از
از، خمس، پس، انداز، مسکن، خمس، پس، انداز، احکام، خمس، اسلام، شیعه، مراجع، تقلید، خمس، پول، تو، جیبی، اسلام، شیعه، دوازده، امامی، احکام، خمس، مراجع، تقلید
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 9 مرداد 1394 توسط گمنام

پرسش. آیا به پولی که به جهت گرفتن وام مسکن، در بانک گذاشته می شود و چندین سال از آن می گذرد، خمس تعلق می گیرد؟

آیات عظام امام (ره)،تبریزی،امام خامنه ای،سیستانی،مکارم و وحید: آری، خمس دارد. 1
آیات عظام بهجت، فاضل و نوری: اگر برای تهیه خانه مورد نیاز، راهی جز این ندارد، به پول پس انداز شده خمس تعلق نمی گیرد. 2
آیة الله صافی: اگر خانه مسکونی در حال حاضر مورد نیاز او  و در شأنش باشد و راهی جز طریق مذکور ندارد، به آن خمس تعلق نمی گیرد. 3
تبصره. مراجعی که معتقدند پول مذبور خمس ندارد، فرموده اند: چنانچه در آینده، صرف خرید منزل نشود، خمس آن را باید بدهد.
خمس پس انداز
پرسش. آیا پولی که در حساب بانک برای قرعه کشی وجود دارد، خمس دارد؟
همه مراجع: چنانچه از درآمد کسب تهیه شده و سال خمسی از آن گذشته باشد، خمس دارد. 4
تبصره. بر اساس نظر کسانی که معتقدند به ((هدیه)) خمس تعلق می گیرد، با مبلغ پس انداز شده، چنانچه از راه هدیه به دست آمده باشد، باید سر سال خمس آن پرداخته شود.
پرسش. آیا به پولی که برای خرید وسایل ضروری زندگی ذخیره می شود، خمس تعلق می گیرد؟
آیات عظام امام (ره)، تبریزی، سیستانی، مکارم و وحید: چنانچه سال خمسی از آن بگذرد، خمس دارد. 5
آیة الله بهجت: اگر بدون پس انداز کردن، نمی توانند وسایل مورد نیاز خود را در آینده تهیه کنند؛ چنانچه پس انداز کوتاه مدت (مثلاً تا سه سال) باشد، خمس ندارد. 6
آیات عظام فاضل و نوری: اگر بدون پس انداز کردن، نمی توانند وسایل مورد نیاز خود را در آینده تهیه کنند، خمس ندارد. 7
آیة الله امام خامنه ای: اگر برای تهیه وسایل مورد نیاز در آینده نزدیک (مثلاً تا سه ماه پس از سال خمسی) پس انداز شده باشد و با پرداخت خمس آن نتواند آنها را تهیه کند، خمس ندارد. 8
آیة الله صافی: اگر هم اکنون به آن وسیله نیاز دارد و تهیه آن بدون پس انداز در مدت چند سال ممکن نباشد، خمس ندارد. 9
تبصره. چنانچه در آینده با پس انداز خود، لوازم مورد نیاز خویش را تهیه نکند، باید خمس آن را بدهد.
پرسش. اگر از روی قناعت (مقداری از درآمد خود را) پس انداز کنیم، آیا به آن خمس تعلق می گیرد؟
همه مراجع: آری، چنانچه سال خمسی از آن بگذرد، خمس دارد. 10

مکارم، استفتاءات، ج 2، س 533؛ تبریزی،
استفتاءات، س 889؛ امام خامنه ای، اجوبة، س 908؛ سیستانی، sistani.org، خمس، ش 10؛ دفتر: امام (ره) و وحید.
فاضل، جامع المسائل، ج 1، س 677؛ بهجت، توضیح المسائل، م 1391؛ نوری،
استفتاءات، ج 2، س 328.
صافی، جامع الاحکام، ج 1، س 706.توضیح المسائل مراجع،  م 1752؛ نوری، توضیح المسائل، م 1748؛ وحید، توضیح المسائل، م 1760؛ امام خامنه ای، اجوبة، س 954.امام (ره)، استفتاءات، ج 1، س 24؛ تبریزی، استفتاءات، س 856؛ سیستانی، sistani.org، خمس، ش 8؛ مکارم استفتاءات، ج 2، س 516؛ دفتر، وحید.بهجت، توضیح المسائل، م 1391.فاضل، جامع المسائل، ج 1، س 748؛ نوری، استفتاءات، ج 2، س 330.امام خامنه ای، اجوبة، س 860 و 987.صافی، جامع الاحکام، ج 1، س 738.توضیح المسائل مراجع، ج 2، م 1756؛ نوری، توضیح المسائل، م 752 و وحید، توضیح المسائل، م 1764، امام خامنه ای، اجوبة، س 955.





برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 9 مرداد 1394 توسط گمنام

پرسش. آیا به پولی که پدر و مادر جهت تأمین مخارج تحصیل به فرزندان می پردازند،خمس تعلق می گیرد؟

آیات عظام امام (ره)،رهبر معظم انقلاب و نوری: چنانه به فرزندان ببخشند،خمس ندارد.1آیات عظام بهجت، فاضل و مکارم: اگر به فرزندان ببخشند و تا سر سال خمسی زیاد بیاید، بنابر احتیاط واجب باید خمس آن را بدهند. 2 آیات عظام تبریزی و وحید: اگر به فرزندان ببخشند و مال زیادی باشد که از مخارج سال زیاد بیاید، خمس دارد. 3 آیات عظام سیستانی و صافی: اگر به فرزندان ببخشند و تا سر سال خمسی زیاد بیاید، خمس دارد. 4

تبصره.
پولی که پدر و مادر به فرزندان خود می دهند، نوعاً به صورت بخشش است. از این رو حکم هدیه را دارد و اگر به آنها تملیک نکنند، هر مقدار از آنها تا سر سال زیاد بیاید، بر پدر و مادر است که خمس آن را بدهند. 5توضیح المسائل مراجع،م 1753 ،خامنه ای، اجوبة، س 850؛ نوری، توضیح المسائل، م 1749.همان، م 1753تبریزی، استفتائات، س 812؛ وحید، توضیح المسائل، م 1761.توضیح المسائل مراجع، م 1753.توضیح المسائل مراجع، م 1775، نوری، توضیح المسائل، م 1771؛ خامنه ای، اجوبة، س 900؛ وحید، توضیح المسائل، م 1783.





برچسب ها: ,,,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 13 تیر 1394 توسط گمنام
چگونه می شود اثبات کرد که مهدی واقعا در تاریخ وجود داشته است؟ شاید شرایط خاص روحی_روانی این باور را در ذهن مردم جا انداخته باشد؟ این اصل که مهدی رهبر موعود و منجی عالم بشریت است ادیث نبوی،و به صورت خاص در روایات ائمّه اهل بیت علیهم السلام آمده است.در این روایات مسأله به گونه مورد تأکید قرار گرفته که جای هیچ گونه شکی باقی نمی گذارد و چهارصد حدیث فقط از طریق اهل سنت شمارش شده که به ضمیمه روایات شیعه به بیش از شش هزار روایت می رسد؛و چنین آماری بسیار بالا است. در مورد خیلی از مسائل بدیهی اسلام که مسلمانان به آن معتقدند،این همه روایت وارد نشده است.

اما تجسم این اندیشه در وجود امام دوازدهم علیه السلام هم دلایل کافی دارد که کاملا اقناع کننده است. این دو دلیل را می توان در دو دلیل نقلی و علمی،خلاصه کرد: دلیل نقلی،وجود امام موعود را اثبات می کند و دلیل علمی، ثابت می کند که مهدی یک اسطوره و فرظیه نیست،بلکه حقیقتی است که وجود او در تاریخ لمس شده است.

اما دلیل نقلی: صدها روایت و حدیث از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم و ائمّه اهل بیت علیهم السلام رسیده است که می گوید مهدی موعود دارای این خصوصیات است: از اهل بیت علیهم السلام است،از فرزندان فاطمه است،از نسل حسین و نهمین فرزند آن حضرت است. و روایاتی که می گوید جانشینان پیامبر صل الله علیه و آله و سلم دوازده نفر می باشند.

این روایات مهدی موعود را در شخص امام دوازدهم،منحصر و متعین می کند و با اینکه ائمّه علیهم السلام برای حفظ ان حضرت از ترور و قتل سعی داشتند مسأله در سطح عمومی مطرح  نشود،در عین حال روایات زیادی در این زمینه وارد شده است. البته زیادی روایات به تنهایی نمی تواند مقبولیت آن را برساند،بلکه در اینجا قرینه و گواه خاصی وجود دارد که دلیل بر صحت این روایات است. در حدیث شریف نبوی،سخن از امامان،جانشینان،امیران و سخن از دوازده تن آمده است. متن احادیث مختلف است؛در بعضی دوازده امام و در بعضی دوازده خلیفه و در بعضی دیگر دوازده امیر،ذکر شده است. بعضی از مؤلفان،این احادیث را بیش از دویست و هفتاد شمارش کرده اند که همگی از کتاب های معتبر شیعه و سنی از قبیل صحیح بخاری،صحیح مسلم،سنن ترمذی،سنن ابو داود،مسند احمد و مستدرک حاکم نقل شده است.

اما دلیل علمی: دلیل علمی تجربه است،تجربه ای که مدت زمان هفتاد سال گروهی از مردم با آن زندگی کردند؛یعنی ((غیبت صغری)) غیبت صغری برگزار شد تا مردم به تدریج با غیبت خو بگیرند و خود را بر اساس آن بسازند. امام از دیده ها پنهان بود ولی از طریق وکیلان و یاران مورد وثوق (نواب اربعه) با مردم ارتباط داشت. در این مدت،چهار تن از پاک ترین و با تقواترین مؤمنان،نیابت و جانشینی آن حضرت را بر عهده داشتند و در مدت هفتاد سال واسطه میان او و مردم بوده اند و هیچ کس در هیچ زمینه ای خطایی از آنان ندیده و نشنیده است.

آیا تصور می کنید امکان داشته باشد یک دروغ،هفتاد سال دوام بیاورد و چهار نفر با هماهنگی کامل و یک صدا،یک نقش را بازی کنند؟ آنان با رفتار صمیمانه خود چنان در مردم ایجاداطمینان کرده بودند که همه به کردار و گفتار آنان ایمان داشتند. آیا می شود این چهار تن به گونه ای نقش بازی کنند که هیچ کس به حقیقت پی نبرد در حالی که این افراد هیچ رابطه خاصی با هم نداشته اند تا بگوییم در این قضیه تبانی کرده بودند. از قدیم گفته اند: طناب دروغ،کوتاه است،امکان ندارد یک دروغ بتواندبدین شکل دوام بیاورد و در تمام این مدت و با همه بده بستان ها و روابط مختلف موضوع کشف نگردد و همه به درستی آن ایمان داشته باشند.بدینسان در می یابیم که پدیده غیبت صغری می تواند به عنوان یک آزموده علمی،دلیل بر واقعیت خارجی یک موضوع باشد و آن وجود،زندگی و سپس غیبت حضرت مهدی علیه السلام است.
آن حضرت پس از غیبت صغری،خود اعلان کرده است که در پرده غیبت کبری خواهد رفت و از نظر ها پنهان خواهد گشت و هیچ کس او را نخواهد دید.1
نشریه موعود،شماره 14،ص 80 (مقاله شهید سید محمد باقر صدر)





برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 12 تیر 1394 توسط گمنام

کسی که انتظار مصلح جهانی را دارد در واقع،انتظار انقلاب و تحولی را دارد که وسیع ترین و اساسی ترین انقلاب های انسانی در طول تاریخ بشر است؛انقلابی که همه شؤون زندگی انسان ها را شامل می شود.انتظار،همیشه از دو عنصر نفی و اثبات تشکیل می شود،یعنی ناراحتی از وضع موجود،و عشق و علاقه به وضعیت بهتر.پس کسانی که در انتظارند،اگر در ادعای خود صادق باشند،باید این آثار در آن ها آشکار شود:


خودسازی فردی:منتظِر،همیشه باید خودساخته و آماده باشد.برای تحقق بستن به چنین انقلاب عظیمی،مردانی بزرگ،مصمم،نیرومند،خوساخته،شکست ناپذیر،و دارای بینش عمیق لازم است.خودسازی برای چنین هدفی،مستلزم به کار بستن برنامه های اجتماعی،فکری و اخلاقی است.خودسازی اجتماعی:منتظِر،علاوه بر خودسازی خویش،باید مراقب حال دیگران نیز باشد و علاوه بر اصلاح خویش،در اصلاح دیگران و جامعه خود نیز بکوشد.در میدان مبارزه،هیچ فردی نمی تواند از حال دیگران غافل بماند،بلکه موظف است هر نقطه ضعفی را که در هر کجا می بیند،اصلاح کند و هر موضع آسیب پذیری را ترمیم نماید.حل نشدن در فساد محیط:یکی از آثار انتظار،عدم تسلیم در برابر آلودگی های جامعه است.هنگامی که فساد فراگیر می شود و بیشتر مردم را به آلودگی می کشاند،گاهی افراد پاک در یک بن بست فراگیر قرار می گیرند،و از اصلاحات،مأیوس می شوند و فکر می کنند کار از کار گذشته است و دیگر امیدی برای اصلاح نیست،این نومیدی ممکن است  آنان را به صورت تدریجی به فساد و همرنگی با محیط بکشاند.تنها چیزی که می تواند در آن ها روح امید بدمد و به مقاومت و خویشتن داری دعوت کند،امید به اصلاح نهایی و ظهور مصلح جهانی است.پایداری در برابر رهبری های فاسد و مبارزه با فساد:هرکس سرگذشت دستگاه های جبار بنی امیه،بنی عباس،امویین اندلس،سلاطین عثمانی و دیگر کسانی که بر جوامع مسلمان به اسم اسلام و حاکم مسلمان،در هند،ماوراء النهر،ایران،مصر،شام،و نقاط دیگر آسیا،آفریقا و اروپا مسلط شدند بخواند،می فهمد که چه وض نا امیدکننده ای پیش آمد که هدف های واقعی و اصولی اسلام،بیشتر از رسمیت افتاد و اصلا مطرح نبود.تنها چیزی که مسلمانان را در برابر این وضعیت نگاه داشت و آنها را در حال اعتراض به اوضاع و تقاضای اجرای برنامه های اسلامی دلیر می کرد،وعده های پیامبر صل الله علیه و آله وسلم بود که:این دین از بین نمی رود و آینده برای اسلام است.این وعده ها بود که مسلمانان را در برابر حوادثی مانند تسلط بنی امیه،جنگ های صلیبی،هجوم چنگیز و سرانجام،استعمار قرن اخیر،پایدار نگه داشت و مسلمانان را علیه آنان به جهاد و پیکار برانگیخت.بنابراین مسلمان،تسلیم ظلم و فساد نمی شود و با ستمگران و مفسدان همراه و هم صدا نخواهد شد.1
البته آثار انتظار،منحصر به این چهار اثر نیست.برای مطالعه بیشتر می توانید به کتب دیگر مانند((انقلاب جهانی مهدی علیه السلام)) اثر آیت الله مکارم شیرازی،مبحث انتظار مراجعه نمایید.
سیمای آفتاب،حبیب الله طاهری،ص 211





برچسب ها: ,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 31 اردیبهشت 1394 توسط گمنام

سخرانی مرحوم کافی - حضرت فاطمه سلام الله علیها


شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها     دانلود



ازدواج حضرت فاطمه (س) با حضرت علی (ع)    دانلود

قصه انار   دانلود





برچسب ها: ,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 27 اردیبهشت 1394 توسط گمنام
دلیل خمس

پرسش 2

دلیل وجوب خمس - به ویژه خمس درآمد

یکی از واجبات مهم مالی در اسلام ((خمس)) که از فروع دین و جزء عبادات شمرده می شود. از این رو باید با قصد قربت انجام گیرد. تمام مذاهب اسلامی (شیعه و سنی) در اصل وجوب خمس،اتفاق نظر دارند. تنها اختلاف میان آنان، موارد و مصارف آن است؛ لذا بیشتر اهل سنت بر این باورند که تنها به غنایم جنگی و گنج خمس تعلق می گیرد. 1 اما فقیهان شیعی معتقدند: خمس در هفت چیز واجب است: 1.غنایم جنگی 2. غواصی (اشیایی که با فرو رفتن به آب دریاها به دست می آید) 3.گنج 4.معدن 5.سود تجارت 6.مال حلال مخلوط به حرام 7.زمینی که کافر ذمی از مسلمان بخرد.
پنج قسمت اول مورد اتفاق شیعه و دو قسم اخیر نظر مشهور آنان می باشد.
آنچه اکنون مورد بحث و پژوهش است، خمس سود و درآمد کسب می باشد. خداوند متعال می فرماید: ((وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ...)) 2 این آیه _ که به آیه خمس معروف است - به نظر فقیهان شیعی نه تنها بر وجب خمس غنایم جنگی دلالت می کند؛ بلکه شامل هرگونه درآمد کسب نیز می باشد. واژه غنیمت از نظر لغت معنای گسترده ای دارد و به هرگونه درآمد و فایده ای که به انسان می رسد، گفته می شود. 3 غنیمت جنگی و سود تجارت ، هردو غنیمت شمارده می شوند و مشمول آیه می گردند. البته هرچند شأن نزول آیه در مورد غنایم جنگی است، ولی این سخن معروف است که شأن نزول ، هیچ گاه مخصص نیست و نمی تواند آیه را به آن محدود کند. در تقریرات درس آیت الله بروجردی چنین آمده است:
درست است که آیه در مورد خاص نازل شده است؛ ولی هیچ گاه مورد،مخصِص نیست، و دانشمندان اهل سنت هم - که خمس را در غیر غنایم جنگی انکار نموده اند - در این آیه، مورد را تخصیص دهنده و محدود کننده ندانسته اند، در حالی که آیه در غزوه بدر نازل شده،آن را شامل تمامی جنگ ها شمرده اند و اگر قرار بود مورد خاص، در آیه مخصص باشد، باید آن را محدود به جنگ بدر بدانند.4گذشته از همه اینها، در روایت معتبری (معروف به صحیحه علی بن مهزیار)، امام جواد علیه السلام غنیمت در آیه را به معنی گسترده ای در نظر گرفته و آن را به درآمد کسب تفسیر نموده است. در بخشی از آن آمده است:
((فأمّا الغنائم و الفوائد فهی واجبة علیهم فی کل عام قال الله تعالی:وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ )) 5
در این حدیث امام علیه السلام واژه ((الفوائد)) را در کنار ((الغنائم)) جای داده و هردو را مصداق آیه قلمداد نموده است و تردیدی نیست که منظور از ((فواید)) هرگونه سود و درآمدی است که به انسان می رسد. بنابراین از مجموع موارد و قراین یاد شده، به دست می آید که خمس درآمد در قرآن، به صراحت از آن یاد شده و بر وجوب آن دلالت می کند؛ به ویژه که آن حضرت علیه السلام نیز از آن معنای وسیعی دریافته و برای ما تبیین و تفسیر کرده است. چنانچه کسی در تمام آنچه که بیان شد، اشکال کند و آیه را در خمس غنایم جنگی منحصر کند، در پاسخ خواهیم گفت: به جز قرآن، روایات متعددی از ائمّه علیهم السلام وارد شده است که به خوبی بر وجوب خمس درآمد دلالت می کند.6 
و تمامی فقیهان شیعی نیز به آنها استناد جسته و در کتاب های فقهی خود ذکر کرده اند.
گفتنی است که اکثر اهل سنت، خمس در غیر غنایم جنگی را انکار نموده اند و از دیگر سوی،دسترسی به صندوق ذکات بر سادات بنی هاشم حرام شمرده اند در حالی که در بین این دسته نیز، همانند سایرین یتیم و مسکین به چشم می خورند. اکنون این سؤال پیش می آید، که فقرای سادات بنی هاشم، از چه بودجه ای امرار معاش کنند؟ با این که جنگ در تمام دوران زندگی و در همه جوامع پا بر جا و همیشگی نیست که بتوانند از خمس غنایم جنگی ارتزاق کنند.7


_______________________________________

1. ر.ک:مغنیه،محمد جواد،الفقه علی المذاهب الخمسة،ص 186 و خویی،سید ابوالقاسم، مستند العروة الوثقی،کتاب الخمس،ص 197

2. سوره انفال:آیه 41

3.ر.ک:مجمع البحرین،لسان العرب،تاج العروس،ماده ((غنم))
4.زبدة المقال،ص 5
5.وسائل الشیعة،ج 6،باب 8،ابواب مایجب فیه الخمس،ح 5
6.ر.ک: وسائل الشیعة،ایبواب ما یجب فیه الخمس و ابواب الانفال
7.مستند عروة الوثقی، کتاب الخمس، ص 343
...............................................................................................................


برای اطلاعات بیشتر به کتاب احکام خمس  سید مجتبی حسینی رجوع کنید.

با تشکر از www.tadabbor.org





برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 27 اردیبهشت 1394 توسط گمنام
اهمیت خمس

پرسش 1. اهمیت خمس را بیان فرمایید.
((خمس)) یکی از فرایض اسلامی است. قرآن مجید در بیان اهمیت آن، ایمان را با آن پیوند داده است:


((وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي‏ وَ الْيَتامي‏ وَ الْمَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلي‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلي‏ کُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ))1


(( و بدانید که هرچه غنیمت گرفتید، یک پنجم آن برای خدا و رسول و از آن خویشاوندان [ او ] و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است؛ اگر به خدا و آنچه بر بنده خود ( حضرت محمد صل الله علیه و آله و سلم) در روز جدایی [حق از باطل] - روزی که آن دو گروه با هم رو به رو شدند - نازل کردیم، ایمان آورده اید  خدا بر هر چیزی توانا است)).
 خمس و جهاد دو اصل از ریشه ایمان است و صداقت آن به وسیله مبارزه با مال اندوزی و تطهیر نفس خود، از مظاهر فریبنده دنیا و تزکیه آن از آزمندی  حرص تجلی می یابد.

خداوند متعال، خمس را به پیامبر اسلام و ذریّه گرامی او، جهت اکرام و احترام آنان، اختصاص داده است.
حضرت باقر علیه السلام فرموده است:((برای هیچ کس جایز نیست از مالی که به آن خمس تعلق گرفته، چیزی بخرد؛مگر اینکه حق ما را به ما برساند)). 2
عمران بن موسی می گوید: آیه خمس را بر حضرت خواندم پس فرمود:((هر آنچه از آن خدا است، به پیامبر می رسد و هر آنچه از آن پیامبر گردد، به ما (اهل بیت) خواهد رسید)). سپس فرمود خداوند ارزاق مؤمنان را به پنج قسمت به آنان ارزانی داشته است، تا یکی را در راه خدا انفاق کنند و چهار قسمت را به حلال بخورند... این دستورها سخت و دشوار است و کسانی که به آن عمل کنند و سختی ها را تحمل دارند که خداوند آنان را در راه ایمان امتحان کرده است))3

_______________________________________

1. سوره انفال،آیه 41

2. ((لا یحل لاحد ان یشتری من الخمس شیئاً حتی یصل الینا حقّنا)): سائل الشیعة،ج 6،باب 1،ح4.

3.(( ما کان لله فهو لرسوله و ما کان لرسوله فهو لنا ثم کان و الله لقد یسّر الله علی المؤمنین ارزاقهم بخمسة دراهم قبلوا لربّهم واحداً و اکلوا اربعة احلّاء ثم قال هذا من حدیثنا صعب لا یعمل به و لایبصر علی الّا ممتحن قلبه للایمان)): همان،ما یجب فیه الخمس،باب 1،ح 6

...............................................................................................................


برای اطلاعات بیشتر به کتاب احکام خمس  سید مجتبی حسینی رجوع کنید.

با تشکر از www.tadabbor.org





برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 اردیبهشت 1394 توسط گمنام
آثار دعای فرج

روایات مختلفی به بیان آثار ، فوائد و ویژگی هایی که بر دعا کردن برای تعجیل فرج مترتب است، پرداخته است که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم: فرمایش حضرت ولی عصر علیه السلام: بسیار دعا کنید برای تعجیل فرج که فرج شما در آن است.این دعا سبب زیاد شدن نعمت ها است.اظهار محبت قلبی است. نشانه انتظار است.زنده کردن امر ائمه اطهار علیهم السلام است.مایه ناراحتی شیطان لعین است.نجات یافتن از فتنه های آخرالزمان است.اداء قسمتی از حقوق آن حضرت است، که ادء حق هر صاحب حقی، واجب ترین امور است.تعظیم خداوند و دین خداوند است.حضرت صاحب الزمان علیه السلام در حق او دعا می کند.شفاعت آن حضرت در قیامت شامل حال او می شود.شفاعت پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم ان شاء الله شامل حالش می شود.این دعا امتثال امر الهی و طلب فضل و عنایت اوست.مایه استجابت دعا می شود.اداء اجر رسالت است.مایه دفع بلاست.سبب وسعت روزی است ان شاء الله.باعث آمرزش گناهان می شود.سبب تشرف به دیدار آن حضرت در بیداری یا خواب می شود؛ ان شاءالله.سبب رجعت به دنیا در زمان ظهور آن حضرت می شود؛ ان شاء الله .از برادران پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم خواهد بود.فرج مولای ما حضرت صاحب الزمان علیه السلام زودتر واقع می شود.پیروی از پیغمبر و امامان علیهم السلام خواهد بود.وفای به عهد و پیمان خداوندی است.آثار نیکی به والدین برای دعا کننده حاصل می گردد.فضیلت رعایت و ادای امانت برایش حاصل می شود.زیاد شدن اشراف نور امام علیه السلام در دل اوست.سبب طولانی شدن عُمر است؛ ان شاء الله.تعاون و همکاری در کار های نیک و تقوی است.سبب هدایت به نور قرآن مجید است.نزد اصحاب اعراف معروف می گردد.به ثواب طلب علم نائل می شود؛ ان شاء اللهرسیدن به نصرت و یاری خداوند و پیروزی بر دشمنان به کمک خداوند است.از عقوبت های اخروی ان شاء الله در امان می ماند.هنگام مرگ به او مژده می رسد و با او به نرمی رفتار می شود. این دعا اجابت دعوت خدا و رسول صل الله علیه و آله و سلم است.محبوب ترین افراد نزد خداوند خواهد بود .عزیزترین و گرامی ترین افراد نزد پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم می شود.ان شاء الله از اهل بهشت خواهد شد.دعای پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم شامل حالش می گردد.کردار های بد او به کردار های نیک مبدل می شود.خداوند متعال در عبادات او را تأیید می فرماید.ان شاء الله با این دعا عقوبت از اهل زمین دور می شود.ثواب کمک به مظلوم را دارد.ثواب احترام به بزرگ تر و تواضع نسبت به او را دارد .پاداش خونخواهی حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام را دارد.شایستگی دریافت احادیث ائمه اطهار علیهم السلام را می یابد.نور او برای دیگران نیز - روز قیامت - درخشان می گردد.هفتاد هزار نفر از گناهکاران را شفاعت می کند .دعای امیرالمؤمنین علیه السلام در روز قیامت، شاملش می گردد.از تشنگی روز قیامت در امان می ماند.مایه خراش روی ابلیس و مجروح شدن دل اوست.روز قیامت هدیه های ویژه ای دریافت می دارد.در سایه گسترده خداوند قرار گرفته و رحمت بر او نازل می شود - مادامی که مشغول آن دعا باشد.پاداش نصیحت مؤمن را دارد.مجلسی که در آن برای حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه - دعا شود، محل حضور فرشتگان می گردد.دعاکننده مورد مباهات خداوند می شود.فرشتگان برای او طلب آمرزش می کنند.از نیکان مردم - پس از ائمه اطهار علیهم السلام می شود.این دعا اطاعت از اولی الامر است که خداوند اطاعتشان را واجب ساخته است.مایه خرسندی خداوند عزوجل است.مایه خشنودی پیغمبر صل الله علیه و آله سلم می گردد.این دعا خوشایند ترین اعمال نزد خداوند است.حساب او آسان می شود.این دعا در عالم برزخ و قیامت مونس مهربانی خواهد بود.این عمل بهترین اعمال است.باعث دوری غصه ها می شود.دعای هنگام غیبت بهتر از دعای هنگام ظهور امام علیه السلام است.فرشتگان درباره اش دعا می کنند.دعای حضرت سید الساجدین علیه السلام - که نکات و فوائد متعددی دارد - شامل حالش می شود.این دعا تمسک به ثقلین ( کتاب و عترت) است.چنگ زدن به ریسمان الهی است.سبب کامل شدن دین است.مانند ثواب همه بندگان به او می رسد.تعطیم شعائر خداوند است.این دعا ثواب کسی که پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم شهید شده را دارد.ثواب کسی که زیر پرچم حضرت قائم علیه السلام شهید شده را دارد.ثواب احسان به مولای ما حضرت صاحب الزمان - عجل الله فرجه - را دارد.در این دعا، ثواب گرامی داشتن عالم هست.پاداش گرامی داشتن شخص کریم را دارد.در میان گروه ائمه اطهار علیهم السلام محشور می شود.درجات او در بهشت بالا می رود.از بدی حساب در روز قیامت در امان می ماند.به بالاترین درجات شهدای روز قیامت نئل می شود.و رستگاری به سبب شفاعت فاطمه زهرا سلام الله علیها را در پی دارد.  1 
_______________________________________

1. مکیال المکارم،ج 1،ص 351 ( ترجمه سید مهدی حائری قزوینی)
...............................................................................................................

برای اطلاعات بیشتر به کتاب الفبای مهدویت مجتی تونه ای رجوع کنید.





برچسب ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 22 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه

قسمت اوّل

خلاصه ای از زندگانی سلیم و تاریخچه کتاب

ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ( نام کامل سلیم با این خصوصیّات در کتابهای زیر مذکور است : رجال برقی : ص ٤ . فهرست شیخ طوسی : ص ٨١ . رجال نجاشی : ص ٦ خلاصة الاقوال : ص ٨٢ . عوائد الایام : ص ٢٩٠ . ضوابط الاسماء : ص ٣٩ . روضات الجنات : ج ٤ص ٦٥ . ) از اصحاب خاصّ امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین علیهم السلام است و محضر امام باقر (ع) را هم درک کرده است ( رجال برقی : ص ۴ و ٧ و ٨ و ٩. رجال شیخ طوسی : ص ٤٣ و ٦٨ و ٧٤ و ٩١ و ١٢٤ . فهرست ابن ندیم : ص ٢٧٥ . خلاصة الاقوال : ص ٨٣ .) .

او از اقدم علمای شیعه و بزرگان اصحاب ائمّه علیهم السلام و مورد وثوق آنان بوده و نزد ایشان از محبوبیّت خاصّی برخوردار بوده است .

کتاب سلیم به عنوان اولین کتاب در موضوع حدیث و تاریخ است که پس از رحلت پیامبر (ص) تألیف شده ، و با گذشت چهارده قرن محفوظ مانده و بدست ما رسیده است .

ولادت و نَسَب سلیم و اوائل زندگی او

سلیم از طایفه بنی هلال بن عامر است که از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله (ع) بوده و در نواحی حجاز سکنی داشته اند و بعد ها به شام و عراق آمده اند ( معجم قبائل العرب : ج ٣ ص ١٢٢١.  اللباب : ج ٣ ص ٣٩٦ . ) .

ولادت سلیم دو سال قبل از هجرت در منطقه کوفه بوده ( تاریخ ولادت سلیم از آنجا بدست می آید که سلیم در حدیث ۳۴ کتاب تصریح می کند که در آخرین روز های جنگ صفّین در سال ٣٨ هجری چهل سال داشته است . در نتیجه سال تولد او ، دو سال قبل از هجرت می شود . برای دستیابی به تاریخ دقیق جنگ صفّین به کتاب (( صفّین )) نصر بن مزاحم : ص ٤٧٣ مراجعه شود ) ، و او هنگام وفات پیامبر (ص) دوازده سال داشته است .

سلیم در زمان حیات پیامبر (ص) و نیز بعد از آن حضرت در زمان حکومت ابوبکر در مدینه نبوده ، و در جریانات سقیفه و شهادت حضرت زهرا (س) شخصا حضور نداشته است . او در سنین نوجوانی که در حدود پانزده سال داشته در اوائل حکومت عمر و قبل از سال شانزدهم هجرت وارد مدینه شده است ( تعیین سال شانزدهم برای آن است که در این سال ، سلمان به عنوان حاکم مدائن از مدینه به آن شهر رفته است . از آنجا که سلیم احادیث بسیاری از سلمان و نیز در مجلسی که سلمان و ابوذر و مقداد هر سه حضور داشته اند نقل کرده ، باید ورود سلیم به مدینه چند سال قبل از حکومت سلمان در مدائن باشد ) .

سلیم در جوّ حاکم بعد از پیامبر (ص)

سلیم با ورود به مدینه متوجه جوّ حاکم و شرائط فرهنگی و علمی آن دوره خاصّ گردید . مردمی که اهل بیت پیامبرشان را رها کرده و بابِ مدینه علم ، امیرالمؤمنین (ع) را خانه نشین نموده بودند ، و راه جهل را پیش گرفته به جاهلیّت بر می گشتند .

از سوی دیگر حاکمین غاصب ، سیاست منع شدید از نقل و جمع و تدوین سنّت پیامبر (ص) را مطرح کرده بودند تا مردم را بکلی از دین و معارف آن بیگانه نمایند ، و فقط نامی از اسلام بر جامعه مسلمین حاکم باشد .

این وضع که در زمان ابوبکر ایجاد شده بود ، در حکومت عمر شدّت یافت و اقدام به حبس و تأدیب عاملین نشر معارف دینی نمود و نوشته های آنان سوزانده شد . سلیم بن قیس در سنین نوجوانی ، وارد چنین جوّ تاریک و رعب آوری شد .

جهاد علمی سلیم در زمان عمر

سلیم با دیدن چنین جوّ فکری ظلمانی ، مخفیانه دست بکار جمع آوری و تدوین تاریخ و معارف صحیح اسلام گردید . هدف او این بود که نسلهای آینده مسلمین از حقایق دینشان آگاه باشند ، و خیانتها و ضلالتهای حاکمان غاصب مردم را به جهنّم نکشاند ، چنانکه امام صادق (ع) می فرماید :

(( عُلَمَاءُ شِیعَتِنَا مُرَابِطُونَ فِی الثَّغْرِ الَّذِی یَلِی اِبْلِیسَ وَ عَفَارِیَتُه ، یَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلیٰ ضُعَفَاءِ شِیعَتِنَا وَ عَنْ اَنْ یَتَسَلَّطَ عَلَیْهِمْ اِبْلِیسُ وَ شِیعَتُهُ النَّوَاصِبُ )) ( بحارالانوار : ج ٢ ص ٥ ح ٨) ، (( علمای شیعیان ما در مرزی هستند که در سوی دیگر آن ابلیس و دار و دسته اش هستند . اینان مانع از شیاطین می شوند که به ضعفای شیعیان ما حمله کنند ، و از اینکه ابلیس و پیروان ناصبی اش بر آنان مسلّط شوند )) .

سلیم برای رسیدن به این هدف ، پس از شناخت حقیقت ، ارتباط خود را با امیرالمؤمنین (ع) و اصحاب گرامش سلمان و ابوذر و مقداد و امثال آنان محکم نمود و از چشمه پر فیض اهل بیت علیهم السلام سیراب شد .

او به دور از چشم حاکمان ، آنچه از ایشان می شنید ثبت می کرد و جزئیات وقایع تاریخی را سؤال می کرد . در همان حال با صحابه دیگر هم تماس می گرفت و از آنان هم می پرسید ، تا بدینوسیله اسناد تاریخ را نزد دوست و دشمن محکم کرده باشد .

سلیم در زمان عثمان

در سال بیست و سوّم هجرت ، عثمان به حکومت رسید . در این زمان سلیم از اصحاب خاصّ امیرالمؤمنین (ع) به شمار می رفت و پنهانی به برنامه خود در ثبت حدیث و تاریخ ادامه  می داد ، در حالیکه ممنوعیّت های قبلی همچنان ادامه داشت و شدّت یافته بود .

در زمان عثمان ، سلیم همچنان ارتباط قوی با ابوذر و مقداد داشت در حالیکه سالها بین او و سلمان جدایی افتاده بود ، چه آنکه از سال ١٦ هجری سلمان به مدائن رفته و در آنجا از دنیا رفته بود .

در این سالها ، سلیم به همراه ابوذر در سفر حجّ حاضر شد و خطابه او در کنار کعبه را ثبت کرد و همراه او به مدینه بازگشت . همچنین در سال ٣٤ هجری که ابوذر به ربذه تبعید شد ، سلیم در آنجا به دیدن او رفت .

سلیم در زمان امیرالمؤمنین (ع)

پس از ٢٥ سال فشار فکری و اجتماعی ، در سال ٣٥ هجری امیرالمؤمنین (ع) خلافت را که حقّ الهی اش بود بدست گرفت ، و تا حدّ امکان در محو بدعتها و زدودن جوّ سیاه جهل و ظلمت از اجتماع مسلمانان سعی فرمود .

در همان اوایل حکومت حضرت ، آنانکه روش امیرالمؤمنین (ع) را نمی پسندیدند و در پی ادامه و تجدید بدعتهای ابوبکر و عمر و عثمان بودند و هوسهای شیطانی در سر می پروراندند ، در مقابل آن حضرت عَلَم مخالفت برافراشتند .

در اینجا سلیم همچنانکه با قلم به یاری حقّ مشغول بود ، جهاد خود را با شمشیر تکمیل نمود و شخصا در میدانهای جنگ حضور یافت و در صف اوّل مبارزین به عنوان ((شرطة الخمیس)) که فدائیان امیرالمؤمنین (ع) بودند به جنگ و جهاد پرداخت ، و در همان حال آنچه در میدان های جنگ دید در کتابش ثبت نمود . اینک سنّ سلیم به ٣٧ سالگی رسیده بود .

سلیم در جنگ جمل

سلیم بن قیس به همراه امیرالمؤمنین (ع) از مدینه به بصره آمد و از اوّل تا آخر جنگ جمل به عنوان یکی از پنج هزار فدائی امیرالمؤمنین (ع) در صفّ اوّل میدان جنگ شمشیر زد .

او در کتابش تعداد افراد لشکر در جنگ جمل ، و خصوصیّات افراد و کیفیت جنگ و آنچه بعد از آن در بصره اتفاق افتاد و حتّی خطابه امیرالمؤمنین (ع) بعد از جنگ را ثبت کرد .

سلیم در جنگ صفّین

در اواسط سال ٣٦ هجری ، سلیم به همراه امیرالمؤمنین (ع) از بصره به کوفه آمد و از آنجا در طلیعه لشکر آن حضرت عازم صفّین شد ، و تا سال ٣٨ که جنگ صفّین ١٧ ماه ادامه داشت حاضر در جنگ بود . همچنین در جنگ                    (( یوم الهریر )) که شدید ترین و آخرین روز جنگ صفّین بود و در یک شبانه روز بیش از هفتاد هزار نفر بقتل رسیدند ، سلیم شخصا حضور داشت و حدودا چهل سال از عمر او می گذشت .

او در کتابش ، مکاتبات امیرالمؤمنین (ع) را با معاویه به دقت ثبت کرد و خطابه های آن حضرت در جنگ را نوشت . همچنین کیفیت جنگ هریر و داستان حکمین و بر نیزه نمودن قرآن ها را در کتابش نوشت . در بازگشت از صفّین هم در قضیه راهبی که مسلمان شد و کتابهای حضرت عیسی (ع) را به امیرالمؤمنین (ع) تحویل داد حاضر بود و تمامی جریان را در کتابش نوشت .

او در اواخر سال ٣٨به ملاقات امام سجّاد (ع) مشرّف شد که در سنّ شیر خوارگی در محضر امیرالمؤمنین (ع) بود . در همین ایام به مدائن رفت و در آنجا با حذیفه ملاقات کرد .

سلیم در جنگ نهروان تا شهادت امیرالمؤمنین (ع)

در سال چهلم هجرت که جنگ نهروان واقع شد سلیم در آن شرکت داشت و مطالبی از آن واقعه را در کتابش ثبت کرد .

پس از آن ، سلیم در کوفه به همراه امیرالمؤمنین (ع) برای جنگ تازه ای با معاویه آماده می شد که در ماه رمضان همان سال شهادت آن حضرت پیش آمد . چنین حادثه ای برای شخصی همچون سلیم بس دردناک بود .

او که از اولیاء امیرالمؤمنین (ع) بود در سه روز آخر عمر شریف آن حضرت ملتزم حضور بود ، و وصیّت نامه حضرتش را به نقل از لبان مبارک آن حضرت نوشت .

سلیم در زمان امام حسن مجتبی (ع)

پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع) ، سلیم از اصحاب وفادار امام مجتبی (ع) بود . هنگامی که معاویه به عنوان صلح وارد کوفه شد سلیم حاضر بود ، و خطابه آن حضرت در مقابل معاویه را ثبت کرد .

در طول حکومت معاویه ، سلیم فعالیّت علمی خود را ادامه داد و بدعتها و جنایات معاویه ، و نیز اقدامات او در وضع و تحریف احادیث را به دقت در کتابش ثبت کرد .

سلیم در زمان امام حسین (ع)

پس از شهادت امام مجتبی (ع) ، سلیم از ملتزمین و خواصّ اصحاب حضرت سیّد الشهداء (ع) بود ، و سن او در این هنگام حدود ٥٠ سال بود .

از سال ٤٩ هجری که زیاد از طرف معاویه حاکم کوفه شد سلیم توانست با تقیّه کامل ، خود را از شرّ او حفظ کند ، و حتّی با ایجاد ارتباط مخفیانه با نویسنده زیاد ، نامه سرّی معاویه را استنساخ کرد و آن را به عنوان یک سند تاریخی مهم ثبت کرد که احدی غیر از سلیم بر آن دست نیافته است .

در سال ٥٠ هجری که معاویه به بهانه حج به مدینه آمده بود ، سلیم هم از کوفه به مدینه آمد و گزارشی از سفر معاویه به مکه و مدینه و اقدامات او بر علیه شیعه تهیه کرد .

در سال ٥٨ هجری ( دو سال قبل از مرگ معاویه ) ، امام حسین (ع) در منی بیش از ٧٠٠ نفر از صحابه و تابعین را جمع کرد و برای آنان خطابه ای بر علیه معاویه ایراد کرد . سلیم در آن مجلس حضور داشت و فرمایشات حضرت را به طور کامل در کتابش نوشت . در این ایام بیش از شصت سال از عمر سلیم می گذشت .

در سال ٦١ هجری که مصیبت عظمیٰ یعنی شهادت امام حسین (ع)اتفاق افتاد ، در صفحات تاریخ مطلبی از احوال سلیم دیده نمی شود . به احتمال قوی او هم از زندانیان ابن زیاد بوده است که نتوانستند امام (ع) را یاری کنند .

سلیم در زمان امام زین العابدین و امام باقر علیهما السلام

پس از شهادت حضرت سیّد الشهداء (ع) سلیم از اصحاب امام سجّاد (ع) گردید و در حضور آن حضرت خدمت امام باقر (ع) را هم که در سنین هفت سالگی یا بیشتر بودند درک کرد .

در این سالها که در حجاز جریان ابن زبیر و در عراق جریان مختار ادامه داشت ، در کتاب سلیم و تاریخچه زندگی او مطلبی نمی بینم ، ولی ظاهرا تا زمان حجاج سلیم در کوفه بوده است .

تألیف و زندگی علمی سلیم

با نزدیک شدن به سالهای آخر عمر سلیم ، بسیار بجاست فعالیّت های علمی شصت ساله او را مورد بازنگری قرار دهیم ، و از لابلای آن اخلاق و روحیات او را بررسی می کنیم .

سلیم بن قیس به عنوان یک مؤلف ، از آن جهت مورد توجه خاص است که در اکثر مطالب کتابش شخصا حضور داشته و یا از کسانی که شخصا حضور داشته اند نقل کرده است ، و در نقل خود جز موثّقین به کسی اعتماد نکرده است .

با در نظر گرفتن این مطلب ، گردآوری و تألیف کتاب سلیم در چهار دوره انجام گرفته که به صورت زیر قابل توضیح است :

از آنجا که سلیم از اوّل راه حق را تشخیص داد ، توانست با امیرالمؤمنین (ع) و اصحاب خاصّ آن حضرت یعنی سلمان و ابوذر و مقداد و امثال ایشان ارتباط قوی برقرار کند . مطالبی که در طول ٣٠ سال مستقیما از ایشان نقل کرده یک چهارم کتاب او را تشکیل می دهد .

از اوائل حکومت عمر ، سلیم شخصا در بسیاری از وقایع حضور داشت و شاهد بسیاری از بدعت گذاری های عمر و نیز احتجاجات امیرالمؤمنین (ع) بر علیه حاکمین بود که ربع دوّم کتابش به این دوره مربوط می شود .

طی پنج سال خلافت ظاهری امیرالمؤمنین (ع) سلیم شاهد جنگهای جمل و صفین و نهروان و نیز بسیاری از خطبه های آن حضرت بوده و آنها را ثبت کرده است . این بخش هم ربع دیگری از کتاب او را تشکیل می دهد .

بعد از شهادت امیرالمؤمنین (ع) از سال ٤٠ تا سال ٧٦ که سلیم از دنیا رفت ، در اثر جوّ وحشتناکی که معاویه بر علیه شیعیان حاکم کرده بود سلیم توانست فقط گوشه هایی از وقایع آن دوره را در کتابش ثبت کند ، و این بخش ربع چهارم کتاب اوست .

بنابراین می توان اذعان داشت که سلیم قسمت اعظم کتابش را از سال دوازدهم هجری تا سال ٤٠ نوشته که از چهارده سالگی تا چهل و دو سالگی او می شود و یک چهارم بقیه را در طول ٣٤ سال اخیر عمرش نوشته است .

روحیات و اخلاقیات سلیم

در یک جمع بندی از زندگانی سلیم می توان روحیات و اخلاقیات او را چنین تحلیل کرد :

بسیار کم اند افرادی که بتوانند مرد میدان شمشیر باشند و درهمان حال در میدان های علم و قلم گام نهند ، چرا که هریک از دو جهت اقتضای روحی خاصی دارد و جمع بین هر دو را مشکل می نماید .

سلیم بن قیس از کسانی است که این دو جنبه در او جمع شده است . او با قدم در میدانهای هولناک جنگ های جمل و صفین و نهروان ، وظیفه خطیر خود را در جنبه های عقیدتی و عملی به انجام رساند . در حالیکه قبل از آن و همزمان با جنگها و بعد از آن دست از فراگیری معارف و تاریخ و نیز تألیف و تدوین آنها برنداشت و در نتیجه این یادگار گرانقدر را برای ما باقی گذاشت .

از سوی دیگر ، او صاحب همتی بلند و تلاشی بی وقفه بود و کتاب حاضر نتیجه سعی و کوشش بی امان او در طول ٦٠ سال است .

از همه اینها گذشته دو روحیّه بسیار مهم در سلیم بوده که در سایه آن توانسته است چنین کتابی تألیف نماید و آن را حفظ کند و به نسلهای بعد از خود برساند .

اوّل : کتمان و اجتناب از شهرت

با توجه به اینکه سلیم فقط در پنج سال حکومت امیرالمؤمنین (ع) آزاد بوده و قبل و بعد از آن در شرایط اختناق بسیار شدیدی بسر می برده ، پیدا است که جز با حالت کتمان نمی توان چنین کتابی را تألیف کرد . در حکومت عمر و عثمان که تدوین حدیث به هر صورتی ممنوع بود ، سلیم نه تنها کتابی تدوین کرد بلکه مطالب آن هم بر ضد حکومت وقت بود ، که اگر از کار او مطلع می شدند هم خود او و هم کتابش را نابود می کردند !

بعد از شهادت امیرالمؤمنین (ع) که بار دیگر اختناق شدید اجتماعی بر علیه شیعیان در دوران معاویه و یزید و مروانیان حاکم شد ، سلیم آن قدر در کتمان کار خود با مهارت عمل کرد که توانست اضافه بر حفظ کتاب خود و ادامه تدوین آن ، از اسرار معاویه هم اطلاع پیدا کند و آنها را در کتاب خود ثبت کند که نامه محرمانه معاویه به زیاد از نمونه های آن است .

دوّم : دقت و جستجو در ثبت مطالب

این اخلاق که باید همراه تألیف باشد در سلیم به حد بالایی وجود داشت ، آن هم در عصری که هنوز قواعد مفصلی برای تألیف کتاب مطرح نبوده است .

سلیم هنگام یادگیری مطالب ، سؤالاتی را که احتمالا بذهن خطور می کند شخصا مطرح می کرد و جواب آنها را نیز می گرفت . از سویی زمان روایت و مکان آن و شرایطی که در آن اتفاق افتاده همه را ثبت می نمود . او برای اطمینان و محکم کاری ، مطالب را بر ائمّه علیهم السلام عرضه می کرد تا یکبار دیگر از صحّت آن اطمینان حاصل کند .

سلیم برای بدست آوردن جزئیّات بیشتر قضایا ، یک جریان را از چند نفر سؤال می کرد و به مسافرت هایی اقدام می نمود . او سؤالات مهمّی در جنبه های عقیدتی از ائمّه علیهم السلام پرسیده و جواب آنها را ثبت کرده است . حتی گاهی از دشمنان اهل بیت علیهم السلام درباره کار ها و بدعتهایشان سؤال می کرد و از زبان خودشان اقرار می گرفت .

هرگاه سلیم متوجه یک واقعه مهم در بلاد اسلامی می شد سعی می کرد شخصا حاضر شود تا دقیقا آنچه اتفاق می افتد ثبت نماید که حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه های آن است .

پس از چنین زحمات طاقت فرسا و تلاش بی وقفه ، و نیز در سایه کتمان شدید و دقت کامل در ثبت و ضبط قضایا ، اینک سلیم ثمره شصت سال زحمتش را در مقابل خود می بیند . و در این حال با آخرین ضربه از طرف دشمنان امیرالمؤمنین (ع) رو به رو می شود . اینک سلیم و کتابش با چنگال خون آشامی همچون حجّاج رو به رو هستند ، و این سلیم است که باید آخرین تصمیم را بگیرد .

سلیم در زمان حجّاج

در سال ٧۵ هجری ،  حجاج بن یوسف سقفی از طرف عبدالملک بن مروان حاکم عراق شد و وارد کوفه گردید.  از اولین کسانی که حجاج سراغشان  را گرفت سلیم بن قیس بود ،  چرا که سابقه او با امیرالمؤمنین (ع) روشن بود .

به همین جهت با ورود حجاج  ،  سلیم بن قیس به همراه کتابش از  عراق فرار کرد و به ایران آمد تا در سرزمین فارس در نزدیکی شیراز به شهر بزرگی به نام (( نوبندجان )) ( این شهر در آن زمان بسیار بزرگ و خوش آب و هوا بوده است . هم اکنون از این شهر روستایی بنام ((نوبندگان )) بین شیراز و فسا باقی مانده است ) رسید . سلیم در این تبعید ناخواسته که علّتی جز ولایت امیرالمؤمنین (ع) نداشت ، هفتاد و هفت سالگی عمر خود را می گذراند .

ارتباط سلیم با ابان ابی عیّاش در ایران

در شهر نوبندجان ، سلیم با جوانی که ١٤ سال از عمرش می گذشت و نامش (( ابان )) بود ملاقات کرد . البته جنبه آشنایی بین سلیم و ابان برای ما معلوم نیست که آیا فامیل بوده اند و یا سابقه دوستی داشته اند یا یک اتفاق و تصادف بوده است . ولی به هر حال سلیم در حانه پدری ابان بن ابی عیّاش اقامت کرد .

ابان در آن سنین قرائت قرآن را آموخته بود ولی از آنچه بعد از پیامبر (ص) بر اهل بیت علیهم السلام رفته بود آگاهی نداشت ، چرا که در طول پنجاه سال پس از فتح مناطق فارس و توابعش ، همان دین منسوخ از طرف حاکمان به مردم تفهیم شده بود .

در چنین شرائطی ، مردی همچون سلیم نعمتی عظیم برای ابان بود که حقایق دینی را از او بگیرد ، و آنچه را ندیده از شاهد عینی بپرسد .

سلیم هم در فکر کسی بود که بتواند امانت بزرگ و ثمره عمرش را به خوبی حفظ کند و آن را سالم به نسلهای بعد منتقل کند . لذا به فکر تربیت عقیدتی ابان افتاد و آهسته آهسته او را با حقایق گذشته تاریخ اسلام آشنا کرد و وقایع بعد از پیامبر (ص) را برای او تشریح نمود و بدینوسیله او را متوجه شرائط موجود نمود .

ابان درباره مدتی که با سلیم معاشرت داشته چنین می گوید :

(( او پیرمردی اهل عبادت بود و چهره ای نورانی داشت . بسیار پر تلاش ، صاحب نفسی بزرگوار و حزنی طولانی بود . او استتار را دوست می داشت و از اشتهار پرهیز می کرد )) .

سلیم هم درباره ابان گفته است :

(( من با تو معاشرت داشتم و جز آنگونه که دوست می داشتم چیزی ندیدم )) .

بدین ترتیب شرائط عقیدتی و فکری بین ابان و سلیم برای تحویل کتاب آماده شده بود .

تصمیم سلیم درباره کتاب

دیری نگذشت که سلیم احساس کرد در سرزمین غربت ، عمرش به پایان خود نزدیک می شود و مهم ترین مسئله برای او حفظ کتابش بود . کتابی که سر تا سر آن بیان مظلومیت اهل بیت علیهم السلام و افشای بدعتها و جنایات غاصبین خلافت بود و می توانست چراغ هدایتی برای نسلهای آینده باشد تا بتوانند دوستان را از دشمنان تشخیص دهند .

سلیم نگران کتابی بود که با تمام وجود در راه تألیف و حفظ آن فداکاری کرده بود و مطالب آن را به طور شفاهی از خود معصومین علیهم السلام یا از اصحابشان گرفته بود . کتابی که در بردارنده نکات و گوشه های بسیار دقیقی از تاریخ اسلام بود و او در بدست آوردن آنها زحمت فراوان کشیده بود . کتابی که در یک نگاه مجموعه ای از معارف و تاریخ اسلام بود که می بایست به عنوان پایه تولّی و تبرّی تلقی شود .

در مسائل مربوط به تولّی شامل مطالبی همچون امامت دوازده امام علیهم السلام و ذکر نام ایشان ، فضائل اهل بیت علیهم السلام ، احتجاج ها و اتمام حجت های امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و اصحابشان در مقابل غاصبین خلافت و بیانات کاملی از ائمّه علیهم السلام در معارف اسلام بود .

از سوی دیگر در جنبه های تبرّی شامل پیشگوئی های پیامبر (ص) درباره اختلافات امّت و فتنه های بعد از آن حضرت و نیز درباره ظلم قریش و غصب حقوق اهل بیت علیهم السلام ، رفتار منافقین در زمان پیامبر (ص) ، اخبار مفصّلی از غصب خلافت و شهادت حضرت زهرا و حضرت محسن (ع) ، ذکر مطاعن غاصبین خلافت بخصوص اصحاب صحیفه ملعونه ، گوشه های مهمّی از جنگ های جمل و صفّین و نهروان ، اخباری از فتنه های معاویه بعد از    امیرالمؤمنین (ع) و جنایات او نسبت به شیعیان بود .

از یک سو با توجه به محتوای کتاب ممکن بود در دسترس ماندن آن ، آن را بدست نا اهلان برساند و مسئله‌ ای ایجاد کند ، و از سوی دیگر از بین بردن آن به قیمت نابود کردن زحمات پر ارزش او بود .

به همین جهت سلیم گاهی به فکر از بین بردن کتابش می افتاد ، ولی اقدامی نمی کرد زیرا متوجه بود که چنین سرمایه علمی گرانبها را نباید بدست تلف سپرد ، و از سوی دیگر در پی کسی بود که بتواند امانتش را به او بسپارد .

بالاخره فردی که توانست به عنوان حافظ کتابش به او اعتماد کند کسی جز ابان بن ابی عیّاش تربیت شده خود سلیم نبود .

وصیّت سلیم و تحویل کتاب به ابان

سلیم پس از فرار از شرّ حجاج و ورود به شهر نوبندجان بیش از یک سال دوام نیاورد و بیمار شد .  همینکه آثار مرگ را در خود دید مخفیانه مسئله کتابش را با ابان در میان گذاشت و سرگذشت خود را در تألیف کتاب برای او تشریح کرد و او را متوجه این نکته نمود که مطالب این کتاب برای جامعه ای که با سیره ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه پرورش یافته اند قابل تحمّل نخواهد بود و نباید در دسترس هر نااهلی قرار بگیرد .

بعد از آن ، طی برنامه ای دقیق کتاب خود را رسما به او تحویل داد که مراحل آن چنین بود :

اولا : ابان را از نظر اعتقادی و امانتداری مورد آزمایش قرار داد و از هر دو جهت مطمئن شد .

ثانیا : سه شرط اساسی با ابان قرار داد و در مورد آنها عهد و پیمان الهی از او گرفت ، که آنها از این قرارند :

یک : تا سلیم زنده است از کتاب و مطالب آن به کسی خبر ندهد .

دو : پس از رحلت او نیز کتاب و مطالبش را جز به موثّقین از شیعه خبر ندهد .

سه : هنگام مرگ کتاب را به شخصی موثّق و دیندار از شیعه بسپارد .

ثالثا : تمام کتاب را برای ابان قرائت کرد و او به دقت گوش فرا داد تا در مطالب آن جای ابهامی نماند .

رابعا : با دست مبارکش کتاب را بطور رسمی بدست ابان داد و به عبارت دیگر آن را تحویل او داد تا در ادای امانت وظیفه خویش را بطور کامل به انجام رسانده باشد .

وفات سلیم بن قیس

در اواخر سال ٧٦ هجری ، سلیم در شهر نوبندجان فارس در سن ٧٨ سالگی بدرود حیات گفت و ظاهرا در همان شهر به خاک سپرده شد . ( تعیین سال ٧٦ به عنوان سال رحلت سلیم از مجموعه قرائن زیر بدست آمده است :

حجاج در سال ٧٥ هجری به عنوان حاکم عراق وارد کوفه شد . طبق تصریح ابان در سرآغاز کتاب سلیم ، حجاج پس از ورود به عراق فورا سراغ سلیم را گرفته و سلیم هم بی وقفه فرار کرده و به نوبندجان آمده است . همچنین ابان تصریح می کند که پس از ورود به نوبندجان دیری نپایید که سلیم از دنیا رفت . بنابراین از سال ٧٥ زمان زیادی نگذشته که سلیم از دنیا رفته که اگر حداکثر حساب کنیم سال ٧٦ می شود ) .

او در حالیکه بیش از شصت سال از عمر شریفش را در راه احیاء ولایت اهل بیت علیهم السلام سپری کرده بود بدیدار موالیانش شتافت و این یادگار بزرگ را از خود بر جای گذاشت . رحمت خدا بر روان پاکش باد .

کتاب سلیم در نوبندجان و بصره

پس از سلیم ، ابان بن ابی عیّاش در نوبندجان به مطالعه کتاب سلیم پرداخت ، و آنچه درباره مطالب کتاب از او شنیده بود شخصا دریافت . به همین جهت تصمیم گرفت به شهر های بزرگ اسلامی سفر کند تا آگاهی بیشتری درباره دینش پیدا کند .

او کتاب سلیم را به همراه خود برداشت و عازم بصره نزدیک ترین شهر به منطقه فارس شد در بصره کتاب سلیم را به حسن بصری نشان داد ، و او پس از مطالعه کتاب مطالب آن را مورد تأیید قرار داد و گفت : (( تمام احادیث آن حق است که از شیعیان امیرالمؤمنین (ع) و غیر ایشان شنیده ام )) .

ابان ، بصره را به عنوان وطن دوّم خود انتخاب نمود و طبق قوانین آن عصر خود را به طایفه ((بنی عبدالقیس)) ملحق نمود و نام او در شمار آن قبیله ثبت شد .

کتاب سلیم در مکه و مدینه

ابان از بصره به همراه کتاب سلیم عازم سفر حج شد . او در مکه با بیش از صد نفر از اصحاب پیامبر (ص) و تابعین ملاقات کرد و از آنان احادیثی فرا گرفت .

بعد از آن ، مقصد او رسیدن به حضور امام زین العابدین (ع) بود تا هر سؤال و مشکلی دارد از امام زمانش بپرسد و از حجت خدا فرا گیرد ، و این برای اطمینان کامل خود و نسلهای آینده بود و برای اینکه هرگونه سؤال اعتقادی برایش حل شود .

کتاب سلیم در محضر امام زین العابدین (ع)

ابان در حالیکه کتاب سلیم را همراه داشت خدمت امام سجّاد (ع) رسید . ابوالطفیل و عمر بن ابی سلمة دو صحابی پیامبر (ص) نیز در خدمت حضرت حضور داشتند .

او کتاب سلیم را خدمت آن حضرت تقدیم نمود ، تا کلامی درباره کتاب و مؤلّفش از آن حضرت بشنود .

امام (ع) دستور دادند تا کتاب سلیم نزد آن حضرت قرائت شود . ابوالطفیل و عمر بن ابی سلمة ، سه روز ، - از صبح تا شب - در حضور امام زین العابدین (ع) می نشستند و کتاب را می خواندند و آن حضرت استماع می فرمودند .

این برنامه ، عنایتی بس عجیب را در شأن این کتاب می رساند که امام معصوم علیهم السلام سه روز بنشیند تا کتاب یکی از اصحابش را که از دنیا رفته در محضرش بخوانند . قرائت کنندگان هم دو نفر از بزرگان اصحاب پیامبر (ص) بودند که تا آن زمان حیات داشتند . اهمیّت دیگر مطلب اینکه امام (ع) بدون قرائت هم می توانستند مطلبی درباره کتاب بفرمایند ، ولی شکل رسمی قرائت را اجرا کردند تا هیچ شبه ای در بین نماند و همه بدانند آن حضرت کلمه کلمه کتاب را مورد توجه قرار داده اند .

پس از قرائت کامل کتاب ، همه در انتظار سخن امام (ع) بودند . لبان مبارک حضرت با کلامی نورانی در شأن سلیم و کتابش گشوده شد و فرمودند :

(( سلیم راست گفته است ، خدا او را رحمت کند . همه این ها احادیث ما است که نزد ما شناخته شده است )) .

این سخن در حقیقت امضا و مهر تأیید الهی از لسان حجة الله بود ، که اصالت و اعتبار کتاب سلیم را به ثبت رسانید و آن را جاودانی ساخت و سندی محکم برای این کتاب بنیادی اسلام گردید .

ابوالطفیل و عمر بن ابی سلمة هم گفتند : (( تمام احادیث آن را از امیرالمؤمنین (ع) و از سلمان و ابوذر و مقداد شنیده ایم )) .

پس از آن ، ابان سؤال مهمّی در رابطه با کتاب خدمت امام (ع) مطرح کرد و عرضه داشت : اکنون که مطالب آن صحیح و مورد تأیید است ، پس تکلیف امّت اسلامی چه می شود که اکثرشان از راه شما اهل بیت منحرفند ؟ آیا واقعا همه آنانکه دین شما اهل بیت را نپذیرفته اند در هلاکت اند ؟

امام (ع) در پاسخ به این سؤال ، دو حدیث متواتر بین همه مسلمانان را مطرح کردند و فرمودند: آیا این حدیث را شنیده ای که پیامبر (ص) فرموده است :

(( مَثَل اهل بیت من چون کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار شد نجات یافت و هرکس بر جای ماند هلاک شد ، و مَثَل اهل بیتم همچون باب حطّه در بنی اسرائیل است )) ؟ ( ((باب حطّه)) در بنی اسرائیل دری بوده که همه باید هنگام عبور از آن در مقابل خدای عزوجل سر تعظیم فرود می آوردند . اهل بیت علیهم السلام از این جهت به ((باب حطّه)) تشبیه شده اند که همه مردم باید در مقابل ایشان سر تعظیم فرود آورند و سخن ایشان را بپذیرند ، تا بدینوسیله در مقابل خداوند اظهار تعظیم و خضوع نموده باشند . به بحارالانوار : ج ١٣ ص ١٨٠ - ١٨٥ ) . ابان اقرار کرد که این حدیث را بطور متواتر به نقل از پیامبر (ص) شنیده است .

ابوالطفیل و عمر بن ابی سلمة گفتند : ما هم این حدیث را از لبهای مبارک پیامبر (ص) شنیده ایم .

حضرت فرمود : آیا همین حدیث نگرانی و تعجّب ترا حلّ نمی کند ؟ یعنی اگر اهل بیت علیهم السلام تنها راه نجات هستند و همه امّت فقط باید در مقابل آنان سر تعظیم فرود آورند ، پس این راهی که امّت اسلامی در پیش گرفته اند و از این کشتی نجات تخلف ورزیده و در مقابل هر کسی جز ایشان سر تعظیم فرود آورده اند ، آیا نتیجه ای جز هلاکت در بر خواهد داشت ؟ پس هیچ تعحبی ندارد که معتقد باشیم آن عده از امّت اسلامی که مهم ترین دستور پیامبر خود را که پیروی از اهل بیت علیهم السلام است رها کرده اند ، راه جهنم را پیش گرفته اند و خود را به هلاکت انداخته اند .

از این رهگذر معلوم می شود که کتاب سلیم با محتوای شیعی آن ، به راحتی می تواند تکلیف بقیه فِرَق اسلامی را تعیین کند ، و این را قبل از کتاب سلیم احادیث متواتر منقول از پیامبر (ص) تعیین نموده است .

به هر حال ، این مجلس پس از سه روز با این نتیجه گرانبها در مورد سلیم و کتابش پایان یافت ، و اینکه ابان پس از چند روز به همراه کتاب سلیم به بصره باز می گردد .

جهاد علمی ابان

ابان پس از بازگشت به بصره ، بدون آنکه تشیّع خود را علنی کند با محدّثین بزرگ و علمای دینی آن عصر ارتباط بر قرار کرد و از آنان حدیث اخذ می کرد ، تا کم کم در شمار محدّثین و معتمدین زمان خود درآمد ، به طوریکه طایفه بنی عبدالقیس بوجود فقیهی چون او افتخار می کردند .

ابان در همین حال ، ارتباط خود را با امام سجّاد (ع) و اصحاب آن حضرت حفظ کرده بود ، و بدور از چشم دشمن با آنان رفت و آمد داشت .

در آغاز قرن دوّم هجری که ممنوعیّت تدوین حدیث رسما لغو شد ، محدّثین و مورّخین آزادانه به انتشار آنچه جمع کرده بودند پرداختند و بدین ترتیب ده ها کتاب تألیف شد . ولی چه انتظاری می توان داشت از جامعه ای که حدود یک قرن راه انحراف را آموخته بودند و هرچه به عنوان دین فرا گرفته بودند سبّ و شتم و لعن اهل بیت علهیم السلام بود ؟! آیا این آزادی نشر حدیث ، نتیجه ای جز انتشار میراث عُمَر و معاویه ثمر دیگری داشت ؟! آیا کتابهای تدوین شده در آن شرائط جز مجموعه ای از اکاذیب بود ؟

البته در چنین فرصتهایی ، ائمّه علیهم السلام و همچنین اصحابشان حداکثر استفاده را بردند و تا حدّی معارف اصیل تشیّع را در معرض دید جهانیان قرار دادند ، که ابان بن ابی عیّاش نیز از این زمره به حساب می آمد .

درگیری ابان با علمای مخالف شیعه

در این گیرو دار ، حاکمان و نیز علمای مخالفین متوجه انتشار و مقبولیّت معارف شیعه در بین مردم شدند ، ولی کمی دیر شده بود که بتوانند مانع آن شوند . لذا برای ایجاد سدّ در مقابل چشمه زلال معارف اهل بیت علیهم السلام اقدام به دو کار اساسی نمودند :

اولا : از طریق علمای معروف خود ، تهمتهای ناروا به علمای شیعه نسبت می دادند که کم ترین آن نسبت نسیان و عدم دقت بود .

ثانیا : خود تشیّع را به عنوان یک جرم به حساب می آوردند ، و به مجرد تشیّع راوی حدیث را ساقط می کردند اگر چه موثّق بودن حدیث او مورد قبول بود .

از جمله کسانی که به این تهمت ها مبتلا شد ، ابان بن ابی عیّاش بود . او که تا دیروز مورد اعتماد بزرگان علمای مخالفین واقع شده بود و صدها حدیث به نقل از او روایت کرده بودند و از نظر تقوا و عبادت هم او را در درجه بالایی قبول داشتند و به وجود او افتخار می کردند ، به محض اینکه از تشیّع او - که عمری آن را مخفی کرده بود - مطّلع شدند شروع به طعن و تعرّض به شخصیّت او نمودند و سخنان ناروا در حق او شایع ساختند و یکباره از او کناره گرفتند . این اهانتها پس از مرگ او نیز ادامه یافت تا آنجا که آثار این خیانت در صفحات تاریخ باقی ماند و بسیاری از آنانکه به امثال شعبة بن حجاج و سفیان ثوری اعتماد می کردند ، طعن های آنان را هم علیه ابان می پذیرفتند ، ولی علمای شیعه در طول تاریخ با اعتماد کامل بر او کتاب سلیم را به نقل از او روایت می کرده اند .

تحقیق کتاب سلیم بدست ابان

ابان بن ابی عیّاش در طول زمانهایی که در بصره یا غیر آن با ائمّه علیهم السلام و اصحابشان تماس داشت ، آنچه در رابطه با کتاب سلیم و مطالب آن بدست می آورد در محل مناسب آن اضافه می کرد . تأییدات ائمّه علیهم السلام را نسبت به احادیث کتاب ثبت می کرد ، و در چند مورد احادیث جدیدی که ارتباطی با احادیث سلیم داشت به آن اضافه می نمود .

البته در همه این موارد کاملا مشخص می کرد که چه مقدار از حدیث از طرف او اضافه شده است . بدین ترتیب نسخه های کتاب سلیم که اکنون در دست ما است ، شامل تحقیقات ابان ، اوّلین ناقل آن از سلیم است که در حضور ائمّه علیهم السلام انجام داده و به کتاب ملحق نموده است ( برای نمونه به احادیث ٦ ، ١٠ ، ١٢ ، ٣٧ و ٥٨ ملاحظه شود ) .

ابان در زمان امام باقر و امام صادق علیهما السلام

در زمان امام زین العابدین (ع) ابان از اصحاب آن حضرت به شمار می آمد ، و پس از شهادت آن حضرت در زمره اصحاب امام باقر (ع) بود و با اصحاب آن حضرت ارتباط قوی داشت . بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام صادق (ع) در آمد و از علمای بزرگ شیعه بود ، و تا آن لحظه به خوبی از عهده حفظ کتاب سلیم برآمده بود .

انتقال کتاب از ابان به ابن اذینه

در این حال که عُمْرِ ابان از ٧٠ می گذشت در فکر کسی بود که بتواند کتاب سلیم را به او تحویل دهد تا وصیّت سلیم را به خوبی عمل کرده باشد .

اتفاق عجیبی که در سال ١٣٨ هجری در ٧٦ سالگی ابان اتفاق افتاد این بود که یک شب سلیم را در عالم رؤیا دید . سلیم نزدیکی مرگ او را خبر داد و گفت :

((ای ابان ، تو در این روز ها از دنیا می روی ، درباره امانت من تقوی پیشه کن و آن را ضایع مکن و به وعده ای که به من در مورد کتمان آن داده ای عمل کن ، و آن را جز نزد مردی از شیعیان امیرالمؤمنین (ع) که صاحب دین و آبرو باشد مسپار)) .

این خواب از رؤیا های صادقه بود ، چه آنکه یکماه از آن نگذشته ابان از دنیا رفت . در پی این رؤیا ، ابان خود را در مقابل بزرگترین مسؤلیّت عُمْرِ خود دید . او برای تحویل کتاب سلیم ، عمر بن اذینه بزرگ علمای شیعه در بصره را انتخاب کرد که یکی از اصحاب امام صادق (ع) بود و بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام موسی کاظم (ع) در آمد .

از آنجا که ابان و ابن اذینه هر دو از طایفه ((بنی عبدالقیس)) بودند ، احتمال می رود ارتباط نزدیک آن دو از این جهت هم باشد ، گذشته از جنبه عقیدتی که اصل علّت ارتباط بود .

صبح آن شب که ابان سلیم را خواب دید با ابن اذینه ملاقات کرد و رؤیای شب گذشته را و نیز اجمالی از تاریخچه کتاب را با او در میان گذاشت . سپس کتاب را رسماً به او تحویل داد و او هم مانند سلیم تمام کتاب را برای ابن اذینه قرائت کرد .

بدین ترتیب ، امانت سلیم را به بزرگ مردی از شیعیان امیرالمؤمنین (ع) که مورد اعتماد بود سپرد و دقیقا به وصیّت سلیم عمل کرد . ناگفته نماند که ابان مطالب کتاب سلیم را در طول عمرش برای افراد مورد اعتمادی نقل کرده ، ولی کتاب را فقط به ابن اذینه تحویل داده است .

وفات ابان بن ابی عیّاش

بیش از یکماه از تحویل کتاب سلیم به ابن اذینه نگذشته بود که ابان در ماه رجب سال ١٣٨هجری در بصره از دنیا رفت ، و به حقّ مسئولیّت بزرگ خود در مورد کتاب را به خوبی به انجام رساند .  رحمت خدا بر روح پاکش باد .

کتاب سلیم در دست محدّثین بزرگ

تا این مرحله کتاب سلیم ، از دست مؤلّف عظیم الشأن آن به عالمی بزرگ چون ابان بن ابی عیّاش ، و از دست او به بزرگ علمای شیعه در بصره یعنی ابن اذینه منتقل شد . اکنون مراحل بعدی در حفظ کتاب او را پی می گیریم :

کتاب سلیم پس از وفات ابان ، توسط ابن اذینه به دست هفت نفر از بزرگان محدّثین رسیده است : ابن ابی عمیر ، حماد بن عیسی ، عثمان بن عیسی معمر بن راشد بصری ، ابراهیم بن عمر یمانی ، همام بن نافع صنعانی ، عبدالرزاق بن همام صنعانی .

این عدّه از نسخه اصلی نسخه برداری کردند ، و از آنجا که با یکدیگر معاصر بودند احادیث کتاب را گاهی به نقل از یکدیگر و گاهی از خود نسخه نقل می کردند . اینان ناقلین اوّلیه نسخه کتاب سلیم بودند که نسخه های بعد ، از روی نسخه های آنان استنساخ شده و تا امروز بدست ما رسیده است .

با توجه به مدارک موجود ، محدّثینی که در مراحل بعد کتاب سلیم به دستشان رسیده معرفی می کنیم : اسانیدی که امروزه کتاب سلیم را برای ما نقل می کند به هفت سند منتهی می شود . چهار سند آن به شیخ طوسی ، و یک سند آن به محمد بن صبیح بن رجا ، و یک سند به ابن عقده ، و یک سند به شیخ کشّی ، و یک سند به حسن بن ابی یعقوب دینوری منتهی می شود .

این هفت سند به سه نفر از بزرگان محدّثین یعنی ابن ابی عمیر و حماد بن عیسی و عبدالرزاق بن همام - که قبلا نامشان ذکر شد - بر می گردد . یعنی نسخه های کتاب سلیم نزد این سه نفر بوده و بدست ایشان انتشار یافته است که توضیح آن چنین است :

اوّل : نسخه عبدالرزاق ، که به چهار طریق به دست ما رسیده است : طریق ابن عقده متوفّای ٣٣٣ ، طریق محمد بن همام بن سهیل متوفّای ٣٣٢ ، طریق حسن بن ابی یعقوب دینوری متوفّای قرن سوم ، طریق ابوطالب محمد بن صبیح بن بن رجا در دمشق سال ٣٣٤ .

نسخه سوّم و چهارم تا امروز متداول است و نسخه هایی از آن هم اکنون در کتابخانه های خطّی موجود است .

دوّم : نسخه حماد بن عیسی ، که از طریق شیخ طوسی و شیخ نجاشی با اسناد متّصل برای ما نقل شده است .

سوّم : نسخه ابن ابی عمیر ، که از طریق شیخ طوسی با اسناد متّصل به دست شیخ حرّ عاملی و علّامه مجلسی رسیده است . هم اکنون نسخه هایی از آن در کتابخانه های خطّی وجود دارد و چاپهای اوّل کتاب سلیم هم از روی همین نسخه ها انجام شده است .

سلسله متّصل علماء در نسخه برداری از کتاب سلیم

به عنوان نمونه ، یکی از اسنادی که نسخه کتاب سلیم را در یک سلسله متصل از زمان سلیم تا کنون برای ما نقل کرده اند و همگی از بزرگان علمای شیعه محسوب می شوند بیان می شود تا ارزش کتاب و توجه خاصّ علماء به این کتاب بیشتر روشن شود . ترتیب این سند چنین است :

مؤلّف کتاب ، سلیم بن قیس هلالی متوفّای ٧٦ هجری که از اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین و امام باقر علیهم السلام است ، کتابش را به ابان تحویل داده است .

ابان بن ابی عیّاش متوفّای ١٣٨ هجری که از اصحاب امام زین العابدین و امام باقر و امام صادق علیهم السلام است ، کتاب را به بزرگ علمایِ شیعه در بصره عمر بن اذینه تحویل داده است .

ابن اذینه متوفّای حدود ١٦٨ هجری که از اصحاب امام صادق و امام موسی کاظم علیهما السلام است ، کتاب را به یکی از بزرگترین علمای شیعه یعنی محمد بن ابی عمیر تحویل داده است .

ابن ابی عمیر متوفّای ٢١٧ هجری که از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است ، کتاب را برای سه نفر از بزرگان علمای شیعه نقل کرده است که عبارتند از :

یک . عالم بزرگِ قم احمد بن محمد بن عیسی از علمای قرن سوّم که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام بوده است .

دو . شیخ معتمد یعقوب بن یزید سلمی از علمای قرن سوّم که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام بوده است .

سه . شیخ جلیل محمد بن حسین بن ابی الخطاب متوفّای ٢٦٢ هجری که از اصحاب امام جواد و امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام بوده است .

این سه نفر از بزرگان اصحاب ائمّه علیهم السلام بوده اند و هر یک صاحب تألیفات بسیاری هستند .

بزرگِ علمای قم عبدالله بن جعفر حمیری که در سال ٣٠٠ هجری زنده بوده و از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السلام است ، به نقل از سه عالم مذکور کتاب سلیم را روایت کرده است .


عالم بزرگ شیعه ابوعلی محمد بن همام بن سهیل متوفّای ٣٣٢ هجری کتاب سلیم را به نقل از عبدالله حمیری و عبدالرزاق بن همام از علمای قرن سوّم نقل کرده است .

عالم بزرگ شیعه هارون بن موسی تلعکبری متوفّای ٣٨٥ هجری به نقل از شیخ ابوعلی محمد بن همام کتاب سلیم را روایت کرده است .

محدّث جلیل حسین بن عبیدالله غضائری متوفّای ٤١١ هجری کتاب را به نقل از تلعکبری روایت کرده است .

شیخ طوسی متوفّای ٤٦٠ هجری کتاب سلیم را از ابن غضائری نقل کرده است . شیخ طوسی که اکثر اسانید کتب شیعه به او منتهی می شود و صاحب کتابخانه عظیم در بغداد بوده و مؤسّس حوزه علمیه نجف اشرف است کتاب را برای سه نفر نقل کرده است :

یک . محدّث بزرگ شهر آشوب جدّ صاحب مناقب ، از علمای قرن پنجم .

دو . فقیه صالح محمد بن احمد بن شهریار خزانه دار حرم امیرالمؤمنین (ع) ، از علمای قرن ششم

سه . عالم جلیل شیخ ابوعلی فرزند شیخ طوسی ، از علمای قرن ششم .

این سه نفر هم کتاب را به این تفصیل روایت کرده اند :

- شیخ شهر آشوب نسخه اش را برای نوه اش ابن شهر آشوب صاحب کتاب مناقب نقل کرده است و صاحب مناقب در سال ٥٦٧ هجری در شهر حلّه کتاب سلیم را نقل کرده است .

- شیخ ابن شهریار کتاب را برای عالم بزرگ شیخ ابوالحسن عریضی نقل کرده است و شیخ عریضی در سال ٥٩٧ هجری کتاب را برای شیخ فقیه محمد بن کال نقل کرده است .

- شیخ ابوعلی فرزند شیخ طوسی کتاب را برای دو نفر روایت کرده است :

یک . شیخ فقیه حسن بن هبة الله بن رطبة سوراوی ، که او هم در کربلا به سال ٥٦٠ هجری کتاب را روایت کرده است .

دو . شیخ امین حسین بن احمد بن طحال مقدادی که شیخ ابوعلی در سال ٤٩٠ هجری کتاب را برای او نقل کرده است . شیخ مقدادی هم در سال ٥٢٠ هجری در نجف کتاب را برای شیخ هبة الله بن نما نقل کرده است . شیخ ابن نما هم در سال ٥٦٥ هجری در شهر حلّه کتاب سلیم را نقل کرده است .

این نسخه های کتاب که با این اسناد عالی از شیخ طوسی نقل شده دست به دست توسط علمای بزرگ همچنان نقل و استنساخ شده و نسخه های آن تکثیر گردیده تا به دست دو عالم بزرگ شیعه یعنی شیخ حرّ عاملی متوفّای ١١٠٤ و علّامه مجلسی متوفّای ١١١١ رسیده است .

علّامه مجلسی تمام نسخه های خود را در کتاب بحارالانوار در ابواب مناسب هر حدیث منعکس نموده است .

نسخه شیخ حرّ عاملی هم از روی نسخه عتیقه ای به سال ١٠٨٥ در اصفهان استنساخ شده است سپس آن نسخه به دست فرزندانش و بعد به دست افراد معینی رسیده که نامشان در اوّل نسخه مذکور است . در آخرین مرحله به دست شیخ محمّد سماوی در سال ١٣٧٠ در نجف رسیده است و بار ها از روی آن نسخه برداری شده تا چاپ نجف کتاب سلیم از روی همان نسخه انجام شده است . و خود نسخه هم اکنون در کتابخانه آیة الله حکیم در نجف است .

نسخه دیگری در سال ٦٠٩ هجری استنساخ شده و به دست علّامه مجلسی و شیخ حرّ عاملی رسیده که هم اکنون نسخه ای از روی آن با مهر علّامه مجلسی در کتابخانه دانشگاه تهران نگهداری می شود .

نسخه های دیگری که سابقه آنها به سال ٣٣٤ هجری بر می گردد ، ابتدا در یمن بوده و سپس به دمشق منتقل شده است . هم اکنون بیش از ده نسخه از آن موجود است و در کتابخانه های ایران و عراق و هند نگهداری می شود .

نسخه دیگری به خط کوفی با قدمت هزار ساله که در ایران بوده در سالهای اخیر مفقود شده است .

امروزه بیش از شصت نسخه خطّی از کتاب سلیم قابل معرّفی است ، و در همین حال بیش از ٢٤ نسخه خطّی آن در کتابخانه های عمومی و خصوصی موجود است ، و نُسَخ بسیاری هم در طول تاریخ در دست علما بوده است که در کتابهای خود آنها را ذکر کرده اند .

با نگاهی به تاریخچه کتاب سلیم در طول تاریخ هزار و چهارصد ساله آن ، نسخه های آن را در شهر های مختلف اسلامی می یابیم که عبارتند از : مکه و مدینه از شهر های حجاز ، صنعا و بندر مخا از شهر های یمن ، نجف و کربلا و حلّه بغداد و بصره و کوفه از شهر های عراق ، دمشق از شهر های شام ، اصفهان و قم و مشهد و تهران و یزد از شهر های ایران ، لکنهو و بمبئی و فیض آباد از شهر های هند .

بدین ترتیب در می یابیم که این کتاب در هر دوره ای از تاریخ اسلام با منزلت و ارزش خاصّش مورد توجه علما بوده و به عنوان اولین و قدیمی ترین میراث عقیدتی و علمی اسلام حفظ شده است و به عنوان یک کتاب مرجع ، از مطالب آن در علوم مختلف از جمله فقه و اصول و رجال و حدیث و تاریخ و تفسیر استفاده های وافری برده اند .از نیمه قرن دوّم چهاردهم به تحقیق و چاپ متن عربی کتاب سلیم تحت اشراف علمای بزرگ اقدام شده و در اواخر این قرن به زبان اردو ترجمه و چاپ شده است .

در آغاز قرن پانزدهم اقدام به ترجمه فارسی آن نیز شده و در سطح وسیعی انتشار یافته است .

خدا را شکر که این امانت ذیقیمت سلیم و محصول عمر او را که با اقتباس از انوار علوم ائمّه علیهم السلام و با کمک اصحابشان تألیف نموده ، به دست محدّثین و علمای بزرگ حفظ نموده است .

در شأن چنین عالمانی امام هادی (ع) فرموده اند :

((لَوْ لَا مَنْ یَبْقیٰ بَعْدَ غَیْبَةِ قَائِمِنا مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِینَ اِلَیْهِ وَ الدَّالِّینَ عَلَیْهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْ دِینِهِ بِحُجَجِ اللهِ وَ الْمُنْقِذِینَ لِضُعَفَاءِ عِبَادِاللهِ مِنَ شِبَاکِ إِبْلِیسَ وَ مَرَدَتِهِ وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ لَمَا بَقِیَ اَحَدٌ اِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِینِهِ))( بحارالانوار : ج ٢ ص ٦ ح ١٢ ) ، (( اگر نبود علمایی که بعد از غیبت قائم ما باقی می مانند و به او دعوت می کنند و به سوی او راهنمایی می نمایند و با حجّت های الهی از دین دفاع می کنند و بندگان ضعیف خدا را از دامهای ابلیس و یاران او و ناصبیان نجات می دهند ، اگر اینان نبودند احدی نمی ماند مگر آنکه از دین خود بر می گشت)) .

در اینجا یک دوره خلاصه از زندگانی سلیم و تاریخچه کتابش پایان می پذیرد ، که در واقع ترسیمی از یک جهاد علمی و فداکاری دینی است و آمادگی لازم را برای مطالعه دسترنج شصت ساله مؤلّف و تشکر از زحمات هزار و چهار صد ساله علما برای حفظ آن ، در ذهن خواننده ایجاد می کند .

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 





برچسب ها: ,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 22 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

بخش چهارم

سخنان علما در اعتبار کتاب سلیم

تأیید کتاب سلیم از سوی علما در طول ۱۴قرن

( غیبت نعمانی : ص ٦١ . الذریعة : ج ٢ ص ١٢٨- ١٢٥ و ص ١٥٢ . معالم العلماء : ص ٣ . الرواشح السماویّة :        ص ٩٨ ) .

بزرگان علمای شیعه از قرن اوّل تا امروز ، سخنان دُررباری درباره کتاب سلیم فرموده اند و در طول چهارده قرن احادیث آن را به عنوان یک سند معتبر نقل کرده اند ، و چه بسا علّت این عنایت مؤکّد ، همان تأیید خاصّ ائمّه علیهم السلام نسبت به این کتاب بوده است .

قبل از همه ، خود سلیم احادیث کتابش را بر امثال سلمان و ابوذر و مقداد عرضه می کرد و آنان او را تأیید می نمودند . ابان بن ابی عیّاش هم پس از وفات سلیم کتاب را بر ابوالطفیل و عمر بن ابی سلمة عرضه کرد و آنان همه احادیث کتاب سلیم را تأیید کردند . توجه به راویان کتاب سلیم این نکته را روشن می کند که اکثر آنان از محدّثین و علمای بزرگ شیعه بوده اند که معارف و عقاید تشیّع توسط آنان به نسلهای بعدی منتقل گشته است . این بزرگان در طول ١٤٠٠ ، کتاب سلیم را به عنوان اولین و معتبر ترین سند شیعه حفظ کرده اند و در تألیفاتشان احادیث آن را به عنوان سند و مدرک آورده اند و تأکید خاصّی در انتقال اصل کتاب به نسلهای بعد از خود داشته اند .

کتاب سلیم از اصول چهارصد گانه شیعه

علمای شیعه از زمان امیرالمؤمنین (ع) تا زمان امام حسن عسکری (ع) چهارصد کتاب تألیف کرده اند که از آنها به عنوان (( اصل )) یاد می شود .

خصوصیّت این چهارصد کتاب این بوده که همه آنها بدون واسطه از خود امام معصوم علیهم السلام و یا به یک واسطه از امام علیهم السلام روایت شده است ، و به صورت نقل از کتاب دیگری نبوده است . پیدا است که احتمال اشتباه و غلط و نسیان در چنین کتاب هایی کم تر می شود . از سوی دیگر مؤلّفین کتاب های اصل ، با توجه به مسؤلیّت خطیرشان ، دقت لازم در ثبت و ضبط احادیث آن می نموده اند .

با در نظر گرفتن این خصوصیّات ، کتابهای (( اصل )) همیشه نزد علمای شیعه جایگاه خاصّی داشته و نسبت به حفظ آنها و نقل مطالب از آن کتب توجه خاصّی مبذول می داشته اند ، بطوریکه کتب اربعه شیعه در واقع جمع بندی و تنظیم احادیث همان اصول چهارصد گانه است ( معالم العلماء : ص ٣ . الرواشح السماویّة : ص ٩٨ . الذریعة : ج ٢ ص ١٢٨ - ١٢٥) .

اکنون باید بگوییم کتاب سلیم بن قیس به عنوان اولین اصل و یکی از مهم ترین کتابها در بین اصول چهارصد گانه بوده ، و از همین جهت مورد عنایت خاصّ علما و محدّثین بوده است .

اعتراف غیر شیعه به اشتهار کتاب بین شیعه

یکی از خصوصیّات کتاب سلیم این است که از روز اوّل تا کنون به عنوان کتابی معروف بین شیعه مطرح بوده است ، بطوریکه مخالفین شیعه هم کاملا متوجه آن بوده اند . به سه نمونه از گفتار علمای غیر شیعه در مورد اشتهار کتاب بین شیعه اشاره می کنیم چرا که سخن مخالف در این موارد برای اثبات مطلب گویا تر است :

یک . ابن ابی الحدید متوفّای قرن هفتم می گوید : (( سُلیم ، مذهبش معروف است ..... و کتاب معروف او بین شیعه به نام کتاب سلیم خوانده می شود )) . ( شرح نهج البلاغة : ج ١٢ ص ٢١٦ ) .

دو . قاضی سُبکی متوفّای قرن هشتم می گوید : (( اولین کتابی که برای شیعه تألیف شده کتاب سلیم بن قیس هلالی است )) . ( الذریعة : ج ٢ ص ١٥٣ ) .

سه . ملّا حیدر علی فیض آبادی می گوید : (( صحّت این ....کتاب نزد محقّقین شیعه مورد اتفاق است که به طور یقینی از لسان ترجمان وحی صادر شده ، چرا که همه علوم ائمّه علیهم السلام به امثال این کتاب ها بر می گردد )) . ( منتهی الکلام : ج ٣ ص ٢٩ . استقصاء الافحام : ج ٢ ص ٣٥٠ ) .

گفتار سلیم درباره کتاب خود

سلیم بن قیس هنگام تحویل کتابش به ابان بن ابی عیّاش به او چنین گفت : (( نزد من نوشته هایی است که از افراد مورد اطمینان شنیده ام و بدست خود نوشته ام . در آنها احادیثی است که نمی خواهم برای مردم ( در اجتماع آن زمان ) ظاهر شود ، زیرا آن را آنکار می کنند و عجیب تلقّی می نمایند ، در حالیکه حقّ است و از اهل حق و فقه و صدق و صلاح ، از امیرالمؤمنین (ع) و سلمان و ابوذر و مقداد گرفته ام ... )) .                                                                                       ( به ص ١٩٤ همین کتاب مراجعه شود ( سرآغاز کتاب سلیم ) ) .

بدین ترتیب ، در درجه اول خود مؤلّف اعلام داشته که در تألیف این کتاب دقت و اتقان لازم را بکار برده است .

متن سخن علما در تأیید کتاب سلیم

در اینجا آنچه از علما در تأیید کتاب رسیده به ترتیب تاریخ وفات ایشان ذکر می کنیم:

یک . عمر بن ابی سلمة از علمای قرن اوّل می گوید : (( در این کتاب هیچ حدیثی نیست مگر آنکه آن را از علی (ع) و از سلمان و ابوذر و مقداد شنیده ام . ( به ص ١٩٨ همین کتاب مراجعه شود. ( سرآغاز کتاب سلیم ) .

دو . ابوالطفیل از علمای قرن اوّل می گوید : (( هر حدیثی که در این کتاب است از علی (ع) و از سلمان و ابوذر و مقداد شنیده ام . ( به ص ١٩٨ همین کتاب مراجعه شود ( سرآغاز کتاب سلیم )

سه . مسعودی از علمای قرن چهارم می گوید : (( اصل عقیده شیعه دوازده امامی را سلیم بن قیس هلالی در کتابش ذکر کرده است )) . ( التنبیه و الاشراف : ص ١٩٨ ) .

چهار . ابن ندیم از علمای قرن چهارم می گوید : (( اولین کتابی که برای شیعه ظاهر شده همین کتاب سلیم بن قیس هلالی است )) . ( فهرست ابن ندیم : ص ٢٧٥ ) .

پنج : شیخ نجاشی از علمای قرن پنجم می گوید : (( اکنون نام کسانی از سلف صالحمان را که در تألیف تقدّم داشته اند ذکر می کنیم )) ، و سپس در شمار طبقه اول سلیم و کتابش را نام می بَرَد ( رجال نجاشی : ص ٦ ) .

شش . شیخ طوسی از علمای قرن پنجم می گوید : (( سلیم ین قیس که کُنیه اش ابوصادق است ، کتابی دارد که به این اسناد به دست ما رسیده است ... )) ( فهرست شیخ طوسی :ص ۸۱شماره ۳۳۶ ) .

هفت . شیخ نعمانی از علمای قرن پنجم می گوید : (( بین همه علما و محدّثین شیعه اختلافی نیست که کتاب سلیم بن قیس هلالی اصلی از بزرگ ترین کتاب های اصول و قدیمی ترین آنها است ... این کتاب از اصولی است که از کتاب های مرجع شیعه است و به آن اعتماد می کنند )) . ( غیبت نعمانی :ص ٦١ ) .

هشت . شیخ ابن شهر آشوب از علمای قرن ششم می گوید : (( سلیم بن قیس هلالی صاحب احادیث است و کتابی دارد )) . ( معالم العلماء : ص ٥٨ شماره ٣٩٠ ) .

نُه . سیّد جمال الدین ابن طاووس از علمای قرن هفتم می گوید : (( در این کتاب مطالبی است که همانا دلالت بر موثّق بودن مؤلّف و صحّت کتابش دارد )) . ( تحریر طاووسی : ص ١٣٦ شماره ١٧٥ . تنقیح المقال : ج ٢ص ٥٢ ) .

ده . علّامه شیخ محمد تقی مجلسی از علمای قرن یازدهم می گوید : (( شیخ طوسی و شیخ نجاشی حکم به صحّت کتاب او کرده اند ، گذشته از آنکه متن کتاب دلالت بر صحّت آن دارد )) . و نیز می گوید : (( اعتماد شیخ کلینی و صدوق بر کتاب سلیم کفایت می کند . این کتاب نزد من موجود است و متن آن دلیلی بر صحّت آن است )) . ( روضة المتّقین : ج ١٤ ص ٣٧٢ . تنقیح المقال : ج ٢ ص ٥٣ ) .

یازده . علّامه سید مصطفی تفرشی از علمای قرن یازدهم می گوید : (( صدق و درستی از اول تا آخر احادیث این کتاب پیدا است )) . ( نقد الرجال : ص ١٥٩ ) .

دوازده : علّامه شیخ حرّ عاملی از علمای قرن دوازدهم می گوید : (( کتابهای مورد اعتمادی که احادیث وسائل را از آن نقل کرده ام و مؤلّفین آنها و دیگران شهادت به صحّت آنها داده اند و قرائنی بر ثبوت آنها وارد شده و بطور متواتر از مؤلّفین آنها به ما رسیده و در نسبت آنها به مؤلّفینش جای شکّ نیست )) . و از جمله کتاب سلیم را ذکر می کند . ( وسائل الشیعة : ج ٢٠ ص ٣٦ و ٤٢ ) .

سیزده . علّامه سیّد هاشم بحرانی از علمای قرن دوازدهم می گوید : (( کتاب سلیم کتابی مشهور و مورد اعتماد است که مؤلّفین در کتابهایشان از آن نقل کرده اند )) .  ( غایة المرام : ص ٥٤٦ ) .

چهارده . علّامه شیخ محمد باقر مجلسی از علمای قرن دوازدهم ، همه کتاب سلیم را ضمن ١١٠ جلد بحارالانوار نقل کرده و در اوّل بحار گفته است : (( کتاب سلیم بن قیس در نهایت اشتهار است ، و حق این است که این کتاب از اصول معتبر است )) . و نیز می گوید : (( کتابی معروف بین محدّثین است که کلینی و صدوق و قدمای دیگر بر آن اعتماد کرده اند و اکثر اخبار آن مطابق است با آنچه با اسناد صحیح در کتب معتبر به ما رسیده است )) . (بحارالانوار : ج ١ ص ٣٢ و ج ٨ قدیم ص ١٩٨ ) .

پانزده . مولی حیدر شیروانی از علمای قرن دوازدهم می گوید : (( صحّت کتاب سلیم معلوم است چرا که از طرق متعدد و صحیح از موثّقین اصحاب ائمّه علیهم السلام و بزرگان ایشان نقل شده و شامل مطالب مهمّی در جوانب مختلف دین است . و چگونه ممکن است چنین کتابی از نظر مبارک ائمّه علیهم السلام مخفی بماند و به آن توجهی نکرده باشند )) . (رسالة فی کیفیة استنباط الاحکام من الآثار فی زمن الغیبة ( نسخه خطی ) : اواخر کتاب )

شانزده . علّامه میر حامد حسین هندی از علمای قرن چهاردهم می گوید : (( کتاب سلیم که می توانیم درباره آن بگوییم : اقدم و افضل از همه کتابهای حدیثی شیعه است )) . و نیز می گوید : ((اکثر روایات آن با احادیث صحیح و مورد قبول تأیید می شود)) . ( عبقات الانوار : ج ٢ ص ٦١ . استقصاء الافحام : ج ١ ص ٥٧٩ ) .

هفده . علّامه سیّد محمد باقر خوانساری از علمای قرن چهاردهم می گوید : (( کتاب سلیم اولین تألیف و تدوین در اسلام است که روایات را در آن جمع آوری کرده است )) . ( روضات الجنات : ج ٤ ص ٦٧ ) .

هجده . علّامه محدّث نوری می گوید : (( کتاب سلیم از اصول معروف است ، و اصحاب ما به آن کتاب اسناد              زیادی دارند )) . و نیز می گوید : کتاب معروف و مشهوری است که بزرگان محدّثین از آن نقل کرده اند )) . ( مستدرک الوسائل : ج ٣ ص ٧٣٣ . نفس الرحمان : ص ٥٦ ) .

نوزده : حاج ملّا هاشم خراسانی می گوید : (( کتاب سلیم که به ابان سپرده معروف است )) . (منتخب التواریخ : ص ٢١٠) .

بیست . محدّث بزرگ حاج سیّد عبّاس قمی می گوید : (( کتاب سلیم اولین کتابی است که بین شیعه ظاهر شده و بین محدّثین معروف است و شیخ کلینی و صدوق و دیگران بدان اعتماد کرده اند )) . ( الکنی و الالقاب : ج ٣ ص ٢٤٣ ) .

بیست و یک . علّامه مامقانی می گوید : (( کتاب سلیم در نهایت درجه اعتبار است )) . (تنقیح المقال : ج ٢ ص ٥٤ ) .

بیست و دو . سیّد حسین بن محمّد رضا بروجردی می گوید : (( سلیم از اولیاء اهل بیت علیهم السلام است و کتاب او از اصول است و بزرگان علما از آن روایت کرده اند ) . ( نخبة المقال : ص ٥٠ ) .

بیست و سه . میرزا محمّد علی مدرس خیابانی می گوید : (( کتاب سلیم کتابی معروف و از اصول چهارصد گانه مشهور است ، و اولین کتابی است که برای شیعه ظاهر شده ....و صدوق و کلینی و دیگر بزرگان از محدّثین بر آن اعتماد کامل نموده اند )) . (  ریحانة الادب : ج ٦ ص ٣٦٩ ) .

بیست و چهار . علّامه حاج آقا بزرگ تهرانی می گوید : (( اصل سلیم بن قیس از آن کتاب های اصل است که قبل از زمان امام صادق (ع) تألیف شده است )) . و نیز می گوید : (( کتاب سلیم از کتابهای اصول است و نزد شیعه و غیر شیعه مشهور است )) . ( الذریعة : ج ٢ ص ١٥٢ )

بیست و پنج . علّامه سید حسن صدر می گوید : (( سلیم کتاب مهم و گرانقدری دارد که مطالب آن را از علی (ع) و از سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و عده ای از بزرگان صحابه نقل کرده است )) . ( الشیعة و فنون الاسلام : ص ٦٨ ) .

بیست و شش . علّامه سیّد احمد صفائی خوانساری می گوید : (( کتاب سلیم از بزرگ ترین اصول قدیمی است که به صحّت آن حکم شده و بر ائمّه (ع) نیز عرضه شده و حکم به صحّت احادیث آن نموده اند )) . ( کشف الاستار : ج ٢ ص ١٣٠ ) .

بیست و هفت . علّامه امینی می گوید : (( کتاب سلیم از اصول مشهور و متداول از زمانهای قدیم است که نزد محدّثین شیعه و غیر شیعه و تاریخ نویسان مورد اعتماد است )) . ( الغدیر: ج ١ ص ١٩٥ ) .

بیست و هشت : علّامه سید صادق بحرالعلوم می گوید : (( بزرگان علما نسبت کتاب را به سلیم ثابت کرده اند و اینکه در نهایت اعتبار است و روایاتش صحیح و مورد وثوق است )) ( کتاب سلیم ( چاپ نجف ) : ص ١٥ ) .

بیست و نُه . علّامه مرعشی نجفی از قرن پانزدهم می گوید : (( کتاب سلیم از قدیمی ترین کتاب های شیعه و صحیح ترین آنها است ، بلکه بعضی غیر شیعه هم حکم به صحّت آن کرده اند )) . و نیز می گوید : (( کتاب سلیم کتابی است معروف و چاپ و منتشر شده ، و نزد ما و اکثر غیر شیعه مورد اعتماد است و از طرف ائمّه علیهم السلام نیز مورد تأیید قرار گرفته است )) . ( احقاق الحق : ج ١ ص ٥٥ و ج ٢ ص ٤٢١ ) .

اینها گواهی عدّه ای از محقّقین بزرگ درباره اعتبار کتاب سلیم و صحّت نسبت آن به مؤلّفش بود . آنچه در این بخش ذکر شد کلمات صریح علما بود ، در حالیکه بسیاری از بزرگان علما بحثهای مفصّلی در اعتبار کتاب آورده اند و آن را به اثبات رسانده اند . در این راستا بیش از پنجاه کتاب رجالی و حدیثی و تاریخی ، مطالبی درباره خود سلیم آورده اند که به ذکر آدرس بعضی از آنها اکتفا می شود :

 

شیخ برقی در رجال : ص ٤ .

شیخ کشی در رجال : ج ١ ص ٢٢١ ح ١٦٧ .

ابن قتیبه در معارف : ص ٣٤١ .

علّامه حلّی در خلاصة الاقوال : ص ٨٣ و ١٩٢ .

میرداماد در تعلیقه بر اصول کافی : ص ١٤٥ .

میرمحمد اشرف در فضائل السادات : ص ٢٨٤ .

علّامه مجلسی در بحارالانوار : ج ٥٣ ، ص ١٢٢ .

سیّد خوانساری در روضات الجنات : ج ٤ ص ٦٥ و ٧٣ ، و ج ٧ ص ١٢٩ .

علّامه سید امین عاملی در اعیان الشیعة : ج ٣٥ ص ٢٩٣ .

محقّق خیابانی در ریحانة الادب : ج ٦ ، ص ٣٦٩ .

علّامه امینی در الغدیر : ج ١ ص ٦٦ و ١٦٣ ج ٢ ص ٣٤ .

آیة الله خوئی در معجم رجال الحدیث : ج ٨ ص ٢٢٠ .

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 

 





برچسب ها: ,,,,,,,,,

بسم الله الرحمن الرحیم

بخش پنجم

نقل علما از کتاب سلیم به عنوان مدرکی مورد اعتماد

در این بخش نام کلیّه کسانی که همه کتاب سلیم یا احادیث آن را نقل کرده اند ذکر خواهد شد . به عنوان پشتوانه سخن ، گواهی عدّه ای از بزرگان را بر اینکه اولا روایات علما از سلیم به نقل از کتاب او بوده ، و ثانیا به عنوان اعتماد بر کتاب سلیم از آن نقل کرده اند می آوریم و قرائنی دالّ بر این مطلب ذکر می کنیم.

شواهدی بر نقل و اعتماد قدما بر کتاب سلیم

قرائن بسیاری دلالت می کند که آنچه متقدّمین در کتابهایشان از سلیم نقل کرده اند به نقل از کتاب او بوده است ، که شرح آن چنین است :

اوّل : اکثر قدما احادیثِ کتابهایشان را از اصول چهارصد گانه استخراج می کرده اند ، و بسیار بعید است که در نقل احادیث سلیم به کتاب او که از بزرگ ترین و قدیمی ترین اصول است دست نیافته باشند.

دوّم : شیخ نعمانی که شاگرد شیخ کلینی بوده و در تألیف کتاب کافی او را یاری کرده است ، از کتاب سلیم به عنوان یکی از بزرگ ترین و قدیمی ترین کتب شیعه و از کتابهای مرجع و مورد اعتماد ایشان یاد می کند . بنابراین بعید است که این کتاب در دست محدّثین بزرگ متداول نبوده باشد .

سوّم : عدّه ای از قدما همچون شیخ نعمانی و شیخ مفید و شیخ نجاشی و شیخ طوسی در کتابهایشان نام (( کتاب سلیم )) را صریحا آورده اند .

چهارم : آنچه علما از سلیم نقل کرده اند عینا در نسخه های کنونی کتاب سلیم موجود است و این دلالت بر آن دارد که آنها هم از کتاب سلیم نقل کرده اند .

پنجم : شیخ طوسی و نجاشی و نعمانی که از کتابشناسان عصر خود بوده اند ، سند خود را به کتاب سلیم نقل کرده اند ، و سپس احادیث سلیم را در تألیفاتشان آورده اند ، و بسیار بعید به نظر می رسد که از نسخه خود نقل نکرده باشند .

ششم : اسنادی که در کتب قدما برای احادیث سلیم دیده می شود با یکدیگر مطابقت دارد و بسیاری از آنها بر سندی که در اوّل کتاب سلیم است . منطبق است . از اینجا می توان استنباط کرد که آنان از کتاب سلیم نقل کرده اند و به صورت یک حدیث که با یک سند خاصّ از سلیم نقل شده باشد نبوده است ، و گرنه چطور چنین انطباقی در اسناد بوجود می آید ؟

هفتم : عدّه ای از علما سرآغاز کتاب سلیم را که شامل تاریخچه کتاب است عینا نقل کرده اند . این نیز دلالت بر رؤیت خود کتاب و نقل از آن دارد .

هشتم : سند هایی که برای احادیث سلیم ذکر کرده اند در طبقه سوّم یا چهارم یا پنجم و یا همه این مراتب ، با اسناد سرآغاز کتاب منطبق است ، و این دلالت می کند که نسخه های موجود نزد ایشان با نسخه های امروزی مطابقت داشته است .

نهم : در بعضی کتب که در همه احادیث آن اسناد ذکر شده است ، وقتی از سلیم حدیث نقل کرده آن را با حذف سند از خود سلیم نقل کرده اند ، و این می تواند قرینه باشد که از کتاب او نقل نموده اند .

قرائن دیگری نیز در اینجا هست که از مجموع آنها می توانیم چنین استفاده کنیم :

کتاب سلیم به صورت کامل از دست او به محدّثین منتقل شده است ، و او هم از کسانی نبوده که در اجتماع برای مردم حدیث نقل کند . بنابراین آنچه از او نقل شده به نقل از کتابش است . تطابق اسناد در احادیث منقول از سلیم در کتب مختلف ، اضافه بر انطباق آن بر سند موجود در سرآغاز کتاب سلیم ، و وجود اکثر احادیث منقول از سلیم در کتاب او ، همه اینها کاشف از آن است که نسخه هایی از کتاب سلیم نزد ایشان بوده است و همان سند اوّل نسخه را به عنوان سند احادیث سلیم در کتابهایشان آورده اند .

سخنان علما در نقل و اعتماد قدما بر کتاب سلیم

با در نظر گرفتن قرائنی که ذکر شد گواهی عدّه ای از بزرگان علما را در این باره که آنچه قدما از سلیم نقل کرده اند از کتاب او و به عنوان اعتماد بر او بوده نقل می کنیم .

یک . علّامه مجلسی اوّل می گوید : (( اعتماد شیخ کلینی و صدوق بر کتاب سلیم برای ما کافی است )) . و نیز می گوید : (( شیخ صدوق و کلینی حکم به صحّت کتاب سلیم کرده اند )) . ( تنقیح المقال : ج ٢ ص ٥٣ . روضة المتّقین : ج ١٤ ص ٣٧٢ ) .

دو . علّامه مجلسی می گوید : (( کلینی و صدوق و غیر ایشان بر کتاب سلیم اعتماد کرده اند )) . ( بحارالانوار : ج ٨ قدیم ص ١٩٨ )

سه . علّامه وحید بهبهانی می گوید : (( آنچه از روایات سلیم در کتاب کافی و خصال است با اسناد متعدد و صحیح و معتبر است . و ظاهر این دو کتاب آن است که از کتاب سلیم و با سند موجود در آن کتاب نقل کرده اند ... و ظاهر از روایت ایشان صحّت نسخه کتاب سلیم است . کما اینکه این مطلب از روایات کشی و نجاشی و شیخ در فهرست فهمیده می شود ، بلکه باید گفت : از سخن ایشان - بخصوص از روایات کافی - صحّت خود کتاب سلیم فهمیده می شود )) . ( تعلیقه بر منهج المقال : ص ٧١ . تنقیح المقال : ج ٢ ص ٥٤ . روضات الجنات : ج ٤ ص ٧٠ ) .

چهار . محقّق خوانساری از بعضی از بزرگان چنین نقل کرده است : (( برنامه شیخ کلینی این بوده که احادیث صحیح تر و واضح تر را در اوّل هر بابی ذکر می کرده ، و می بینیم که در همه موارد احادیث سلیم را در اوّل باب آورده است . و این دلیل بر آن است که کتاب سلیم نزد او مورد اعتماد بوده است )) . ( روضات الجنات : ج ٤ ص ٦٨ . احتمالا منظور از بعضی بزرگان شیخ بهائی یا میرداماد است ) .

پنج . محدّث قمی می گوید : (( شیخ کلینی و صدوق و غیر ایشان از قدما بر کتاب سلیم اعتماد کرده اند )) . ( الکنی و القاب : ج ٣ ص ٢٤٣ ) .

شش . مورخ خیابانی می گوید : (( شیخ صدوق و کلینی و دیگر بزرگان از محدّثین بر کتاب سلیم اعتماد کامل کرده اند )) . ( ریحانة الادب : ج ٦ ص ٣٦٩ ) .

هفت . حاج آقا بزرگ تهرانی می گوید : (( عدّه زیادی از قدمای اصحاب در کتابهایشان از کتاب سلیم با اسناد متعدّد نقل کرده اند که اکثر آنها به ابان منتهی می شود )) . ( الذریعة : ج ٢ ص ١٥٤ ) .

هشت . سیّد صفائی خوانساری می گوید : (( طبرسی در کتاب احتجاج از کتاب سلیم نقل کرده است ، و این در حالی است که در اوّل احتجاج می گوید : حذف سند ها بخاطر واضح بودن روایت و مشهور بودن آن است و از ذکر سند مستغنی می نماید . کلینی نیز که موثّق ترین و دقیق ترین شخص در حدیث بوده ، روایات سلیم را نقل کرده است )) . ( کشف الاستار : ج ٢ ص ١٣٠ ) .

نُه . از جمله مطالبی که دلالت بر اعتماد علما بر کتاب سلیم می کند آن است که عدّه ای اعاظم فقها در فتاوای خود در احکام شرعی به احادیث سلیم استناد کرده اند . با توجه به احتیاط شدید علما در مقام فتوی ، اعتماد ایشان بر کتاب سلیم معلوم می گردد .

نام محدّثین و مؤلّفین ناقل کتاب سلیم و احادیث آن

در این قسمت نام محدّثین و مؤلّفینی که همه کتاب سلیم یا بعضی احادیث آن را بدون واسطه یا با واسطه نقل کرده اند و یا تصریح به داشتن نسخه ای از کتاب سلیم نموده اند می آوریم . برای رعایت اختصار از ذکر نام کتاب و آدرس در این ترجمه خودداری می شود و طالبین می توانند به متن عربی مراجعه کنند . همچنین با مطالعه مدارکی که در آخر هر حدیث ذکر خواهد شد می توان به نام کتابها و آدرس آنها دست یافت .

در ترتیب اسامی علما تاریخ وفات ایشان در نظر گرفته شده است ، و آنچه از القاب و کلمات مدح برای محدّثین و علما ذکر می شود از کلمات شیخ طوسی و نجاشی و دیگر بزرگان علم رجال استفاده شده است . این القاب را برای آن آوردیم که معلوم شود هریک از این محدّثین از نظر علمی و اجتماعی چه شخصیتی داشته اند و چه اندازه نزد ائمّه علیهم السلام مقرّب بوده اند . اعتماد و نقل اینان بر کتاب سلیم ، مقام والای آن را به عنوان یک مدرک دینی معتبر روشن می کند .

ذیلا اسامی بیش از ١٣٠ نفر از شخصیتهای بزرگ شیعه و نیز غیر شیعه ، که احادیث کتاب سلیم را نقل کرده اند تقدیم می شود .

یک . عالم بزرگ شیعه در بصره عمر بن اذینه متوفّای ١٦٨ ، که از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهم السلام بوده و کتابی دارد .

دو . شیخ موثّق ابراهیم بن عمر یمانی ، که از اصحاب امام باقر و امام صادق (ع) بوده و چند کتاب از اصول دارد و کتابهایش مورد اعتماد است .

سه . حافظ ابوعروة معمر بن راشد بصری متوفّای ١٥٢ ، که از عامه و مورد وثوق ایشان است .

چهار . مورّخ شهیر نصر بن مزاحم منقری کوفی ، که از اصحاب امام باقر (ع) است و تألیفاتی دارد .

پنج . شیخ موثّق ابوخالد کابلی ، که از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیهم السلام است .

شش . شیخ موثّق عبدالله بن مسکان از اصحاب امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السلام ، که تألیفاتی دارد .

هفت . شیخ موثّق ابومحمّد عبدالله بن مغیره بجلی از اصحاب امام کاظم (ع) که سی کتاب تألیف کرده است .

هشت . شیخ موثّق جلیل القدر مفضّل بن عمر جعفی ، که از اصحاب امام صادق و امام کاظم (ع) است .

نُه . شیخ موثّق محمّد بن اسماعیل زعفرانی ، که از اصحاب امام صادق (ع) است .

ده . شیخ موثّق حماد بن عیسی متوفّای ٢٠٩ ، که از اصحاب امام صادق و امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است و تألیفات بسیاری دارد .

یازده . محدّث کبیر عبدالرزاق بن همام صنعانی متوفّای ٢١١ ، که از اصحاب امام صادق (ع) است و تألیفات زیادی دارد . او نزد عامه هم از محدّثین بزرگ است و کتاب (( المصنّف )) تألیف او است .

دوازده . شیخ جلیل محمّد بن ابی عمیر ازدی بغدادی متوفّای ٢١٧ ، که از اصحاب امام کاظم (ع) و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است . او از سرشناسان شیعه بوده و نزد شیعه و غیر شیعه جلیل القدر و صاحب منزلت است و ٩٤ کتاب تألیف کرده است .

سیزده . شیخ موثّق محمد بن اسماعیل بن بزیع ، که از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است و تألیفاتی دارد .

چهارده . محدّث موثّق حسین بن سعید اهوازی ، که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام است و ٣٠ کتاب تألیف کرده است .

پانزده . شیخ جلیل موثّق علی بن مهزیار اهوازی ، که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام است و ٣٣ کتاب تألیف نموده است .

شانزده . شیخ موثّق عباس بن معروف که از اصحاب امام رضا و امام هادی علیهما السلام است .

هفده . شیخ قمیّین محدّث جلیل محمّد بن عیسی ، که از اصحاب امام رضا (ع) است .

هجده . شیخ موثّق معتمد عبدالرحمن بن ابی نجران تمیمی ، که از اصحاب امام رضا (ع) است و تألیفات بسیاری دارد .

نوزده . شیخ زاهد موثّق حسن بن علی بن فضّال تَیْمُلی کوفی ، که از اصحاب امام رضا (ع) است .

بیست . شیخ موثّق یعقوب بن یزید سلمی از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام که صاحب تتألیفاتی است .

بیست و یک . شیخ و فقیه قمیّین موثّق جلیل القدر احمد بن محمد بن عیسی از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام که تألیفاتی دارد . او از شدت احتیاط و دقّت در نقل احادیث ، کسانی را که از راویان ضعیف نقل می کردند از قم اخراج می نمود .

بیست و دو . محدّث جلیل ابراهیم بن هاشم قمی ، از اصحاب امام رضا (ع) که تألیفاتی دارد .

بیست و سه . متکلّم فقیه محدّث فضل بن شاذان نیشابوری متوفّای ٢٦٠ ، که از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما السلام است و ١٨٠ کتاب تألیف کرده است .

بیست و چهار . شیخ موثّق علی بن حسن بن فضال از اصحاب امام هادی و امام عسکری (ع) که از غیر شیعه است و ٣٠ کتاب تألیف کرده است .

بیست و پنج . شیخ موجّه حسن بن موسی الخشاب از اصحاب امام عسکری (ع) که از بزرگان شیعه است و تألیفاتی دارد .

بیست و شش . شیخ جلیل موثّق محمّد بن حسین بن ابی الخطاب متوفّای ٢٦٢ ، که از اصحاب امام جواد و امام هادی و امام عسکری علیهم است و تألیفاتی دارد .

بیست و هفت . شیخ محدّث موثّق احمد بن محمّد بن خالد برقی متوفّای ٢٧٤ ، که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام بوده و حدود ١٠٠ کتاب تألیف کرده است .

بیست و هشت . شیخ محدّث مورّخ ابراهیم بن محمّد ثقفی متوفّای ٢٨٣ .

بیست و نُه . شیخ محدّث موثّق حسین بن حکم حِبَری متوفّای ٢٨٦ .

سی . شیخ قمیّین عبدالله بن جعفر حِمَیْری ، که در سال ٣٠٠ زنده بوده و از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکری (ع) است و تألیفات زیادی دارد و در جمع آوری کتب زحمات زیادی کشیده است .

سی و یک . شیخ موثّق سلیمان بن سماعة ضبّی کوفی .

سی و دو . شیخ و فقیه شیعه سعد بن عبدالله اشعری قمی متوفّای ٢٩٩ ، که از اصحاب امام حسن عسکری (ع) بوده است . او تألیفات زیادی دارد و در جمع آوری کتب زحمات زیادی کشیده است .

سی و سه . فقیه شیعه محمد بن مسعود عیّاشی سمرقندی ، که بیش از ٢٠٠ کتاب تألیف کرده است .

سی و چهار . سیّد محدّثین محمّد بن حسن صفّار متوفّای ٣٠٠ ، که از اصحاب امام حسن عسکری (ع) است و تألیفاتی دارد .

سی و پنج . محدّث جلیل فرات بن ابراهیم کوفی متوفّای. ٣٠٧ .

سی و شش . محدّث معتمد علی بن ابراهیم بن هاشم قمّی که در سال ٣٠٧ زنده بوده و تألیفاتی دارد .

سی و هفت . محدّث موثّق جلیل محمّد بن عبّاس بن ماهیار ، که در سال ٣٢٨ زنده بوده و تألیفات بسیاری دارد .

سی و هشت . رئیس محدّثین ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب کلینی رازی متوفّای ٣٢٩ صاحب کتاب کافی ، که رئیس علمای شیعه در زمان خود بوده است .

سی و نه . شیخ و فقیه موثّق قمیّین علی بن حسین بن بابویه متوفّای ٣٢٩ ، که پدر شیخ صدوق است و تألیفاتی دارد .

چهل .شیخ موثّق بصرییّن عبدالعزیز بن یحیی جلّودی متوفّای ٣٣٠ ، که تألیفاتی دارد .

چهل و یک . شیخ موثّق مظفّر بن جعفر علوی سمرقندی ، که از مشایخ اجازه است .

چهل و دو . شیخ شیعه محمد بن همام بن سهیل متوفّای ٣٣٢ ، که از محدّثین دقیق بوده و تألیفاتی دارد .

چهل و سه . حافظ احمد بن محمد بن سعید بن عقده متوفّای ٣٣٣ که زیدی بوده و تألیفات بسیاری دارد .

چهل و پنج . شیخ محدّث فقیه محمّد بن علی ماجیلویه قمی ، که از اساتید شیخ صدوق بوده است .

چهل و شش .شیخ و فقیه قمیّین محمّد بن حسن بن ولید که در سال ٣٤٣ زنده بوده و از اساتید شیخ صدوق است . او در فقه و رجال تخصّصی داشته و تألیفاتی دارد .

چهل و هفت . شیخ موثق شیعه محمّد بن یحیی عطّار اشعری قمی ، که از مشایخ کلینی و صدوق است و تألیفاتی دارد .

چهل و هشت . محدّث موثّق محمّد بن موسی بن متوکل ، که صدوق روایات بسیاری از او نقل کرده است .

چهل و نُه . علّامه مورّخ مشهور علی بن حسین مسعودی متوفّای ٣٤٦ ، که تألیفات بسیار زیادی دارد .

پنجاه . شیخ علی بن محمّد بن زبیر قریشی کوفی متوفّای ٣٤٨ که از مشایخ اجازه است .

پنجاه و یک . حافظ محدّث احمد بن موسی بن مردویه اصفهانی متوفّای ٣٥٢ ، که از عامه است .

پنجاه و دو . حافظ ابوبکر محمّد بن احمد جرجرائی متوفّای ٣٧٨ .

پنجاه و سه . شیخ محدّثین محمّد بن علی بن بابویه شیخ صدوق متوفّای ٣٨١ ، که تألیفات بسیاری دارد .

پنجاه و چهار . شیخ محدّث جلیل حسن بن علی بن شعبه حرانی صاحب تحف العقول ، که از علمای قرن چهارم است .

پنجاه و پنج . فقیه موثّق علی بن محمّد خزّار قمی از علمای قرن چهارم ، که فاضلی جلیل و محدّثی معروف بوده است .

پنجاه و شش . محدّث موثّق جلیل هارون بن موسی تلعکبری متوفّای ٣٨٥ ، که همه کتاب های اصول و تألیفات شیعه را نقل کرده است .

پنجاه و هفت . شیخ محدّث فقیه محمّد بن احمد بن شاذان قمی ، که از علمای قرن چهارم است .

پنجاه و هشت . شیخ حسین بن بسطام بن سابور زیّات نیشابوری متوفّای ٤٠١ .

پنجاه و نُه . شیخ ابوعتاب عبدالله بن بسطام نیشابوری برادر شیخ حسین ، که هر دو مشترکا مؤلّف کتاب (( طب النبی و الائمّه علیهم السلام )) هستند .

شصت . محدّث جلیل شیخ حسین بن عبیدالله غضائری متوفّای ٤١١ ، که از مشایخ اجازه است و تألیفات زیادی دارد .

شصت و یک . لسان شیعه شیخ مفید محمّد بن محمّد بن نعمان بغدادی متوفّای ٤١٣ ، که بیش از ٢٠٠ کتاب تألیف کرده است .

شصت و دو . متکلّم جلیل سیّد مرتضی علی بن حسین موسوی متوفّای ٤٣٦ ، که تألیفات بسیاری دارد .

شصت و سه . شیخ محدّث علی بن احمد قمی معروف به ابن ابی جید ، که از علمای قرن پنجم و از مشایخ اجازه است .

شصت و چهار . شیخ احمد بن عبدالواحد معروف به ابن عبدون ، که از مشایخ اجازه است .

شصت و پنج . شیخ موثّق جعفر بن محمّد دوریستی ، که از شاگردان شیخ مفید و سیّد مرتضی است .

شصت و شش . علّامه جلیل و فقیه محدّث ابوالفتح محمّد بن علی کراجکی متوفّای ٤٤٩ ، که از شاگردان سیّد مرتضی بوده است .

شصت و هفت . رجالی موثّق شیخ ابوالعباس نجاشی متوفّای ٤٥٠ که از ارکان علم رجال است و تألیفاتی دارد .

شصت و هشت . محدّث جلیل شیخ ابوالمفضل شیبانی ، که تألیفاتی دارد .

شصت و نُه . شیخ الطائفة ابوجعفر محمّد بن حسن طوسی متوفّای ٤٦٠ ، که مؤسّس حوزه علمیه نجف و صاحب کتابخانه عظیم در بغداد بوده و تألیفات بسیاری دارد .

هفتاد . علّامه محدّث شیخ ابوعبدالله نعمانی متوفّای ٤٢٦ ، که از بزرگان مؤلّفین شیعه است .

هفتاد و یک . شیخ حسین عبدالوهاب که صاحب کتاب عیون المعجزات است .

هفتاد و دو . عالم محقّق شیخ ابوالصلاح حلبی ، که شاگرد سیّد مرتضی و شیخ طوسی بوده و تألیفاتی دارد .

هفتاد و سه . قاضی محدّث ابوالقاسم نیشابوری معروف به حاکم حسکانی متوفّای ٤٨٣ ، که تألیفاتی دارد .

هفتاد و چهار . محدّث جلیل شیخ ابوعلی فرزند شیخ طوسی معروف به مفید دوّم متوفّای ٥١٥ ، که تألیفاتی دارد .

هفتاد و پنج . فقیه صالح شیخ ابوعبدالله ابن شهریار خزانه دار حرم امیرالمؤمنین (ع) که در سال ٥١٦ زنده بوده است .

هفتاد و شش . عالم جلیل شیخ ابوالحسن عریضی ، که از علمای قرن ششم است .

هفتاد و هفت . فقیه جلیل شیخ ابوعبدالله ابن کمال متوفای ٥٩٧ ، که صاحب تألیفاتی است .

هفتاد و هشت . عالم بزرگ شیخ ابوعبدالله مقدادی .

هفتاد و نُه . محدّث بزرگ شیخ ابن شهر آشوب مازندرانی پدر صاحب مناقب ، که از علمای قرن ششم است .

هشتاد . شیخ موثّق امین الاسلام طبرسی متوفّای ٥٤٨ ، که تأیفاتی دارد .

هشتاد و یک . خطیب خوارزمی متوفّای ٥٦٨ ، که از عامه است و تألیفاتی دارد .

هشتاد و دو . شیخ محدّث حسین بن ابی طاهر جاودانی که از علمای قرن ششم است و تألیفاتی دارد .

هشتاد و سه . شیخ فقیه جمال الدین سوراوی از علمای قرن ششم ، که تألیفاتی دارد .

هشتاد و چهار . عالم فقیه ابوالبقاء آیة الله بن نما حلّی ، که از بزرگان علمای قرن ششم است .

هشتاد و پنج . محدّث جلیل ابومنصور طبرسی متوفّای ٦٢٠ ، که از اساتید ابن شهر آشوب است .

هشتاد شش . حافظ موثّق علّامه شیخ ابوعبدالله ابن شهر آشوب متوفای ٥٨٨ ، که در رجال و حدیث متبحّر بوده و تألیفاتی دارد .

هشتاد و هفت . شیخ موثّق فقیه سدید الدین شاذان بن جبرئیل قمی متوفّای ٦٦٠ ، که تألیفاتی دارد .

هشتاد و هشت . عالم جلیل سیّد رضی الدین علی بن طاووس حلی متوفّای ٦٦٤ ، که از بزرگان علمای شیعه است و تألیفات بسیاری دارد .

هشتاد و نُه . عالم جلیل محمّد بن حسین رازی از علمای قرن هفتم ، که صاحب کتاب (( نزهة الکرام )) است .

نود . محدّث بزرگ سیّد شمس الدین فخّار بن معد موسوی حائری .

نود و یک . فقیه بزرگ شیخ جمال الدین یوسف دمشقی متوفّای ٦٧٦ ، که صاحب کتاب ((الدر النظیم ))  است .

نود و دو . فقیه بزرگ شیخ نجم الدین معروف به محقّق حلّی متوفّای ٦٨٦ ، که تألیفات بسیاری دارد .

نود و سه . علّامه مورخ شیخ ابوالحسن علی بن عیسی اربلی متوفّای ٦٩٢ ، که تألیفاتی دارد .

نود و چهار . عالم جلیل شیخ رضی الدین علی بن یوسف بن مطهر حلی صاحب کتاب ((العدد القویّه )) که برادر علّامه حلّی است .

نود و پنج . شیخ ابواسحاق حموئی متوفّای ٧٢٢ که از محدّثین و حفّاظ عامه و صاحب کتاب ((فرائد السمطین)) است .

نود و شش . علّامه بزرگ جمال الدین ابومنصور حسن بن یوسف بن مطهّر علّامه حلّی متوفّای ٧٢٦ ، که تألیفات بسیاری دارد .

نود و هفت . عالم محدّث ابومحمّد دیلمی از علمای قرن هشتم ، که صاحب کتاب ((ارشادالقلوب)) است .

نود و هشت . محدّث حافظ علی بن شهاب همدانی متوفّای ٧٨٦ از علمای عامّه ، که صاحب کتاب (( مودّة القربی )) است .

نود و نُه . حافظ فقیه شیخ رجب برسی متوفّای ٧٧٣ ، که صاحب کتاب ((مشارق الانوار الیقین)) است .

صد . علّامه فقیه شیخ عزالدین حسن بن سلیمان حلّی ، که در سال ٨٠٣ زنده بوده و تألیفاتی دارد .

صد و یک . علّامه بزرگ شیخ نورالدین بیاضی متوفّای ٨٧٧ که تألیفاتی دارد .

صد و دو . محدّث جلیل شرف الدین استرآبادی متوفّای ٩٤٠ ، که صاحب کتاب ((تأویل الآیات الطاهرة)) است .

صد و سه . شیخ جلیل علم بن یوسف نجفی که در سال ٩٣٧ زنده بوده و صاحب کتاب ((کنز جامع الفوائد)) است .

صد و چهار . عالم فقیه شیخ ابراهیم قطیفی بحرانی که در سال ٩٢٧ زنده بوده و صاحب کتاب (( تعیین الفرقة الناجیة )) است .

صد و پنج . عالم محقّق فاضل الدین حموئی خراسانی متوفّای حدود ٩٥٠ ، که صاحب کتاب ((منهاج الفاضلین)) است .

صد و شش . عالم جلیل شیخ احمد بن محمّد بن مقدّس اردبیلی متوفّای ٩٩٣ ، که تألیفات بسیاری دارد .

صد و هفت . محقّق جلیل شیخ جمال الدین حسن بن شهید ثانی متوفّای ١٠١١ ، که در فقه و رجال و حدیث متبحّر بوده و تألیفاتی دارد .

صد و هشت . عالم متبحّر سیّد قاضی نور الله شوشتری شهید در سال ١٠١٩ ، که صاحب تألیفات بسیاری از جمله کتاب ((احقاق الحق)) است .

صد و نُه . علّامه جامع شیخ بهائی متوفّای ١٠٣٠ ، که صاحب تألیفات بسیاری است .

صد و ده . محدّث کامل علامه شیخ محمّد تقی مجلسی پدر علامه مجلسی ، متوفّای ١٠٧٠ که صاحب تألیفاتی است .

صد و یازده . علّامه رجالی سیّد مصطفی تفرشی ، که در سال ١٠١٥ زنده بوده و صاحب کتاب (( نقد الرجال )) است .

صد و دوازده . عالم جلیل سیّد محمّد میرلوحی سبزواری متوفّای بعد از سال ١٠٣٨ ، که صاحب کتاب (( کفایة المهتدی فی معرفة المهدی علیه السلام )) است .

صد و سیزده . محقّق متبحّر شیخ محمّد علی استر آبادی متوفّای ١٠٩٤ ، که صاحب کتاب ((منهج المقال)) است .

صد و چهارده . علّامه محدّث شیخ حرّ عاملی متوفّای ١١٠٤ ، که صاحب کتاب ((وسائل الشیعه)) است و تألیفات بسیاری دارد .

صد و پانزده . علّامه محدّث سیّد هاشم بحرانی متوفّای ١١٠٧ ، که تألیفات بسیاری دارد .

صد و شانزده . رئیس المحدّثین علّامه مجلسی متوفّای ١١١١ ، که صاحب کتاب ((بحارالانوار)) است و تألیفات بسیاری دارد .

صد و هفده . علّامه محدّث سیّد نعمة الله جزائری متوفّای ١١١٢ ، که تألیفات بسیاری دارد .

صد و هجده . علّامه محدّث شیخ عبد علی حویزی متوفّای ١١١٢ ، که تألیفات بسیاری دارد .

صد و نوزده . عالم محقّق شیخ بهاء الدین بن تاج الدین مشهور به فاضل هندی متوفّای ١١٣٥، که صاحب کتاب (( کشف اللثام )) است .

صد و بیست . محدّث متبحّر شیخ یوسف بحرانی متوفّای ١١٨٦ ، که صاحب کتاب ((الدرر النجفیّة )) است .

صد و بیست و یک . عالم متبحّر شیخ عبدالله بحرانی ، که صاحب کتاب ((عوالم العلوم)) است .

صد و بیست و دو . علّامه محقّق میرمحمد اشرف عاملی متوفّای ١١٤٥ ، که صاحب کتاب ((فضائل السادات)) است .

صد و بیست و سه . محقّق رجالی شیخ ابوعلی حائری متوفّای ١٢١٦ ، که صاحب کتاب ((منتهی المقال)) است .

صد و بیست و چهار . عالِم محقّق شیخ عبدالنبی نیشابوری متوفّای ١٢٣٢ ، که تألیفات بسیاری دارد .

صد و بیست و پنج . علّامه محقّق شیخ احمد نراقی کاشانی متوفّای ١٢٤٤ ، که تألیفاتی دارد .

صد و بیست و شش . علّامه محقّق شیخ مرتضی خوانساری متوفّای ١٢٨١ ، که صاحب کتاب رسائل و مکاسب است .

صد و بیست و هفت . عالم محقّق سیّد اسماعیل نوری طبرسی که صاحب کتاب ((کفایة الموحدین)) است .

صد و بیست و هشت . حافظ سلیمان بن ابراهیم قندوزی بلخی متوفّای ١٢٩٤ ، که صاحب کتاب (( ینابیع المودّه )) است .

صد و بیست و نه . علامه سیّد مهدی قزوینی نجفی متوفّای ١٣٠٠ ، که صاحب کتاب ((الصوارم الماضیة)) است .

صد و سی . علّامه میر حامد حسین هندی متوفّای ١٣٠٦ ، که صاحب ((عبقات الانوار)) است و تألیفات بسیاری دارد .

صد و سی و یک . عالم محدّث سیّد اعجاز حسین کنتوری برادر میر حامد حسین که صاحب کتاب (( کشف الحجب و الاستار )) است .

صد و سی و دو . عالم بزرگ سیّد محمّد باقر خوانساری متوفّای ١٣١٣ ، که صاحب کتاب ((روضات الجنات)) است .

صد و سی و سه . علّامه محدّث شیخ حسین نوری طبرسی ، متوفّای ١٣٢٠ ، که صاحب کتاب ((مستدرک الوسائل)) و تألیفات بسیاری است .

صد و سی و چهار . علّامه محقّق شیخ عبدالله مامقانی متوفّای ١٣٥٣ ، که صاحب کتاب ((تنقیح المقال)) و تألیفات دیگری است .

صد و سی و پنج . علّامه بزرگ شیخ عبدالحسین امینی نجفی متوفّای ١٣٩٠ ، که صاحب کتاب (( الغدیر )) و تألیفات دیگری است .

با توجه به آنچه ذکر شد معلوم گردید که چگونه این کتاب از قرن اوّل تا کنون در طول هزار و چهارصد سال مورد توجه علمای شیعه و نیز نسلهای شیعی یکی پس از دیگری بوده ، و در حفظ و انتقال آن به نسلهای بعد از خود کوشیده اند .

علمای عصر حاضر همچون محدّث نوری و شیخ آقا بزرگ تهرانی و علّامه امینی و علّامه سیّد صادق بحرالعلوم و علّامه شیخ شیر محمّد همدانی عنایت خاصّی در مورد کتاب سلیم داشته اند ، تا آنکه در نیمه دوّم قرن چهاردهم این کتاب برای اولین بار به چاپ رسید و در طول بیش از پنجاه سال به شکلهای مختلفی منتشر شده و به فارسی و اردو نیز ترجمه گردید و انتشار یافت ، که توضیح آن در بخش دهم خواهد آمد .

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

و صلّی الله علی محمدٍ و آله الطیّبین المنتخبین

1

اسناد کتاب

( در اسناد کتاب اصطلاحات رجالی از قبیل (( قرائةً علیه))  و (( اَخْبَرَنی )) و (( حَدَّثنی )) و نیز القاب مخصوص افراد مختصرا توضیح داده می شود ، و برای توضیح بیشتر باید به کتب رجال و درایه مراجعه شود)  .

چهار سند تا شیخ طوسی

( کتاب سلیم چهار سند تا شیخ طوسی در متن دارد که با علامت * از هم جدا شده است) 

*رئیس عفیف ابوالبقاء هبة الله بن نما بن علی بن حمدون ، به صورت قرائت بر او ( کلمه (( قرائةً علیه))  که به این صورت ترجمه شده بدان معنی است که روایت کنند استماع می کند و راوی او از حدیث را برایش می خواند تا او صحت نسبت را تأیید کند)  در خانه اش در شهر حلّه ، در جمادی الاولی سال پانصد و شصت و پنج هجری به من خبر داد و گفت : شیخ امین عالم ابو عبدالله حسین بن احمد بن طحال مقدادی مجاور ( ساکن کربلا ) به صورت قرائت بر او در حرم امیرالمؤمنین (ع) ، در سال پانصد و بیست برایم حدیث کرد و گفت : شیخ مفید ( ثانی)  ( مراد از شیخ مفید در اینجا فرزند شیخ طوسی است که به (( مفید دوم )) معروف است)  ، ابو علی حسن بن محمد طوسی در رجب سال چهار صد و نود برایم حدیث نمود .

* شیخ فقیه ابوعبدالله حسن بن هبة الله بن رطبة از شیخ ابوعلی مفید ثانی از پدرش(شیخ طوسی) ، در ضمن آنچه در حرم حضرت سبط شهید ابی عبدالله حسین بن علی (ع) بر او قرائت می شد و من استماع می نمودم ، در محرم سال پانصد و شصت به من خبر داد .

* شیخ مقری ( مقری یعنی قرائت کننده حدیث بر روایت کننده آن تا او مطالب آن را تصدیق کند ) ابوعبدالله محمد بن کال ، به نقل از شریف جلیل نظام الشرف ابوالحسن عریضی ، به نقل از ابن شهریار خازن ، به نقل از شیخ ابوجعفر طوسی به من خبر داد .

* شیخ فقیه ابوعبدالله محمد بن علی بن شهر آشوب ، به صورت قرائت بر او در شهر حلّه ، در ماه های سال پانصد و شصت و هفت ، به نقل از جدّش شهر آشوب ، به نقل از شیخ سعید ابوجعفر محمد بن حسن طوسی به من خبر داد .

چهار سند از شیخ طوسی تا سلیم

شیخ طوسی می گوید : ابن ابی جید از محمد بن حسن بن احمد بن ولید از  ( در بعضی نسخ بجای (( از )) حرف (( و )) بکار رفته است ) محمد بن ابی القاسم ملقب به ماجیلویه از محمد بن علی صیرفی از حماد بن عیسی از ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس هلالی برایم حدیث نمود .

همچنین راوی می گوید : شیخ ابوجعفر طوسی گفت : ابوعبدالله حسین بن عبیدالله غضائری به ما خبر داد و گفت : ابومحمد هارون بن موسی بن احمد تلعکبری رحمة الله به ما خبر داد و گفت : ابوعلی بن همام بن سهیل به ما خبر داد و گفت : عبدالله بن جعفر حِمیری از یعقوب بن یزید و محمد بن حسین بن ابی الخطاب و احمد بن محمد بن عیسی ، به نقل از محمد بن ابی عمیر از عمر بن اُذینه از ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس هلالی به من خبر داد ( اسنادی که تا اینجا ذکر شد در آغاز نسخه های نوع (( الف )) موجود است . در اوّل نسخه های (( ب )) سند دیگری نیز هست که متن آن چنین است : (( ابوطالب محمد بن صبیح بن رجاء در دمشق به سال سیصد و سی و چهار به من خبر داد و گفت : ابوعمرو عصمة بن ابی عصمة بخاری به من خبر داد و گفت : ابوبکر احمد بن منذر صنعانی - که شیخ صالح و مورد وثوق و همسایه ابراهیم بن اسحاق دَبری است - در شهر صنعا به ما خبر داد و گفت : ابوبکر عبدالرزاق بن همام بن نافع صنعانی حمیری به ما خبر داد و گفت : ابوعروة معمر بن راشد بصری به ما خبر داد و گفت : ابان بن ابی عیّاش مرا فراخواند و ... )) و ظاهرا در این سند هم ابن اُذَینة باید بین معمر و ابان واسطه باشد .

در اوّل نسخه های (( د )) سند دیگری است که متن آن چنین است :                                                                     (( حسن بن ابی یعقوب دینوری به ما خبر داد و گفت : ابراهیم بن عمر یمانی به خبر داد و گفت : عمویم عبدالرزاق بن همام صنعانی از پدرش از ابان بن ابی عیّاش به ما خبر داد )) ) .

2

تاریخچه کتاب سلیم

ارتباط ابان ابی عیّاش و ابن اذینه در مورد کتاب سلیم

عمر بن اذینه می گوید : ابان بن ابی عیّاش حدود یک ماه قبل از وفاتش مرا فراخواند و گفت : من دیشب در خواب دیدم که بزودی از دنیا می روم . امروز صبح تو را دیدم و از ملاقات تو مسرور شدم . من دیشب سلیم بن قیس هلالی را در خواب دیدم و به من گفت : (( ای ابان ، تو در این روز ها از دنیا می روی ، درباره امانت من ( منظور از امانت همان کتاب سلیم است که به ابان سپرده بود ) ، از خدا بترس و آن را ضایع مگردان و به آنچه درباره کتمان آن با من عهد بسته ای وفا کن ، و آن را جز نزد مردی از شیعیان علی بن ابی طالب (ع) که دارای دین و آبرو باشد مسپار )) . صبح که با تو ملاقات کردم از دیدار تو مسرور شدم و رؤیای خود درباره سلیم بن قیس را برایت گفتم .

ارتباط سلیم و ابان

ابان می گوید : هنگامی که حجّاج وارد عراق شد ( حجّاج بن یوسف در سال 75 هجری از طرف عبدالملک بن مروان به حکومت عراق منصوب شد ) سراغ سلیم بن قیس را گرفت . سلیم از شرّ او فرار کرد تا به شهر نوبندجان مخفیانه بر ما وارد شد ( (( نوبند جان )) شهر بزرگ و آبادی در سرزمین فارس بوده است که بنام (( نوبنجان )) هم خانده می شده است  از این شهر که اکنون روستای کوچکی بین شهر شیراز و فسا باقی مانده که (( نوبندگان )) خوادنده می شود . به معجم البلدان : جلد پنج صفحه سیصد و دو ، نزهة القلوب : صفحه صد و بیست و هشت ، آثار عجم : صفحه نَوَد و سیصد و چهار مراجعه شود ) ، و در خانه ما اقامت کرد . من کسی را ندیده بودم که همچون او به اوقات خود ارزش قائل بوده و جدّی باشد ، و همچون او صاحب حزنی طولانی و سخت گوشه گیر و از شهرت خود گریزان باشد . من در آن روز چهارده سال سن داشتم و قرآن را خوانده بودم .

من از سلیم سؤال می کردم ، و او به نقل از اهل بدر برایم حدیث می گفت . از او احادیث زیادی به نقل از عمر بن ابی سلمة همسر فرزند امّ سلمة همسر پیامبر (ص) و به نقل از معاذ بن جبل و سلمان فارسی و علی بن ابی طالب (ع) و ابوذر و مقداد و عمار و براء بن عازب شنیدم . او از من خواست که آن احادیث را کتمان کنم ( (( الف )) : من احادیث را کتمان کردم در حالیکه در این باره ...) ولی در این باره از من قَسَم ( و پیمانی ) نگرفت .

قرائت و تحویل کتاب بین سلیم و ابان

ابان می گوید : مدت کمی با او بودم که مرگش فرا رسید . مرا فراخواند و با من خلوت نمود و گفت : ای ابان ، من با تو همنشینی کردم و از تو جز آنچه دوست داشتم ندیدم . نزد من نوشته هایی است که از موثّقین شنیده ام و بدست خود نوشته ام . در آنها احادیثی است که دوست ندارم برای مردم ظاهر شود ، زیرا مردم آنها را انکار می کنند و به نظرشان بزرگ می آید در حالیکه آنها حق است و از اهل حق و فقه و صدق و نیکی ، از علی بن ابی طالب (ع) و سلمان فارسی و ابوذر و مقداد بن اسود گرفته ام . هیچیک از احادیث آنها را از یکی نپرسیده ام مگر آنکه درباره آن از دیگری هم پرسیده ام تا همگی بر صحّت آن متّفق شده اند ، و من هم در آن حدیث پیرو آنان شده ام ، و نیز مطالب دیگری که بعدا از غیر آنان از اهل حق شنیده ام .

هنگامی که مریض شدم تصمیم گرفتم این نوشته ها را بسوزانم ، ولی از این اقدام خودداری کردم و متوجه خطا بودن آن شدم .

اگر می توانی با من عهد و پیمان الهی قرار ده که تا من زنده هستم آن نوشته ها را به هیچکس خبر ندهی ، و بعد از مرگ من از آنها برای کسی نقل نکنی مگر کسی که مانند خود به او اطمینان داشته باشی ، و اگر برایت اتفاقی پیش آمد آنها را نزد کسی از شیعیان علی بن ابی طالب (ع) که به او اطمینان داشته باشی و دارای دین و آبرو باشد بسپاری .

ابان می گوید : من این شرائط را برایش متعهد شدم . او هم نوشته ها را به من تحویل داد و همه آنها را برایم خواند .

سلیم بعد از تحویل کتاب مدت زیادی زنده نماند و از دنیا رفت . خدا او را رحمت کند .

تأیید کتاب از سوی حسن بصری

ابان می گوید : بعد از سلیم در آن نوشته ها نظر کردم و به مطالب آن اطمینان پیدا کردم . ولی مطالب آن بزرگ به نظرم آمد و مشکل جلوه کرد ، زیرا در آنها هلاکت همه امّت محمّد (ص) از مهاجرین و انصار و تابعین ، به جز علی بن ابی طالب (ع) و اهل بیت او و شیعیانش بود .

بعد از ورود به بصره اوّل کسی که ملاقات کردم حسن بن ابی الحسن بصری بود که در آن روز خود را از شرّ حجّاج پنهان کرده بود . حسن بصری در آن ایام از شیعیان علی بن ابی طالب (ع) و از مفرطین آنها به حساب می آمد ، و از اینکه در جنگ جَمَل یاری آن حضرت و جنگ به همراه او از دستش رفته بود اظهار پشیمانی می کرد و حسرت می خورد ( حسن بصری بدون شک از دشمنان امیرالمؤمنین (ع) است ، و ابان هم با کلمه (( در آن روز )) و (( در آن ایام )) به نفاق او اشاره می کند . درباره احوال حسن بصری به بحار : ج 2ص 64و ج 42ص 141مراجعه شود ) .

در قسمت شرقی خانه ابی خلیفه حجّاج بن ابی عتاب دیلمی ( حجّاج دیلمی همان کسی است که حسن بصری در خانه او پنهان شده بود ) با او خلوت کردم و نوشته های سلیم را به وی نشان دادم ( ((ب)) : برای او خواندم ) . او گریه کرد و گفت : (( در احادیث این کتاب چیزی جز حق نیست ، که از موثّقین شیعیان علی بن ابی طالب (ع) و غیر ایشان شنیده ام )) .

تأیید کتاب از سوی امام زین العابدین (ع) و دو نفر از صحابه

ابان می گوید : همان سال به سفر حج رفتم و خدمت امام زین العابدین حضرت علی بن الحسین (ع) وارد شدم . ابوالطفیل عامر بن واثله صحابی پیامبر (ص) - که از بهترین اصحاب علی (ع) نیز بود - نزد حضرت حضور داشت . همچنین عمر بن ابی سلمه فرزند امّ سلمه همسر پیامبر (ص) را نزد آن حضرت ملاقات کردم .

همه نوشته های سلیم را در طول سه روز - هر روز تا شب - بر امام زین العابدین (ع) و ابن ابی سلمه و ابوالطفیل عرضه کردم . هر روز صبح آن دو نزد امام سجاد (ع) می آمدند ، و در طول سه روز کتاب ( سلیم ) را برای آن حضرت قرائت می کردند ( ((ب)) : من ( یعنی ابان ) کتاب را برای آنان قرائت کردم . آنها به من گفتند : ... )

حضرت به من فرمود : (( سلیم راست گفته است ، خدا او را رحمت کند ، اینها احادیث ما است که همه آنها نزد ما شناخته شده است )) .( ((ب)) : خ ل : که همه آنها را می شناسیم . ((د)) : همه آنها نزد من شناخته شده است ) .

ابوالطفیل و عمر بن ابی سلمه هم گفتند : (( در آن حدیثی نیست مگر اینکه از علی (ع) و از سلمان و ابوذر و مقداد شنیده ایم )) .

دفاع امام زین العابدین (ع) از کتاب سلیم

ابان می گوید : به امام زین العابدین (ع) عرض کردم : فدایت گردم ، از بعضی مطالب آن سینه ام تنگ می شود ( کنایه از اینکه تحملش برایم مشکل است ) ، زیرا در آن هلاکت همه اُمّت محمّد (ص) از مهاجرین و انصار و تابعین ، به جز شما اهل بیت و شیعیانتان است .

امام (ع) فرمود : ای برادر عبدالقیس ( خطاب به ابان است که خود را در بصره از طایفه بنی عبدالقیس قرار داد . به ص 126همین کتاب مراجعه شود ) ، آیا این حدیث به تو نرسیده که پیامبر (ص) فرمود : (( مَثَل اهل بیت من در امّتم مَثَل کشتی نوح در قوم اوست که هرکس به آن سوار شود نجات یافت و هرکس خود را به آن نرساند غرق شد . و مَثَل (( باب حطّه )) در بنی اسرائیل است )) ؟ ( ((باب حطّه )) در بنی اسرائیل نشانه خضوع آنان در مقابل فرامین الهی بود که می بایست به حالت سجده از آن در عبور می کردند و بدین وسیله تواضع خود را نشان می دادند . در اینجا هم اهل بیت علیهم السلام به باب حطّه تشبیه شده اند که مردم با خضوع در برابر آنان در مقابل خدا خضوع می نمایند . در اثبات الهداة : ج 1ص 618ح 657حدیثی از پیامبر (ص) نقل می کند که فرمود : مَثَل اهل بیت من در میان شما مَثَل باب حطّه در بنی اسرائیل است ، که هرکس از آن داخل شود گناهانش آمرزیده می شود و از طرف خداوند مستحق عطای بیشتر می گردد چنانکه خداوند عزوجل می فرماید : (( ادخُلوا الباب سجّداً و قولوا حطّة نغفر لکم خطایاکم و سنزید المحسنین )) از آن دَرْ به حالت سجده وارد شوید و بگویید : (( گناهان ما ریخته باد )) تا گناهان شما را بیامرزیم ، و به احسان کنندگان عطای بیشتری خواهیم داد . در مورد باب حطّه به بحار ج 13ص 185-180مراجعه شود ) .

عرض کردم : بلی . فرمود : چه کسی آن را برایت نقل کرده است ؟ عرض کردم : آن را از بیش از صد نفر از فقها شنیده ام . فرمود : از چه کسی ؟ عرض کردم : از حنش بن معتمر ، و او می گفت از ابوذر شنیده در حالیکه حلقه در کعبه را گرفته و با صدای بلند آن را می گفته و از پیامبر (ص) نقل می نموده است .

فرمود : دیگر از چه کسی ؟ عرض کردم : از حسن بن ابی الحسن بصری که او از ابوذر و مقداد بن اسود کندی و از علی بن ابی طالب (ع) شنیده بود .

فرمود : دیگر از چه کسی ؟ عرض کردم : از سعید بن مسیّب و علقمة بن قیس و ابوظبیبان جنبی و عبدالرحمان بن ابی لیلی که همه اینان در حج بودند و خبر دادند که از ابوذر شنیده اند .( ((د)) : عرض کردم : از سعید بن مسیّب و علقمة بن قیس و ابوظبیبان جنبی و ابووائل که از ابوذر شنیده بودند ، و نیز عبدالرحمان بن ابی لیلی و عاصم بن ضمرة و هبیرة بن مریم که از علی (ع ) نقل کردند .

ابوالطفیل و ابن ابی سلمة گفتند : (( بخدا قسم ما هم از ابوذر شنیدیم ، و از علی بن ابی طالب (ع) و مقداد و سلمان نیز شنیدیم )) . سپس عمر بن ابی سلمة رو کرد و گفت : ((بخدا قسم ، این حدیث را از کسی شنیده ام که از همه این افراد بالاتر است : از پیامبر (ص) شنیدم ، دو گوشم شنید و قلبم آن را در خود جای داد )) .

امام زین العابدین (ع) رو به من کرد و فرمود : آیا این حدیث به تنهایی ، آنچه از احادیثِ (کتاب سلیم ) تو را نگران کرده بود و بر سینه ات سنگینی می کرد ( عبارت : ((عظم فی صدرک)) را می توان به (( در سینه ات بزرگ جلوه می کرد )) نیز معنی کرد ) حل نمی کند ؟ ای برادر عبدالقیس از خدا بترس ، اگر مطلبی برایت روشن شد آن را بپذیر وگرنه سکوت کن تا سلامت بمانی و علم آن را به خدا واگذار کن ، چرا که در وسعتی بیش از فاصله آسمان و زمین قرار داری ( یعنی اگر مطلبی برایت روشن نشد آن را انکار مکن که خداوند در این باره به بندگانش وسعت داده است .

عبارت (( فانک فی اوسع مما بین السماء و الارض )) یعنی (( تو در مطلبی وسیع تر از فاصله آسمان و زمین قرار گرفته ای )) ، یعنی مطلب بالا تر از سطح فکر بشر است و درک جوانب مختلف آن مشکل است ) .

ابان می گوید : اینجا بود که از آن حضرت درباره آنچه ندانستنش برایم جایز بود و آنچه ندانستن آن برایم جایز نبود سؤال کردم ، و حضرت هم جواب هایی به من فرمودند .

ملاقات ابان با ابوالطفیل

ابان می گوید : بعد از آن ابوالطفیل را در منزلش ملاقات کردم . او درباره (( رجعت )) ( منظور از (( رجعت )) اجمالا این است که معصومین علیهم السلام یکبار دیگر به دنیا بر می گردند و برنامه هایی خواهند داشت . برای توضیح بیشتر به بحار ج 53ص 39ب 29مراجعه شود ) از عده ای از اهل بدر و از سلمان و ابوذر و مقداد و اُبیّ بن کعب برایم مطالبی نقل کرد .

ابوالطفیل گفت : مطالبی را که از اینان شنیده بودم در کوفه خدمت علی بن ابی طالب (ع) عرضه کردم ، آن حضرت به من فرمود : (( این علم خاصّی است که امت در جهل به آن و ردّ علمش به خداوند تعالی وسعت دارند )) ( یعنی امت حق دارند درباره رجعت ، مسئله را به خدا واگذار نمایند ) . سپس حضرت آنچه آنان به من خبر داده بودند تأیید فرمود و در این باره آیات بسیاری از قرآن کریم برایم خواند و آنها را تفسیر کاملی فرمود ، به طوری که یقین من به روز قیامت قوی تر از یقینم به رجعت نبود .

ابوالطفیل می گوید : از جمله آنچه گفتم این بود که : یا امیرالمؤمنین درباره حوض پیامبر (ص) به من خبر بده که آیا در دنیا است یا آخرت ؟ فرمود : البته در دنیا است (ظاهرا به قرینه کلمه (( بل )) که بصورت (( البته )) ترجمه شده ، منظور حضرت این است که مقدمه رسیدن به حوض کوثر در دنیا است که محبت محمد و آل محمد علیهم السلام و ولایتشان و بغض دشمنانشان می باشد چنانکه از احادیث بسیاری استفاده می شود ، ولی اصل حوض کوثر بدون شک در آخرت خواهد بود . به بحار : ج 8ص 16باب 20مراجعه شود ) .

عرض کردم : چه کسی ( نا اهلان ) را از آن کنار می زند ؟ فرمود : من با همین دستم . دوستانم به آن وارد می شوند و دشمنانم از آن بازگردانیده می شوند ( ((الف)) خ ل : دوستانم را بر آن وارد می کنم و دشمنانم را از آن بر می گردانم ) .

عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، قول خداوند تعالی (( وَ اِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ اَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْاَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ .../سوره نمل /آیه هشتاد و دو )) ، (( هنگامی که گفته ها بر آن عملی شود بر ایشان از زمین جنبنده ای بیرون می آوریم که با آنان سخن می گوید ...)) منظور از ((جنبنده)) چیست ؟ فرمود : ای ابوالطفیل ، از این سؤال در گذر . عرض کردم : یا امیرالمؤمنین فدایت گردم ، آن را به من خبر بده . فرمود : آن جنبنده ای است که غذا می خورد و در بازار ها راه می رود و با زنان ازدواج می کند . عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، او کیست . فرمود : او قوام زمین است که زمین به وجود او آرامش یافته است . عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، او کیست ؟ فرمود : صدّیق این امّت و فاروق و رئیس و سر دسته آنان است ( کلمه (( ذو قرن )) کنایه از سر دسته یک گروه است ) . عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، او کیست ؟ فرمود : کسی که خداوند عزوجل می فرماید : (( وَ یَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ /سوره هود /آیه هفده )) ، (( پیامبر (ص) شاهدی از خود به دنبال دارد )) ، و (( وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ /سوره رعد /آیه چهل و سه )) ، (( کسی که علم کتاب نزد اوست )) ، و (( وَالَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ /سوره زمر / آیه سی و سه )) ، (( کسی که صدق را آورد و آن را تصدیق کرد .... )) . کسی که او را تصدیق کرد من بودم در حالیکه همه مردم جز من و او کافر بودند . عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، او را برایم نام ببر . فرمود : او را برایت نام بردم ( پیداست که منظور خود آن حضرت است و از کلام بعد معلوم می شود مقصود حضرت آن است که بیش از این تصریح صلاح نیست ) .

اصحاب امیرالمؤمنین (ع)

( بعد فرمود: ) ای ابوالطفیل ، بخدا قسم اگر برای اکثریت پیروانم که به وسیله آنان می جنگم ، آنان که به اطاعت من اقرار دارند و مرا (( امیرالمؤمنین )) خوانده اند و جهاد مخالفین مرا حلال می دانند ، وارد شوم و یک ماه از مطالب حقّ از آنچه در کتابی که جبرئیل بر پیامبر (ص) نازل کرده می دانم و بعضی از آنچه از پیامبر (ص) شنیده ام برای آنان نقل کنم ، از اطراف من پراکنده می شوند بطوری که در میان گروه کمی که اهل حقند همچون تو و نظایر تو از شیعیانم تنها می مانم .

( ابوالطفیل می گوید : ) از این سخنان ترسیدم و عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ، من و امثال من از تو جدا می شویم یا همراه تو ثابت می مانیم . فرمود : ثابت می مانید .

ولایت اهل بیت علیهم السلام

سپس حضرت رو به من کرد و فرمود : امر ما ( اهل بیت ) مشکل و پیچیده است ( (( صعب و مستصعب )) از نظر معنای دقیق احتیاج به تفسیر دارد که در اینجا اینگونه تفسیر شده است ) ، که جز سه گروه به آن معرفت پیدا نمی کنند و بدان اقرار نمی یابند : ملائکه مقرب یا پیامبر مرسل یا بنده مؤمن نجیبی که ( کلمه (( نجیب )) به معنای با نجابت و اصالت و به معنای انتخاب شده آمده است . برای روشن شدن مراد باید به احادیث این باب مراجعه شود ) ، خداوند قلب او را برای ایمان امتحان کرده باشد .ای ابوالطفیل ، پیامبر (ص) از دنیا رفت و مردم گروهی از روی گمراهی و گروهی دیگر از روی جهل از دین خدا برگشتند ( ((د)) : مردم از دین خدا برگشته کافر شدند ) ، مگر کسانی که خداوند آنان را به وسیله ما اهل بیت حفظ کرد .

قرائت و تحویل کتاب بین ابان و ابن اذینه

عمر بن اذینه می گوید : سپس ابان (( کتاب سلیم بن قیس هلالی عامری )) ( (( عامری )) دنباله لقب سلیم است که از طایفه (( بنی هلال بن عامر )) بوده است ) را به من سپرد و بعد از آن بیش از یک ماه ( ((ب)) : دو ماه ) زنده نماند و از دنیا رفت .

این نسخه کتاب سلیم بن قیس عامری هلالی است که ابان بن ابی عیّاش به من تحویل داده و آن را برایم قرائت نموده است    ( ((د)) : سپس ابان نوشته هایی را که از سلیم بن قیس نوشته بود به من تحویل داد ) ، و ابان می گفت که آن را برای امام زین العابدین (ع) خوانده و آن حضرت فرموده است : (( سلیم راست گفته ، اینها احادیث ما است که نزد ما شناخته شده است )) .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

مختصر البصائر : ص 40

غایة المرام : ص 549

اثبات الهداة : ج 1ص 663

بحار : ج 1ص 76

بحار : ج 2ص 211

بحار : ج 23ص 124

بحار : ج 8قدیم ص 647

بحار : ج 53ص 68

عوالم العلوم : ج 2-3ص 513

روایت با سند به سلیم :

بصائرالدرجات : ص 27ح 6

رجال کشی : ج 1ص 321ح 167

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان براء بن عازب

کیفیت غسل پیامبر (ص)

سلیم گفت :از براء بن عازب شنیدم که می گفت : بنی هاشم را چه در حیات پیامبر (ص) و چه بعد از وفات آن حضرت شدیدا دوست می داشتم.

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت به علی (ع) وصیت کرد که غسلش را غیر او بر عهده نگیرد ، و برای احدی غیر از او سزاوار نیست عورتش را ببیند ، و هیچ کس عورت پیامبر (ص) را نمی بیند مگر آنکه بینائیش از بین می رود ( احتمالا منظور این باشد که هرکس چشمش به عورت پیامبر (ص) بیفتد دیده اش کور می شود اگر چه از روی عمد نباشد ، و چون در هنگام غسل احتمال رؤیت - و لو غیر عمدی - وجود دارد - لذا این مسئله فقط برای امیرالمؤمنین (ع) اجازه داده شده است)  .

علی (ع) عرض کرد : یا رسول الله ، چه کسی مرا در غسل تو کمک می کند؟  فرمود : جبرئیل با گروهی از ملائکه.

و چنین شد که علی (ع) آن حضرت را غسل می داد ، و فضل بن عباس با چشمان بسته آب می ریخت ، و ملائکه بدن حضرت را آن طور که علی (ع) می خواست می گردانیدند.  علی (ع) خواست پیراهن پیامبر (ص) را از تنش بیرون آوَرَد ، که صیحه زننده ای به او ندا داد : (( ای علی ، پیراهن پیامبرت را بیرون میاور )) . لذا دستش را از زیر پیراهن داخل کرد و او را غسل داد و سپس حنوط کرد و کفن نمود ، و هنگام کفن کردن و حنوط پیراهن را بیرون آورد .

کیفیت خروج اصحاب سقیفه و بیعت آنان

براء بن عازب می گوید : هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت از آن ترس داشتم که قریش برای اخراج امر خلافت از بنی هاشم متّحد شوند .

وقتی مردم کار خود را درباره بیعت ابوبکر به انجام رساندند حالت شخص متحیّر فرزند از دست داده ای مرا گرفت ، اضافه بر حزنی که از وفات پیامبر (ص) داشتم .

من در رفت و آمد بودم و بزرگانِ مردم را زیر نظر داشتم ، و این در حالی بود که بنی هاشم برای غسل و حنوط کنار بدن پیامبر (ص) جمع شده بودند . از سوی دیگر سخن سعد بن عباده و آن دسته از اصحاب جاهلش که تابع او شده بودند به من رسید ( (( سعد بن عباده )) رئیس انصار بود و از طرف انصار به عنوان خلیفه در مقابل ابوبکر و عمر معرفی شده بود. و انصار تصمیم داشتند او را امیر قرار دهند ) ، و با آنان جمع نشدم و دانستم به نتیجه ای نخواهد رسید .

همچنان بین آنان و مسجد رفت و آمد می کردم و در جستجوی بزرگان قریش بودم . در همان حال متوجه شدم ابوبکر و عمر هم نیستند . ولی طولی نکشید که با آن دو و ابوعبیده رو به رو شدم که در میان اهل سقیفه پیش می آمدند و لباس های صنعانی ( منظور از لباس های صنعانی نوعی لباس بوده که در یمن ساخته می شد ) ، پوشیده بودند . هیچکس از کنارشان عبور نمی کرد مگر آنکه متعرّض او می شدند ، و وقتی او را می شناختند دست او را می گرفتند و بر دست ابوبکر ( بعنوان بیعت ) می کشیدند ، چه به این کار مایل بود و چه ابا می کرد ( شیخ مفید در کتاب (( جمل )) ص 59روایت کرده است :،عده ای از اعراب وارد مدینه شده بودند تا لوازم زندگی برای خود بخرند . مردم بخاطر وفات پیامبر (ص) از معامله با آنها مشغول به این امور شدند . آنان هم در بیعت و مسئله خلافت حضور یافتند .

عمر سراغ آنان فرستاد و ایشان را فراخواند و گفت : (( مبلغی برای بیعت خلیفه پیامبر بردارید و به سراغ مردم بیرون روید و آنان را دست جمعی بفرستید تا بیعت کنند ، و هرکس امتناع ورزید به سرو پیشانی بزنید )) راوی می گوید :،بخدا قسم اعراب را می دیدم که لباس های صنعانی به کمر بسته بودند و مسلح شده بودند و چوب بدست گرفته بیرون آمدند و مردم را زدند و به اجبار برای بیعت آوردند ) .

بنی هاشم در جریان سقیفه

براء بن عازب می گوید : از شدت ناراحتی عقل از کف داده بودم ، اضافه بر مصیبتی که درباره پیامبر (ص) داشتم . لذا به سرعت بیرون آمدم تا به مسجد رسیدم و نزد بنی هاشم آمدم در حالیکه درب بر روی غیر آنان بسته بود .

درب را به شدّت زدم و گفتم : (( ای اهل خانه )) فضل بن عباس بیرون آمد . گفتم : مردم با ابوبکر بیعت کردند ! عباس گفت : (( دستتان تا آخر روزگار از آن غبار آلود شد . من شما را امر نمودم ، ولی شما سرپیچی نمودید )) . من مکثی نمودم و آنچه در درونم می گذشت تحمّل کردم .

مذاکرات شبانه عده ای از صحابه در جریان سقیفه

چون شب شد به مسجد رفتم . وقتی در آنجا قرار گرفتم بیاد آوردم که من زمزمه قرآن پیامبر (ص) را می شنیدم . از جا برخاستم و به طرف (( فضای بنی بیاضه )) بیرون آمدم و در آنجا چند نفر را دیدم که آهسته با یکدیگر صحبت می کردند . وقتی به آنان نزدیک شدم ساکت شدند و من هم برگشتم . آنان مرا شناختند ولی من ایشان را نشناختم . لذا مرا صدا زدند و من نزد آنان آمدم و دیدم آنان مقداد و ابوذر و سلمان و عمار بن یاسر و عبادة بن صامت و حذیفة بن یمان و زبیر بن عوام هستند . و حذیفه می گوید : (( بخدا قسم آنچه به شما خبر دادم انجام خواهند داد ، بخدا قسم دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است )) .

تا آنجا که قومی می خواستند مسئله را بصورت شورا بین مهاجرین و انصار برگردانند . حذیفه گفت : نزد اُبیّ بن کعب برویم که آنچه من می دانم او هم می داند .

نزد اُبیّ بن کعب آمدیم و در خانه او را زدیم . او آمد تا پشت در رسید و گفت : شما کیستید؟ مقداد با او صحبت کرد . پرسید : برای چه آمده اید ؟ گفت : در خانه ات را باز کن ، مسئله ای که برای آن آمده ایم بزرگ تر از آن است که از پشت در گفتگو شود . گفت: من در خانه ام را باز نمی کنم و می دانم برای چه آمده اید ، و در را باز نخواهم کرد . گویا برای سؤال درباره عقد خلافت آمده اید ؟ گفتیم : آری . پرسید : آیا حذیفه در میان شما است ؟ گفتیم : آری . گفت : سخن درست همان است که حذیفه می گوید . و اما من درب را باز نخواهم کرد تا امور آنطور که می خواهد صورت گیرد . و آنچه بعد از این می شود بد تر از این خواهد بود، و شکایت را به درگاه خداوند می برم .

براء می گوید : آنان برگشتند و اُبّی بن کعب داخل خانه اش شد .

توطئه‌ اصحاب سقیفه برای جلب عباس بن عبدالمطلب

براء می گوید : این خبر به ابوبکر و عمر رسید . سراغ ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة فرستادند و از آنان نظر خواستند . مغیره گفت : نظر من این است که با عباس بن عبدالمطلب ملاقات کنید و او را به طمع بیندازید که در این امر خلافت او را نصیبی باشد و برای او و نسل او بعد از خودش باقی بماند . و بدین وسیله فکر خود را درباره علی بن ابی طالب راحت کنید ، چرا که اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد دلیلی برای مردم خواهد بود و کار علی بن ابی طالب به تنهایی بر شما آسان می شود .

براء می گوید ابوبکر و عمر و ابوعبیدة بن جراح و مغیرة بن شعبة آمدند و در شب دوم از وفات پیامبر (ص) نزد عباس بن عبدالمطلب وارد شدند .

ابوبکر سخن آغاز کرد و خداوند عزوجل را حمد و ثنا نمود ، و سپس چنین گفت : خداوند محمّد را برای شما به عنوان پیامبر و برای مؤمنین به عنوان صاحب اختیار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد که او را در میان ایشان قرار داد . تا آنکه برای او پیشگاه خود را اختیار کرد و مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خویش را با اتفاق - نه با اختلاف - برای خود انتخاب کنند . مردم هم مرا به عنوان حاکم بر خود و مسئول امورشان انتخاب کردند . من هم آن را بر عهده گرفتم ( ((الف)) خ ل : و آن را بر عهده من گذاردند ) ، و به کمک خداوند از سستی و حیرت و وحشت ، ترسی ندارم و توفیق من جز از خداوند نیست .

ولی من طعن زننده ای دارم که خبرش به من می رسد و بر خلاف عموم مردم سخن می گوید (منظورش امیرالمؤمنین (ع) است) . او شما را پناهگاه خود قرار داده ، و شما هم قلعه محکم او و شأن و مقام تازه او شده اید . شما باید همراه مردم در آنچه بر آن اجتماع کرده اند داخل شوید و یا آنها را از آنچه بدان تمایل نشان داده اند منصرف کنید .

ما نزد تو آمده ایم و می خواهیم برای تو در این امر خلافت نصیبی قرار دهیم که برای تو و نسل بعد از خودت باشد ، چرا که تو عموی پیامبر هستی ! اگرچه مردم مقام تو و رفیقت را دیدند و با این حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف کردند .

عمر گفت : (( ای والله ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید عبارت چنین است : (( عمر در میان سخن ابوبکر وارد شد و طبق روش خود که خشونت و تهدید و ورود شدت بود گفت : ....)،شما ای بنی هاشم آرام باشید که پیامبر از ما و از شما است ، و ما از این جهت که به شما احتیاج داشته باشیم نزد شما نیامده ایم ، بلکه کراهت داشتیم که در آنچه مسلمانان بر آن اجتماع کرده اند مخالفتی باشد و در نتیجه کار بین شما و آنان بالا بگیرد . پس به صلاح خود و عموم مردم فکر کنید )) . سپس عمر ساکت شد .

عکس العمل عباس در مقابل نقشه اصحاب سقیفه

عباس سخن آغاز کرد و گفت : خداوند تبارک و تعالی محمّد (ص) را - همانطور که گفتی - به پیامبری مبعوث کرد و برای مؤمنین صاحب اختیار قرار داد . اگر این امر خلافت را به عنوان پیامبر (ص) طلب نموده ای که حقّ ما را گرفته ای ، و اگر به عنوان مؤمنین طلب نموده ای پس ما هم از مؤمنین هستیم و درباره خلافت تو نظری ندادیم و مورد مشورت و نظر خواهی قرار نگرفتیم ، و ما خلافت را برای تو دوست نمی داریم ، چرا که ما هم از مؤمنین بودیم و نسبت به تو کراهت داشتیم .

و امّا این سخنت که (( در این امر خلافت برای من نصیبی قرار دهی )) ، اگر این امر فقط برای تو است آن را برای خود داشته باش که ما به تو احتیاجی نداریم ، و اگر حقّ مؤمنین است تو حق نداری به تنهایی در حق آنان حکم نمایی ، و اگر حق ما است ما از تو به قسمتی از آن راضی نمی شویم ( در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید این جمله از قول عباس اضافه شده است که گفت : (( من این را نمی گویم به این قصد که تو را از آنچه بدان داخل شدی منصرف کنم ، ولی اتمام حجت جای خود دارد )) ) .

و امّا سخن تو ای عمر که (( پیامبر از ما و از شما است )) ، پیامبر (ص) درختی است که ما شاخه های آن و شما همسایگان آن هستید . پس ما از شما به او سزاوارتریم .

و امّا آن سخنت که (( ما می ترسیم کار بین شما و ما بالا بگیرد )) ، این کاری که شما انجام دادید آغاز همان اختلاف است . و خدا است که از او کمک خواسته می شود .

سپس از نزد عباس بیرون آمدند .

اشعار عباس درباره غصب خلافت

عباس این اشعار را سرود و گفت :

مــَا کــنْتُ أَحْسِبُ هٰــذَا الْاَمْــر مُــنْحَرِفاً           عَنْ هَاشِمٍ ثُــمَّ مِـنْهُمْ عَــنْ أَبِــی حَسَنٍ

اَلَـــیْسَ اَوَّلُ مَنْ صَــلَّی لِــقِبْلَتِکُمْ           وَ اَعْـــلَمُ النَّــاسِ بــِالْآثَارِ وَ السُّــنَنِ       

وَ اَقْــرَبُ النَّاسِ عَــهْداً بــِالنَّبِیِّ وَ مَــنْ           جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَــهُ فــِی الــغُسْلِ وَ الْکَــفَنِ

مَنْ فــِیهِ مَـا فــِی جَــمِیعِ النَّـاسِ کُــلِّهِمُ           وَ لَیْسَ فِی النَّاسِ مَا فــِیهِ مِــنَ الــحَسَنِ

مَــــنْ ذَا الَّذِی رَدَّکُــمْ عَـــنْهُ فَـــنَعْرِفُهُ           هٰـــــا اِنَّ بَـــــیْعَتَکُمْ مِـــنْ أوَّلِ الـــفِتَنِ 

یعنی :

(( گمان نمی کردم این امر خلافت از بنی هاشم و از میان آنان از ابوالحسن ( علی بن ابی طالب (ع) ) منحرف گردد . آیا او اوّل کسی نیست که به سمت قبله شما نماز خواند ؟ آیا او عالم ترین مردم به آثار و سنن نیست ؟ آیا او قریب العهد ترین مردم به پیامبر (ص) نیست ؟ و آیا او کسی نیست که جبرئیل در غسل و کفن پیامبر کمک او بود ؟ کسی که آنچه ( از خوبیها ) در همه مردم است در او وجود دارد ولی آنچه خوبی در او است در مردم نیست .چه کسی ( ((ب)) : چه چیزی ) شما را از او منصرف کرد تا ما هم او را بشناسیم ؟ بدانید که این بیعت شما اوّل فتنه ها است )) .

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 28ص 284

روایت از غیر سلیم :

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 32

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 1ص 73

کتاب الجَمَل ( شیخ مفید ) : ص 59

فرائد السمطین : ج 2ص 82

تاریخ یعقوبی : ج 2ص 103

دُرَرُ بحر المناقب : ص 74

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 19 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

وقایع سقیفه از لسان سلمان

1

بیعت ابوبکر

استدلال قریش در مقابل انصار با حق علی (ع)

ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس نقل می کند که گفت : از سلمان فارسی شنیدم که چنین می گفت :

هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت و مردم آنچه می خواستند کردند ، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح نزد مردم آمدند و با انصار به مخاصمه برخاستند و آنان را با حجّت و دلیل علی (ع) محکوم کردند و چنین گفتند : ای گروه انصار ، قریش از شما به امر خلافت سزاوارترند ، زیرا پیامبر (ص) از قریش است ، و مهاجرین از شما بهترند زیرا خداوند در کتابش ابتدا آنان را ذکر کرده و ایشان را فضیلت داده است.  پیامبر (ص) هم فرموده است :

(( امامان از قریش اند)).

کیفیت غسل و نماز بر پیامبر (ص)

سلمان می گوید : نزد علی (ع) آمدم در حالیکه پیامبر (ص) را غسل می داد . پیامبر (ص) به علی (ع) وصیّت کرده بود که کسی غیر او غسلش را بر عهده نگیرد . وقتی عرض کرد : یا رسول الله ، پس چه کسی مرا در غسل تو کمک خواهد کرد؟  فرمود : جبرئیل . علی (ع) هیچ عضوی ( از اعضای حضرت)  را اراده نمی کرد مگر آنکه برایش گردانیده می شد ( در ((د)) این جمله اضافه شده است :  و فضل بن عباس در حالیکه چشمانش بسته بود آب می ریخت ).

وقتی پیامبر (ص) را غسل داد و حنوط نمود و کفن کرد من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا (س) و امام حسن و امام حسین علیهما السلام را به داخل خانه برد ، و خود جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم . عایشه نیز در حجره بود ولی متوجه نشد چراکه خداوند چشم او را گرفته بود .

سپس ده نفر از مهاجرین و ده نفر از انصار را به داخل می آورد . آنان وارد می شدند و دعا می کردند و خارج می شدند ، تا آنکه هیچ یک از حاضرین از مهاجرین و انصار باقی نماندند مگر آنکه بر آن حضرت نماز خواندند .( این عبارت در ((د)) چنین است :...علی (ع) جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم و عایشه در حجره بود و نمی دانست ، و کسی جز ما بر بدن آن حضرت نماز نخواند ، سپس ده نفر از مهاجرین و انصار را وارد خانه می کرد و بر آن حضرت سلام می دادند و خارج می شدند بطوریکه احدی از مهاجرین و انصار که حاضر ( در مدینه ) بودند نماندند مگر آنکه اینگونه نماز خواندند که کاری جز سلام و ثنا گفتن بر پیامبر (ص) نبود .

لازم به تذکر است که : نماز مردم بر بدن پیامبر (ص) چنین بوده است که مقابل بدن مطهر آن حضرت می ایستادند و آیه  (( اِنَّ وَ مَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِی ، یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً )) را می خواندند و بر حضرتش سلام و درود می فرستادند و بیرون می آمدند . به بحار : ج 22ص 526ح 32مراجعه شود ) .

کیفیت بیعت مردم با ابوبکر

سلمان فارسی می گوید : کار مردم را به علی (ع) - در حالیکه پیامبر (ص) را غسل می داد - خبر دادم و گفتم : ابوبکر هم اکنون بر فراز منبر پیامبر (ص) قرار گرفته ، و مردم به این راضی نمی شوند که با یک دست با او بیعت کنند ، بلکه با هر دو دست راست و چپ با او بیعت می کنند ( ((د)) :  بخدا قسم ( ابوبکر ) راضی نمی شود که ( فقط ) با یک دست با او بیعت کنند ) .

 

اوّلین بیعت کننده با ابوبکر

 

علی (ع) فرمود : ای سلمان ، آیا می دانی اوّل کسی که با او بر منبر پیامبر (ص) بیعت کرد که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی او را در سقیفه بنی ساعده دیدم هنگامی که انصار محکوم شدند ، و اوّلین کسانی که با او بیعت کردند مغیرة بن شعبه و سپس بشیر بن سعید و بعد ابوعبیده جراح و بعد عمر بن الخطاب و سپس سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل بودند . فرمود : درباره اینان از تو سؤال نکرد ، آیا دانستی هنگامی که از منبر بالا رفت اوّل کسی که با او بیعت کرد که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی پیرمرد سالخورده ای که بر عصایش تکیه کرده بود دیدم که بین دو چشمانش جای سجده ای بود که پینه آن بسیار بریده شده بود ! او به عنوان اوّلین نفر از منبر بالا رفت و تعظیمی کرد و در حالیکه می گریست گفت : (( سپاس خدایی را که مرا نمیرانید تا تو را در این مکان دیدم ! دستت را (برای بیعت) باز کن )) .ابوبکر هم دستش را دراز کرد و با او بیعت کرد . سپس گفت : (( روزی است مثل روز آدم )) ( اشاره به حیله شیطان نسبت به حضرت آدم (ع) در بهشت است ، و خود شیطان بیعت ابوبکر را به آن تشبیه کرده است ) ، و بعد از منبر پایین آمد و از مسجد خارج شد .

علی (ع) فرمود : ای سلمان ، می دانی او که بود ؟ عرض کردم : نه ، ولی گفتارش مرا ناراحت کرد گویی مرگ پیامبر (ص) را با شماتت و مسخره یاد می کرد . فرمود : او ابلیس بود . خدا او را لعنت کند .

ابلیس از غدیر تا سقیفه

پیامبر (ص) به من خبر داد که ابلیس و رؤسای اصحابش هنگام منصوب کردن آن حضرت مرا به امر خداوند در روز غدیر خم حاضر بودند .

آن حضرت به مردم خبر داد که من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختیارترم ، و به ایشان دستور داد که حاضران به غائبان برسانند .

( در آن روز ) شیاطین و مریدان از اصحاب ابلیس رو به او کردند و گفتند : (( این امّت ، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده اند ، و دیگر تو و ما را بر اینان راهی نیست ، چراکه پناه و امام بعد از پیامبرشان به آنان شناسانده شد )) . ابلیس غمگین ( ((ب)) : مأیوس ) و محزون رفت .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : بعد از آن پیامبر (ص) به من خبر داد و فرمود : مردم در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت می کنند بعد از آنکه با حق ما و دلیل ما استدلال کنند . سپس به مسجد می آیند و اولین کسی که بر منبر من با او بیعت خواهد کرد ابلیس است که به صورت پیرمرد سالخورده پیشانی پینه بسته چنین و چنان خواهد گفت .

سپس خارج می شود و اصحاب و شیاطین و ابلیس هایش را جمع می کند . آنان به سجده می افتند و می گویند : (( ای آقای ما ، ای بزرگ ما ، تو بودی که آدم را از بهشت بیرون کردی ))! (ابلیس) می گوید : (( کدام امّت پس از پیامبرشان گمراه نشدند ؟ هرگز !گمان کرده اید که من بر اینان سلطه و راهی ندارم ؟ کار مرا چگونه دیدید هنگامی که آنچه خداوند و پیامبرش درباره اطاعت او دستور داده بودند ترک کردند )) . و این همان قول خداوند تعالی است که (( وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ )) ، (( ابلیس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهی از مؤمنین او را متابعت نکردند )) .

2

اتمام حجّت امیرالمؤمنین (ع)

سه بار کمک خواهی اصحاب کساء بر در خانه های مهاجرین و انصار

سلمان می گوید : وقتی شب شد علی (ع) حضرت زهرا را سوار بر چهارپایی نمود و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفت ، و هیچ یک از اهل بدر از مهاجرین و انصار را باقی نگذاشت مگر آنکه به خانه هایشان آمد و حقّ خود را برایشان یادآور شد و آنان را برای یاری خویش فراخواند . ولی جز چهل و چهار نفر ، کسی از آنان دعوت او را قبول نکرد  . حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهای تراشیده و در حالیکه اسلحه هایشان را به همراه دارند بیایند و با او بیعت کنند که تا سر حدّ مرگ استوار بمانند .

وقتی صبح شد جز چهار نفر کسی از آنان نزد او نیامد ( از روایت کتاب احتجاج چنین بر می آید که در خانه هایشان با حضرت تا حد شهادت بیعت کردند ولی فردا صبح حاضر نشدند ) (سلیم می گوید : ) به سلمان گفتم : چهار نفر چه کسانی بودند ؟ گفت : من و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام .

امیرالمؤمنین (ع) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد . گفتند : (( صبح نزد تو می آئیم )) ولی هیچ یک از آنان غیر از ما نزد او نیامد . در شب سوم هم نزد آنان رفت ولی غیر از ما کسی نیامد .

جمع قرآن و دعوت به آن

وقتی حضرت عهد شکنی و بی وفایی آنان را دید خانه نشینی اختیار کرد و به قرآن رو آورد و مشغول تنظیم و جمع آن شد ، و از خانه اش خارج نشد تا آنکه آن را جمع آوری نمود در حالیکه قبلاً در اوراق و تکه چوبها و پوستها و کاغذ ها ( نوشته شده ) بود. ( منظور آن است که هر آیه یا سوره ای نازل می شد فوراً روی چوب یا پوست یا کاغذی نوشته می شد تا از بین نرود ، و لذا بعضی آیات روی پوست و بعضی روی چوب و بعضی روی کاغذ بود ).

وقتی حضرت همه قرآن را جمع می نمود و آن را با دست مبارک خویش طبق تنزیل ( تنزیل یعنی آن طور که نازل شده ) و تأویلش و ناسخ و منسوخش ( در ((د)) اضافه شده : و محکم و متشابهش ، و وعده های خوب و ترساننده اش ، و ظاهر و باطنش ... ، و شاید بتوان از این فقرات استفاده کرد که این قرآنی که حضرت جمع آوری نمودند ، گذشته از متن اصلی قرآن شامل تفسیر و تأویل آیات قرآن و نیز تشخیص محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و سایر دقائق علوم قرآن بوده است )) می نوشت ، ابوبکر به سراغ او فرستاد که بیرون بیا و بیعت کن .

علی (ع) جواب فرستاد : (( من مشغول هستم و با خود قسم یاد کرده ام که عبا بر دوش نیاندازم جز برای نماز ، تا آنکه قرآن را تنظیم و جمع نمایم )). آنان هم چند روز درباره او سکوت اختیار کردند .

امیرالمؤمنین (ع) قرآن را در یک پارچه جمع آوری نمود و آن را مهر کرد . سپس بیرون آمد در حالیکه مردم با ابوبکر در مسجد پیامبر (ص) اجتماع کرده بودند . حضرت با بلند ترین صدایش فرمود :

(( ای مردم ، من از روزی که پیامبر (ص) از دنیا رفته به غسل آن حضرت و سپس به قرآن مشغول بوده ام تا آنکه همه آن را بصورت یک مجموعه در این ( از کلمه ((این)) می توان استفاده کرد که حضرت قرآن مزبور را به کامل به همراه خود به مسجد آورده بودند کما اینکه این فقره در نسخه ((د)) به این مطلب صراحت دارد و چنین است : (( ای مردم ، من از زمانی که پیامبر (ص) از دنیا رفته همچنان مشغول به غسل و تجهیز و کفن و حنوط و دفن آن حضرت بودم ، سپس به قرآن مشغول شدم تا همه آن را در این پارچه جمع نمودم . خداوند تبارک و تعالی آیه ای بر پیامبر (ص) نازل نکرده مگر آنکه جمع نموده و نوشته ام ، و آیه ای از آن نیست مگر آنکه برای پیامبر (ص) خوانده ام و تأویل و تنزیل آن و ظاهر و باطن و عام و خاص و ناسخ و منسوخ آن را به من آموخته است . و آن این است ! روز قیامت نگویید که من شما را به یاری خویش فرا نخواندم ))؟! ) ، پارچه جمع آوری نمودم . خداوند بر پیامبر (ص) آیه ای نازل نکرده مگر آنکه آن را جمع آوری کرده ام ، و آیه ای از قرآن نیست مگر آنکه آن را جمع نموده ام ، و آیه ای از آن نیست مگر آنکه برای پیامبر (ص) خوانده ام    ( کلمه (( أقرأنی)) یعنی پیامبر (ص) از من خواست تا برایش آیات قرآن را بخوانم و من برای او خواندم و حضرت آنها را تأیید کرد ) ، و تأویلش را به من آموخته است )) .

سپس فرمود : (( برای آنکه فردا نگویی : ما از این مطلب بی خبر بودیم )) و بعد فرمود : ((و بدین جهت که روز قیامت نگویید : من شما را به یاری خویش دعوت نکردم و حق خود را برایتان یادآور نشدم ، و شما را به کتاب خدا از ابتدا تا انتهایش دعوت نکرد )) !

عمر گفت:  قرآنی که همراه خود داریم ما را از آنچه بدان دعوت می کنی بی نیاز می نماید ( در کتاب احتجاج عبارت چنین است : (( گفتند : احتیاجی به آن نداریم ، نظیر آن نزد ما هست)) . و در ((د)) عبارت بعدی چنین است : (( علی (ع) داخل خانه اش شد و در را بست )) .

در بحار : ج 92ص 42ح 2در این باره از ابوذر چنین روایت کرده است که گفت :

وقتی پیامبر (ص) از دنیا رفت علی (ع) قرآن را جمع کرد و آن را نزد مهاجرین و انصار آورد و بر ایشان عرضه نمود چنانکه پیامبر (ص) او را بدین مطلب وصیّت فرموده بود . وقتی ابوبکر آن را گشود در صفحه اولی که باز کرد فضائح آنان بود . عمر از جا برخاست و گفت: یا علی آن را برگردان که ما را به آن احتیاجی نیست ! علی (ع) هم آن را گرفت و برگشت ...

وقتی عمر به خلافت رسید از امیرالمؤمنین (ع) خواست تا آن قرآن را به آنان بدهد ...و گفت : ای ابالحسن ، چه می شود اگر قرآنی را که نزد ابوبکر آورده بودی بیاوری تا همه بر آن متّفق شویم ! حضرت فرمود : هیهات ، راهی به این مطلب نیست ، آن را نزد ابوبکر آوردم تا حجّت بر شما تمام شود و روز قیامت نگویید : (( ما از این بی خبر بودیم )) یا بگویید : ((آن را نزد ما نیاوردی)) ! قرآنی که نزد من است جز پاکان و و جانشینان از فرزندانم به آن دست نمی یابند . عمر پرسید : آیا زمان معلومی برای ظاهر کردن آن هست ؟ فرمود : آری وقتی قائم از فرزندانم قیام کند آن را ظاهر می نماید و مردم را بر عمل به آن وادار می کند و سنّت طبق آن جاری می شود ).

سپس علی (ع) داخل خانه اش شد .

اتمام حجّت بر ابوبکر در القاب ادّعایی

عمر به ابوبکر گفت : سراغ علی بفرست که باید بیعت کند ، و تا او بیعت نکند ما صاحب مقامی نیستیم ، و اگر بیعت کند از جهت او آسوده می شویم .

ابوبکر ( کسی را ) نزد علی (ع) فرستاد که : (( خلیفه پیامبر را جواب بده )) ! فرستاده نزد حضرت آمد و مطلب را عرض کرد . حضرت فرمود : (( سبحان الله ، چه زود بر پیامبر (ص) دروغ بستید ! او و آنانکه اطراف او هستند می دانند که خدا و رسولش غیر مرا خلیفه قرار نداده اند )) . فرستاده آمد و آنچه حضرت فرموده بود رسانید .

( ابوبکر ) گفت : برو به او بگو : (( امیرالمؤمنین ابوبکر را جواب بده )) ! او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت خبر داد . علی (ع) فرمود : (( سبحان الله ، بخدا قسم زمانی طولانی نگذشته است که فراموش شود . بخدا قسم او می داند که این نام ( امیرالمؤمنین ) جز برای من صلاحیت ندارد . پیامبر (ص) به او که هفتمی در میان هفت نفر بود امر کرد و به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام کردند . او و رفیقش از میان هفت نفر سؤال کردند و گفتند : آیا حقی از جانب خدا و رسولش است ؟ پیامبر (ص) به آن دو فرمود : آری حق است ، حقی از جانب خدا و رسولش که او امیر مؤمنان و آقای مسلمانان و صاحب پرچمِ سفید پیشانیان شناخته شده است ( کلمه الغرّ المحجّلین ) اگر چه از معنای دقیقی برخوردار است ولی در اینجا بصورت کنایه آمده است .یعنی شیعیان امیرالمؤمنین (ع) در روز قیامت چنان نوری اند که در بین مردم شناخته می شوند ) .

خداوند عزوجل او را در روز قیامت بر کنار صراط می نشاند و او دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنّم وارد می کند )) .

فرستاده ابوبکر رفت و آنچه حضرت فرموده بود به او خبر داد . سلمان می گوید : آن روز را هم درباره او سکوت کردند .

کمک خواهی اصحاب کساء از صحابه برای بار چهارم

شب هنگام که شد علی (ع) حضرت زهرا (س) بر چهارپایی سوار کرد و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را گرفت ، و احدی از اصحاب پیامبر (ص) را باقی نگذاشت مگر آنکه در منزلشان نزد آنان رفت ، و حق خود را برای آنان یادآور شد و آنان را به یاری خویش فرا خواند . ولی هیچ کس جز ما چهار نفر او را اجابت نکرد . ما سرهایمان را تراشیدیم و یاری خود را مبذول داشتیم ، و زبیر در یاریش از همه ما شدّت بیشتری داشت ( از آنجا که گوینده این سخن سلمان است و او زبیر را خوب می شناسد چنانکه در آخر همین حدیث تصریح شده است ، لذا شاید مراد سلمان شدّت و حرارت فوق العاده زبیر در این مسئله است که در همین حدیث نمونه آن ذکر خواهد شد ).

3

شهادت حضرت زهرا (س)

نقشه حمله به خانه حضرت

وقتی علی (ع) خوار کردن مردم و ترک یاری او را ، و متّحد شدنشان با ابوبکر و اطاعت و تعظیمشان نسبت به او را دید ، خانه نشینی اختیار کرد .

عمر به ابوبکر گفت : چه مانعی داری که سراغ علی بفرستی تا بیعت کند ، چرا که کسی جز او و این چهار نفر ( ((د)) : جز اهل این خانه و این چهار نفر ) باقی نمانده مگر اینکه بیعت کرده اند .

ابوبکر در میان آن دو نرم خو تر و سازش کار تر و زرنگ تر و دوراندیش تر بود ، و دیگری (عمر) تندخو تر و غلیظ تر و خشن تر بود . ابوبکر گفت : چه کسی را سراغ او بفرستیم؟ عمر گفت : قنفذ را می فرستیم . او مردی تندخو و غلیظ و خشن و از آزادشدگان است و نیز از طایفه بنی عدی بن کعب است ( لازم به تذکر است که عمر نیز از همین طایفه است ) .

ابوبکر ، قنفذ را نزد امیرالمؤمنین (ع) فرستاد و عده ای کمک نیز به همراهش قرار داد . او آمد تا درِ خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولی حضرت به آنان اجازه نداد . اصحاب قنفذ به نزد ابوبکر و عمر برگشتند در حالیکه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند : به ما اجازه داده نشد . عمر گفت : بروید ، اگر به شما اجازه داد وارد شوید وگرنه بدون اجازه وارد شوید .

آنها آمدند و اجازه خواستند . حضرت زهرا (س) فرمود : (( به شما اجازه نمی دهم بدون اجازه وارد خانه من شوید )) . همراهان او برگشتند ولی خود قنفذ ملعون آنجا ماند . آنان ( به ابوبکر و عمر ) گفتند : فاطمه چنین گفت ، و ما از اینکه بدون اجازه وارد خانه اش شویم خودداری کردیم . عمر عصبانی شد و گفت : ما را با زنان چه کار است !!

سپس به مردمی که اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند . آنان هیزم برداشتند ( ((د)): بسته های هیزم حمل کردند !! ) ، و خود عمر نیز همراه آنان هیزم برداشت و آنها را اطراف خانه علی و فاطمه و فرزندانشان علیهم السلام قرار دادند . سپس عمر ندا کرد بطوریکه علی و فاطمه علیهما السلام بشنوند و گفت : (( بخدا قسم ای علی باید خارج شوی و با خلیفه پیامبر بیعت کنی و گرنه خانه را با خودتان به آتش می کشم )) !

حضرت زهرا (س) فرمود : ای عمر ، ما را با تو چه کار است ؟ جواب داد : در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشیم ! فرمود : (( ای عمر ، از خدا نمی ترسی که به خانه من وارد می شوی )) ؟! ( کلمه (( تدخل علی البیتی )) را می توان به معنای (( به خانه ام هجوم می آوری )) هم گرفت ) ، ولی عمر ابا کرد از اینکه برگردد ( ((د)) : ولی حضرت جواب عمر را نداد ) .

آتش زدن در خانه و مجروح شدن حضرت زهرا (س) بدست عمر

عمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد !

( ((د)) : عمر آتش را کنار درب خانه قرار داد در حالیکه می ترسید علی (ع) با شمشیرش خارج شود چرا که شجاعت و شدت او را می شناخت ، تا آنکه درب خانه آتش گرفت ).

حضرت زهرا (س) در مقابل او درآمد و فریاد زد : (( یا ابتاه ، یا رسول الله )) عمر شمشیر را در حالیکه در غلافش بود بلند کرد و به پهلوی حضرت زد . آن حضرت ناله کرد : (( یا ابتاه ))! عمر تازیانه را بلند کرد و به بازوی حضرت زد . آن حضرت صدا زد : (( یا رسول الله ، ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتاری کردند ))!

دفاع امیرالمؤمنین (ع) از حضرت زهرا (س)

علی (ع) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید و خواست او را بکشد . ولی سخن پیامبر (ص) و وصیتی را که به او کرده بود بیاد آورد و فرمود : (( ای پسر صهّاک         ( صهّاک ، نام مادر عمر است که در پاورقی 51همین حدیث تفصیل آن خواهد آمد ) ، قسم به آنکه محمّد (ص) را به پیامبری مبعوث نمود اگر نبود مقدّری که از طرف خداوند گذشته و عهدی که پیامبر (ص) با من نموده است می دانستی که تو نمی توانی به خانه من داخل شوی )).

دستور ابوبکر برای حمله و آتش زدن خانه

عمر فرستاد و کمک خواست . مردم هم آمدند تا داخل خانه شدند ، و امیرالمؤمنین (ع) هم سراغ شمشیرش رفت .

قنفذ نزد ابوبکر برگشت در حالیکه می ترسید علی (ع) با شمشیر سراغش بیاید چرا که شجاعت و شدّت عمل آن حضرت را می دانست .

ابوبکر به قنفذ گفت : (( برگرد ، اگر از خانه بیرون آمد (دست نگه دار) وگرنه در خانه اش به او هجوم بیاور ، و اگر مانع شد خانه را بر سرشان به آتش بکشید ))! قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه هجوم آوردند . علی (ع) سراغ شمشیرش رفت ، ولی آنان زودتر به طرف شمشیر آن حضرت رفتند ، و با عده زیادشان بر سر ایشان ریختند .عده ای شمشیر ها را بدست گرفتند و بر آن حضرت حمله ور شدند و او را گرفتند و بر گردن او طنابی انداختند !! ( در کتاب احتجاج چنین است : برگردن ایشان طناب سیاهی انداختند !! و در ((د)) دستور حمله به خانه از قول عمر پس از به آتش کشیدن درب خانه ذکر شده است که به قنفذ گفت : بر او حمله کن و او را بیرون بیاور ).

مجروح شدن حضرت زهرا (س) به دست قنفذ

حضرت زهرا جلو در خانه ، بین مردم و امیرالمؤمنین (ع) مانع شد . قنفذ ملعون با تازیانه به آن حضرت زد ، بطوریکه وقتی حضرت از دنیا رفت در بازویش از زدن او اثری مثل دستبند بر جای مانده بود ( ((د)) : حضرت زهرا (س) آمد تا بین مردم و امیرالمؤمنین (ع) مانع شود . قنفذ با تازیانه اش به او زد و بین در مورد فشار قرار گرفت و فریاد زد : (( یا ابتاه ، یا رسول الله )) . و جنین کشته شده را سقط کرد ، و تازیانه قنفذ در بازوی او مثل دستبند اثر کرد . در کتاب احتجاج عبارت چنین است : با تازیانه بر بازویش زد و اثر آن - بخاطر زدن قنفذ - در بازوی آن حضرت مثل دستبند باقی ماند . ابوبکر سراغ قنفذ فرستاد که (( فاطمه را بزن ))! قنفذ او را به طرف چهارچوب درب خانه کشانید و سپس درب را فشار داد و استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد . در نتیجه دائما در بستر بود تا در اثر همان شهید شد ) .

خداوند قنفذ را و کسی که او را فرستاد لعنت کند .

۴

بیعت اجباری امیرالمؤمنین (ع)

علی (ع) ، از خانه تا مسجد

سپس علی (ع) را بردند و به شدت او را می کشیدند ، تا آنکه نزد ابوبکر رسانیدند . و این در حالی بود که عمر بالای سر ابوبکر با شمشیر ایستاده بود ، و خالد بن ولید و ابوعبیدة بن جراح و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیرة بن شعبة و اسید بن حضیر و بشیر بن سعید و سایر مردم در اطراف ابوبکر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود ( ((د)) : و شمشیر ها را کشیده بودند ) .

ورود بی اجازه به خانه حضرت زهرا (س)

سلیم می گوید : ( این قطعه از حدیث سلیم را علامه سید محمّد بن مهدی قزوینی در اشعار عربی خود آورده که در مجالس عزاداری بسیار خوانده می شود :

یــا عــجَباً یسْــتاْذِنُ الْاَمِــینُ           عَــلَیْهِمُ وَ یَــهْجِمُ الْــخَـؤُونُ

قَالَ سَـلِیمٌ: قُـلْتُ: یــَا سَـلْمَانُ           هَلْ هَجَمُوا وَ لَـمْ یَکُ اسْـتِیذَانٌ

فَــقَالَ: اي وَ عِزَّةِ الــْجَـبَّارِ           وَ مَـا عَلَی الزَّهْرَاءِ مِنْ خِـمَارٍ

لٰکِـــنَّهٰا لَاذَتْ وَرَاءَ الْــبابِ           رِعَایَةً لِــلسِّتْرِ وَ الــْحِجَابِ 

فَــمُذْ رَأَوْهَا عَصَرُوهَا عَصْرَةً           کَادَتْ بِنَفْسِی أَنْ تَمُوتَ حَسْرَةً    

تَــصِیــحُ یــَا فِضَّةُ سَنِّدِینِی           فَقَدْ وَ رَبِّــی قَــتَلُوا جَنِینِی

فَاَسْقَطَتْ بِنْتُ الْـهُدیٰ وٰاحَـزَنا           جَــنِینَهَا ذٰاکَ الــمُسَمَّیٰ مُـحْسِناً

وَ لــمْ یــَرُعْهَا کــُلَّمَا قـَدْ فَعَلُوا           لٰکِـــنَّهٰا قَـدْ خـَرَجَتْ تــُوَلْوِلُ

فــَانْبَعَثَتْ تــَصِیحُ بَـیْنَ النَّاسِ           خَـــلُّوهُ اَوْ لَاَکشِــفَنَّ رَاسِی

به کتاب (( وفاة الصدیقة الطاهرة )) تألیف سید عبد الرزّاق مقرّم : ص 49و کتاب (( ریاض المدح والثنا )) تألیف شیخ حسین بن علی بلادی : ص ۳مراجعه شود )  ) .

به سلمان گفتم : آیا بدون اجازه به خانه فاطمه (س) وارد شدند ؟( ((د)) : آیا دَرِ خانه حضرت زهرا (س) را آتش زدند و بدون اجازه به خانه او وارد شدند ؟!) ، گفت : آری بخدا قسم ، و این در حالی بود که (( خمار )) (  ((خِمار)) به معنای پوشش همه سر ، و یا پوشش صورت است ) ، نداشت . حضرت (س) صدا زد: (( وا ابتاه ، وا رسول الله ، ای پدر ، ابوبکر و عمر ، بعد از تو با بازماندگانت بد رفتاری کردند در حالیکه هنوز چشمان تو در قبرت باز نشده است )) ( ظاهرا منظور نوعی کنایه است و معنی این است که وقتی انسان در قبر گذاشته می شود دوباره زنده می شود ، ولی ابوبکر و عمر آن قدر در جنایت خویش عجله داشتند که این اندازه هم مهلت ندادند ) ، و این سخنان را حضرت با بلند ترین صدایش ندا می نمود .سلمان می گوید: ابوبکر و اطرافیانش را دیدم که می گریستند و صدایشان به گریه بلند شده بود . در میان آنان کسی نبود مگر آنکه گریه می کرد جز عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبة ، و عمر می گفت : ما را با زنان و رأی آنان کاری نیست !!

سخنان امیرالمؤمنین (ع) هنگام ورود به مسجد

سلمان می گوید : علی (ع) را نزد ابوبکر رسانیدند در حالیکه می فرمود : بخدا قسم ، اگر شمشیرم در دستم قرار می گرفت می دانستید که هرگز به این کار دست نمی یابید . بخدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمی کنم ، و اگر چهل نفر برایم ممکن می شد جمعیت شما را متفرّق می ساختم ، ولی خدا لعنت کند اقوامی را که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار نمودند .

ابوبکر تا چشمش به علی (ع) افتاد فریاد زد : (( او را رها کنید))! علی (ع) فرمود : ای ابوبکر ، چه زود جای پیامبر را ظالمانه غصب کردید ! ( کلمه ((توثّبتم)) را می توان به (( طغیان کردید )) نیز معنی کرد ) ، تو به چه حقّی و با داشتن چه مقامی مردم را به بیعت خویش دعوت می نمایی ؟ آیا دیروز به امر خدا و پیامبر با من بیعت نکردی ؟

شهادت حضرت زهرا (س) و محسن (ع)

قنفذ - که خدا او را لعنت کند - فاطمه (س) را با تازیانه زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرار داد ، و عمر پیغام فرستاد که اگر فاطمه بین تو و او مانع شد او را بزن . قنفذ او را به سمت چهارچوب درِ خانه اش کشانید و در را فشار داد بطوریکه استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد ، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد .

اتمام حجّت امیرالمؤمنین (ع) با فضائلش

وقتی علی (ع) را به نزد ابوبکر رسانیدند عمر بصورت اهانت آمیزی ( کلمه ((انتهره)) یعنی (( با فریاد کسی را ردّ کرد )) که در اینجا ترسیمی از حالت خشونت عمر است ) ، گفت : ((بیعت کن و این اباطیل را رها کن)) !

علی (ع) فرمود : اگر انجام ندهم شما چه خواهید کرد ؟ گفتند : تو را با ذلّت و خواری می کشیم ! فرمود : در این صورت بنده خدا و برادر پیامبرش را کشته اید ! ابوبکر گفت : بنده خدا بودن درست است ( در کتاب احتجاج چنین است : بنده خدا بودن درست است است ، همه ما بندگان خدا هستیم ) ولی به برادر پیامبر بودن اقرار نمی کنیم ! فرمود : آیا انکار می کنید که پیامبر (ص) بین من و خودش برادری قرار داد ؟ گفتند : (( آری )) ! و حضرت این مطلب را سه مرتبه بر ایشان تکرار کرد .

سپس حضرت رو به آنان کرد و فرمود : ای گروه مسلمانان ، و ای مهاجرین و انصار ، شما را بخدا قسم می دهم که آیا در روز غدیر خم از پیامبر (ص) شنیدید که آن مطلب را می فرمود ، و در جنگ تبوک آن مطالب را می فرمود ( کلمه (( کذا و کذا )) به (( آن مطلب )) معنی شده است . منظور از سخن حضرت در روز غدیر (( مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ )) است ، و مراد از کلام آن حضرت در جنگ تبوک (( اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسیٰ )) است ) .

سپس علی (ع) آنچه پیامبر (ص) علنی برای عموم مردم درباره او فرموده بود چیزی باقی نگذاشت مگر آنکه برای آنان یادآور شد . ( و مردم درباره همه آنها اقرار کردند و ) گفتند : بلی ، بخدا قسم ( کلمه (( اللهم بلی )) ، بمعنی تأکید در تصدیق مطلب است که بصورت (( آری بخدا قسم )) ترجمه شده است ) .

حدیث جعل کردن ابوبکر

وقتی ابوبکر ترسید مردم علی (ع) را یاری کنند و مانع او شوند پیش دستی کرد و ( خطاب به حضرت ) گفت : آنچه گفتی حق است که با گوش خود شنیده ایم و فهمیده ایم و قلبهایمان آن را در خود جای داده است ، ولکن بعد از آن من از پیامبر شنیدم که می گفت : ((ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را انتخاب کرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را برای ما بر دنیا ترجیح داده است . و خداوند برای ما اهل بیت نبوّت و خلافت را جمع نخواهد کرد )) .

افشای اسرار اصحاب صحیفه ملعونه

علی (ع) فرمود : آیا کسی از اصحاب پیامبر هست که با تو در این مطلب حضور داشته ؟ (یعنی فرضا پیامبر چنین سخنی گفته باشد چه کسی با تو در آنجا حضور داشته است؟) عمر گفت : خلیفه پیامبر راست می گوید . من هم از پیامبر شنیدم همانطور که ابوبکر گفت : ابوعبیده و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل هم گفتند : راست می گوید ، ما این مطلب را از پیامبر شنیدیم .

علی (ع) به آنان فرمود : ( ((د)) : علی (ع) خنده کرد و فرمود : الله اکبر چه دقیق وفا کردید به صحیفه ملعونه تان که با هم در کعبه بر سر آن عهد و پیمان بستید ) : وفا کردید به صحیفه ملعونه ای که در کعبه بر آن هم پیمان شدید که : (( اگر خداوند محمّد را بکشد یا بمیرد امر خلافت را از ما اهل بیت بگیرید )) .

( تفصیل داستان صحیفه ملعونه را در بحار : ج 28ص 111- 96 بنقل از حذیفه نقل کرده که خلاصه اش چنین است :

اول کسانی که بر غصب خلافت هم پیمان شدند ابوبکر و عمر بودند ، و اساس و پایه ای که طبق آن پیمان بستند و سایر پیمان هایشان هم بر آن پایه بود که (( اگر محمّد بمیرد یا کشته شود این امر خلافت را از اهل بیتش بگیریم بطوری که تا ما هستیم احدی از آنان به خلافت دست نیابد )) .

بعد از آن ابوعبیده جراح و معاذ بن جبل و در آخر سالم بن مولی ابی حذیفه هم به آنان پیوستند و پنج نفر شدند . اینان جمع شدند و داخل کعبه رفتند و در بین خود نوشته ای در این باره نوشتند که : (( اگر محمّد بمیرد یا کشته شود ...)) و در تمام این قضایا عایشه و حفصه جاسوس پدرانشان در خانه پیامبر (ص) بودند . سپس ابوبکر و عمر جمع شدند و سراغ منافقین و آزادشدگان فرستادند و ما بین خود مشورت و نظر خواهی کردند و بر این رأی متّفق شدند که هنگام بازگشت پیامبر (ص) از حجة الوداع در گردنه (( هرشی )) که در راه مکه در نزدیکی حجفه است شتر حضرت را برمانند و به این طریق حضرت را بقتل برسانند . کسانی که اجرای نقشه را بر عهده داشتند چهارده نفر بودند که در جنگ تبوک هم همین نقشه را بر عهده داشتند ولی این نقشه آنان بر آب شد .

امیرالمؤمنین (ع) از طرف خداوند در غدیر خم منصوب شد و سپس پیامبر (ص) حرکت کرد تا به گردنه (( هرشی )) رسید و آن عده جلو رفتند و بر سر راه پنهان شدند ، ولی این بار هم خداوند آنان را مفتضح کرد و پیامبرش را حفظ نمود .

وقتی وارد مدینه شدند همگی در خانه ابوبکر جمع شدند و در بین خود نوشته ای نوشتند و آنچه درباره خلافت تعهّد کرده بودند در آن ذکر کردند ، و اوّلین مطلب آن شکستن پیمان و ولایت علی بن ابی طالب (ع) بود ، و اینکه خلافت از آن ابوبکر و عمر و ابوعبیده است و سالم نیز با آنان است و از این عده خارج نمی شود .

این صحیفه دوم را سی و چهار نفر امضا کردند که چهارده نفر همان کمین کنندگان در گردنه هرشی بودند که عبارت بودند از : ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و عمروعاص و طلحه و ابوعبیده جراح و عبدالرحمان بن عوف و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و ابوموسی اشعری و مغیرة بن شعبه و سعد بن ابی وقّاص و اوس بن حدثان و بیست نفر دیگر عبارت بودند از : ابوسفیان ، عکرمه پسر ابوجهل ، خالد بن ولید ، بشیر بن سعید ، سهیل بن عمرو ، صهیب بن سنان ، ابوالاعور اسلمی ، صفوان بن امیّه ، سعید بن عاص ، عیّاش بن ابی ربیعه ، حکیم بن حزام ، مطیع بن اسود مدری و چند نفر دیگر که هرکدام از اینان جمعیّت عظیمی را به دنبال خود داشتند که سخنشان را می پذیرفتند و از آنان اطاعت می کردند .

نویسنده این صحیفه سعید بن عاص اموی بود و در محرم سال دهم هجرت آن را نوشت . سپس آن را به ابوعبیده جراح سپردند و او آن را به مکه فرستاد . آن صحیفه هم چنان در کعبه مدفون بود تا زمان عمر که آن را از محلش بیرون آورد ) .

ابوکر گفت : از کجا این مطلب را دانستی ؟ ما تو را از آن مطلع نکرده بودیم ! حضرت فرمود: ای زبیر و تو ای سلمان و تو ای اباذر و تو ای مقداد ، شما را به خدا و به اسلام ، می پرسم آیا از پیامبر (ص) نشنیدید که در حضور شما می فرمود : (( فلانی و فلانی - تا آنکه حضرت همین پنج نفر را نام برد - ما بین خود نوشته ای نوشته اند و در آن هم پیمان شده اند و بر کاری که کرده اند قسم ها خورده اند که اگر من کشته شوم یا بمیرم ...))؟ ( ((د)) : در بین خود نوشته ای نوشته اند که اگر محمّد از دنیا رفت بر علیه اهل بیت متّحد شوند تا امر خلافت را از آنان زایل کنند ) .

آنان گفتند : آری ما از پیامبر (ص) شنیدیم که این مطلب را به تو می فرمود که : آنان بر آنچه انجام دادند معاهده کرده و هم پیمان شده اند ، و در بین خود قراردادی نوشته اند که اگر من کشته شدم یا مُردم ، بر علیه تو ای علی متّحد شوند و این خلافت را از تو بگیرند .

تو گفتی : پدر و مادرم فدایت یا رسول الله ، هرگاه چنین شد دستور می دهی چکنم ؟ فرمود : اگر یارانی بر علیه آنان یافتی با آنها جهاد کن و اعلام جنگ نما ، و اگر یارانی نیافتی بیعت کن و خون خود را حفظ نما .

علی (ع) فرمود : بخدا قسم ، اگر آن چهل نفر که با من بیعت کردند وفا می نمودند در راه خدا با شما جهاد می کردم . ولی بخدا قسم بدانید که احدی از نسل شما تا روز قیامت به خلافت دست پیدا نخواهد کرد .

جواب حدیث جعلی ابوبکر

دلیل بر دروغ بودن سخنی که به پیامبر نسبت دادید ( مراد همان حدیث جعلی است که (( ما اهل بیتی هستیم که خداوند نبوت و امامت را در ما جمع نمی کند ))  ) ، کلام خداوند تعالی است که (( اَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلٰی مَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ اِبْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنَاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً /سوره نساء /آیه پنجاه و چهار )) ، (( آیا بر مردم حسد می برند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان حکومت بزرگ دادیم ))

کتاب یعنی نبوّت و حکمت یعنی سنّت و حکومت یعنی خلافت ، و ما آل ابراهیم هستیم .

دفاع مقداد و سلمان و ابوذر از امیرالمؤمنین (ع)

مقداد برخاست و گفت : یا علی ، به من چه دستور می دهی ؟ بخدا قسم اگر امر کنی با شمشیرم می زنم و اگر امر کنی خودداری می کنم . علی (ع) فرمود : ای مقداد ، خودداری کن و پیمان پیامبر و وصیتی که به تو کرده را بیاد بیاور .

( سلمان می گوید : ) برخاستم و گفتم : قسم به آنکه جانم بدست او است ، اگر من بدانم که ظلمی را دفع می کنم یا برای خداوند دین را عزت می بخشم ، شمشیرم را بر دوش می گذارم و با استقامت با آن می جنگم ( جمله (( ثُمَّ ضَرَبْتُ بِهِ قُدُماً )) یعنی با استواری و بدون شکست می جنگم ) . آیا بر  برادر پیامبر و وصیّش و جانشین او در امّتش و پدر فرزندانش هجوم می آورید ؟ بشارت باد شما را به بلا ، و نا امید باشید از آسایش !

ابوذر برخاست و گفت : ای امّتی که بعد از پیامبرش متحیّر شده و به سرپیچی خویش خوار شده اید ، خداوند می فرماید :  (( اِنَّ اللهَ اصْطَفیٰ آدَمَ و نُوحاً وَ آلَ اِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ، ذُرِّیَةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ /سوره آل عمران /آیه سی و سه و سی و چهار ))  ، (( خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه جهانیان برگزید ، نسلی که از یکدیگرند ، و خداوند شنونده و دانا است )) . آل محمد فرزندان نوح و آل ابراهیم از ابراهیم و برگزیده و نسل اسماعیل و عترت محمّدِ پیامبرند . آنان اهل بیت نبوّت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائکه اند . آنان همچون آسمان بلند و کوه های پایدار و کعبه پوشیده و چشمه زلال و ستارگان هدایت کننده و درخت مبارک هستند که نورش می درخشد و روغن آن مبارک است ( اشاره به آیه 35از سوره نور است که خداوند تعالی می فرماید : (( اَللهُ نُورُ السَّمٰاوَاتِ وَ الْاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَاَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیئُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَی نُورٌ یَهْدِی اللهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ ....) ، محمد خاتم انبیاء و آقای فرزندان آدم است ، و علی وصیّ اوصیا و امام متّقین و رهبر سفید پیشانیان معروف است ، و اوست صدیق اکبر و فاروق اعظم و وصیّ محمّد و وارث علم او و صاحب اختیارتر مردم نسبت به مؤمنین ، همانطور که خداوند فرموده : (( النَّبِیُّ اَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْوَاجُهُ اُمَّهَاتُهُمْ وَ اُولُو الْاَرْحَامِ بَعْضُهُمْ اَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللهِ /سوره احزاب /آیه شش )) ، (( پیامبر (ص) نسبت به مؤمنین از خودشان صاحب اختیارتر است و همسران او مادران آنان اند و خویشاوندان در کتاب خدا بعضی بر بعضی اولویت دارند )) . هرکه را خدا مقدّم داشته جلو بیندازید و هرکه را خدا مؤخّر داشته عقب بزنید ، و ولایت و وراثت ( ((الف)) : وزارت ) ، را برای کسی قرار دهید که خدا قرار داده است .

تهدید عمر به قتل برای بیعت

عمر ، در حالیکه ابوبکر بالای منبر نشسته بود به او گفت : چطور بالای منبر نشسته ای و این مرد ( اشاره به امیرالمؤمنین (ع) است ) ، نشسته و روی جنگ دارد و بر نمی خیزد با تو بیعت کند .دستور بده گردنش را بزنیم !

این در حالی بود که امام حسن و امام حسین (ع) ایستاده بودند . وقتی گفته عمر را شنیدند به گریه افتادند . امیرالمؤمنین (ع) آن دو را به سینه چسبانید و فرمود : گریه نکنید ، بخدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند .

دفاع اُمّ ایمن و بُرَیده اسلمی از امیرالمؤمنین (ع)

امّ ایمن پرستار پیامبر (ص) ( ام ایمن پس از وفات آمنه مادر پیامبر (ص) رسیدگی به امور حضرت را بر عهده داشت که اصطلاحا چنین زنی را (( حاضنه )) گویند ) آمد و گفت : (( ای ابوبکر ، چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختید )) ! عمر دستور داد تا او را از مسجد بیرون کردند و گفت : (( ما را با زنان چکار است )) ؟!

بریده اسلمی برخاست و گفت : ای عمر ، آیا بر برادر پیامبر و پدر فرزندانش حمله می کنی ؟ تو در میان قریش همان کسی هستی که تو را آن طور که باید می شناسیم ! آیا شما دو نفر همان کسی نیستید که پیامبر (ص) به شما فرمود : (( نزد علی بروید و به عنوان امیرالمؤمنین بر او سلام کنید )) ؟ شما هم گفتید : آیا از امر خدا و رسولش است ؟ فرمود : آری.

ابوبکر گفت : چنین بود ولی پیامبر بعد از آن فرمود : (( برای اهل بیت من نبوّت و خلافت جمع نمی شود )) ! بریده گفت : (( بخدا قسم پیامبر این را نگفته است . بخدا قسم در شهری که تو در آن امیر باشی سکونت نمی کنم )) . عمر دستور داد تا او را هم زدند و بیرون کردند !

کیفیت بیعت اجباری امیرالمؤمنین (ع)

سپس عمر گفت : برخیز ای فرزند ابی طالب و بیعت کن ! حضرت فرمود : اگر انجام ندهم چه خواهید کرد ؟ گفت : بخدا قسم در این صورت گردنت را می زنیم ! امیرالمؤمنین (ع) سه مرتبه حجّت را بر آنان تمام کرد ، و سپس بدون آنکه کف دستش را باز کند دستش را دراز کرد . ابوبکر هم روی دست او زد و به همین مقدار از او قانع شد . علی (ع) قبل از آنکه بیعت کند در حالیکه طناب بر گردنش بود خطاب به پیامبر (ص) صدا زد : (( ای پسر مادرم ، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند )) ( ((د)) : سپس حضرت متوجه قبر پیامبر (ص) شد و صدا زد : ای پسر عمو ، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند . پس عذر به پیشگاه خدا و سپس به پیشگاه تو است .

حضرت در اینجا سخنی را فرموده که حضرت هارون (ع) به حضرت موسی (ع) گفت : (( یَابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی )) . سوره اعراف : آیه صد و پنجاه ) .

بیعت زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد

به زبیر گفته شد : بیعت کن . ولی ابا کرد . عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه با عده ای از مردم به همراهشان بر او حمله کردند و شمشیرش را از دستش بیرون کشیدند و آن را بر زمین زدند تا شکستند و او را کشان کشان آوردند .

زبیر - در حالیکه عمر روی سینه اش نشسته بود - گفت : (( ای پسر صهّاک ، بخدا قسم اگر شمشیرم در دستم بود از من فاصله می گرفتی )) ، و سپس بیعت کرد .

سلمان می گوید : سپس مرا گرفتند و بر گردنم کوبیدند تا مثل غده ای ورم کرد . سپس دست مرا گرفتند و آن را پیچانیدند . لذا به اجبار بیعت کردم .

سپس ابوذر و مقداد به اجبار بیعت کردند ، و احدی از امت غیر از علی (ع) و ما چهار نفر به اجبار بیعت نکردند ، و در بین ما هم احدی گفتارش شدید تر از زبیر نبود . او وقتی بیعت کرد چنین گفت : (( ای پسر صهّاک ، بخدا قسم اگر این طاغیانی که ( ((اوباشی )) . در کتاب احتجاج : آزاد شدگانی ) تو را کمک کردند نبودند تو در حالی که شمشیرم همراهم بود نزدیک من نمی آمدی ، به خاطر پستی و ترسی که از تو سراغ دارم ، ولی طاغیانی یافته ای که به کمک آنان قوی شده ای و قهر و غلبه نشان می دهی .

عمر عصبانی شد و گفت : آیا نام صهّاک را می آوری ؟ گفت : مگر صهّاک کیست ؟! و چه مانعی از ذکر نام او هست ؟ صهّاک زنی زناکار بود ، آیا این مطلب را انکار می کنی ؟ آیا کنیز حبشی جدم عبدالمطلب نبود که جدّ تو نفیل با او زنا کرد و پدرت خطّاب را به دنیا آورد . عبدالمطلب هم صهّاک را بعد از زنایش به جدت بخشید و بعد خطاب را به دنیا آورد . خطاب غلام جد من و ولد الزنا است !

( در بحار : ج 8قدیم ص 295چنین روایت کرده است : صهّاک کنیز حبشی عبدالمطلب بود و برای او شتر می چرانید . نفیل با او زنا کرد و خطاب را به دنیا آورد . خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد . آن دختر را در پارچه ای از پشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت . هاشم بن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را (( حنتمه )) گذاشت . وقتی حنتمه به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خخواستگاری نمود . هاشم او را به ازدواج خطّاب در آورد ! و عمر بن خطّاب متولد شد . بنابر این خطاب پدر و پدر بزرگ و دایی عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه او است !!! ) .

ابوبکر بین آن دو را اصلاح کرد و هرکدام دست از یکدیگر برداشتند ( ((د)) : در این جا این اضافه را دارد : و زبیر در این باره زیاد سخن گفت ، تا آنکه ابوبکر برخاست و بین آن دو را اصلاح کرد ).

5

اتمام حجّت اصحاب امیرالمؤمنین (ع)

سخنان سلمان بعد از بیعت

سلیم بن قیس می گوید : به سلمان گفتم : ای سلمان ، آیا بیعت کردی و چیزی نگفتی ؟ او گفت : بعد از آنکه بیعت کردم چنین گفتم : (( بقیه روزگار را ضرر و هلاکت ببینید ، آیا می دانید با خود چه کرده اید ؟ کار درست کردید و به خطا رفتید ! با سنّت آنان که قبل از شما بودند که تفرقه و اختلاف می نمودند درست و مطابق انجام دادید و از سنّت پیامبرتان خطا رفتید که خلافت را از معدنش و از اهلش خارج ساختید ( ((د)) : سلمان گفت : آری ، گفتم : خسران و هلاکت بر شما باد ، هم درست و هم خطا رفتید اگر بفهمید با خودتان چه کردید . گفتند : چگونه درست و چگونه خطا رفتیم ؟ گفتم : با سنّت آنان که قبل از شما بودند در تفرقه و گمراهی و اختلاف مطابقت کردید ، و از سنّت پیامبرتان خطا رفتید که آن را از معدن و اهلش خارج ساختید ) .

عمر گفت : ای سلمان ، حال که رفیقت بیعت نمود و تو نیز بیعت کردی هرچه می خواهی بگو و هرچه می خواهی بکن و رفیقت هم هرچه می خواهد بگوید .

سلمان می گوید : گفتم : از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : (( برابر گناه همه امّتش تا روز قیامت و برابر عذاب همه آنان برگردن تو و رفیقت که با او بیعت کردی خواهد بود )) .

عمر گفت : هرچه می خواهی بگو ، آیا چنین نیست که بیعت نمودی و خداوند چشمت را روشن نساخت که رفیقت خلافت را بر عهده بگیرد ؟!

گفتم : شهادت می دهم که من در بعضی کتابهایی که از طرف خداوند نازل شده خوانده ام که تو - با اسم و نَسَب و اوصافت - دری از درهای جهنّم هستی . عمر گفت : هرچه می خواهی بگو . آیا خداوند خلافت را از اهل این خانه نگرفت که شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده اید ؟!

به او گفتم : شهادت می دهم از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود ، در حالیکه درباره این آیه از او سؤال کردم که : (( فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذَّبُ عَذَابَهُ اَحَدٌ وَ لَا یُوثِقُ وَ ثَاقَهُ اَحَدٌ /سوره فجر/آیات بیست و پنج و بیست شش )) ، (( در آن روز هیچ کس را مانند او عذاب نمی کند و هیچ کس را مانند او به بند نمی کشد )) . حضرت به من خبر داد که آن تو هستی .عمر گفت : ساکت شو خدا صدایت را خفه کند ، ای غلام ، و ای پسر زن بد بو ( کلمه (( یابن الخناء )) به صورت فوق ترجمه شده است ) .

علی (ع) فرمود : ای سلمان تو را قسم می دهم که ساکت باشی .

سلمان می گوید : بخدا قسم ، اگر علی (ع) مرا به سکوت امر نکرده بود آنچه درباره او نازل شده و هرچه درباره او و رفیقش از پیامبر (ص) شنیده بودم به او خبر می دادم . وقتی عمر دید من ساکت شدم گفت : تو مطیع و تسلیم او هستی .

سخنان ابوذر بعد از بیعت

سلمان می گوید : وقتی ابوذر و مقداد بیعت کردند و چیزی نگفتند ، عمر گفت : ای سلمان ، تو هم مثل دو رفیقت خودداری نمی کنی ؟ بخدا قسم تو نسبت به اهل این خانه از آن دو نفر با محبّت تر نیستی و از آن دو بیشتر به آنان احترام نمی کنی . همانطور که می بینی خودداری کردند و بیعت نمودند .

ابوذر گفت : ای عمر ، ما را به محبّت آل محمّد (ص) و احترام آنان سرزنش می کنی ؟ خدا لعنت کند - که لعنت کرده است - هرکس آنان را دشمن بدارد و به آنان نسبت ناروا دهد و به حق آنان ظلم کند و مردم را بر گردن ایشان سوار نماید و این امّت را به پشت سرشان به طور قهقری برگرداند ( (( قهقری )) یعنی عقب رفتن در حالیکه روی شخص به جلو باشد . جمله (( رَدَّ هَذِهِ الْاُمَّةَ الْقَهْقَریٰ عَلی اَدْبَارِهَا )) حامل معنای ظریفی است . گویی ابوبکر و عمر امّت را از همان راهی که آمده بودند به سوی جاهلیّت بر می گرداندند با اینکه در ظاهر روی مردم با اسلام بود ).

عمر گفت : آمین ، خداوند لعنت کند هرکس که به حق آنان ظلم کند ! ولی نه بخدا قسم ، ایشان را در خلافت حقی نیست و آنان با سایر مردم در این مسئله یکسانند ! ابوذر گفت : پس چرا بر علیه انصار با حق ایشان و دلیلشان استدلال کردید ؟!

سخنان امیرالمؤمنین (ع) بعد از بیعت

علی (ع) به عمر فرمود : ای پسر صهّاک ، ما را در خلافت حقی نیست ، ولی برای تو و فرزند زن مگس خوار هست ؟! ( (( ابن آکلة الذَّبان )) که به (( فرزند زن مگس خوار )) معنی شده کنایه از ابوبکر است ) .

عمر گفت : ای ابالحسن ، اکنون که بیعت کردی خودداری نما ، چرا که عموم مردم به رفیق من رضایت دادند و به تو رضایت ندادند ، پس گناه من چیست ؟

علی (ع) فرمود : ولی خداوند عزوجل و رسولش جز به من راضی نشدند . پس تو و رفیقت و آنان که تابع شما شدند و شما را کمک کردند را به نارضایتی خداوند و عذاب و خواری او بشارت باد . وای بر تو ای پسر خطاب ! اگر بدانی که چه جنایتی بر خود روا داشته ای . اگر بدانی از چه خارج شده و به چه داخل شده ای و چه جنایتی بر خود و رفیقت نموده ای !

ابوبکر گفت : ای عمر ، حال که با ما بیعت کرده و از شرّ او و حمله ناگهانی و فسادش در کارمان در امان شدیم بگذار هرچه می خواهد بگوید .

اصحاب صحیفه در تابوت جهنّم

علی (ع) فرمود : جز یک مطلب چیزی نمی گویم . شما را بخدا یاد آور می شوم ای چهار نفر - که منظور حضرت من و ابوذر و زبیر و مقداد بود - ، من از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : صندوقی از آتش وجود دارد که در آن دوازده نفرند ، شش نفر از اوّلین و شش نفر از آخرین (منظور از اوّلین و آخرین ، امتهای اوّل روزگار و امتهای آخر روزگارند ) . ( آن صندوق ) در چاهی در قعر جهنّم در صندوق قفل شده دیگری است . بر درِ آن چاه صخره ای است که هرگاه خداوند بخواهد جهنّم را شعله ور نماید آن صخره را از در آن چاه بر می دارد و جهنّم از شعله و حرارت آن چاه شعله ور می شود .

علی (ع) فرمود : شما شاهد بودید که از پیامبر (ص) درباره آنان و (( اوّلین )) سؤال کردم ، فرمود : امّا (( اوّلین )) عبارتند از : فرزند آدم که برادرش ( هابیل ) را کشت ، و فرعونِ فرعون ها و آن کسی که با ابراهیم (ع) درباره خداوند به منازعه پرداخت ( منظور (( نمرود )) است که در نسخه ((د)) چنین آمده : (( و نمرود صاحب عقابها و فرعون صاحب میخها )) ) ، و دو نفر از بنی اسرائیل که کتابشان را تحریف کردند و سنّتشان را تغییر دادند ، یکی از آنان کسی بود که یهودیان را یهودی نمود و دیگر نصاری را نصرانی کرد . و ابلیس ششمی آنان است (در بعضی نسخه ها بجای (( ابلیس )) ، پی کننده شتر صالح (ع) و قاتل حضرت یحیی (ع) ذکر شده است ) ، و امّا (( آخرین )) عبارتند از دجال ( ((د)) : دجال اعور ، یعنی یک چشم کور ) ، و این پنج نفر از اصحاب صحیفه و نوشته و جبت و طاغوتی که بر سر آن با هم عهد بسته اند و بر عداوت با تو - ای برادرم - هم پیمان شده اند ، و بعد از من بر علیه تو متّحد می شوند . این و این ، که پیامبر (ص) آنان را برای ما نام برد و بر شمرد .

سلمان می گوید : ما گفتیم : راست گفتی ، ما شهادت می دهیم که این مطلب را از پیامبر (ص) شنیدیم .

عثمان لعنت شده پیامبر (ص)

عثمان گفت : ای ابا الحسن ، آیا نزد تو و این اصحابت درباره من حدیثی نیست ؟ علی (ع) فرمود : بلی ، از پیامبر (ص) که دو بار تو را لعنت کرد و بعد از آنکه تو را لعنت نمود برایت استغفار نکرد .

عثمان غضبناک شد و گفت : مرا با تو چکار است ! هیچگاه مرا رها نمی کنی ، نه در زمان پیامبر و نه بعد از او ! علی (ع) فرمود ( ((الف)) : زبیر گفت : ) : آری ، خداوند بینی ات را بر خاک بمالد .

پیشگویی از ارتداد زبیر

عثمان گفت : بخدا قسم از پیامبر شنیدم که می فرمود : زبیر مرتدّ از اسلام کشته می شود ! سلمان می گوید : علی (ع) بطور خصوصی به من فرمود : عثمان راست می گوید ، او بعد از قتل عثمان با من بیعت می کند و بعد بیعت مرا می شکند و مرتدّ کشته می شود .

ارتداد مردم پس از پیامبر (ص) جز چهار نفر

سلمان می گوید : علی (ع) فرمود : (( همه مردم بعد از پیامبر (ص) مرتدّ شدند جز چهار نفر ( از اینجا به بعد دنباله کلام سلمان است نه امیرالمؤمنین (ع) . و عبارت در کتاب احتجاج چنین است : سلیم می گوید : سپس سلمان رو به من کرد و گفت : این قوم بعد از پیامبر (ص) مرتدّ شدند مگر آنانکه خداوند به وسیله آل محمّد (ص) حفظشان کرد ) . مردم بعد از پیامبر (ص) به منزله هارون و تابعینش و به منزله گوساله و تابعینش شدند . پس علی (ع) شبیه هارون و عتیق ( ((عتیق)) لقب ابوبکر است ) شبیه گوساله و عمر شبیه سامری است .

از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : قومی از اصحابم از صاحبان شخصیت و مقام نسبت به من برای عبور از پل صراط می آیند . وقتی آنان را دیدم و آنان مرا دیدند و آنان را شناختم و آنان مرا شناختند ، ایشان را از نزد من جدا می کنند . می گویم : پروردگارا ، اصحابم ، اصحابم ! گفته می شود : نمی دانی بعد از تو چه کرده اند . وقتی از ایشان جدا شدی به عقب برگشتند . من هم می گویم : دور از رحمت خدا باشند .

شباهت مسلمین به بنی اسرائیل

از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود : امّت من سنّت بنی اسرائیل را مرتکب خواهند شد بطوری که قدم جای قدم آنان می گذارند و تیر به همانجا که آنان زدند می زنند ، و وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع ( (( ذراع )) به اندازه آرنج تا سر انگشتان و (( باع )) از شانه تا سر انگشتان است . این کلمات کنایه از شدت مشابهت است و می توان گفت : منظور از وجب و ذرع و باع ، کار های کوچک و متوسط و بزرگ است یعنی در هر کاری پیرو آنان می شوند).

کار های آنان را انجام خواهند داد ، تا آنجا که اگر داخل سوراخ حیوانی ( کلمه (( جحر )) به معنی سوراخی است که حیوانات درنده به عنوان خانه برای خود می کَنَند . منظور این است که اگر آنان کار های خطرناکی مثل وارد شدن به لانه حیوانات درنده انجام داده باشند این امّت نیز خواهند کرد ) ، شده باشند اینان نیز همراه آنان داخل می شوند . تورات و قرآن را یک نفر از ملائکه در یک ورق ( کلمه ((رقّ)) به معنی صفحه سفید و نیز به معنای پوست نازکی که روی آن می نویسند آمده است . در نسخه ((ب)) : تورات و انجیل و قرآن ذکر شده است ) ، با یک قلم نوشته است ، و مثلها و سنّت ها ( در آنان و اینان ) به یک صورت جاری شده است .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

منهاج الفاضلین ( نسخه خطی ) : ص 259

بحار : ج 28ص 23

بحار : ج 28ص 54

بحار : ج 28ص 261

بحار : ج 43ص 197ح 29

بحار : ج 81ص 256ح 18

بحار : ج 92ص 40

عوالم العلوم ، جلد حضرت زهرا (س) : ص 220ح 2

مدینة المعاجز : ص 132

کفایة الموحدین : ج 2ص 230

روایت با سند به سلیم :

کتاب بهار ( حسین بن سعید ) به روایت ابن طاووس در کتاب الیقین : باب 115

روضه کافی : ص 343ح 541

احتجاج طبرسی : ج 1ص 105

اثبات الوصیة ( علامه حلی ) : ص 7

المحتضر : ص 60

.......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 





برچسب ها: ,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

1

بدعتهای ابوبکر و عمر

غرامت گرفتن عمر از کارگزاران

عباس به علی (ع) گفت : چه چیزی عمر را مانع شد که از قنفذ هم مانند سایر کارگزارانش غرامت بگیرد؟  امیرالمؤمنین (ع) نگاهی به اطرافیانش کرد و چشمانش پر از اشک شد و فرمود : عمر خواست بدینوسیله از قنفذ بخاطر ضربتی که با تازیانه به فاطمه (س) زد تشکر کرده باشد ( ((الف)) : ما شکایت می کنیم از زدن او فاطمه (س) را)  ، همان ضربتی که فاطمه (س) از دنیا رفت در حالیکه اثر آن بر بازویش مانند دستبند باقی مانده بود ( ((ب)): بر بازوی او دیده می شد.  ((د)) : در بازوی او اثر کرده بود)  .

سپس فرمود : تعجّب است از محبّت این مرد (عمر) و رفیقش قبل از او (ابوبکر) که در قلوب این امّت جای گرفته و تسلیم آنان در برابر او در هر چیزی که بدعت گذاشته است.

اگر کارگزاران عمر خائن بودند و این اموال در دست آنان به خیانت جمع شده بود،  او حقّ نداشت آنان را رها کند و باید همه را می گرفت چرا که غنیمت مسلمانان است.  پس چرا نصف آن را گرفته و نیم دیگر را در دست آنان باقی گذاشت؟!

و اگر خائن نبودند عمر حقّ نداشت چیزی از اموال آنان را نه کم و نه زیاد بگیرد .پس چرا نیمی از آن را گرفت ؟ حتی اگر به خیانت در دست آنها بود ولی خودشان اقرار نکردند و شاهدی هم بر علیه آنان وجود نداشت برای او حلال نبود نه کم و نه زیاد چیزی از آنان بگیرد .

عجیب تر این است که آنان را بر سر کارهایشان باز گردانید ! اگر خائن بودند جایز نبود آنان را دوباره بکار گیرد ، و اگر خائن نبودند اموال آنها برایش حلال نبود .

تعجّب امیرالمؤمنین (ع) از بدعت پسندی مردم

سپس علی (ع) رو به جمعیّت کرد و فرمود :تعجّب است از قومی که می بینند سنّت پیامبرشان کم کم و دسته دسته تبدیل و تغییر می یابد و با این همه راضی می شوند و انکار نمی کنند بلکه در دفاع از بدعتها غضب می کنند و کسانی را که ایراد بگیرند و آن را انکار کنند سرزنش می نمایند ( ((ب)) : ...و با این همه غیرت نشان نمی دهند و انکار نمی نمایند ، بلکه در دفاع از بدعتها غضب می کنند و به آن راضی می شوند و به هرکس که ایراد بگیرد عیب جویی می کنند ) . سپس قومی بعد از ما می آیند و بدعت و ظلم و از پیش خود ساخته های او را تابع می شوند و بدعتهای او را سنّت و دین می شمارند و به وسیله آن به پیشگاه پروردگار تقرّب می جویند .

انتقال مقام ابراهیم (ع) به محلّ آن در جاهلیّت

مثل برگردانیدن مقام ابراهیم (ع) از جایی که پیامبر (ص) قرار داد به موضعی که در زمان جاهلیّت در آن بود و حضرت آن را از آنجا تغییر مکان داده بود .( در بحار : ج 8قدیم ص 287از امام حسین (ع) نقل کرده است که فرمود : محل مقام ابراهیم (ع) که حضرت ابراهیم (ع) آن را قرار داد کنار دیوار کعبه بود . و همچنان در آنجا بود تا آنکه اهل جاهلیّت آن را به محلّی که اکنون در آنجا است تغییر مکان دادند . وقتی پیامبر (ص) مکّه را فتح کرد آن را به محلّی که حضرت ابراهیم (ع) قرار داده بود برگردانید و همچنان در آنجا بود تا عمر بن خطّاب به حکومت رسید و پرسید : چه کسی جای قبلی مقام ابراهیم را می داند ؟ یک نفر گفت : من با طنابی فاصله آن را گرفته ام و اکنون نزد من است .عمر گفت : آن را برای من بیاور . آن را آورد و اندازه گرفتند و به جای اوّلش که در زمان جاهلیّت بود برگرداندند !) .

تغییر پیمانه صاع و مد پیامبر (ص)

همچنین تغییر صاع و مدّ پیامبر (ص) ( صاع و مدّ دو پیمانه اندازه گیری در کیل است که که صاع واحد بزرگ و مُدّ واحد کوچک است . از آنجا که اندازه این دو پیمانه باید دقیق باشد پیامبر (ص) مقدار دقیق آن را تعیین فرمودند ولی عمر مقدار پیامبر (ص) را تغییر داد و آن را زیاد تر کرد ) ، که در حقوق واجب و مستحب طبق آن پیمانه می شد . زیاد کردن مقدار پیمانه توسط عمر جز شرّ نتیجه ای نداشت زیرا در کفاره قسم و ظهار ( ((ظهار)) عملی بود که در جاهلیّت انجام می شد و در اسلام برای کسی که چنین کاری انجام دهد کفاره قرار داده شد ، و آن این بود که مردی به همسر خود بگوید : (( ظَهْرُکَ عَلَیَّ کَظَهْرِ اُمّی )) و خلاصه معنایش این است که : (( تو مثل مادرم بر من حرام هستی )) ) ، طبق آن مقدار واجب از غلّات به فقرا داده می شد ، و پیامبر (ص) هم فرموده بود : (( خداوندا ، بر مدّ و صاع ما برکت عنایت فرما )) . مردم بین او و این کارش مانع نشدند ، بلکه راضی شدند و کاری که انجام داده بود قبول کردند .

غصب فدک همچنین گرفتن او و رفیقش فدک را ، در حالیکه در دست فاطمه (س) و در تصرّف او بود و از زمان پیامبر (ص) از غلّه و محصول آن استفاده می کرد . از او بر آنچه در دستش بود شاهد خواست و سخن او را تصدیق نکرد و ام ایمن را هم تصدیق نکرد . در حالیکه او به یقین می دانست - همانطور که ما می دانیم - فدک در دست او بود ، و برای او جایز نبود نسبت به آنچه در دستش بود از او شاهد بخواهد و نه او را درباره آن متّهم کند .

مردم هم از این کار او خشنود شدند و او را ستایش کردند و گفتند : (( پرهیزکاری و فضیلت او را بدین کار وادار کرد ))!

کارِ زشتشان هنگامی زیبا جلوه کرد که از سخن اوّل خود برگشتند و گفتند : (( گمان می کنیم فاطمه هرگز غیر حق نمی گوید و علی هم جز به حق شهادت نداده است . اگر با امّ ایمن زن دیگری بود فدک را برای فاطمه امضا می کردیم ))! و با این کار نزد جهّال منزلت بیشتری پیدا کردند .

مگر آنها چه بودند و چه کسی دستور داده بود که آنان حاکم باشند ( ((ب)) : در شأن آنها نیست که حاکم باشند ) ، و عطا کنند یا مانع از حق کسی شوند ؟!ولی امّت به آن دو مبتلا شدند و آنها هم خود را داخل چیزی کردند که حقی درباره آن نداشتند و در مورد آن چیزی نمی دانستند .

هنگامی که ابوبکر می خواست فدک را از دست فاطمه (س) خارج کند در حالیکه در دست او بود آن حضرت به  آنها فرمود : (( آیا در دست من نبود و وکیل من در آن نبود و در زمان حضرت پیامبر (ص) غلّه آن را نخورده بودم ))؟ گفتند : بلی . فرمود : (( پس چرا در مورد چیزی که در دست من است از من دلیل و شاهد می خواهید ))؟ گفتند : چون غنیمت مسلمانان است ، اگر شاهد آوردی به تو می دهیم وگرنه امضا نمی کنیم !

فاطمه (س) - در حالیکه مردم در اطراف آن دو نفر می شنیدند - فرمود : (( می خواهید کاری که پیامبر (ص) کرده ردّ کنید و درباره ما بخصوص حکمی جاری کنید که درباره سایر مسلمین انجام نداده اید ؟ ای مردم ، بشنوید آنچه این دو مرتکب می شوند ( ((ب)) : بشنوید آنچه عتیق (ابوبکر) بر ما تحمیل می کند . ((الف)) خ ل : بشنوید گناهی را که اینان مرتکب می شوند )) . چه نظر می دهید اگر من اموالی را که در دست مسلمین است ادّعا کنم ، آیا از من شاهد می خواهید یا از آنها ؟ گفتند : البته از تو می خواهیم . فرمود : حال اگر همه مسلمانان آنچه در دست من است ادّعا کنند از آنها شاهد می خواهید یا از من ؟

عمر غضبناک شد و گفت : این غنیمتی است برای مسلمین و زمین آنها است ، و آن در دست فاطمه است و محصول آن را می خورد . اگر شاهدی بر ادّعای خود آورد که پیامبر از بین مسلمین این غنیمت و حقّشان را به فاطمه بخشیده در این باره تجدید نظر می کنیم .

حضرت زهرا (س) فرمود : مرا بس است ! ای مردم شما را بخدا قسم می دهم ، آیا از پیامبر (ص) نشنیدید که می فرمود : (( دخترم فاطمه (س) سیّده زنان اهل بهشت است )) گفتند : آری بخدا قسم این را از پیامبر (ص) شنیدیم . فرمود : (( آیا سیّده زنان اهل بهشت ادّعای باطل می کند و آنچه حقّش نیست می گیرد ؟ اگر چهار نفر بر علیه من به فحشا شهادت دهند یا دو نفر به سرقت شهادت دهند ، آیا سخن آنان را بر علیه من تصدیق می کنید ))

در اینجا ابوبکر ساکت شد ، ولی عمر گفت : آری ، بر تو حدّ جاری می کنیم !!!فرمود : دروغ گفتی و لئامت خود را ثابت کردی ، مگر آنکه اقرار کنی بر دین محمّد (ص) نیستی . کسی که شهادتی را بر علیه سیّده زنان اهل بهشت قبول می کند یا حدّی را بر او جاری می نماید ملعون است و به آنچه خدا بر محمّد (ص) نازل کرده کافر است ، زیرا کسانی که خداوند همه بدیها را از آنان برده و آنان را پاک گردانیده شهادتی بر علیه شان روا نیست ، چون از هر بدی معصوم اند و از هر فحشایی پاک شده اند . ای عمر ، درباره اهل این آیه ( آیه تطهیر ) به من خبر ده ، اگر قومی بر علیه آنان یا یکی از ایشان نسبت شرک یا کفر یا فحشا دهد آیا مسلمانان از ایشان برائت می جویند و بر آنها حدّ جاری می کنند

عمر گفت : آری ، آنان با سایر مردم در این باره یکی هستند . فرمود :(( دروغ گفتی و کافر شدی ، آنها با سایر مردم در این باره یکی نیستند ، زیرا خداوند آنان را معصوم قرار داده و درباره عصمت و طهارت آنان آیه نازل کرده و همه بدی ها را از ایشان برده است .پس هرکس بر علیه آنان مطلبی را تصدیق کند خدا و رسولش را تکذیب نموده است )).ابوبکر گفت : ای عمر تو را قسم می دهم که ساکت باشی !

نقشه قتل امیرالمؤمنین (ع)

شب که شد ابوبکر و عمر سراغ خالد بن ولید فرستادند و گفتند : ما می خواهیم موضوعی را پنهانی با تو در میان بگذاریم  ( ((ب)) و ((د)) : کاری را با تو مشورت کنیم ) ، و آن را به تو واگذار کنیم بخاطر اطمینانی که به تو داریم . خالد گفت : هرکاری می خواهید به من واگذار کنید که من مطیع فرمان شما هستم . گفتند : (( این پادشاهی و سلطنت تا علی زنده است برای ما فایده ندارد . نشنیدی به ما چه گفت و چگونه با ما روبه رو شد ؟ ما در امان نیستیم که او پنهانی به سوی خود دعوت کند و عدّه ای به او پاسخ مثبت دهند و او بر علیه ما قیام کند ، چرا که او شجاع ترین عرب است و ما هم نسبت به او این کارهایی که دیدی مرتکب شده ایم و در حکومت پسر عمویش بر او غالب شدیم در حالیکه حقی در آن نداشتیم و فدک را هم از دست همسر او بیرون آوردیم . ( ابوبکر گفت ) : وقتی نماز صبح را با مردم خواندم کنار او بایست و شمشیرت همراهت باشد . وقتی من نماز را خواندم و سلام دادم گردن او را بزن ))!!

علی (ع) می فرماید : خالد بن ولید در حالیکه شمشیرش را به کمر بسته بود در کنار من به نماز ایستاد . ابوبکر هم به نماز ایستاد و در تصمیم خود متردّد و پشیمان شده و متحیّر مانده بود،تا آنجا که نزدیک بود آفتاب طلوع کند !لذا قبل از آنکه سلام دهد گفت (( آنچه به تو دستور داده بودم انجام مده )) و سپس سلام نماز را داد !! به خالد گفتم : موضوع چه بود ؟!گفت : به من دستور داده بود که وقتی سلام نماز را داد گردن تو را بزنم . گفتم آیا چنین کاری را می کردی : گفت : آری بخدا قسم ، اگر سلام می داد انجام می دادم !

حبس خمس

سلیم می گوید : سپس امیرالمؤمنین (ع) رو به عباس و اطرافیانش کرد و فرمود ( عبارت در کتاب ارشادالقلوب چنین است : سپس امیرالمؤمنین (ع) رو به اطرافیانش کرد و فرمود : آیا برای شما رأیی ظاهر نشد که باعث شد آنان بر ما اهل بیت از هر جانب و به هر شکلی مسلّط شوند و از هیچگونه دور کردن و به نهایت درجه بد رفتاری و گرفتن حقوق ما کوتاهی نکنند . آیا عجیب نیست که او و رفیقش سهم ذوی القربی را از ما حبس می کنند ...) : آیا تعجب نمی کنید از اینکه او و رفیقش سهم ذوی القربی را که خداوند برای ما در قرآن واجب کرده حبس نموده اند ؟!خدا هم می دانست که اینان بزودی در این باره به ما ظلم می کنند و آن را از دست ما خارج می کنند و لذا فرمود : (( اِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللهِ وَ مَا اَنْزَلْنٰا عَلَی عَبْدِنَا یَوْمَ الْفُرْقَانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ /سوره انفال /آیه چهل و یک )) ، (( اگر به خدا و به آنچه در روز فرقان ، روزی که دو گروه با یکدیگر ملاقات می کنند نازل کردیم ایمان آورده اید ....)) ( منظور حضرت این است که خداوند آیه خمس را بصورت شرط آورده که اگر مؤمن هستید چنین کنید ، اشاره به اینکه در آینده عدّه ای به آن ايمان نخواهند داشت ) .

الحاق خانه جعفر به مسجد

تعجّب است از اینکه عمر خانه برادرم جعفر را خراب کرد و آن را به مسجد ملحق نمود و از قیمت آن نه کم و نه زیاد چیزی به پسرانش نداد . مردم هم این را بر او عیب نگرفتند و تغییر هم ندادند ، گویی خانه مردی از دیلم را گرفته است      ( ((ب)) و ((د)) : مردم او را سرزنش نکردند گویی خانه مردی از ترک یا کابل را گرفته است ) .

بدعت در غسل جنابت

تعجّب است از جهل عمر و جهل امّت که او به همه عمّالش نوشت : (( اگر جُنُب آب پیدا نکرد بر او واجب نیست نماز بخواند ، و نباید بر خاک تیمّم کند تا آب بیابد ، اگر چه آب پیدا نکند تا خدا را ملاقات کند ))! مردم هم قبول کردند و به آن راضی شدند ، در حالیکه هم خود او و هم مردم می دانستند که پیامبر (ص) به عمّار و ابوذر دستور داد که از جنابت تیمّم کنند و نماز بخوانند . این دو نفر و غیر اینها هم نزد عمر شهادت دادند ، ولی او قبول نکرد و در مقابل آنان سری بلند نکرد و توجهی ننمود .( در الغدیر: ج 6ص 83روایت کرده که مردی نزد عمر آمد و گفت : من جُنُب شدم و آب پیدا نکردم . عمر گفت : نماز نخوان !عمّار گفت : آیا بیاد نداری که من و تو در لشکری به جنگ رفته بودیم و جُنُب شدیم و آب نیافتیم . در آن روز تو نماز نخواندی ولی من در خاک غلطیدم و نماز خواندم . پیامبر (ص) فرمود :،کافی بود دستت را بر خاک بزنی و در آن بدمی و به صورت و دستانت بکشی . عمر در جواب عمار گفت :ای عمّار از خدا بترس !!عمّار هم گفت : اگر نمی خواهی این حدیث را نقل نکنم !!)) .

بدعت در ارث جدّ

تعجّب از اینکه آن دو بدون علم و بی توجّه و از روی جهل قضاوتهای مختلفی درباره ارث جد نمودند ( از آنجا که درباره ارث جد (پدر بزرگ) هم ابوبکر و هم عمر قضاوتهای مختلفی نموده اند لذا در این قسمت ضمیر تثنیه آمده و هر دو نفر ذکر شده اند . به الغدیر : ج 6ص 117و ج 7ص 120مراجعه شود ) ، و از روی جرئت بر پروردگار و بی تقوایی آنچه را نمی دانستند ادعا کردند آنان ادّعا کردند که پیامبر (ص) از دنیا رفت در حالیکه درباره جدّ حکمی نکرده بود . هیچکس هم ادّعا نکرد که ارث جدّ را می داند . بلکه در این باره تابع آن دو نفر شدند و سخن آنان را تصدیق کردند !

آزاد کردن کنیزان صاحب فرزند

همچنین از بدعتهای عمر حکم به آزادی کنیزانی است که صاحب فرزند می شوند ( اشاره به بدعت عمر است که گفت : هر کنیز حامله وقتی وضع حمل کند آزاد می شود ) ، که مردم در این مورد هم سخن او را مورد عمل قرار دادند و امر پیامبر ( ص) را کنار گذاشتند .

قضاوت باطل در مورد نصر و جعده و ابن و بره

همچنین آن حکمی که درباره نصر بن حجاج ( اشاره به تبعید بدون جهت نصر بن حجاج است . در بحار : ج 8قدیم ص 286روایت کرده که روزی عمر در کوچه های مدینه گردش می کرد . صدای زنی را شنید که در خانه اش شعر عاشقانه ای می خواند و در آن نصر بن حجاج را معشوقه خود می خواند . دستور داد نصر را حاضر کنند . وقتی او را آوردند دید از نظر سیما و چشمان و موهایش زیباترین مردم است . ابتدا دستور داد موی او را تراشیدند و در نتیجه صورت زیبای او بهتر دیده شد . دستور داد تا عمامه بر سر بگذارد و در نتیجه چشمانش زیباتر دیده شدند عمر گفت : در شهری که من هستم نباید ساکن باشی !گفت : برای چه ؟ عمر گفت : حرف همین است که گفتم ! و دستور داد او را به بصره تبعید کردند ! عمر نظیر این حکم را درباره پسر عموی نصر بن حجاج نیز صادر کرد . به طبقات ابن سعد : ج 3ص 385مراجعه شود .لازم به تذکر است که جنبه بدعت در این حکم عمر آن است که مجرد زیبا بودن یک شخص که یک مسئله خدادادی است این حق را به کسی نمی دهد که بدون جرم سر او را بتراشد و سپس او را تبعید نماید ) ، و جعدة از طایفه بنی سلیم ( اشاره به شلاق زدن بی جهت به جعده است . در طبقات ابن سعد : ج 3ص 285روایت کرده که نامه ای بدست عمر رسید که در آن اشعاری بود و خلاصه اش این بود که شخصی از جعده شکایت کرده بود که در خانه زنانی که شوهرشان در سفر است و غایبند می رود و گویی می خواهد با آنان رابطه بر قرار کند .عمر جعده را فراخواند و دستور داد پاهایش را ببندند و صد ضربه شلاق به او بزنند و به او دستور داد بر زنانی که شوهرشان غائب است وارد نشود . جنبه بدعت در این حکم هم این است که اولا بدون ثبوت صدق شکایت کننده درباره او حکم کرده ، و ثانیا احتمال ارتباط با زنان بوده و هنوز ثابت نشده بود ، و ثالثا صد ضربه شلاق حد برای زنای ثابت شده است و در اینجا بر فرض ثبوت شکایت ، مجرد ارتباط ثابت می شود که باید کم تر از حدّ شرعی و به عنوان تعزیر مجازات شود ) ، و ابن وبرة ( قضیه ابن و بره در مدارک موجود یافت نشد ) به اجرا در آورد .

بدعت درباره طلاق

عجیب تر از اینها ، آنکه ابوکنف عبدی نزد عمر آمد و گفت : (( من در حالیکه غائب بودم همسرم را طلاق دادم و خبر طلاق به او رسید . بعد در حالیکه او در عدّه بود رجوع کردم و خبر رجوع را برای او نوشتم ولی نوشته من به دست او نرسید تا آنکه ازدواج کرد )).

عمر در جواب او نوشت : اگر این کسی که با او ازدواج کرده دخول نموده همسر او حساب می شود ، و اگر دخول نکرده همسر تو است !! این مطلب را نوشت در حالیکه من حاضر بودم ولی با من مشورت نکرد و از من سؤال ننمود ، گویی خود را با علمش از من مستغنی می دید ( در کتاب ارشادالقلوب : خود را با جهلش از من مستغنی می دید ) . خواستم او را نهی کنم ولی با خود گفتم : باکی ندارم تا خدا رسوایش کند . ولی مردم بر او عیب نگرفتند بلکه تحسین کردند و آن را سنّت قرار دادند و از او قبول کردند و آن را عملِ درست حساب کردند ، در حالیکه این حکمی بود که اگر دیوانه بی ارزش کم عقلی هم می خواست در این باره حکم کند بیش از این نمی گفت ( در کتاب ارشادالقلوب عبارت چنین است : در این باره قضاوتی کرد که اگر دیوانه ای حکم می کرد بر او ایراد می گرفتند ) .

حذف (( حیّ علی خیر العمل ) از اذان

همچنین برداشتن او (( حیّ علی خیر العمل )) را از اذان ( در الغدیر : ج 6ص 213روایت کرده که عمر گفت : سه کار در زمان پیامبر (ص) حلال بود که من آنها را حرام می کنم و برای آنها عقاب می نمایم : حج تمتّع ، متعه زنان ، حیّ علی خیر العمل در اذان ) ، که مردم آن را سنّت حساب کردند و در این حکم تابع او شدند .

بدعت در حکم همسر مفقود

همچنین حکم او درباره مرد مفقود که (( مهلت زنش چهار سال است و بعد از آن ازدواج می کند . اگر شوهرش آمد بین باز پس گرفتن همسرش و یا گرفتن مهریّه او مخیّر می شود ))!!

مردم این حکم او را هم تحسین کردند و آن را سنّت حساب کردند و بخاطر جهل و نادانی به کتاب خدا و سنّت پیامبرش از او قبول نمودند .

بدعتهای عمر درباره عجم

همچنین عمر هر عجمی را از مدینه اخراج کرد ( در مروج الذهب مسعودی : ج 2ص 320روایت کرده که عمر اجازه نمی داد احدی از عجم وارد مدینه شود ) .

و طنابی به طول پنج وجب برای عمّالش به بصره فرستاد و گفت : (( هرکس از عجمها را گرفتید که قامت او بقدر این طناب بود گردنش را بزنید ))!!

و همچنین برگرداندن او زنان اسیر شوشتر را در حالیکه حامله بودند !( یعنی زنانی را که در جنگ شوشتر اسیر شده بودند و پس از تقسیم بین مسلمانان به عنوان کنیز از آنان حامله شده بودند ، دوباره آزاد کرد بدون آنکه مسئله فرزندان در مورد آنان حل و فصل شود ) .

بدعت در حکم سرقت

در مورد بچه هایی که در بصره سرقت کرده بودند طنابی فرستاد و گفت : (( هرکدام به بلندی این طناب رسید دست او را قطع کنید )) ! ( نظیر این را علامه امینی در الغدیر : ج 6ص 171آورده که پسری از اهل عراق سرقت کرده بود . عمر نوشت : (( او را وجب کنید ، اگر شش وجب شد دستش را قطع کنید ))! او را وجب کردند بقدر یک انگشت کم بود و آزاد شد !) .

پشتوانه دروغین بدعتهای عمر

عجیب تر از آن اینکه کذّابی ، دروغی را درباره عمر شایع کرد ، و خود او و جاهلان آن را پذیرفتند و گمان کردند که     (( ملائکه بر لسان عمر سخن می گوید و به او تلقین می کند )) ( در این باره به الغدیر : ج 6ص 331و نیز آخر حدیث 10کتاب حاضر مراجعه شود ).

بدعت در آزاد کردن کنیزان یمن

همچنین عمر زنان اسیر یمن را آزاد کرد ( این بدعت نظیر آزادی کنیزان شوشتر است که از مسلمانان حامله بودند . در کتاب ایضاح فضل بن شاذان : ص 463روایت کرده که عمر زنان اسیر یمن را در حالیکه حامله بودند آزاد کرد و آنان را از دست مالکانشان که آنها را خریده بودند گرفت ، بدون آنکه مسئله فرزندان در رحم آنان حل شود ).

2

اعتراضات و اهانت های ابوبکر و عمر به پیامبر (ص)

بازگشت از لشکر اسامه

همچنین بازگشت عمر و رفیقش (ابوبکر) از لشکر اسامة بن زید در حالیکه به عنوان ((امیر)) بر او سلام کرده بودند ( در بحار : ج 8قدیم ص 245روایت کرده که پیامبر (ص) شب بیست و ششم ماه صفر سال یازدهم هجرت به مردم دستور داد برای جنگ با روم آماده شوند .اسامه را فراخواند و او را سر لشکر قرار داد و عَلَم را به او سپرد و کسانی را که از لشکر او تخلف کنند لعنت کرد . از جمله افرادی که بخصوص نام برد ابوبکر و عمر بودند ، که این دو در شب رحلت حضرت به مدینه بازگشتند و برای غصب خلافت آماده شدند . حضرت در آن شب فرمود : (( امشب شر عظیمی وارد مدینه           شده است )) . به پاورقی 32از حدیث 58این کتاب نیز مراجعه شود ) .

منع از نوشتن ((کتف))

عجیب تر از آن اینکه خدا می داند و مردم هم می دانند ( ((ب)) : خدا به مردم فهماند . در ارشادالقلوب : او و آنانکه با او و در اطراف او هستند می دانند ) ، که او پیامبر (ص) را از نوشتن کتفی که خواسته بود مانع شد ( درباره قصه ((کتف)) به حدیث 11و 49کتاب ححاضر مراجعه شود) ، ولی این کارش نزد مردم ضرری به او نزد و نقصی برای او حساب نشد .

اهانت عمر به صفیّه در مورد شفاعت

او بود که درباره صفیّه ( عمه پیامبر (ص) ) آن سخنان را گفت : حضرت هم غضبناک شد و آن سخنان را فرمود ( در بحار : ج 8قدیم ص 200از امام باقر (ع) روایت کرده که پسر صفیّه دختر عبدالمطلب از دنیا رفته بود .عمر به او برخورد کرد و گفت : (( گوشواره ات را بپوشان که فامیلی تو با پیامبر برایت نفعی نخواهد داشت ))!!صفیه گفت : تو مگر گوشواره مرا دیدی ای زنا زاده ؟سپس صفیه نزد پیامبر (ص) آمد و این جریان را به آن حضرت خبر داد و گریست . حضرت بیرون آمد و ندا کرد تا مردم جمع شدند . سپس فرمود : چه شده است که عدّه ای گمان می کنند خویشاوندی من نفعی ندارد ......).

مخالفت ابوبکر و عمر در قتل رئیس خوارج

او و رفیقش بودند که از قتل مردی که پیامبر (ص) دستور کشتن او را داده بود خودداری کردند . آن حضرت بعد از آن دو ، به من دستور داد و در این باره مطالبی فرمود ( در الغدیر : ج 7ص 216از ابی سعید خدری روایت کرده است که : ابوبکر نزد پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله ، من از فلان مکان می گذشتم ، مردی با خشوع و خوش سیما مشغول نماز بود . حضرت به او فرمود : سراغ او برو و او را بقتل برسان . ابوبکر سراغ او رفت ولی او را به آن حالت دید و نخواست او را بکشد و نزد پیامبر (ص) بازگشت . حضرت به عمر فرمود : برو و او را بکش . عمر هم آمد و چون او را به همان حالتی که ابوبکر دیده بود ملاحضه کرد او را نکشت و برگشت و گفت : من او را در حال خشوع یافتم و نخواستم او را بکشم .حضرت فرمود : یا علی ، تو برو و او را بکش . علی (ع) آمد ولی او را ندید و برگشت و عرض کرد : یا رسول الله ، او را ندیدم . حضرت فرمود : (( آن مرد و اصحابش قرآن را می خوانند ولی از گلویشان تجاوز نمی کند . از دین بیرون می روند همانطور که تیر به شکار اصابت کند و از تن او بیرون آید ، و دوباره به دین بر نمی گردند مگر آنکه تیر به شکاف خود برگردد . آنان را بکشید که بدترین مردم هستند)) . و آن مرد ذوالثدیة رئیس خوارج نهروان بود ).

مخالفت ابوبکر و عمر در ابلاغ پیام

پیامبر (ص) به ابوبکر دستور داد تا در بین مردم ندا کند . (( هرکس با توحید خدا را ملاقات کند و به او هیچ شریکی قائل نشود ، داخل بهشت می شود )). عمر مانع ابوبکر شد .ابوبکر هم سخن عمر را اطاعت کرد و از پیامبر (ص) سرپیچی کرد و امر آن حضرت را اجرا نکرد . پیامبر (ص) در این باره هم مطالبی فرمود .

بدیها و مخالفتهای بیشمار ابوبکر و عمر

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : بدیهای عمر و رفیقش (ابوبکر) بیش از آن است که به شماره و حساب آید . با این همه ، این بدیها باعث نقص آن دو نزد جهال و عامّه مردم نشده است . بلکه نزد ایشان محبوب تر از پدران و مادران و خود آنها هستند ، و مردم بخاطر آنها غضب می کنند در حدّی که برای پیامبر (ص) آنطور غضب نمی کنند ( در کتاب ارشادالقلوب در اینجا اضافه کرده : و از ذکر آن دو به بدی پرهیز می کنند بگونه ای که در مورد پیامبر (ص) پرهیز نمی کنند ) .

اهانت به پیامبر (ص) و عکس العمل آن حضرت

علی (ع) فرمود : روزی از کنار صهّاکی ( صهّاکی کنایه از عمر است که به اعتبار مادرش ((صهّاک)) آورده شده است ) ، می گذشتم که به من گفت : مَثَل محمّد ( ((الف)) : مثل محمّد در اهل بیتش ...) ، جز مَثَل درخت خرمایی که در محل زباله ای روییده باشد نیست ! من نزد پیامبر (ص) آمدم و این مطلب را گفتم . حضرت غضب کرد و با همان حال غضب بر منبر آمد . انصار بخاطر غضبی که از آن حضرت دیدند دهشت زده شدند و غرق در اسلحه آمدند .

حضرت فرمود : (( چه شده است اقوامی را که مرا در مورد خویشاوندانم سرزنش می کنند ؟در حالیکه از من شنیده اند آنچه در فضیلت آنان گفته ام و همچنین فضیلت دادن خدا ایشان را و آنچه خدا به ایشان اختصاص داده که بدیها را از ایشان برده و آنان را پاک گردانیده است . همچنین شنیده اید آنچه درباره افضل اهل بیتم و بهترین آنها گفته ام از آنچه خداوند او را بدان اختصاص داده و او را اکرام نموده و تفضیل داده مانند سبقت او در اسلام و گرفتاریهای او در راه آن ، و خویشاوندی او با من و اینکه او نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی است . بعد از اینها گمان می کنید مَثَل من در اهل بیتم همچون درخت خرمایی روییده در زباله است ))؟!

ابتدای خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام

بدانید که خداوند مخلوقاتش را آفرید و آنان را به دو گروه تقسیم نمود ، و مرا در بهترین دو گروه قرار داد . سپس یک فرقه را به سه گروه تقسیم کرد که از شعبه ها و قبایل و خاندانهایی تشکیل می شد ، و مرا در بهترین شعبه ها و قبیله ها قرار داد . سپس آنها را هم به خاندانهایی تقسیم کرد و مرا در بهترین خاندانها قرار داد و این همان کلام خداوند است که (( اِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً /سوره احزاب /آیه سی و سه )) .این آیه در اهل بیت من و عترتم و خودم و برادرم علی بن ابی طالب تحقّق پیدا کرده است.

بدانید که خداوند نظری به اهل زمین کرد و مرا از میان ایشان انتخاب کرد . سپس نظر دیگری کرد و برادرم علی و وزیر و وصیّم و جانشینم در امّتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از مرا انتخاب کرد ، و مرا به عنوان رسول و نبی و راهنما مبعوث کرد و به من وحی نمود که علی را به عنوان برادر و ولی وصیّ و خلیفه در امّتم بعد از خود قرار دهم .

بدانید که او صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است . هرکس او را یاری کند خدا او را یاری می کند ، و هرکس با او دشمنی کند خدا او را دشمن می دارد ( ((ب)) و ((د)) : هرکس او را یاری کند خدا را یاری کرده و هرکس او را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته ) ، و هرکس او را دوست بدارد خدا او را دوست می دارد ، و هرکس او را مبغوض بدارد خدا او را مبغوض می دارد . جز مؤمن او را دوست ندارد و جز کافر او را مبغوض نمی دارد . او سر پرست زمین بعد از من     ( در کتاب فضائل : زینت زمین ) ، و باعث آرامش آن و کلمه تقوای خداوند و ریسمان محکم الهی است . آیا می خواهید نور خدا را با دهانتان خاموش کنید ؟ خداوند نور خود را به نهایت می رساند اگر چه مشرکان را خوش نیاید . دشمنان خدا می خواهند نور برادرم را خاموش کنند ، ولی خدا نمی گذارد تا آنکه نور خود را کامل کند .

ای مردم ، حاضرانِ شما سخن مرا به غائبان برسانند . خدایا بر اینان شاهد باش . ای مردم خداوند نظر سوّمی نمود و بعد از من از میان آنها دوازده جانشین از اهل بیتم انتخاب کرد که آنان برگزدیدگان امّتم هستند . یازده امام یکی پس از دیگری بعد از برادرم می باشند که هر یک از دنیا برود یکی از آنان خلافت را بدست می گیرد .

مَثَل آنان مَثَل ستارگان در آسمان است که هر ستاره ای غروب کند ستاره دیگری طلوع می کند ، چون آنان امامان هدایت کننده هدایت شده ای هستند که حیله کسانی که با ایشان مکر کنند و خوار کردن آنانکه ایشان را خوار کنند به ایشان ضرری نمی رساند ، بلکه خداوند به کسانی که با ایشان حیله کنند یا آنان را خوار کنند با همان مکر و خواری ضرر می زند .

آنان حجّت های خداوند در زمین و شاهدان او بر خلقش هستند . هرکس از آنان اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هرکس از ایشان سرپیچی کند از خدا سرپیچی کرده است . آنان با قرآن و قرآن با آنان است ، نه ایشان از قرآن جدا می شوند و نه قرآن از ایشان جدا می شود تا در حوض کوثر بر من وارد شوند .

اوّل امامان برادرم علی بهترین آنها است . سپس پسرم حسن و سپس پسرم حسین و سپس نه نفر از فرزندان حسین که مادرشان دخترم فاطمه است . صلوات خدا بر آنان باد . بعد از آنان (در فضیلت ) ، پسر عمویم و برادر برادرم جعفر بن ابی طالب ( یعنی جعفر بن ابی طالب برادر امیرالمؤمنین (ع) است و امیرالمؤمنین (ع) هم برادر پیامبر (ص) است ) ، و عمویم حمزة بن عبدالمطلب است .

بدانید که من محمّد بن عبدالله هستم و بهترین انبیاء و مرسلین هستم . دخترم فاطمه سیّده زنان اهل بهشت است ، و علی و فرزندان او که اوصیائند بهترین اوصیاء هستند ، و اهل بیت من بهترین اهل بیت های پیامبرانند و دو پسرم آقای جوانان اهل بهشتند .

ای مردم ، امید های شما به شفاعت من است ، آیا اهل بیت من از آن عاجزند ؟ هرکس که از نسل جدّم عبدالمطلب بدنیا آمده باشد و خدا را با توحید و بدون آنکه شرکی قائل شود ملاقات کند ، او را وارد بهشت می کند ، اگرچه گناهانش به عدد ریگها و کف دریا ها باشد ( این عبارت در کتاب فضائل چنین است : (( ای مردم ، آیا شفاعت مرا نسبت به خود امیدوارید و من از شفاعت اهل بیت خود عاجزم ؟ ای مردم ، هرکس فردای قیامت با ایمان خدا را ملاقات کند بدون آنکه شرکی بورزد اجر او بهشت است اگرچه گناهانش بقدر خاک زمین باشد )) . البته توحید بدون ولایت اهل بیت علیهم السلام ارزشی ندارد که در روایات به تواتر وارد شده است ) .

ای مردم ، اهل بیت مرا در حیات من و پس از من بزرگ بشمارید و به ایشان اکرام کنید و آنان را فضیلت دهید ( این عبارت در کتاب (( مشارق انوار الیقین )) چنین است : ای مردم ، اهل بیت مرا بزرگ بدارید و آنان را دوست بدارید و بعد از من همراه آنان باشید که ایشان صراط مستقیم هستند ) ، برای احدی جایز نیست به احترام دیگری از جایش برخیزد مگر برای اهل بیتم . اگر من حلقه درب بهشت را بگیرم و سپس پروردگار برایم تجلّی کند و من به سجده در آیم و به من اجازه شفاعت داده شود کسی را بر اهل بیتم مقدّم نمی دارم .

نَسَب پیامبر (ص)

فرمود : ای مردم ، نسبت مرا بگویید که من کیستم ؟!یک نفر از انصار برخاست و عرض کرد ( این عبارت در کتاب فضائل چنین است : انصار برخاستند و در حالیکه اسلحه ها را بدست گرفته بودند گفتند : ...) : از غضب خدا و رسولش به خدا پناه می بریم . یا رسول الله ، به ما خبر بده که چه کسی درباره اهل بیتت تو را اذیت کرده تا گردن او را بزنیم ( ((ب)) و ((د)) : تا او را بکشیم ) ، و بدینوسیله به عترتش نیکی شده باشد .

حضرت فرمود : نَسَب مرا اینگونه بگویی : (( من محمّد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم )) ، و حضرت نَسَب خود را تا نزار ذکر کرد و بعد تا حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله رساند ( در کتاب فضائل در اینجا اضافه کرده : سپس نَسَب خود را تا نوح پیش رفت در بحار : ج 15ص 107نَسَب پیامبر (ص) را تا حضرت آدم (ع) چنین روایت کرده است : محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصیّ بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن خزیمة بن مدرکة بن طابخة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن ادّ بن ادد بن الیسع بن الهمیسع بن سلامان بن نبت بن حمل بن قیدار بن اسماعیل بن ابراهیم بن تارخ بن ناخور بن سروغ بن هود بن ارفخشذ بن متوشلح بن سام بن نوح بن لمک بن ادریس بن مهلائیل بن زبارز بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السلام ) .

و سپس فرمود : من و اهل بیتم با طینت پاکی از زیر عرش تا آدم بوده ایم و نسل ما همه اش نکاح بوده و زنا نبوده است و ازدواجهای جاهلیّت به نسل ما مخلوط نشده است .

سؤال مردم از انساب و عاقبت خود

فرمود : از من سؤال کنید . بخدا قسم هیچکس درباره پدر و مادرش و نسبش از من نمی پرسد مگر اینکه به او خبر می دهم .

مردی برخاست و گفت : پدر من کیست ؟ فرمود : (( پدر تو فلانی است ، همان کسی که بعنوان پسر او خوانده             می شوی )) . آن مرد خدا را حمد و ثنا نمود و گفت : اگر مرا به غیر او هم نسبت می دادی راضی می شدم و تسلیم بودم .

مرد دیگری برخاست و پرسید : پدر من کیست ؟ فرمود : (( پدر تو فلانی است )) ، و حضرت شخص دیگری غیر آنکه بنام پدرش معروف بود ذکر نمود . آن مرد هم از اسلام مرتد شد .

مرد دیگری برخاست و گفت : آیا من از اهل بهشتم یا اهل آتش ؟فرمود : از اهل بهشت . مرد دیگری برخاست و گفت : من از اهل بهشتم یا آتش ؟ فرمود : از اهل آتش !

اعتراف عمر به اهانت خود نسبت به پیامبر (ص)

پیامبر (ص) غضبناک فرمود : چرا آن کسی که بهترین اهل بیتم و برادر و وزیر وارث و وصیّم و خلیفه ام در امّتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از مرا سرزنش کرده بر نمی خیزد تا بپرسد پدرش کیست و جایش کجاست ( ((ج)) : تا بپرسد او کیست و پسر چه کسی است ) ، آیا در بهشت یا در جهنّم است ؟

عمر بن خطّاب برخاست و عرض کرد ( در کتاب فضائل عبارت چنین است : در اینجا بود که دومی (عمر) ترسید که پیامبر (ص) نام او را ببرد و او را بین مردم مفتضح کند . لذا برخاست و گفت : ......) :از نارضایتی خدا و رسولش به خدا پناه می برم . یا رسول الله ما را عفو فرما خدا تو را عفو نماید و توبه ما را بپذیر خدا توبه تو را بپذیر ، ما را بپوشان خدا تو را بپوشاند ، از ما بگذر خدا بر تو درود بفرستد ( در کتاب فضائل عبارت چنین است : از ما بگذر خدا ما را فدایت گرداند . در اینجا حضرت حیا کرد و سکوت نمود ، چرا که از اهل حلم و کرم و عفو بود . و سپس از منبر پائین آمد ) ، پیامبر (ص) حیا کرد و خودداری نمود .

اعتراض عمر به پیامبر (ص) در مورد زکات عباس

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : عمر بود در زکات عباس ، آن هنگام که پیامبر (ص) او را برای جمع آوری زکات فرستاد ، او برگشت و گفت : عباس زکات مالش را پرداخت نمی کند . حضرت غضبناک شد و فرمود : سپاس خدا را که ما اهل بیت را از شرّ نسبتهای ناروائی که به ما می دهند در امان داشته است . عباس زکات مالش را منع نکرده است بلکه تو به عجله درباره او قضاوت کردی . او زکات چند سال را از پیش پرداخت کرده است ( ((ب)) و ((د)) : سپس پیامبر(ص) عمر را از فرستادن برای زکات عزل نمود ) .

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : عمر بعد از آن نزد من آمد و از من خواست که همراه او برای شفاعت نزد پیامبر (ص) برویم تا از او راضی شود ، و من هم این کار را انجام دادم .

اعتراض عمر به پیامبر (ص) در نماز بر جنازه منافق

و عمر بود در جریان عبدالله بن ابی سلول که پیامبر (ص) جلو رفت تا بر جنازه او نماز بخواند . عمر لباس حضرت را از پشت سر گرفت و به سمت خود کشید و گفت : (( خدا تو را نهی کرده بر او نماز بخوانی و برای تو جایز نیست بر او نماز بخوانی ))!!

پیامبر (ص) به او فرمود : وای بر تو ، مرا اذیّت کردی !من به احترام پسرش بر او نماز خواندم ، و امیدوارم بخاطر این نماز من هفتاد نفر از فرزندان پدرش و اهل بیتش مسلمان شوند . و تو چه میدانی در نماز چه گفتم ؟من بر علیه او دعا کردم ( در بحار : ج 8قدیم ص 200روایت کرده است که پیامبر (ص) وقتی به مدینه بازگشت عبدالله بن اُبَیّ که از منافقین بود مریض شد . پسرش عبدالله بن عبدالله که مؤمن بود در حال جان کندن پدر نزد حضرت آمد و عرض کرد : یا رسول الله ، پدر و مادرم بقربانت ، اگر تو به عیادت پدرم نیایی برای ما عار می شود . حضرت نزد او آمد در حالیکه منافقین نزد او بودند . پسرش گفت : یا رسول الله ، برای او استغفار کن . حضرت هم استغفار نمود .

عمر گفت : یا رسول الله ، آیا خدا تو را نهی نکرده که برای اینان استغفار کنی یا بر آنان نماز بخوانی ؟حضرت توجهی به او نکرد . عمر دوباره سخن خود را تکرار کرد . پیامبر (ص) فرمود : وای بر تو !من مخیّر شدم و یکی را انتخاب نمودم . خداوند می فرماید : (( اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ اَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ )) ، (( می خواهی برای آنان استغفار بنما و می خواهی          استغفار ننما )) .

وقتی عبدالله از دنیا رفت پسرش نزد حضرت آمد و گفت : یا رسول الله ، پدر و مادرم فدایت ، اگر صلاحی بدانی بر سر جنازه پدرم حاضر شوی ؟ حضرت حاضر شد و بر سر قبرش ایستاد .عمر گفت : یا رسول الله ، آیا خدا تو را نهی نکرده که هرگز بر کسی از آنان که مرده باشد نماز نخوانی و بر سر قبرش نایستی ؟ حضرت فرمود : هیچ فهمیدی من چه گفتم . من گفتم : (( خدایا قبر او و داخل بدنش را پر از آتش کن و او را به آتش برسان )) . اینجا بود که از پیامبر (ص) حالتی که دوست نداشت ظاهر شد ) .

اعتراض عمر به پیامبر (ص) در صلح حدیبیّه

عمر بود در روز حدیبیّه که وقتی صلحنامه نوشته شد به پیامبر (ص) اعتراض کرد ( در بحار : ج 20ص 334آمده است که در صلحنامه پیامبر (ص) با سهیل بن عمرو که از طرف مشرکین در حدیبیّه آمده بود ، از جمله مطالب چنین نوشتند : (( به این شرط که اگر مردی از ما نزد تو آمد اگر چه دین تو را قبول کرد او را به ما برگردانی ولی اگر از یاران تو نزد ما آمدند بر نگردانیم )) . مسلمانان اعتراض کردند که چطور مسلمانی را به نزد مشرکین بازگردانیم . حضرت فرمود : (( هرکس از ما نزد آنها برود خدا او را دور کند ، و کسانی از آنها که نزد ما بیایند به نزد ایشان باز می گردانیم ، اگر خدا اسلام را در قلب آنها بداند راه فرجی برایشان مهیّا می کند )) . در این حال ابوجندل پسر سهیل بن عمرو در حالیکه زنجیر به دست و پایش بود و از سمت پائین مکه خارج شده بود آمد و خود را بین مسلمانان انداخت . سهیل گفت : ای محمد ، این اول چیزی است که از تو وفای آن را می خواهیم و باید او را برگردانی . ابوجندل گفت : ای مسلمانان مرا بسوی مشرکین باز می گردانید ، در حالیکه مسلمان شده آمده ام . نمی بینید چه کشیده ام ، و این در حالی بود که به سختی شکنجه شده بود . پیامبر (ص) فرمود : ای ابا جندل ، صبر کن و به حساب خدا بگذار . خداوند برای تو و مستضعفینی که همراه تو هستند فرج و گشایش قرار خواهد داد . ما بین خود و این قوم پیمان صلحی بسته ایم و عهد خدائی را به آنان سپرده ایم و آنان هم به ما سپرده اند و ما پیمان شکنی نمی کنیم ) ، و گفت : آیا در دینمان متحمّل ذلّت شویم ( در ((ج)) اضافه کرده : تا آنجا که افراد لشکر اطراف پیامبر (ص) جمع شدند و گفتند : (( آیا در دینمان ذلّت متحمّل شویم )) ) ؟!

پیامبر (ص) فرمود : (( از طرف من پراکنده شوید ( ((ب)) و ((د)) : او را از نزد من بیرون کنید ، آیا می خواهی پیمان خود بشکنم ؟!) آیا می خواهید پیمان خود را بشکنم ؟ من به آنچه با آنها نوشته ام وفا خواهم کرد . ای سهیل دست ابوجندل را بگیر ) .

سهیل هم او را گرفت و با غل آهنین محکم بست . ولی خداوند عاقبت کار پیامبر (ص) را خیر و درستی و هدایت و عزّت و فضیلت قرار داد .

اعتراض و انکار عمر در غدیر خم

عمر بود که در روز غدیر خم وقتی پیامبر (ص) مرا به ولایت نصب کرد ( ((ج)) : ولایت مرا اعلان کرد ) ، او و رفیقش (ابوبکر) با هم گفتگو کردند . او گفت : (( در اینکه کار پسر عمویش را بالا ببرد هیچ کوتاهی نمی کند )). و دیگری گفت : (( در اینکه بازوی پسر عمویش را بلند کند هیچ کوتاهی نمی کند )) .

همچنین در حالیکه من منصوب شده بودم به رفیقش (ابوبکر) گفت : (( این واقعا کرامت و بزرگی است )) . رفیقش با تندی به او نگاه کرد و گفت : (( نه بخدا قسم ، ابدا این سخن او را گوش نمی دهم و از او اطاعت نمی کنم )) . سپس به او تکیه داد و با تکبّر به راه افتادند و رفتند . خداوند هم به عنوان وعید و منع او درباره اش چنین نازل کرد : (( فَلَا صَدَّقَ وَ لَا صَلیٰ ، وَلٰکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّیٰ ، ثُمَّ ذَهَبَ اِلَیٰ اَهْلِهِ یَتَمَطّیٰ ، اَوْلیٰ لَکَ فَاَوْلیٰ ، ثُمَّ اُوْلیٰ لَکَ فَاَوْلیٰ /سوره قیامت / آیات سی و یک تا سی و پنج ) . ( آیه (( اَوْلیٰ لَکَ فَاَوْلیٰ ...)) در روایت عیون اخبار الرضا (ع) : ج 2ص 39به این صورت معنی شده است  : (( نه تصدیق و نه نماز خواند بلکه تکذیب کرد و پشت نمود . سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت . دوری از خیر دنیا برای تو باد !دوری از خیر آخرت برای تو باد )) !

اعتراض و استهزای عمر در بیماری (ع)

عمر بود که همراه پیامبر (ص) و عدّه ای از اصحابش برای عیادت من آمدند . رفیقش ابوبکر با چشم به او اشاره کرد و برخاست و گفت : یا رسول الله ، تو درباره علی چیزهایی به ما سپرده بودی ولی می بینم که به این مرض گرفتار شده است !اگر از دنیا رفت به چه کسی رجوع کنیم ؟!

پیامبر (ص) فرمود : ((بنشین)) ، و این را سه مرتبه تکرار کرد . بعد رو به آن دو کرد و فرمود : (( باز هم چنین کنید !بخدا قسم او در این بیماریش از دنیا نمی رود و بخدا قسم نمی میرد تا او را از غیظ و غضب پر کنید و پیمان شکنی و ظلم بسیار بر او روا دارید ، و او را صابر و مقاوم بیابید . او نمی میرد تا از شما شرّ ها و بدیهایی ببیند . او با شهادت و قتل از دنیا می رود )) .

3

سوابق ابوبکر و عمر و عثمان در مسئله خلافت

اتمام حجت با سلام به عنوان ((امیرالمؤمنین))

از همه اینها مهم تر اینکه پیامبر (ص) هشتاد نفر که چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع کرد و این دو نفر هم در بین آنان بودند و آن عدّه به عنوان ((امیرالمؤمنین)) بر من سلام کردند . سپس فرمود : (( من شما را شاهد می گیرم که علیّ برادر من و وزیرم و وارث من و خلیفه ام در امّتم و وصیّ من در خاندانم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است . به او گوش فرا دهید و او را اطاعت کنید )) . در میان آن عدّه ، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبیده و سالم و معاذ بن جبل و عدّه از انصار بودند سپس فرمود : (( من خدا را بر شما شاهد می گیرم )) .

انتخاب یا انتصاب یا شوری ؟!

سپس علی (ع) رو به مردم کرد و فرمود : سبحان الله از ابتلا به این دو نفر و فتنه ایشان یعنی گوساله و سامریشان که در قلوب این امّت جای گرفته است !

از یک طرف اینان اقرار کرده و ادعا نمودند که پیامبر (ص) احدی را خلیفه قرار نداده و دستور شوری داده ، و عده ای از آنان گفتند : پیامبر (ص) احدی را خلیفه قرار نداده بلکه آن حضرت فرموده است : (( خداوند برای ما اهل بیت نبوّت و خلافت جمع نمی کند )) ، در حالیکه به همین هشتاد نفر فرمود : (( به علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنید )) ، و آنان را به مطالبی که فرمود شاهد گرفت .

تعجّب این است که آنان اقرار کرده و بعد ادعا کردند که پیامبر (ص) احدی را خلیفه قرار نداده و آنان به شوری دستور داده شده اند . سپس اقرار کردند که درباره ابوبکر مشورت نکرده اند و بیعت او کار ناگهانی و حساب نشده بود !چه گناهی بالا تر از کار ناگهانی و حساب نشده است !

بعد ابوبکر عمر را جانشین خود نمود و در اینجا به پیامبر (ص) اقتدا نکرد که مردم را بدون جانشین بگذارد !!وقتی در این باره به او گفته شد ، جواب داد : (( امّت محمّد را مثل کفش کهنه رها کنم ؟بدون آنکه احدی را بر آنان خلیفه قرار دهم آنها را رها کنم ؟!که با این سخن به پیامبر (ص) طعنه می زد و از نظر آن حضرت اعراض می نمود)) .

سپس عمر کار سومی کرد : نه طبق ادعای خود که پیامبر (ص) خلیفه ای تعیین نکرده مردم را رها کرد و نه مانند ابوبکر خلیفه تعیین کرد بلکه راه سومی آورد و خلافت را بین شش نفر شوری قرار داد و همه عرب را از آن خارج کرد با این کار خود را نزد عموم مردم محبوب تر کرد و آن پنج نفر را با فتنه و ضلالتی که در قلبشان جای داشت همتای من قرار داد .

سپس ابن عوف با عثمان بیعت کرد و بقیه هم با او بیعت کردند در حالی که از پیامبر (ص) شنیده بودند که در چند مورد عثمان را لعن کرده بود .

ابوبکر و عمر بدتر از عثمان

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : عثمان با آنگونه که بود از آن دو ( ابوبکر و عمر ) بهتر بود روزی سخنی گفت که نسبت به او رقّت پیدا کردم و گفتارش مرا متعجّب ساخت .

یک روز که من در خانه اش نزد او نشسته بودم عایشه و حفصه آمدند میراث خود را از زمین و اموال پیامبر (ص) که در دست عثمان بود مطالبه کردند . عثمان گفت : نه بخدا قسم نه احترامی نزد من دارید و نه پاسخ مثبت به شما می دهم .

ولی شهادت شما بر علیه خودتان را می پذیرم . شما دو نفر نزد پدرانتان ( ابوبکر و عمر ) شهادت دادید از پیامبر (ص) شنیده اید که گفته است پیامبر (ص) ارث نمی گذارد هرچه باقی بگذارد صدقه است سپس به یک عرب بیابانی احمق که بر پاشنه هایش بول می کرد ( کنایه از اینکه در هر شرایطی بول می کرد و مبالات از آلودگی پاهایش نداشت ) ، و با بول خود تطهیر می نمود به نام مالک بن اوس بن حدثان یاد دادید و او هم همراه شما شهادت داد ( ((ب)) و ((د)) : سپس اعرابی پا برهنه ای از قبیله قیس را ملاقات کردید که بر پای خود بول می کرد و او همراه شما شهادت می داد ) ، و در میان اصحاب پیامبر (ص) از مهاجرین و انصار احدی جز شما و آن اعرابی به این مطلب شهادت نداد . بخدا قسم شکی ندارم که او بر پیامبر (ص) دروغ بست و شما هم با او به آن حضرت دروغ بستید ولی من شهادت آن دو نفر را بر علیه خودتان قبول می کنم .بروید که حقی ندارید .

آن دو از پیش عثمان برگشتند در حالیکه او را لعن می کردند و به او ناسزا می گفتند ( ((الف)) و ((ب)) ((د)) : برگشتند در حالیکه گریه می کردند و به او ناسزا می گفتند ) ، عثمان گفت : برگردید ، آیا شما به این مطلب نزد ابوبکر شهادت ندادید ؟ گفتند : آری . گفت : اگر به حق شهادت داده اید پس حقی ندارید ، و اگر به باطل شهادت داده اید بر شما و بر کسی که شهادت شما را بر علیه این خاندان قبول کرد لعنت خدا و ملائکه و مردم باشد !

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : سپس عثمان نگاهی به من کرد و تبسّمی نمود و گفت : ای اباالحسن آیا درباره این دو قلب تو را شفا دادم ؟گفتم : آری بخدا قسم و مطلب را رساندی و حق گفتی ، خدا جز بینی آنان را بر خاک نمالید .

بعد فرمود : اینجا بود که نسبت به عثمان رقّت پیدا کردم و دانستم که منظور او از این کار رضایت من بود و او در خویشاوندی از آن دو ( ابوبکر و عمر ) نزدیک تر است و نسبت به ما از آن دو بیشتر خودداری می کند اگرچه  عذری و حجتی در حکومت بر ما و ادّعای حق ( خلافت ) ما ندارد .

____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 8قدیم ص 223

بحار : ج 75ص 467

بحار : ج 80ص 162

بحار : ج 81ص 376

بحار : ج103ص 165

بحار : ج 103ص 336

کشف اللثام : ج 1ص 122

فضائل السادات : ص 389

روایت با سند به سلیم :

غیبت نعمانی : ص 52

مشارق انوار الیقین : ص 191

ارشادالقلوب : ص 398

فضائل شاذان : ص 134

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

خطبه امیرالمؤمنین (ع) درباره فتنه ها

علی (ع) ریشه کن کننده فتنه ها

ابان از سلیم بن قیس چنین نقل می کند : امیرالمؤمنین (ع) بر فراز منبر قرار گرفت و حمد و ثنای الهی بجا آورد و فرمود :

ای مردم ، من آن کسی هستم که چشم فتنه را از جا کندم و کسی جز من جرئت آن را نداشت . بخدا قسم اگر من در میان شما نبودم با اهل جمل و اهل صفّین و اهل نهروان مقابله نمی شد . بخدا قسم اگر نبود ترس از اینکه فقط سخن بگویید و عمل را رها کنید به شما خبر می دادم از آنچه خداوند بر لسان پیامبرش مقدّر کرده برای آنانکه با بصیرت در گمراهی آنان و با معرفت به هدایتی که ما بر آن هستیم با ایشان بجنگد.

وسعت علم امیرالمؤمنین (ع)

سپس فرمود : درباره هرچه می خواهید از من بپرسید قبل از آنکه مرا نیابید . بخدا قسم من به راه های آسمان از راه های زمین آگاه ترم . من یعسوب مؤمنان ( ((یعسوب)) : ملکه زنبوران عسل را می گویند که در اینجا کنایه از رئیس و بزرگ مؤمنان است) ، و اوّلین نفر از سابقین و امام متّقیان و خاتم جانشینان و وارث پیامبران و خلیفه ربّ العالمین هستم . من جزا دهنده مردم در روز قیامت و قسمت کننده از طرف خداوند بین اهل بهشت و آتش هستم . منم صدّیق اکبر و فاروقی که حق را از باطل جدا می کنم . منم که نزد من علم منایا و بلایا و فصل خطاب است ( ((منایا)) یعنی علم به اجلهای مردم ، و ((بلایا)) یعنی علم به حوادث عالَم ، و ((فصل خطاب)) یعنی جدا کردن بین حق و باطل ) ، هیچ آیه ای نازل نشده مگر آنکه می دانم درباره چه نازل شده و در کجا نازل شده و بر چه کسی نازل شده است .

ای مردم ، انتظار می رود که مرا از دست بدهید ، و من از شما جدا خواهم شد . من یا میمیرم و یا کشته می شوم ( ((ب)) و ((د)) : بلکه کشته می شوم ) . شقی ترین این امّت زمان زیادی منتظر نمی ماند تا این که این را از بالای آن خضاب کند - یعنی محاسنم را از خون سرم خضاب کند -.

قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید ( ((الف)) خ ل : قسم به آنکه جانم بدست اوست ) ، از من درباره هیچ فرقه ای که سیصد نفر یا بیشتر ، بین شما و قیام روز قیامت باشند سؤال نمی کنید مگر آنکه درباره پیشوا و رهبر و سرپرست آنها به شما خبر می دهم . همچنین از خرابی بناها که چه موقع خراب می شود و چه موقع پس از خرابی دوباره تا روز قیامت آباد خواهد شد .

پیشگویی امیرالمؤمنین (ع) از بلایا

مردی برخاست و گفت : یا امیرالمؤمنین ، از بلایا بما خبر بده .

فرمود : هرگاه سؤال کننده ای می پرسد باید فکر کند و کسی که چیزی از او می پرسند باید مکث کند . پشت سر شما امور مضطرب و مردّدی و بلائی وحشت آور و عاجز کننده ( ((ب)) و ((د)) : آشکار و ذلیل کننده ) خواهد بود .

قسم به آنکه دانه را شکافت و انسان را خلق کرد ، اگر مرا از دست بدهید و امور سخت و بلاهای محسوس بر شما نازل شود ، بسیاری از سؤال کنندگان سربزیر می اندازند و بسیاری از سؤال شدگان مشغول می شوند .

این هنگامی خواهد بود که جنگ شما ظاهر شود و از دندانهای تیز بیرون آید و بر پایش بایستد و دنیا بر شما بلا شود تا وقتی که خداوند برای یادگار نیکان ( این جملات در متن عربی بصورت کنایه است و در ترجمه نیز بهمان صورت آورده شده است . منظور از یادگار نیکان امام زمان (عج) است ) ، فتح و پیروزی پیش آورد .

پیشگویی امیرالمؤمنین (ع) از فتنه ها

مردی برخاست و عرض کرد : یا امیرالمومنین ، درباره فتنه ها بما خبر بده .

حضرت فرمود : فتنه ها هرگاه رو کنند به شبهه می اندازند و هرگاه پشت کنند پرده از شبهات بر می دارند . فتنه ها موجی همچون موج دریا دارند و طوفانی همچون طوفان باد ، به شهری برخورد می کنند و شهر دیگری را از یاد می برند .

بنگرید به اقوامی که در جنگ بدر پرچمدار بودند . ایشان را یاری کنید تا یاری شوید و اجر داده شوید و معذور باشید .

فتنه بنی امیّه

بدانید که ترسناک ترین فتنه ها بعد از من فتنه بنی امیّه است که فتنه ای کور و کر و خفقان آور و ظلمانی است . فتنه آن عمومی ولی گرفتاری آن خصوصی است . هرکس بصیرت داشته باشد بلا به او اصابت می کند و هرکس کور دل و غافل از آن باشد بلا از او می گذرد . اهل باطلش بر اهل حق غالبند . زمین را از بدعتها و ظلم و جور پر می کنند .

اول کسی که جبّاریّت آن را ساقط می کند و پایه آن را در هم می شکند و میخهای آنرا از جا می کَنَد خداوند ربّ العالمین و در هم شکننده جبّاران است .

بدانید که شما بزودی بعد از من بنی امیّه را رؤسای بدی خواهید یافت همچون شتر ( ((ب)) و ((د)) : گوسفند ) ، کَج خُلقی که با دهانش به دندان می گیرد و دستانش را روی هرچیزی می گذارد و با پاهایش می زند و از شیر خود مانع می شود .

بخدا قسم ، فتنه آنان همچنان ادامه خواهد داشت تا هنگامی که یاری هریک از شما نسبت به خودش مثل یاری غلام بد رفتار نسبت به صاحبش باشد که هرگاه غائب شود به او ناسزا گوید و هرگاه حاضر شود او را اطاعت نماید ( در نهج البلاغه عبارت چنین است : بلای آنان همچنان ادامه خواهد داشت تا آنجا که انتقام شما از آنان مانند انتقام غلام از صاحبش و رفیق از رفیقش شود ) .

بخدا قسم اگر شما را پراکنده کنند خداوند برای روز بدی برای آنان شما را جمع می نماید .

فتنه های بعد از بنی امیّه

آن مرد گفت : یا امیرالمؤمنین ، آیا بعد از آن هم اجتماعی خواهد بود ؟ فرمود : جماعت پراکنده ای خواهید بود ، که عطا ها و حجّ و سفرهایتان یکی خواهد بود ولی قلبها با یکدیگر اختلاف خواهند داشت .

سلیم می گوید : یکی پرسید : قلبها چگونه اختلاف خواهند داشت ؟ فرمود : این چنین - و حضرت انگشتانش را در هم فرو برد - و سپس فرمود : این آنرا و آن این را می کُشَد ، و هرج و مرج خواهد بود . اراذل جاهلیّت باقی می مانند ، و در آن هنگام جایگاه هدایت و علامتی که دیده شود وجود نخواهد داشت ( ((ب)) و ((د)) : در آن فتنه امام هدایتی و عالم با تقوایی نخواهد بود ). ما اهل بیت از آن فتنه نجات یافته ایم ولی کسی را در آن بسوی خود دعوت نخواهیم کرد .

آن مرد پرسید : یا امیرالمؤمنین ، در آن زمان چکنم ؟ فرمود : به اهل بیت پیامبرتان توجّه داشته باشید . اگر توقّف کردند شما هم توقّف کنید ، و اگر از شما یاری خواستند ایشان را یاری کنید تا یاری شوید و معذور باشید ، چرا که اهل بیت ، شما را از هدایت بیرون نمی کنند و به هلاکت دعوت نمی کنند . با تندروی از ایشان سبقت نجوئید که بلا شما را بر زمین زند    ( ((ب)) : تا بلا شما را شامل شود ) ، و دشمنان به شما شماتت کنند .

امام زمان (عج) پایان دهنده فتنه ها

آن مرد پرسید : یا امیرالمؤمنین ، بعد از آن چه خواهد شد ؟ فرمود : خداوند بلا را بدست مردی از اهل بیتم همچون جدا شدن فرش خانه از جایش گشایش می دهد .

سپس بنی امیّه را نزد کسی می آورند که آنان را خوار کند و کاسه های لبریز ( عذاب ) به آنان بنوشاند و به آنان چیزی عطا نکند و از آنان جز شمشیر نپذیرد . هرج و مرج خواهد بود . هشت ماه شمشیر بر دوش خود حمل خواهد کرد تا آنجا که قریش دوست خواهند داشت در مقابل دنیا و آنچه در آن است یک بار مرا بینند تا به آنان عطا کنم و از آنان بگیرم بعضی از آنچه نسبت به من منع می کردند و بعضی از آنچه به ایشان وارد می شود را بپذیرم ( منظور این عبارت در متن عربی نسبتا مبهم است و در ترجمه فارسی هم عینا ترجمه شده است ) ، تا آنجا که می گویند : (( این ( یعنی امام زمان (عج) ) از قریش نیست ، چرا که اگر از قریش و از فرزندان فاطمه بود به ما رحم می کرد ))!

خداوند او را بر علیه بنی امیّه بر می انگیزد و او آنان را زیر قدمهایش قرار می دهد و مانند آسیاب آنان را خرد می کند . هرجا پیدا شوند مورد لعنت خواهند بود ، و گرفته می شوند و کشته می گردند . این سنّت پروردگار درباره کسانی است که قبلا گذشته اند و هرگز در سنّت خداوند تغییری نخواهی یافت ( اشاره به آیه 62از سوره احزاب است که می فرماید : (( سُنَّةُ اللهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِلاً)).

اهل بیت علیهم السلام پناه در فتنه ها

امّا بعد ( از اینجا تا آخر حدیث در نسخه ((ج)) با اضافاتی در اول و آخرش آمده است که بصورت حدیث مستقلّی بعنوان حدیث 54خواهد آمد) ، به ناچار باید آسیابی باشد که گمراهی را خرد کند ، و آنگاه که آن را خرد کرد بر روی قطب و مرکزش قرار می گیرد . بدانید که خرد کردن آن خالص شدنی خواهد داشت و خالص شدن آن انتهای آن است ، و شکستن آن با خدا است .

بدانید که من و نیکانِ فرزندانم و پاکانِ اصل و نَسَبَم در کودکی بردبارترین مردم و در بزرگی داناترین آنان هستیم . پرچم حق و هدایت با ما است . هرکس از آن پیش رود با گمراهی و بدعت از دین خارج می شود ( ((د)) : هر کس از آن پیش تر رود از بین می رود ) ، و هرکس آن را خوار کند نابود می شود ، و هرکس همراه آن باشد به مقصد می رسد .

ما اهل بیتی هستیم که علم ما از علم خدا است ، و گفته ما از حُکم راستِ خداوند است و گفتار راستگو را شنیده ایم ( ((ب)) و ((د)) : گفتار راستگو را تصدیق کرده ایم ) .

اگر تابع ما شوید با روشنگری های ما هدایت می شوید ، و اگر از ما رو برگردانید خداوند شما را به دست ما و یا آنچنانکه که بخواهد عذاب می کند . ما اُفُق اسلام هستیم که کُندرو خود را به ما می رساند و توبه کننده ( ((ب)) و ((د)) : ثابت قدم ) ، به سوی ما باز می گردد .

بخدا قسم اگر نبود اینکه عجله می کردید و حق به تأخیر می افتاد به شما خبر می دادم که در جوانان عرب و غیر عرب ( کلمه (( موالی )) در اینجا به غیر عرب معنی شده است ) ، چه رخ خواهد داد . پس قبل از آنکه وقتش برسد از اهل بیت محمّد (ص) درباره علم سؤال نکنید ، و هنگام تنگدستی از ایشان مال طلب نکنید تا در نتیجه نسبت بخل به آنان بدهید چراکه در آنان بخل نیست .

مانند گلیم ، ملازمِ خانه ها باشید و عجول و فاش کننده اسرار نباشید . از اهل حق باشید تا به آن شناخته شوید و طبق آن یکدیگر را بشناسید . خداوند مردم را به قدرت خویش خلق نموده و فضائل را بین آنان طبق علمش قرار داده است . از میان آنان بندگانی را برای خویش انتخاب کرده تا به وسیله آنان حجّت را بر مردم تمام کند . علامت کسانی را که ارج نهاده اطاعت خود ، و علامت آنان که مورد اهانت قرار داده معصیتش قرار داده است . ثواب اهل اطاعت را شکفته روئی در خانه امن و بهشتی که اهل آن وحشت نمی کنند قرار داده ، و عذاب اهل معصیتش را آتشی قرار داده که از غضبش شعله ور است . خدا به ایشان ظلم نکرده بلکه آنان به خودشان ظلم کرده اند ( مضمون آیه 33از سوره نحل است که می فرماید : (( وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللهُ وَلٰکِنْ کَانُوا اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ )) ) .

ای مردم ، ما اهل بیتی هستیم که خداوند به وسیله ما دروغ را روشن می کند و روزگار پر از سختی ها را به آسایش می رساند و بندِ ذلّت را از گردنتان بر می دارد . خداوند با ما شروع و به ما ختم می کند .

از ما و دشمنانمان ، و هدایت ما و آنان ، و روش ما و آنان ، و مرگ ما و آنان عبرت بگیرید . آنان با سستی شکم ( ((ب)) : با مریضی . احتمالا منظور از ناراحتی شکم در دشمنان اهل بیت علیهم السلام ناراحتی هایی است که از پرخوری و امثال آن عارض می شود ، ولی در اهل بیت علیهم السلام آن است که از مسمومیّت بوجود می آید ) ، و زخم دُمَل می میرند ولی ما با ناراحتی شکم و کشته شدن و شهادت از دنیا می رویم .

گرفتاری آل محمّد (ص) در فتنه ها

سپس امیرالمؤمنین (ع) رو به پسرانش کرد و فرمود : پسرانم ، کوچکترانتان به بزرگترانتان نیکی کنند ( ((ب)) : کوچکترانتان با بزرگترانتان مشورت کنند ) ، و بزرگترانتان به کوچکتران رحم کنند . مانند سَفیهانِ جفاکارِ جاهلی نباشید که درباره خدا به یقین نمی رسند مانند تخم مرغهایی که در نقش و نگار ترسیم شده باشند ( عبارت (( کبیضٍ بیضَ فی داحٍ )) به این صورت ترجمه شده است ) .

وای بر جوجه ها ، جوجه ها و فرزندان آل محمّد (ص) از شرّ خلیفه ای که به خلافت می رسد . او جبّار و خبیث ( ((د)) : متکبّر ) ، و خوش گذران است . او جانشین مرا و جانشینِ جانشینِ بعد از مرا می کشد .

امیرالمؤمنین (ع) مظهر دین الهی

بدانید بخدا قسم ( عبارت بعد از این قسمت ، معانی سنگینی از علم حضرت را در بر دارد که باید تفسیر شود ) ، که رساندن رسالت ها و انجام وعده ها و کامل بودن کلمات را دانسته و اسباب برایم گشوده شد و انساب را دانستم و ابر برایم جاری گشت و در ملکوت نظر کردم و چیزی بر من پوشیده نماند که از نظرم مخفی بماند و آنچه پیش از من بوده از نظرم مخفی نماند ، و هیچکس در آنچه پروردگارم در روزی که شاهدان بپا می خیزند درباره آن از من گواهی گرفته شریک من نیست .

خداوند به وسیله من وعده خود را تمام می کند و کلماتش را به کمال می رساند . من نعمتی هستم که خداوند تعالی بر خلقش ارزانی داشته ، و من همان اسلامی هستم که برای خود پسندیده است . همه اینها منّتی است که خداوند بر من نهاده و شانه ام را با آن خم کرده است .

هیچ امامی نیست مگر آنکه اهل ولایت خود را می شناسد ، و این همان کلام خداوند است که : (( اِنَّمَا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ /سوره رعد/آیه هفت )) ، (( تو ای پیامبر (ص) ترساننده مردم هستی و هر قومی هدایت کننده ای دارد )).

سپس امیرالمؤمنین (ص) از منبر پایین آمد . خداوند بر او و خاندان پاک و نیکش درود فرستد و سلام فراوان نازل کند .

______________________________

روایت از غیر سلیم :

نهج البلاغه : ص 137خطبه 93

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 7ص 57

.......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 

 





برچسب ها: ,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

گزارش ابن عباس از نوشتن کتف

ابان بن ابی عیاش از سلیم نقل می کند که گفت :من نزد عبد الله بن عباس در خانه اش بودم و نزد او گروهی از شیعه بودند.  آنها از پیامبر (ص) و وفات آن حضرت یاد کردند.

ارزش کتف

ابن عباس گریه کرد و گفت : پیامبر (ص) در روز دوشنبه - همان روزی که از دنیا رفت - در حالیکه اهل بیتش و سی نفر از اصحابش کنار او بودند ( ((ج)) : ابن عباس پیامبر (ص) و وفاتش را یاد کرد و گریست و گفت : روز دوشنبه ، و چه بود روز دوشنبه!!  که پیامبر (ص) از دنیا رفت در حالیکه اهل بیتش و عده ای از اصحابش در اطراف او بودند).

فرمود : ((کتفی)) ( منظور از کتف : استخوان کتف شتر یا چهارپایان دیگر است که بخاطر پهن بودن برای نوشتن روی آن مورد استفاده قرار می گرفت)  ، بیاورید تا برای شما چیزی در آن بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید و اختلاف نکنید.

منع عمر از نوشتن کتف و عکس العمل پیامبر (ص)

فرعون این امّت آنان را از آوردن کتف منع کرد و گفت : (( پیامبر خدا هذیان می گوید))!!

پیامبر (ص) غضب کرد و فرمود : (( می بینم درحالیکه زنده هستم با من مخالفت می کنید ( ((ج)) و ((د)) : اختلاف می کنید) ،  پس بعد از مرگ من چه خواهید کرد ))؟ و کتف را رها کرد .

سلیم می گوید : سپس ابن عباس رو به من کرد و گفت : ای سلیم ، اگر نبود آنچه آن مرد گفت حضرت برای ما نوشته ای می نوشت که احدی گمراه نشود و اختلاف نکند .( در ((ج)) این جمله را به نقل از پیامبر (ص) چنین آورده است : اگر آن مرد نبود نوشته ای می نوشتم که احدی گمراه نشود و حتی دو نفر اختلاف نکنند ).

تأیید اینکه مانع از کتف عمر بود

مردی از جمعیت گفت : آن مرد که بود ؟ ابن عباس گفت : راهی به این مطلب نیست ( ((ج)) : راهی به بیان این مطلب ندارم )

سلیم می گوید : بعد از آنکه مردم برخاستند در خلوت از ابن عباس پرسیدم ، پاسخ داد : او عمر بود . گفتم : راست می گویی ، من از علی (ع) و سلمان و ابوذر و مقداد هم شنیدم که می گفتند : (( او عمر بود )).

ابن عباس گفت : ای سلیم این مطلب را کتمان کن ( ((ج)) : .....که می گفتند : او دومی بود . ابن عباس گفت : راست گفته اند ، من هم شاهد هستم ، کتمان کن ....) ، مگر برای کسانی از برادران دینی ات که به آنان اعتماد داری ، چراکه قلبهای این امّت از محبّت این دو مرد سیراب شده همانطور که قلوب بنی اسرائیل از محبّت گوساله و سامری سیراب شده بود .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 22ص 497ح 44

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .

 

 





برچسب ها: ,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

تعداد و کیفیت دو لشکر در جنگ جمل

ابان می گوید : از سلیم بن قیس شنیدم که می گفت : روز جنگ جمل با امیرالمؤمنین (ع) حاضر بودم.  لشکر ما دوازده هزار نفر و اصحاب جمل بیش از صد و بیست هزار نفر بودند.

همراه علی (ع) حدود چهار هزار نفر از مهاجرین و انصار بودند که همراه پیامبر (ص) در بدر و حدیبیّه و سایر جنگ های آن حضرت حاضر بودند.  سایر مردم هم از اهل کوفه بودند،  بجز آن دسته از اهل بصره و حجاز که سابقه حجرت نداشتند و بعد از فتح مکه مسلمان شده بودند.  اکثر چهار هزار نفر هم از انصار بودند.

حضور داوطلبانه لشکر امیرالمؤمنین (ع) در جمل

حضرت احدی از مردم را بر بیعت و بر جنگ مجبور نکرده بود ، بلکه آنان را فراخوانده بود. از اهل بدر صد و هفتاد نفر که اکثرشان از انصار و از شاهدین اُحُد و حدیبیّه بودند شرکت کرده بودند و احدی از آنان از شرکت در جنگ تخلّف نورزیده بود.  ( این عبارت در ((ج)) خ ل چنین است : چنین نبود که علی (ع) احدی از مردم را بر بیعت و بر جنگ همراه خود مجبور کند،  بلکه آنان را فراخواند.  از اهل بدر صد و هفتاد نفر که اکثرشان از انصار بودند پذیرفتند و دویست نفر از کسانی که در جنگ اُحُد شرکت کرده بودند ، و پانصد نفر از مهاجرین و انصار که در بیعت شجره و در جنگ های پیامبر (ص) حاضر بودند و بقیه لشکر از اهل کوفه بودند . هر گروهی از مهاجرین و انصار هم که همراه حضرت نبودند خواسته شان با حضرت موافق بود و او را دوست می داشتند و برای پیروزی او دعا می کردند ، به جز سه نفر ...).

احدی از مهاجرین و انصار نبود مگر آنکه خواسته اش با او بود . او را دوست می داشتند و برای غلبه و پیروزی آن حضرت دعا می کردند و دوست داشتند بر مخالفین خود غلبه کند .

آن حضرت بر آنان سخت نگرفته بود و آنان را در تنگنا قرار نداده بود . آنان با او بیعت کرده بودند ، و البته همه مردم در راه خدا جنگ نمی کنند .

سه متخلّف از جنگ های امیرالمؤمنین (ع)

کسانی که بر آن حضرت طعنه بزنند و از او بیزاری بجویند کم و مخفی از او بودند و در ظاهر اظهار اطاعت ایشان را می نمودند ، مگر سه نفر که با او بیعت کردند ولی در جنگ به همراه ایشان شک کردند و خانه نشینی اختیار کردند که عبارت بودند از : محمد بن مسلمه ، سعد بن ابی وقاص ، پسر عمر .( ((ج)) خ ل : از جنگ دست نگه داشتند که عبارت بودند از : سعد و پسر عمر ، پسر مسلمه ، اسامة بن زید . ولی اسامة بن زید بعدا رضایت خود را اعلام کرد ).

اسامة بن زید بعد از آن تسلیم شد و رضایت خود را اعلام کرد و برای علی (ع) دعا و استغفار کرد و از دشمن آن حضرت بیزاری جست و شهادت داد که آن حضرت بر حق است و هرکس با او مخالفت کند ملعون و خونش حلال است .

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 32ص 215ح 172

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

احتجاجات امیرالمؤمنین (ع) بر طلحه و زبیر

فراخواندن طلحه و زبیر قبل از شروع جنگ جمل

ابان می گوید : سلیم می گفت : وقتی امیرالمؤمنین (ع) در روز جنگ جمل با اهل بصره برخورد کرد ، حضرت،  زبیر را صدا زد و فرمود : ای ابا عبدالله ( در اینجا کنیه زبیر است)  ، بیرون بیا.

اصحاب گفتند : نزد زبیری که بیعتش را شکسته است می روی در حالیکه او سوار بر اسب و غرق در اسلحه است و تو سوار بر قاطری بدون اسلحه هستی؟  حضرت فرمود : بر من از جانب خداوند سپر نگه دارنده ای وجود دارد ، و هرگز کسی نمی تواند از اجل خود فرار کند.  من نمی میرم و کشته نمی شوم مگر بدست شقی ترین امّت،  همانطور که ناقه صالح را شقی ترین قوم ثمود پی کرد.

زبیر بیرون آمد.  حضرت فرمود : طلحه کجاست؟او هم خارج شود.  طلحه هم بیرون آمد. 

لعن اصحاب جمل بر لسان پیامبر (ص)

حضرت فرمود : شما را به خدا قسم می دهم ، آیا شما دو نفر ، و صاحبان علم از آل محمد (ص) و عایشه دختر ابوبکر می دانید که : (( اصحاب جمل و اهل نهروان ( در کتاب احتجاج : همه اصحاب جمل...)  ، بر زبان پیامبر (ص) لعنت شده هستند))  ، و هرکس افترا ببندد زیانکار است؟

زبیر گفت : چگونه ما لعنت شده ایم در حالیکه ما از اهل بهشتیم ؟ ( در کتاب احتجاج : چگونه ما ملعونیم در حالیکه اصحاب جنگ بدر و اهل بهشتیم ) ، حضرت فرمود : اگر میدانستم که شما که شما اهل بهشتید جنگ با شما را حلال نمی دانستم .

زبیر گفت : آیا از پیامبر (ص) نشنیدی که در روز جنگ اُحُد می فرمود : (( طلحه مستحق بهشت شده است )) ، و(( هرکس می خواهد به شهیدی که زنده روی زمین راه می رود بنگرد به طلحه نگاه کند ))؟ آیا از پیامبر (ص) نشنیدی که می فرمود : (( ده نفر از قریش در بهشتند ))؟

ردّ حدیث عشره مبشّره

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : آنان را برایم نام ببر . ( این عبارت در کتاب احتجاج چنین است : آیا حدیث سعید بن عمرو بن نفیل را نشنیده ای که روایت می کرد از پیامبر (ص) شنیده است که فرمود : (( ده نفر از قریش در بهشتند ))؟ علی (ع) فرمود : از او شنیدم که در زمان حکومت عثمان این حدیث را نقل می کرد . سپس فرمود : چیزی به تو نخواهم گفت تا نام آنان را بگویی ) ، زبیر گفت : فلانی و فلانی و فلانی ، تا آنکه نُه نفر را نام برد که در بین آنان ابو عبیده جرّاح و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل بودند .( در کتاب احتجاج عبارت چنین است : زبیر گفت : ابوبکر وعمر و عثمان و طلحه و زبیر و عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقّاص و ابو عبیده جرّاح و سعید بن عمرو بن نفیل هستند ).

حضرت فرمود : نُه نفر را نام بردی ، دهمی کیست ؟ زبیر گفت : تو هستی !فرمود : پس تو اقرار کردی که من از اهل بهشتم ، ولی آنچه برای خود و اصحابت ادعا کردی من منکر آن هستم . به خدا قسم بعضی از افرادی که نام بردی در تابوتی داخل چاهی در پایین ترین جای جهنم قرار دارند . بر در آن چاه سنگی است که هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور کند آن سنگ را بلند می کند و جهنم شعله می گیرد . این مطلب را از پیامبر (ص) شنیدم ، وگرنه خداوند تو را بر من غلبه دهد و خون مرا به دست تو بریزد ،( و اگر من راست می گویم ) مرا بر تو و اصحابت غالب کند . ( در کتاب احتجاج عبارت چنین است : وگرنه خداوند مرا بر تو و اصحابت غالب کند و خونتان را به دست من بریزد و روحتان را زودتر به آتش برساند ) ،، زبیر برگشت در حالیکه گریه می کرد .

بیرون آوردن همسر پیامبر (ص) توسط طلحه و زبیر

سپس امیرالمؤمنین (ع) رو به طلحه کرد و فرمود : ای طلحه ، زنان شما همراهتان هستند ؟ گفت : نه . فرمود : شما سراغ زنی رفته اید که در کتاب خدا جای او نشستن در خانه اش است و او را در معرض دید مردم قرار داده اید ، و همسران خود را در خیمه ها و حجله ها حفظ کرده اید ؟!با پیامبر (ص) نسبت به خودتان به انصاف رفتار نکرده اید که زنان خود را در خانه ها نشانده اید و همسر پیامبر (ص) را بیرون آورده اید ، در حالیکه خداوند دستور داده که همسران آن حضرت جز از پشت پرده سخن نگویند .

اختلاف طلحه و زبیر

فرمود : به من خبر بده که چرا عبدالله پسر زبیر ( به عنوان امام جماعت ) برای شما نماز می خواند ؟ آیا یکی از شما به دیگری راضی نمی شود ؟

به من خبر بده که چرا عربهای بیابانی را به جنگ من دعوت کرده اید ؟ چه چیزی شما را به این اقدام وادار کرده است ؟!

فرق بیعت عثمان با بیعت امیرالمؤمنین (ع)

طلحه گفت : ای مخاطب من ( کلمه (( یا هذا )) به این صورت ترجمه شده است که منظور طلحه امیرالمؤمنین (ع) است ) ، ما در شورا شش نفر بودیم که یک نفرمان مُرد و دیگری کشته شد و امروز ما چهار نفریم و همگی نسبت به تو بی میل هستیم .( شش نفر : عثمان و عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص و طلحه و زبیر و امیرالمؤمنین (ع) هستند که قبل از جنگ جمل عبدالرحمان مرده و عثمان کشته شده بود ).

علی (ع) فرمود : این مطلب بر علیه من نیست ( ((ب)) و ((د)) : این مطلب به نفع تو نیست )) ، هنگامی که ما در شورا بودیم کار به دست غیر ما بود و اکنون به دست من است . آیا اگر من می خواستم بعد از بیعت عثمان امر خلافت را به صورت شورا در آورم چنین حقی داشتم ؟ طلحه گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ فرمود : برای اینکه تو با اختیار بیعت کردی .

حضرت فرمود : چطور با اختیار بیعت کردم درحالیکه انصار با شمشیر های کشیده می گفتند : (( اگر شما مشورت را تمام کردید و با یکی از خودتان بیعت کردید ( کار تمام است ) ، وگرنه گردن همه تان را می زنیم ))!

آیا هنگامی که با من بیعت کردید احدی چیزی از این گونه سخن را به تو و اصحابت گفت ؟

دلیل من بر اجبار در بیعت واضح تر از دلیل تو است . تو و رفیقت به اختیار خود و بدون اجبار با من بیعت کردید ، و شما اول کسی بودید که اینکار را انجام دادید ، و کسی به شما نگفت : (( باید بیعت کنید وگرنه شما را می کشیم ))!

طلحه هم برگشت و جنگ در گرفت . طلحه کشته شد و زبیر فرار کرد ( البته زبیر از میدان جنگ فرار کرد و در بیرون شهر بصره به دست عمرو بن جرموز کشته شد ).

______________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 32ص 216

روایت با سند به سلیم :

احتجاج طبرسی : ج 1ص 237

روایت از غیر سلیم :

الکافیة فی ابطال توبة الخاطئة (شیخ مفید ) به نقل بحار : ج 32ص 196ح 146

........................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,,,
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 8 مرداد 1393 توسط گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

هزاران باب علم امیرالمؤمنین (ع)

ابان می گوید : سلیم گفت : از ابن عباس شنیدم که می گفت : از علی (ع) حدیثی شنیدم که حلّ آن را نفهمیدم و آنرا انکار هم نکردم.  از او شنیدم که فرمود : (( پیامبر (ص) در بیماریش کلید هزار باب از علم را به من پنهانی آموخت که از هر بابی هزار باب باز می شد)).

نمونه ای از علم امیرالمؤمنین (ع)

ابن عباس گفت : در (( ذی قار )) ( محل آب و آبادی بین کوفه و واسط بوده است)  ، در خیمه علی (ع) نشسته بودم،  و این در حالی بود که آن حضرت،  امام حسن (ع) و عمار را به کوفه فرستاده بود تا مردم را برای شرکت در جنگ دعوت کنند.  در این حال حضرت رو به من کرد و فرمود : ای پسر عباس،  حسن بر تو وارد می شود در حالیکه یازده هزار نفر همراه او هستند باستثنای یک یا دو نفر ( تردید از ابن عباس یا سلیم است،  وگرنه وقتی حضرت از غیب یازده هزار نفر را خبر می دهد مسلما یک یا دو نفر کمتر را هم می داند.

این عبارت در ((ج)) چنین است : من با علی (ع) در ذی قار در خیمه آن حضرت نشسته بودم در حالیکه امام حسن (ع) را به کوفه برای دعوت مردم به جنگ فرستاده بود ، و عمار بن یاسر و قیس بن سعد بن عباده را به عنوان دو وزیر او فرستاده بود.

امیرالمؤمنین (ع) رو به من کرد و فرمود : حسن بر تو وارد می شود در حالیکه یازده هزار نفر باستثنای یک نفر یا به اضافه یک نفر همراه او است ).

ابن عباس می گوید : پیش خود گفتم : اگر طبق گفته حضرت شود این از همان هزار باب علم است.

هنگامی که امام حسن (ع) با لشکر از دور پیدا شدند به استقبال آنان رفتم و به نویسنده لشکر ( ((ب)) و ((د)) : نویسنده امام حسن (ع) ) - که نام هایشان همراه او بود - گفتم : چند نفر همراه شما هستند ؟ گفت : یازده هزار نفر باستثنای یک یا دو نفر .( این تردید هم از روای است . یعنی کلام حضرت کاملا مطابق با سخن نویسنده لشکر بوده است و در هر دو مورد راوی مردد است ولی در تطابق دو کلام هیچ تردیدی ندارد ، چنانکه عبارت در ((ج)) این نکته را تایید می کند : (( نویسنده لشکر گفت : یازده هزار نفر به اضافه یک نفر ، یا گفت : باستثنای یک نفر همانطور که علی (ع) فرموده بود )).

_____________________________

روایت از کتاب سلیم :

بحار : ج 40ص 216

روایت از غیر سلیم :

ارشادالقلوب دیلمی : ج 2ص 224

ارشاد شیخ مفید : ص 166

خرائج راوندی ، به نقل بحار : ج 42ص 147

منتخب کنز العمال : ج 5ص 43

......................................

منبع : کتاب اسرار آل محمّد علیهم السلام ( کتاب سلیم بن قیس هلالی ) - تألیف ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی ؛ ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی .





برچسب ها: ,
موضوعات
احکام خمس
زندگینامه چهارده معصوم
مهدویت
Imam Hussain
تاریخ اسلام
سخنرانی و روضه مرحوم کافی
LETTER FOR YOU
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات جانبی
آمار وبلاگ
بازديد امروز : 513
افراد آنلاين : 1
بازديد ديروز : 158
بازديد ماه : 763
بازديد سال : 763
کل بازديدها : 56318
مجموع اعضا : 3
تعداد مطالب : 211
تعداد نظرات : 6