِهِمْ تَجْرِی

                  نَنُوبُ اِذَا نَابُوا وَ نَغْزُوا اِذَا غَزَوْا           فَإِنَّ لَهُمْ مَالاً وَ لَیْسَ لَنَا وَفْرِ

(باید توجه داشت که این اشعار را یکی از دوستان عمر به عنوان دلسوزی برای او نوشته و لذا القابی که در اینجا برای عمر آمده از زبان او عینا ترجمه می شود . نکته دیگر اینکه قطعه هایی از این اشعار اشاره به جریان خاصّی است که در ذهن گوینده و مخاطب معلوم بوده و منظور از آن برای ما روشن نیست )یعنی :

بدانید که پیامی را به امیرالمؤمنین ( عمر ) ابلاغ می کنم :

(( تو امین خدا در مال و در کارها هستی ، و تو امین خدا در میان مائی ، و هرکس امین خدای مردم باشد سینه ام در مقابل او تسلیم است .

اهل روستا ها و قصابت را نگذار که مال خدا را با مصرف در خورشهای سرخ رنگ ( ((ب)) : در خورشها و شراب ) مورد خیانت قرار دهند .

سراغ نعمان و ابن معقل و حزم و بشر بفرست . و نیز سراغ حجاج بفرست و حساب او را بدان . او همان کسی است که در بازار غلام طایفه بنی بدر بود . دو نفر تابعین را فراموش مکن و داماد طایفه بنی غزوان هم در بین آنها صاحب ثروت است . عاصم نیز در میان آنان زنبیلش خالی نیست و همچنین ابن غلّاب که از تیراندازان طایفه بنی نصر است .

آن مال از دست ابن محرز ( ابن محرز ، در کتاب فتوح بلاذری بنام (( ابن محرش )) آمده است ) ، گرفته شد در حالیکه او در روستاها اموال زیادی داشت .

سراغ اینان بفرست که سخن راست را برایت بگویند و خبر های این مال را به کسانی که صاحب فکر هستند خبر دهند . ای خاندانم فدایت ! آن اموال را با آنان قسمت کن که اگر تقسیم کنی به نصف آن راضی می شوند . ولی مرا برای شهادت فرا مخوان که من پنهان شده عجائب روزگار را تماشا خواهم کرد .

در اموال آنان اسبها را چون دیوار ، و کلاه خود ها را مانند تصاویر سرخ گونه و نیزه های خطّی به تعداد مورچه ها و قطره های باران ، و لباسهای نرم پیچیده در صندوقها و لباسهای خط دار زرد رنگ بسیار که پیچیده شده می بینم .

هنگامی که تاجر عطر فروش نافه ای از مشک بیاورد در جاده های آنان به راه می افتد . وقتی نوبت به آنان می رسد به ما هم می رسد و وقتی آنان جنگ می کنند ما هم جنگ می کنیم ، در حالیکه آنان اموالی دارند ولی ما اموال زیادی نداریم .

اعتراض ابن غلّاب به ابوالمختار

ابن غلّاب مصری ( ابن غلّاب که نامش خالد بن حرث بود مسئول بیت المال در اصفهان بود و نامش در اشعار ابوالمختار آمده است ) هم این اشعار را گفت:

     اَلَا اَبْلِغْ اَبَا الْمُخْتار اَنِّی اََتَیْتُهُ           وَ لَمْ اَکُ ذٰاقُرْبیٰ لَدَیْهِ وَ لَا صِهْرٍ

وَ مَا کَانَ عِنْدِی مِنْ تُرَاثٍ وَ رِثْتُهُ           وَ لَا صَدَقَاتٍ مِنْ سِبیٰ وَ لَا غَدْرٍ

      وَ لٰکِنْ دَرٰاکِ الرَّکْضِ فِی کُلِّ غَارَةٍ           وَ صَبْرِی اِذَا مَا الْمُوْتُ کَانَ وَ رالسَّمْرِ

   بِسَابِغَةِ یَغْشَی اللُّبَانُ فُضُولُهَا           اُکَفْکِفُهَا عَنَّی بِاَبْیَضَ ذِی وَفْرٍ

یعنی :

(( به ابوالمختار خبر می دهم که من نزد او آمدم در حالیکه نه با او فامیل بودم و نه رابطه دامادی داشتم . میراثی که به ارث برده باشم و صدقاتی که از اسیر کردن و غدر و حیله بدست آورده باشم نداشتم . این اموال را با دویدن های متصل در هر غارتی و صبر در آن هنگام که مرگ پشت سر نیزه ها بود بدست آورده ام که با ذره کامل بلندی که دانه های آن سینه را می پوشاند و با شمشیری بلند آن را از خود دفع می کردم )).

عمر نصف اموال کارمندانش را مصادره کرد

سلیم می گوید : عمر بن خطّاب در آن سال از همه عمّالش نصف اموالشان را بخاطر شعر ابوالمختار به عنوان غرامت گرفت ، ولی از قنفذ عدوی هیچ نگرفت در حالیکه او هم از عمّالش بود ، و آنچه از او گرفته شده بود که بیست هزار درهم بود به او باز گردانید و حتی یک دهم و نصف یک دهم هم از او نگرفت .

از جمله عمّالش که مورد غرامت قرار گرفتند ابوهریره بود که والی بحرین بود .اموال او را شمرد که بیست و چهار هزار رسید و دوازده هزار آن را به عنوان غرامت از او گرفت ( در الغدیر : ج 6ص 277-271به نقل از فتوح البلدان بلاذری نام عدّه ای از عمّال عمر که مورد غرامت قرار گرفتند و نصف اموالشان را گرفت را ذکر کرده که ذیلا ذکر می شود :

ابوبکره ثقفی ، نافع ثقفی ، حجاج بن عتیک ثقفی عامل فرات ، جزء بن معاویه عامل سرّق ، بشر بن محتفز عامل جندی شاپور ، ابن غلّاب مسئول بیت المال اصفهان ، عاصم سلمی عامل مناذر ، سمرة بن جندب مسئول بازار اهواز ، نعمان بن عدی عامل منطقه دجله ، مجاشع داماد بنی غزوان مسئول صدقات بصره ، شبل بجلی مسئول غنیمتها ، ابو مریم بن محرش عامل رام هرمز ، سعد بن ابی وقّاص عامل کوفه ، ابوموسی اشعری عامل کوفه ، عمر و عاص عامل مصر ، عتبه بن ابی سفیان عامل طائف ، ابوهریره عامل بحرین ) .

علت استثنای قنفذ از پرداخت غرامت

ابان می گوید : سلیم گفت : علی (ع) را ملاقات کردم و درباره این کار عمر از آن حضرت سؤال کردم . فرمود : هیچ میدانی چرا نسبت به قنفذ خود داری کرده و از او هیچ غرامت نگرفته است ؟ عرض کردم : نه . فرمود : زیرا او بود که فاطمه را با تازیانه زد آن هنگام که آمده بود بین من و آنها فاصله شود . فاطمه (س) هم از دنیا رفت در حالیکه اثر تازیانه در بازویش مانند بازوبند باقی مانده  بود .

____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 8قدیم ص 223

روایت از غیر سلیم :

فتوح البلدان بلاذری : ص 90و 226و 292

........................................

 

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 

 





برچسب ها: ,,,,
موضوعات
احکام خمس
غدیر کامل ترین پیام
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 13
افراد آنلاين : 2
بازديد ديروز : 14
بازديد ماه : 175
بازديد سال : 1372
کل بازديدها : 33145
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 248
تعداد نظرات : 6