خطبه امیرالمؤمنین (ع) در سال آخر عُمْر
چرا امیرالمؤمنین ع در مقابل ابوبکر و عمر,شمشیر,نکشید ؟,اقدام امیرالمؤمنین ع برای جنگ با ابوبکر,و,عمر
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

خطبه امیرالمؤمنین (ع) در سال آخر عُمْرِ مبارک

شکایت امیرالمؤمنین (ع) از یاران خود

ابان از سلیم نقل می کند که گفت : در اطراف امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودیم و گروهی از اصحاب نزد آن حضرت بودند . یک نفر عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ، چه خوب است مردم را برای رفتن به جنگ ترغیب فرمائی.

دنیا گرایی مردم و بی توجّهی به آخرت

حضرت برخاست و خطبه ای ایراد کرد و طیّ آن فرمود : من شما را برای رفتن به جنگ ترغیب نمودم ( ((ج)) : همین عیب شما را کافی است که من چقدر شما را برای جنگ ترغیب نمودم ولی...)  ، ولی شما نرفتید . و خیر خواهی شما را نمودم ولی شما نپذیرفتید ، و شما را فراخواندم ولی گوش نکردید . شما حاضران همچون غائب و زنده هایی همچون مرده و کرّانی صاحب گوش هستید . بر شما حکمت تلاوت می کنم و شما را به موعظه های شفا بخش و کفایت کننده نصیحت می کنم و به جهاد با اهل ظلم و جور ترغیب می نمایم ، ولی به آخر سخنم نرسیده شما را می بینم که در حلقه های پراکنده متفرّق شده اید ( ((ب)) : بی اعتنا به سخنان من شده اید)  ، و برای یکدیگر شعر می گویید و ضرب المثل می آورید و از قیمت خرما و شیر می پرسید .

خستگی از جنگ و بی نظمی !

دستتان بریده باد !( ((ج)) : دستتان خاک آلود باد ) ، از جنگ و آمادگی برای آن ( ((ج)) : از جنگ و شعله ور شدن آن ) ، خستگی نشان داده اید ، و قلبهایتان را از یاد آن آسوده کرده اید ، و خود را با اباطیل و مطالب گمراه کننده و عذر های واهی مشغول کرده اید .

وای بر شما !با آنان بجنگید قبل آنکه آنان با شما بجنگند . بخدا قسم ، هرگز قومی در وسط خانه خود مورد حمله قرار نمی گیرد مگر آنکه ذلیل می شوند . قسم بخدا گمان ندارم شما گفته هایم را عملی کنید تا دشمنانتان کار خود را بکنند ، و من هم دوست داشتم که آنان را می دیدم و با بصیرت و یقینم خدا را ملاقات می کردم و از چشیدن درد گرفتاری به شما و از همنشینی با شما راحت می شدم ( ((ج)) : بخدا قسم دوست داشتم که از شما جدا می شدم و از آنچه از شما تحمّل می کنم راحت می شدم ) .

شما همچون گلّه شتری هستید که چوپان آن گم شده باشد . هرچه از یک طرف جمع آوری شوند از سوی دیگر پراکنده می شوند .

این طور که من می بینم بخدا قسم گویا شما را می نگرم که اگر جنگ شعله بگیرد و مرگ شدّت یابد ( ((ج)) : بخدا قسم ، نمی فهمید مگر وقتی که جنگ شعله گرفته و مرگ سرخ به میان آید ) ، همچون شکافتن سر و همچون انفراج زن هنگام وضع حمل که دست لمس کننده ای را مانع نمی شود ( یعنی این اندازه اختیار از کف می دهد ) ، از اطراف علی بن ابی طالب پراکنده می شوید .

چرا امیرالمؤمنین (ع) مانند عثمان سکوت نکرد ؟

اشعث بن قیس کندی گفت : آیا خوب نبود تو هم کار عثمان بن عفان کندی را می کردی ؟ ( همانطور که از دنباله حدیث معلوم می شود منظور از کار عثمان این است که وقتی دید مردم با او مخالف شده اند با اینکه از قبیله خود یارانی داشت ولی آنان را به کمک خود نخواند . مردم هم وقتی این حالت او را دیدند حمله کردند و او را کشتند ) .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای (( عرف النار )) ( ((عرف النار )) لقبی است که حضرت به اشعث بن قیس داده و در موارد دیگر هم آمده است و معنای آن (( بوی آتش )) است ) ، آیا خیال می کنید من هم کار عثمان را انجام می دهم ؟ ای پسر قیس ، من از شرّ آنچه می گویی بخدا پناه می برم ! بخدا قسم آنچه عثمان انجام داد خفّت آور است حتّی برای کسی که دین ندارد و حق در دست او نیست ، من چونه آن را انجام دهم در حالیکه دلیلی از جانب پروردگارم دارم و حجّت او در دست من و حق با من است ؟!

جزای کسی که به دشمن خود تمکین کند !

بخدا قسم ، اگر کسی به دشمن خود اجازه دهد تا گوشت او را جدا کند و پوستش را پاره کند و استخوانش را بشکند و خونش را بریزد ، در حالیکه قادر بر ممانعت او باشد ، گناه او عظیم است و آنچه سینه اش آن را در خود جای داده ( یعنی قلبش ) ضعیف است ( ((ب)) : عقلش ضعیف است ) .

اگر تو می خواهی ای پسر قیس چنین باش ، و امّا من نخواهم بود و کم تر از این راضی نمی شوم که با دست خویش ضربه شمشیری فرود آورم که استخوان سر ها را به هوا پرتاب کند و ضرب آن کف و مچ دست نابود شود ، و بعد از آن خدا هرچه بخواهد می کند .

وای بر تو ای پسر قیس ! مؤمن به هر مرگی می میرد ولی خود را نمی کُشد . هرکس قادر بر حفظ خون خود باشد و بین خود و قاتلش را آزاد بگذارد ، در واقع خود را کشته است .

((سامره)) قائلین به ((لا قتال))

وای بر تو ای پسر قیس ! این امّت بر هفتاد و سه گروه متفرّق می شوند ، یک گروه از اینان در بهشت و هفتاد و دو گروه در آتش اند بدترین آنها و مبغوض ترینشان نزد خداوند و دورترین آنها از خدا ((سامره)) هستند که می گویند (( جنگ نَه )) و دروغ می گویند . خداوند عزوجل به جنگ این تجاوزکاران و از دین خارج شدگان ( ((باغی)) یعنی تجاوز کار ، که در اینجا کنایه از اصحاب معاویه است ،  و ((مارق)) یعنی خارج شده از دین که کنایه از نهروانیان است ) ، در کتاب خود و سنّت پیامبرش دستور داده است .

چرا امیرالمؤمنین (ع) در مقابل ابوبکر و عمر شمشیر نکشید ؟

اشعث بن قیس در حالیکه از سخن حضرت به غضب آمده بود گفت : ای پسر ابی طالب ، چه مانعی داشت هنگامی که با ابوبکر و عمر و بعد از آنها با عثمان بیعت شد ، جنگ کنی و شمشیر بزنی ؟ تو از روزی که به عراق آمده ای برای ما خطبه ای نخوانده ای مگر اینکه در آن قبل از اینکه از منبر پایین بیایی گفته ای : (( بخدا قسم من سزاوارترین مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامی که خداوند پیامبر (ص) را قبض روح کرده همچنان مظلوم بوده ام )) . چه چیزی تو را مانع شده که با شمشیرت از مظلومیّت خود دفاع کنی ؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای پسر قیس ، سخنت را گفتی جواب را بشنو : ترس و یا کراهت از لقای پروردگار مرا از این اقدام مانع نبوده ، و نه اینکه نمی دانستم آنچه نزد خدا است از دنیا و بقاء در آن برای من بهتر است ( ((ج)) : و من می دانم که آنچه نزد خدا است از دنیا و آنچه در آن است بهتر است ) . آنچه مرا از این کار مانع شد امر پیامبر (ص) و پیمان او با من بود . پیامبر (ص) به من خبر داد که امّت بعد از او با من چه خواهند کرد .

بنابر این هنگامی که کار هایشان را با چشم می دیدم علم من و یقینم قوی تر از قبل نبود بلکه من به سخن پیامبر (ص) بیشتر از آنچه با چشم دیدم و شاهد بودم یقین داشتم .عرض کردم : یا رسول الله ، وقتی چنین کار هایی بوقوع پیوست چه سفارشی به من می فرمایی ؟ فرمود : (( اگر یارانی پیدا کردی به آنان اعلان جنگ کن و با ایشان جهاد کن ، و اگر یارانی نیافتی دست نگه دار و خون خود را حفظ کن تا زمانی که برای برپایی دین و کتاب خدا و سنّت من یارانی پیدا کنی )).

و پیامبر (ص) به من خبر داد که بزودی امّت مرا خوار کرده و با غیر من بیعت می کنند و تابع دیگری می شوند .

و پیامبر (ص) به من خبر داد که من نسبت به او همچون هارون نسبت به موسی هستم ، و امّت بعد از او بمنزله هارون و پیروانش و گوساله و پیروانش خواهند شد ، آنجا که موسی گفت ((یَا هَارُونُ ، مَا مَنَعَکَ إِذْ رَاَیْتَهُمْ ضَلُّوا اَلَّا تَتَّبِعَنِ اَفَعَصَیْتَ اَمْرِی قَالَ یَابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی )) وَ قَالَ : (( یَابْنَ اُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لَا بِرَأْسِی إنِّی خَشِیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إسْرَائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی /سوره اعراف /آیه صد و پنجاه )) (( ای هارون چرا وقتی دیدی مردم گمراه می شوند دست از متابعت من برداشتی ؟ آیا با فرمان من مخالفت کردی ؟ گفت : ای پسر مادرم ، این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند )) و گفت : (( ای پسر مادرم ، گریبان مرا مگیر و دست از سرم بردار ( جمله (( لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لَا بِرَأْسِی )) ؛ یعنی (( محاسن من و سر مرا مگیر )) که کنایه است ، در متن هم بصورت کنایه معنی شده ) ، من ترسیدم بگویی بین بنی اسرائیل اختلاف انداختی و گفتار مرا مراعات نکردی )) .

( از جمله (( اگر یارانی پیدا کردی ....)) تا اینجا عبارت در ((ب)) و ((د)) چنین است : ای علی ، مژده باد تو را ، که زندگی و مرگ تو با من است و تو برادر و وزیر و وارث من هستی ، و تو ذمّه مرا بری و امانت مرا ادّعا می نمائی و طبق سنّت من می جنگی . تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی و تو از هارون نیک پیروی خواهی کرد آنگاه که قومش او را ضعیف شمردند و نزدیک بود او را بکشند . در مقابل ظلم قریش و همدستی آنان بر علیه تو صبر کن که اینها کینه های بدر و خونهای احد است . و تو بمنزله هارون و تابعینش و آنان منزله گوساله و تابعینش هستند ) .

مقصود پیامبر (ص) این بود که موسی (ع) وقتی هارون را جانشین خود در میان آنان قرار داد به او دستور داد که اگر گمراه شدند و یارانی پیدا کرد با آنان جهاد نماید ، و اگر یارانی پیدا نکرد خودداری کند و خون خود را حفظ کند و بین آنان تفرقه نیاندازد . من هم ترسیدم برادرم پیامبر (ص) همین سخن را به من بگوید که (( چرا بین امّت تفرقه انداختی و مراعات سخن مرا نکردی ، در حالیکه با تو عهد کرده بودم که اگر یارانی نیافتی دست نگه داری و خون خود و اهل بیت و شیعیانت را حفظ کنی )) ؟

اقدام امیرالمؤمنین (ع) برای جنگ با ابوبکر و عمر

فرمود : وقتی پیامبر (ص) از دنیا رفت مردم به ابوبکر تمایل نشان دادند و با او بیعت کردند در حالیکه من مشغول غسل و دفن آن حضرت بودم . سپس به قرآن مشغول شدم و با خود قسم یاد کرد که عبا بر دوش نیاندازم ( منظور از ((رداء)) که در عبارت عربی به کار رفته لباسی است که بر روی سایر لباسها به عنوان لباس بیرون از منزل می پوشند ) مگر برای نماز تا آنکه همه قرآن را در یک کتاب جمع کنم ، و این کار را انجام دادم .

سپس فاطمه (س) سوار کردم و دست دو پسرم حسن و حسین را گرفتم ، و احدی از اهل بدر و سابقه داران از مهاجرین و انصار را فراموش نکردم مگر آنکه آنان را درباره حقّ خود قسم دادم و به یاری خویش دعوت نمودم . ولی از همه مردم جز چهار نفر ندای مرا اجابت نکردند که سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بودند . همراه من کسی از اهل بیتم نبود ( ((ج)) : کسی از اهل بیتم با من قیام نکرد ) ، که با کمک او بجنگم و قوّت بگیرم . حمزه در روز اُحُد و جعفر در روز موته کشته شده بودند . من بین دو نفر احمقِ بد خلقِ ( ((الف)) و ((ب)) : توخالیِ خشک ) ذلیل حقیر عاجز یعنی عباس و عقيل ماندم این دو با کفر فاصله کمی داشتند ( ((ج)) : با اسلام فاصله کمی داشتند . یعنی تازه مسلمان بودند ) .

لذا مرا مجبور کردند و بر من غالب شدند . من هم سخنی را که هارون به برادرش گفته بود گفتم : (( ای پسر مادرم ، این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند )) ( ((ب)) مرا مجبور کردند و بر من غالب شدند و مرا ضعیف شمردند ، همانطور که پیامبر خدا حضرت هارون قبل از من ضعیف شمرده شد ، و نزدیک بود مرا بکشند ) .

پس من از هارون نیک پیروی کرده و با عهد پیامبر (ص) حجّتی قوی در دست دارم .

فرق سکوت امیرالمؤمنین (ع) با سکوت عثمان

سلیم می گوید : اشعث گفت : عثمان نیز چنین کرد . از مردم پناه خواست و آنان را به کمک خویش طلبید ولی یارانی نیافت ، لذا دست نگه داشت تا آنکه با مظلومیّت کشته شد !فرمود : وای بر تو ای پسر قیس ! آنگاه که مردم بر من غالب شدند و مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند ، اگر به من می گفتند : (( تو را حتما می کشیم )) از اینکه مرا بکشند مانع می شدم اگر چه کسی جز خود را نداشتم ( ((ج)) : آنان را از خود دفع می کردم و با شمشیر به جهاد با آنان بر می خاستم ) ، ولی آنان به من گفتند : (( اگر بیعت کنی از تو دست بر می داریم و به تو احترام می کنیم و تو را مقرّب می داریم و فضیلت می دهیم ، و اگر بیعت نکنی تو را می کشیم )) . در اینجا بود که وقتی کسی را نیافتم با ایشان بیعت کردم . بیعت من با آنان باطلی را بر ایشان حق نمی کند و موجب حقی بر ایشان نمی شود ( ((ب)) : حقّی را باطل نمی کند ) .

هنگامی که مردم به عثمان گفتند : (( خلافت را از خود خلع کن تا دست از تو برداریم )) ، اگر خود را خلع می کرد او را نمی کشتند ، ولی او گفت : (( خلع نمی کنم )) ، مردم هم گفتند :(( ما تو را می کشیم )) ! او از قبول سخن مردم خودداری کرد تا او را کشتند .

بجان خودم قسم ، اگر خلافت را از خود خلع می کرد برایش بهتر بود ، چرا که آن را بناحقّ گرفته بود و در آن نصیبی برایش نبود و آنچه حقّ او نبود ادّعا می کرد و حق دیگران را تصرّف کرده بود .

عثمان مقصّر در قتل خود

فرمود : وای بر تو ای پسر قیس ! عثمان از دو حالت خارج نیست : یا مردم را به یاری خویش فراخوانده ولی او را کمک نکرده اند و یا مردم از او خواسته اند تا یاریش دهند ولی خودش مردم را منع کرده است . برای او حلال نبوده که مسلمانان را از یاری امامی هدایت کننده و هدایت شده که هیچ بدعتی نگذاشته و هیچ بدعت گذاری را پناه نداده منع نماید ( یعنی اگر عثمان چنین امامی بوده است چرا مردم را منع کرده و اگر ضد این صفات در او جمع بوده (چنانکه بوده) پس مردم خوب کرده اند که او را یاری نکرده نکرده اند ) ، اکنون که نهی کرده کار بدی کرده است ، و مردم هم کار بدی کرده اند که او را اطاعت کرده اند ! و یا اینکه ظلم و رفتار بد او موجب شده که بخاطر جور او و حکمش بر خلاف کتاب و سنّت ، مردم او را سزاوار یاری ندیده اند . همه اینها در حالی بود که همراه عثمان - از اهل بیتش و دوستان و اصحابش - بیش از چهار هزار نفر بودند که اگر می خواست بوسیله آنان از خود دفاع کند می نمود ، پس چرا آنان را از یاری خویش منع نمود ؟

سوابق جنگ و صلح امیرالمؤمنین (ع)

من اگر در روزی که با ابوبکر بیعت شد بقیّه چهل نفر ( یعنی چهار نفر که سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر باشند حاضر بودند و بقیّه آنان که سی و شش نفر بودند حاضر نشدند ) ، که مطیع من باشند می یافتم با آنان به جهاد بر می خواستم . ولی روزی که با عمر و عثمان بیعت شد چنین نمی کردم ، زیرا من بیعت کرده بودم و مثل من بیعتش را نمی شکند ( ((ج)) من قبل از آنکه آنان متفرّق شوند و تغییر پیدا کنند بیعت کرده بودم و بیعت او بر گردن من مورد توجّه بود ) .

وای بر تو ای پسر قیس !مرا چگونه دیدی هنگامی که عثمان کشته شد و من یارانی یافتم آیا پراکندگی یا تأخیر یا ترس یا تقصیری در جنگ روز بصره از من دیدی ، در حالیکه آنان اطراف شترشان بودند ؟ ملعون است کسی که با او بوده ، ملعون است کسی که در اطراف آن شتر کشته شده ، ملعون است کسی که بعد از آن بدون توبه و استغفار باز گشته است . آنان یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من ظلم نمودند . من با دوازده هزار نفر به سوی آنان رفتم در حالیکه آنان بیش از صد و بیست هزار نفر بودند . خداوند مرا بر آنان پیروز نمود و آنان را بدست ما کشت و سینه مؤمنین را شفا بخشید ( این عبارت در ((ج)) چنین است : (( و آنان شترشان و آنکه آنان را فریب داد و آنانکه در اطراف او کشته شدند ، و هرکس بعد از آن باقی ماند بدون آنکه برگردد یا توبه کند و یا استغفار نماید همگی ملعونند . آنان یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من از حد خود تجاوز نمودند . من با داوزده هزار نفر سراغ آنان رفتم در حالیکه آنان صد و بیست و چند هزار نفر بودند . خداوند مرا بر آنان پیروز کرد و پنجاه هزار نفر از آنان را بدست ما یکجا به آتش فرستاد )) .

همین عبارت در ((د)) چنین است : آیا در جنگ من در بصره پراکندگی یا ترس یا کوتاهی از من دیدی ، در حالیکه اطراف شتر ملعون آن بیش از پنجاه هزار نفر بودند ، بعد از آنکه یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من ظلم کردند . من هم با کم تر از ده هزار نفر به طرف آنان رفتم ....) .

ای پسر قیس ، جنگ ما را در روز صفّین چگونه دیدی که خداوند پنجاه هزار نفر ( ((ب)) : هفتاد هزار نفر . ((الف)) خ ل : بیش از هفتاد هزار نفر ) ، از آنان را در یک واقعه به آتش فرستاد ؟

و ما را چگونه دیدی در روز نهروان ، که با مارقین برخورد کردیم ؟ در حالیکه آنان دین کسانی را داشتند که سعیشان در زندگی دنیا به گمراهی کشیده شده و گمان می کردند کار نیکی انجام می دهند . خداوند آنان را هم بدست ما در یک واقعه به آتش فرستاد ، به طوری که ده نفر از آنان باقی نماند و از مؤمنین ده نفر را هم نکشتند .

وای بر تو ای پسر قیس ! هیچ دیدی که پرچمی یا عَلَمی بدست من بازگردد ؟ ( ((ج)) : آیا در من سستی یا تأخیر دیده ای و یا دیده ای پرچمی به سوی من بازگردد ؟) مرا ملامت می کنی ای پسر قیس ، در حالیکه من همراه پیامبر (ص) در همه وقایع و جنگهایش بودم و در مشکلات پیشاپیش آن حضرت می رفتم . نه فرار می کردم و نه جای خود را ترک می نمودم و نه عجز نشان می دادم و نه جایگاه خود را خالی می گذاردم و نه پشت به دشمن می کردم ، چرا که برای پیامبر (ص) و وصیّ او سزاوار نیست که وقتی لباس جنگ پوشید و قصد دشمنش را نمود برگردد یا منصرف شود تا آنکه کشته شود یا خدا برایش فتح کند .

ای پسر قیس ، هیچ درباره من فرار یا عقب نشینی شنیده ای ؟

ای پسر قیس ، قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید ، اگر روزی که با ابوبکر بیعت شد - که مرا به داخل شدن در بیعت او ملامت کردی - چهل نفر می یافتم که بصیرتشان مثل آن چهار نفر که یافتم بود ، خود داری نمی کردم و با آنان می جنگیدم ، ولی نفر پنجمی نیافتم و دست نگه داشتم .

اشعث پرسید : یا امیرالمؤمنین ، آن چهار نفر کیانند ؟ فرمود : سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیّه قبل از آنکه بیعت مرا بشکند ! چراکه او دوبار با من بیعت کرد : بیعت اول او که بدان وفا کرد زمانی بود که با ابوبکر ( ((ج)) : عتیق . و ((عتیق)) لقب ابوبکر است ) ، بیعت شد و چهل نفر از مهاجرین و انصار نزد من آمدند و با من بیعت کردند که زبیر هم در میان آنان بود . من به آنها دستور دادم که صبح در حالیکه سر ها را تراشیده اند و اسلحه همراه دارند بر در خانه من حاضر باشند . ولی کسی جز چهار نفر به گفته خود وفا نکرد و به من راست نگفت : سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر .

بیعت دیگر زبیر با من هنگامی بود که او و رفیقش طلحه بعد از قتل عثمان نزد من آمدند و با اختیار خود و بدون اجبار با من بیعت کردند . سپس از دین خود برگشتند در حالیکه مرتد و بیعت شکن و زورگو و معاند و زیانکار ( ((الف)) و ((ب)) : حسود ) بودند . خداوند هم آنان را کشته به آتش فرستاد .

و امّا آن سه نفر : سلمان و ابوذر و مقداد ، بر دین محمّد (ص) و بر دین ابراهیم ثابت ماندند تا به محضر خداوند ملحق شدند . خدا آنان را رحمت کند .

ای پسر قیس ، قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید ( ((الف)) و ((ب)) : بخدا قسم ) ، اگر آن چهل نفری که بیعت کردند به من وفا دار بودند و صبح هنگام بر در خانه من با سر های تراشیده حاضر می شدند قبل از آنکه بیعت ابوبکر بر گردن من ملزم شود بر علیه او قیام می کردم و او را به درگاه الهی به محاکمه می کشیدم . و اگر قبل از بیعت عثمان یارانی می یافتم بر علیه آنان قیام می کردم و آنان را هم به درگاه الهی به محاکمه می کشیدم . ابن عوف خلافت را برای عثمان قرار داد و در بین خود شرط کردند که هنگام مرگش به او برگرداند . و امّا بعد از بیعت من با اینان دیگر راهی برای جهاد با آنها وجود نداشت .

شیعه و ناصبی و مستضعف

اشعث گفت : بخدا قسم ، اگر مسئله این طور که تو میگویی باشد همه امّت محمّد ، جز تو و شیعیانت ، هلاک شده اند ؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای پسر قیس ، بخدا قسم همانطور که میگویم حق با من است . ولی از امّت جز ناصبیان و بیعت شکنان و زورگویان و انکار کنندگان و معاندان هلاک نمی شوند . کسی که به توحید تمسّک جوید و به محمّد (ص) و اسلام اقرار نماید و از دین خارج نشود و ظالمان را بر علیه ما کمک نکند و عداوت و دشمنی بر علیه ما را در دل نگیرد ، ولی درباره خلافت شک داشته باشد و اهل آن و والیانش را نشناسد و به ولایت ما معرف نداشته باشد و به عداوت ما هم معتقد نباشد ، چنین کسی مسلمان مستضعفی است که رحمت خدا درباره او امید می رود و از جهت گناهانش بر او ترسیده می شود ( این عبارت در ((ج)) چنین است : و امّا کسی که به توحید و اقرار به محمّد (ص) و اسلام تمسّک نماید و از ولایت ائمّه علیهم السلام خارج نشود و ظالمان را بر علیه ما کمک نکند و دشمنی ما را معتقد نباشد ، چنین کسی مسلمان ضعیفی است که برای او امید رحمت از جانب خدای عزوجل داریم و از گناهانش بر او می ترسیم ) .

تأثیر این خطبه در قلوب مردم

ابان می گوید : سلیم بن قیس گفت : آن روز احدی از شیعیان علی (ع) نماند مگر آنکه صورتش بر افروخته شد و از گفتار حضرت شاد شد ، بخاطر آنکه امیرالمؤمنین (ع) مسئله را شرح داد و آن را اظهار نمود و پرده را برداشت و تقیّه را کنار گذاشت .

اَحَدَی از قاریان قرآن نیز باقی نماندند که درباره خلفای گذشته ( ابوبکر و عمر و عثمان ) شک داشت و درباره آنان خود داری می نمود و برائت از آنان را از روی تقوی و دوری از گناه کنار گذارده بود مگر آنکه یقین پیدا کرد ( ((ج)) : احدی از آنانکه در قلبشان درباره ناصبیان شک داشتند و نسبت به آنان خود داری می نمودند و مسئله‌ برائت از آنان از روی تقوی ظاهر نمی کردند باقی نماندند مگر اینکه خوش حال شدند ....) و بصیرت یافت و عقیده اش درست شد و از آن روز شکّ و توقّف را کنار گذاشت .

همچنین در اطراف حضرت باقی نماند احدی از کسانی که بیعت با حضرتش را قبول نکرده بودند جز آن طور که با عثمان و دو نفر قبل از او بیعت نمودند ، مگر اینکه ناراحتی در رویشان ظاهر شد و در تنگنا قرار گرفتند و از گفتار آن حضرت ناراحت شدند ( ((ج)) : باقی نماند احدی از بیعت کنندگان عثمان که با او بیعت نکرده بودند و خبر این خطبه به آنان رسید مگر آنکه سینه شان به تنگ آمد و از گفتار او ناراحت شدند ) ، البته عدّه ای از آنان بصیرت پیدا کردند و شکّشان از بین رفت .

همچنین ابان از سلیم نقل می کند : روزی برای عموم مردم ندیدم که از آن روز چشم ما را روشن تر کند ، بخاطر پرده ای که امیرالمؤمنین (ع) برای مردم برداشت و حقّی که ظاهر نمود و مسئله‌ و عاقبت کار را شرح داد و تقیّه را کنار گذارد .

شیعه بعد از آن مجلس و از آن روز زیاد شدند و سخن گفتند ، در حالیکه قبلا کم ترین گروه لشکرش بودند ، و سایر مردم همراه حضرت می جنگیدند بدون آنکه علم به مقام او نسبت به خدا و رسولش داشته باشند ( ((الف)) : و بعد از آن مردم با علم به مقام او همراهش می جنگیدند ) . بعد از آن مجلس شیعه اکثریت مردم و قسمت اعظم آنها شدند .

شهادت امیرالمؤمنین (ع)

این مجلس بعد از واقعه نهروان بود که حضرت دستور آمادگی و حرکت به سوی معاویه را می داد . ولی طولی نکشید که آن حضرت به شهادت رسید . ابن ملجم لعنه الله او را با خدعه و ترور شهید نمود ، در حالیکه شمشیرش مسموم بود و قبلا آن را مسموم کرده بود .

و صلی الله علی سیدنا امیرالمؤمنین و سلّم تسلیما .

( ((ب)) خ ل : طولی نکشید که ابن ملجم لعنه الله آن حضرت را با خدعه و ترور در نماز صبح شهید نمود ، در حالیکه حضرت به او دستور عبادت خدا را داده بود . او به سوی حضرت حمله کرد و با شمشیر مسمومی که قبلا مسموم کرده بود بر آن حضرت ضربه زد ).

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 8قدیم ص 149

ارشاد القلوب : ص 394

احقاق الحق : ج 1ص 61

روایت از غیر سلیم :

امالی شیخ مفید : ص 87مجلس 18

نهج البلاغه : ص 87خطبه 34

احتجاج طبرسی : ج 1ص 254

ارشاد شیخ مفید : ص 148

الغارات ثقفی به روایت بحار : ج 8قدیم ص 650

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,,
موضوعات
احکام خمس
غدیر کامل ترین پیام
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 42
افراد آنلاين : 3
بازديد ديروز : 160
بازديد ماه : 365
بازديد سال : 4755
کل بازديدها : 30293
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 248
تعداد نظرات : 6