X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

آسمانی ها - وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب
وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب
وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب

کیفیت غسل پیامبر (ص)

سلیم گفت :از براء بن عازب شنیدم که می گفت : بنی هاشم را چه در حیات پیامبر (ص) و چه بعد از وفات آن حضرت شدیدا دوست می داشتم.

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت به علی (ع) وصیت کرد که غسلش را غیر او بر عهده نگیرد ، و برای احدی غیر از او سزاوار نیست عورتش را ببیند ، و هیچ کس عورت پیامبر (ص) را نمی بیند مگر آنکه بینائیش از بین می رود ( احتمالا منظور این باشد که هرکس چشمش به عورت پیامبر (ص) بیفتد دیده اش کور می شود اگر چه از روی عمد نباشد ، و چون در هنگام غسل احتمال رؤیت - و لو غیر عمدی - وجود دارد - لذا این مسئله فقط برای امیرالمؤمنین (ع) اجازه داده شده است)  .

علی (ع) عرض کرد : یا رسول الله ، چه کسی مرا در غسل تو کمک می کند؟  فرمود : جبرئیل با گروهی از ملائکه.

و چنین شد که علی (ع) آن حضرت را غسل می داد ، و فضل بن عباس با چشمان بسته آب می ریخت ، و ملائکه بدن حضرت را آن طور که علی (ع) می خواست می گردانیدند.  علی (ع) خواست پیراهن پیامبر (ص) را از تنش بیرون آوَرَد ، که صیحه زننده ای به او ندا داد : (( ای علی ، پیراهن پیامبرت را بیرون میاور )) . لذا دستش را از زیر پیراهن داخل کرد و او را غسل داد و سپس حنوط کرد و کفن نمود ، و هنگام کفن کردن و حنوط پیراهن را بیرون آورد .

کیفیت خروج اصحاب سقیفه و بیعت آنان

براء بن عازب می گوید : هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت از آن ترس داشتم که قریش برای اخراج امر خلافت از بنی هاشم متّحد شوند .

وقتی مردم کار خود را درباره بیعت ابوبکر به انجام رساندند حالت شخص متحیّر فرزند از دست داده ای مرا گرفت ، اضافه بر حزنی که از وفات پیامبر (ص) داشتم .

من در رفت و آمد بودم و بزرگانِ مردم را زیر نظر داشتم ، و این در حالی بود که بنی هاشم برای غسل و حنوط کنار بدن پیامبر (ص) جمع شده بودند . از سوی دیگر سخن سعد بن عباده و آن دسته از اصحاب جاهلش که تابع او شده بودند به من رسید ( (( سعد بن عباده )) رئیس انصار بود و از طرف انصار به عنوان خلیفه در مقابل ابوبکر و عمر معرفی شده بود. و انصار تصمیم داشتند او را امیر قرار دهند ) ، و با آنان جمع نشدم و دانستم به نتیجه ای نخواهد رسید .

همچنان بین آنان و مسجد رفت و آمد می کردم و در جستجوی بزرگان قریش بودم . در همان حال متوجه شدم ابوبکر و عمر هم نیستند . ولی طولی نکشید که با آن دو و ابوعبیده رو به رو شدم که در میان اهل سقیفه پیش می آمدند و لباس های صنعانی ( منظور از لباس های صنعانی نوعی لباس بوده که در یمن ساخته می شد ) ، پوشیده بودند . هیچکس از کنارشان عبور نمی کرد مگر آنکه متعرّض او می شدند ، و وقتی او را می شناختند دست او را می گرفتند و بر دست ابوبکر ( بعنوان بیعت ) می کشیدند ، چه به این کار مایل بود و چه ابا می کرد ( شیخ مفید در کتاب (( جمل )) ص 59روایت کرده است :،عده ای از اعراب وارد مدینه شده بودند تا لوازم زندگی برای خود بخرند . مردم بخاطر وفات پیامبر (ص) از معامله با آنها مشغول به این امور شدند . آنان هم در بیعت و مسئله خلافت حضور یافتند .

عمر سراغ آنان فرستاد و ایشان را فراخواند و گفت : (( مبلغی برای بیعت خلیفه پیامبر بردارید و به سراغ مردم بیرون روید و آنان را دست جمعی بفرستید تا بیعت کنند ، و هرکس امتناع ورزید به سرو پیشانی بزنید )) راوی می گوید :،بخدا قسم اعراب را می دیدم که لباس های صنعانی به کمر بسته بودند و مسلح شده بودند و چوب بدست گرفته بیرون آمدند و مردم را زدند و به اجبار برای بیعت آوردند ) .

بنی هاشم در جریان سقیفه

براء بن عازب می گوید : از شدت ناراحتی عقل از کف داده بودم ، اضافه بر مصیبتی که درباره پیامبر (ص) داشتم . لذا به سرعت بیرون آمدم تا به مسجد رسیدم و نزد بنی هاشم آمدم در حالیکه درب بر روی غیر آنان بسته بود .

درب را به شدّت زدم و گفتم : (( ای اهل خانه )) فضل بن عباس بیرون آمد . گفتم : مردم با ابوبکر بیعت کردند ! عباس گفت : (( دستتان تا آخر روزگار از آن غبار آلود شد . من شما را امر نمودم ، ولی شما سرپیچی نمودید )) . من مکثی نمودم و آنچه در درونم می گذشت تحمّل کردم .

مذاکرات شبانه عده ای از صحابه در جریان سقیفه

چون شب شد به مسجد رفتم . وقتی در آنجا قرار گرفتم بیاد آوردم که من زمزمه قرآن پیامبر (ص) را می شنیدم . از جا برخاستم و به طرف (( فضای بنی بیاضه )) بیرون آمدم و در آنجا چند نفر را دیدم که آهسته با یکدیگر صحبت می کردند . وقتی به آنان نزدیک شدم ساکت شدند و من هم برگشتم . آنان مرا شناختند ولی من ایشان را نشناختم . لذا مرا صدا زدند و من نزد آنان آمدم و دیدم آنان مقداد و ابوذر و سلمان و عمار بن یاسر و عبادة بن صامت و حذیفة بن یمان و زبیر بن عوام هستند . و حذیفه می گوید : (( بخدا قسم آنچه به شما خبر دادم انجام خواهند داد ، بخدا قسم دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است )) .

تا آنجا که قومی می خواستند مسئله را بصورت شورا بین مهاجرین و انصار برگردانند . حذیفه گفت : نزد اُبیّ بن کعب برویم که آنچه من می دانم او هم می داند .

نزد اُبیّ بن کعب آمدیم و در خانه او را زدیم . او آمد تا پشت در رسید و گفت : شما کیستید؟ مقداد با او صحبت کرد . پرسید : برای چه آمده اید ؟ گفت : در خانه ات را باز کن ، مسئله ای که برای آن آمده ایم بزرگ تر از آن است که از پشت در گفتگو شود . گفت: من در خانه ام را باز نمی کنم و می دانم برای چه آمده اید ، و در را باز نخواهم کرد . گویا برای سؤال درباره عقد خلافت آمده اید ؟ گفتیم : آری . پرسید : آیا حذیفه در میان شما است ؟ گفتیم : آری . گفت : سخن درست همان است که حذیفه می گوید . و اما من درب را باز نخواهم کرد تا امور آنطور که می خواهد صورت گیرد . و آنچه بعد از این می شود بد تر از این خواهد بود، و شکایت را به درگاه خداوند می برم .

براء می گوید : آنان برگشتند و اُبّی بن کعب داخل خانه اش شد .

توطئه‌ اصحاب سقیفه برای جلب عباس بن عبدالمطلب

براء می گوید : این خبر به ابوبکر و عمر رسید . سراغ ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة فرستادند و از آنان نظر خواستند . مغیره گفت : نظر من این است که با عباس بن عبدالمطلب ملاقات کنید و او را به طمع بیندازید که در این امر خلافت او را نصیبی باشد و برای او و نسل او بعد از خودش باقی بماند . و بدین وسیله فکر خود را درباره علی بن ابی طالب راحت کنید ، چرا که اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد دلیلی برای مردم خواهد بود و کار علی بن ابی طالب به تنهایی بر شما آسان می شود .

براء می گوید ابوبکر و عمر و ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة آمدند و در شب دوم از وفات پیامبر (ص) نزد عباس بن عبدالمطلب وارد شدند .

ابوبکر سخن آغاز کرد و خداوند عزوجل را حمد و ثنا نمود ، و سپس چنین گفت : خداوند محمّد را برای شما به عنوان پیامبر و برای مؤمنین به عنوان صاحب اختیار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد که او را در میان ایشان قرار داد . تا آنکه برای او پیشگاه خود را اختیار کرد و مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خویش را با اتفاق - نه با اختلاف - برای خود انتخاب کنند . مردم هم مرا به عنوان حاکم بر خود و مسئول امورشان انتخاب کردند . من هم آن را بر عهده گرفتم ( ((الف)) خ ل : و آن را بر عهده من گذاردند ) ، و به کمک خداوند از سستی و حیرت و وحشت ، ترسی ندارم و توفیق من جز از خداوند نیست .

ولی من طعن زننده ای دارم که خبرش به من می رسد و بر خلاف عموم مردم سخن می گوید (منظورش امیرالمؤمنین (ع) است) . او شما را پناهگاه خود قرار داده ، و شما هم قلعه محکم او و شأن و مقام تازه او شده اید . شما باید همراه مردم در آنچه بر آن اجتماع کرده اند داخل شوید و یا آنها را از آنچه بدان تمایل نشان داده اند منصرف کنید .

ما نزد تو آمده ایم و می خواهیم برای تو در این امر خلافت نصیبی قرار دهیم که برای تو و نسل بعد از خودت باشد ، چرا که تو عموی پیامبر هستی ! اگرچه مردم مقام تو و رفیقت را دیدند و با این حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف کردند .

عمر گفت : (( ای والله ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید عبارت چنین است : (( عمر در میان سخن ابوبکر وارد شد و طبق روش خود که خشونت و تهدید و ورود شدت بود گفت : ....)،شما ای بنی هاشم آرام باشید که پیامبر از ما و از شما است ، و ما از این جهت که به شما احتیاج داشته باشیم نزد شما نیامده ایم ، بلکه کراهت داشتیم که در آنچه مسلمانان بر آن اجتماع کرده اند مخالفتی باشد و در نتیجه کار بین شما و آنان بالا بگیرد . پس به صلاح خود و عموم مردم فکر کنید )) . سپس عمر ساکت شد .

عکس العمل عباس در مقابل نقشه اصحاب سقیفه

عباس سخن آغاز کرد و گفت : خداوند تبارک و تعالی محمّد (ص) را - همانطور که گفتی - به پیامبری مبعوث کرد و برای مؤمنین صاحب اختیار قرار داد . اگر این امر خلافت را به عنوان پیامبر (ص) طلب نموده ای که حقّ ما را گرفته ای ، و اگر به عنوان مؤمنین طلب نموده ای پس ما هم از مؤمنین هستیم و درباره خلافت تو نظری ندادیم و مورد مشورت و نظر خواهی قرار نگرفتیم ، و ما خلافت را برای تو دوست نمی داریم ، چرا که ما هم از مؤمنین بودیم و نسبت به تو کراهت داشتیم .

و امّا این سخنت که (( در این امر خلافت برای من نصیبی قرار دهی )) ، اگر این امر فقط برای تو است آن را برای خود داشته باش که ما به تو احتیاجی نداریم ، و اگر حقّ مؤمنین است تو حق نداری به تنهایی در حق آنان حکم نمایی ، و اگر حق ما است ما از تو به قسمتی از آن راضی نمی شویم ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید این جمله از قول عباس اضافه شده است که گفت : (( من این را نمی گویم به این قصد که تو را از آنچه بدان داخل شدی منصرف کنم ، ولی اتمام حجت جای خود دارد )) ) .

و امّا سخن تو ای عمر که (( پیامبر از ما و از شما است )) ، پیامبر (ص) درختی است که ما شاخه های آن و شما همسایگان آن هستید . پس ما از شما به او سزاوارتریم .

و امّا آن سخنت که (( ما می ترسیم کار بین شما و ما بالا بگیرد )) ، این کاری که شما انجام دادید آغاز همان اختلاف است . و خدا است که از او کمک خواسته می شود .

سپس از نزد عباس بیرون آمدند .

اشعار عباس درباره غصب خلافت

عباس این اشعار را سرود و گفت :

مــَا کــنْتُ أَحْسِبُ هٰــذَا الْاَمْــر مُــنْحَرِفاً           عَنْ هَاشِمٍ ثُــمَّ مِـنْهُمْ عَــنْ أَبِــی حَسَنٍ

اَلَـــیْسَ اَوَّلُ مَنْ صَــلَّی لِــقِبْلَتِکُمْ           وَ اَعْـــلَمُ النَّــاسِ بــِالْآثَارِ وَ السُّــنَنِ       

وَ اَقْــرَبُ النَّاسِ عَــهْداً بــِالنَّبِیِّ وَ مَــنْ           جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَــهُ فــِی الــغُسْلِ وَ الْکَــفَنِ

مَنْ فــِیهِ مَـا فــِی جَــمِیعِ النَّـاسِ کُــلِّهِمُ           وَ لَیْسَ فِی النَّاسِ مَا فــِیهِ مِــنَ الــحَسَنِ

مَــــنْ ذَا الَّذِی رَدَّکُــمْ عَـــنْهُ فَـــنَعْرِفُهُ           هٰـــــا اِنَّ بَـــــیْعَتَکُمْ مِـــنْ أوَّلِ الـــفِتَنِ 

یعنی :

(( گمان نمی کردم این امر خلافت از بنی هاشم و از میان آنان از ابوالحسن ( علی بن ابی طالب (ع) ) منحرف گردد . آیا او اوّل کسی نیست که به سمت قبله شما نماز خواند ؟ آیا او عالم ترین مردم به آثار و سنن نیست ؟ آیا او قریب العهد ترین مردم به پیامبر (ص) نیست ؟ و آیا او کسی نیست که جبرئیل در غسل و کفن پیامبر کمک او بود ؟ کسی که آنچه ( از خوبیها ) در همه مردم است در او وجود دارد ولی آنچه خوبی در او است در مردم نیست .چه کسی ( ((ب)) : چه چیزی ) شما را از او منصرف کرد تا ما هم او را بشناسیم ؟ بدانید که این بیعت شما اوّل فتنه ها است )) .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 284

روایت از غیر سلیم :

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 32

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 73

کتاب الجَمَل ( شیخ مفید ) : ص 59

فرائد السمطین : ج 2ص 82

تاریخ یعقوبی : ج 2ص 103

دُرَرُ بحر المناقب : ص 74

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها:
موضوعات
احکام خمس
غدیر کامل ترین پیام
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 182
افراد آنلاين : 3
بازديد ديروز : 81
بازديد ماه : 905
بازديد سال : 11372
کل بازديدها : 43145
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 248
تعداد نظرات : 6